دانلود رمان تمامت را میخواهم

دسته بندی: رمان, مطالب سایت
5,030 بازدید

دانلود رمان تمامت را میخواهم

رمان تمامت را میخواهم با کیفیت بالا عالی و لینک مستقیم پی دی اف اندروید ای او اس از سایت نکس لود دانلود کنید .

این رمان در نسخه های Android Ios Pdf عرضه میشود که مورد توجه است .

دانلود رمان تمامت را میخواهم

این رمان در کانال های تلگرامی به صورت قطعه قطعه گزاشته میشود .

 

شرح رمان تمامت را میخواهم

این رمان به صورت کامل در سایت قرار میگیره ولی قطعه قطعه گزاشته میشه لطفا به روز باشید

و بیاید مطلب رو چک کنید ببینید این مطلب رو گزاشتیم یا خیر قسمت به قسمت به زودی .

 

قسمت اول رمان تمامت را میخواهم

با صدای تلفن سرم رو از روی برگه های مقابلم بلند کردم و تلفن رو جواب دادم.
– آقای مهندس پدرتون پشت خطن.
– وصل کنید لطفا.
همونطور که با روان نویس تو دستم بازی می کردم منتظر موندم تا ببینم باز چی شده که اینا یاد من افتادن.
صدای بابا تو گوشم پیچید.
– الو کسری؟
– سلام بابا خوبید؟
– الان وقت احوال پرسی نیست. این پسره باز غیب شده ببین کجا رفته.
پوفی کشیدم و بی حوصله گفتم: این که چیز عجیبی نیست …

 

قسمت دوم رمان تمامت را میخواهم

با من بحث نکن پسر کاری رو که بهت گفتم انجام بده.
– چشم.
– شب هم بیا خونه آقاجون شام اینجاست.
– باشه میام امر دیگه ای نیست؟
– نه فقط کامیار رو پیدا کن.
– اگه تونستم حتما!
گوشی رو قطع کردم و زیرلب گفتم: پسره ی احمق.
هر چی با موبایلش تماس گرفتم خاموش بود به دوستاش هم که زنگ می زدم خبری ازش نداشتن.
غروب بود که از شرکت زدم بیرون. دلم می خواست می رفتم خونه ی خودم و یه دوش آب گرم می گرفتم و بعدش می
خوابیدم اما امشب باید قیدشو می زدم.
دوتا بوق زدم و رحمت سرایدار خونه در رو باز کرد. ماشین رو جلوی عمارت پارک کردم و پیاده شدم.
رحمت خودشو بهم رسوند و نفس نفس زنان گفت: آقا کجایید؟ اگه بدونید چه بلوایی راه افتاده؟
– چی شده مگه؟
– آقا کامیار هنوز نیومدن آقابزرگم عصبانین خلاصه اوضاع خیلی قمر در عقربه.
– خیلی خب تو برو به کارت برس.
– چشم آقا.
در ساختمون رو باز کردم و وارد سالن شدم.
– سلام
همه برگشتن سمتم. مامان با نگرانی از جاش بلند شد و گفت: سلام پسرم پس کامیار کو؟
دستم رو کردم تو جیبم و مشغول گشتن شدم.
– نمی دونم بذار ببینم تو جیبم نیست؟!
آقاجون با عصبانیت گفت: مگه الان وقت شوخیه پسر؟

 

قسمت سوم رمان تمامت را میخواهم

کلافه رفتم سمت پله ها و گفتم: چه سوالایی می پرسید من از کجا باید بدونم؟ دفعه ی اولش که نیست اینطوری
نگرانش شدین.
بابا- اما دفعه ی اول که سه روز هیچ خبری ازش نیست.
– من به دوستاش زنگ زدم ولی اونام نمی دونستن کجاست. حتما دوباره رفته پی خوشگذرونیش.
دیگه منتظر نموندم و رفتم بالا. آخرین لحظه چشمم به ترگل افتاد که مغموم و ناراحت روی مبل نشسته بود و چیزی
نمی گفت.
دلم براش سوخت. طفلی با این شوهرکردنش خوشبخت که نشد هیچ حالا باید نگران کامیار هم باشه.
رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین. کنار آقاجون نشستم و لیوان شربتی رو که مامان برام آورده بود
یه نفس سر کشیدم.
آقاجون- از شرکت چه خبر؟
– همه چی خوب پیش میره.
لبخندی زد و گفت: از پسر لایقی مثل تو همین انتظار رو داشتم. کاش داداشتم عین تو بود.
چیزی نگفتم. پر واضح بود که کامیار پسر عیاش و خوشگذرونیه اما چیزی که متعجبم می کرد این بود که چطور عمه
راضی شد ترگل باهاش ازدواج کنه.
آقاجون- تو نمی خوای دست به کار شی؟
با گیجی برگشتم سمتش و گفتم: چی؟
آقاجون- میگم نمی خوای دست به کار شی؟
– دست به کار چی شم؟!
آقاجون- ازدواج پسر جون.
خندیدم و گفتم: آها. آقاجون خواهشا دوباره گیر نده به من.
آقاجون- یعنی چی پسر بالاخره که باید زندگی تشکیل بدی نمیشه که تا ابد عذب اوغلی بمونی!
– من زندگیمو تشکیل دادم.
آقاجون- تو به این میگی زندگی؟ از صبح تا شب که شرکتی بعدم که میری تو اون خونه که گرمای زندگی توش نیست
و دوباره فردا صبح همین برنامه.

 

قسمت چهارم رمان تمامت را میخواهم

لیوان شربت رو روی میز گذاشتم و گفتم: اما من راضیم.
از جاش بلند شد و گفت: لا اله الا الله . با شما جوان ها حرف زدن مثل فرو کردن میخ تو سنگه.
رفتم تو باغ تا یه کم قدم بزنم. نمی دونم چرا هر وقت چشم آقاجون می افتاد به من یاد زن گرفتنم می افتاد.
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و به سمت ته باغ و آلاچیقی که اونجا بود رفتم.
با فندک توی دستم بازی می کردم. خیلی اهل سیگار نبودم یعنی اصلا نبودم اما بعد از اون اتفاق گاهی می کشم.
خاطرات دوباره تو ذهنم جون گرفته بودن.
آقاجون مرد متمول و سرشناسی بوده و هست. یه پسر و دختر ثمره ی زندگی سراسر عاشقانه اش با خانم جونه.
هیچوقت یادم نمیره فوت خانم جون چطور کمرش رو خم کرد.
چیزی که خیلی برام عجیبه اصرار آقاجون به ازدواج های خانوادگیه. نمی دونم شاید اینجوری می خواد خاندان
محتشم که عین یه کلاف سردرگم تو هم پیچیده همیشه مستحکم باشه!
بلند شدم و رفتم سمت عمارت. عمارتی که بابا با زحمات خودش صاحبش شده بود. با اینکه آقاجون می تونست از
نظر مالی بهش کمک کنه اما هرچی که تا الان بدست آورده حاصل تلاش خودش بود.
نگاهم به ترگل افتاد که تو باغ کلافه راه می رفت و با موبایلش شماره می گرفت. معلوم بود با کامیار تماس می گیره.
بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل. من خیلی وقت بود که نسبت به جنس مونث بی تفاوت بودم.
************
اَه خسته شدم از بس شماره شو گرفتم. کلافه سرم رو بلند کردم و نگاهم به کسری افتاد. بدون اینکه چیزی بگه رفت
تو. کاش حداقل یه کم به فکر داداشش بود.
خسته از تلاش بیهوده و قدم زدن زیاد رفتم تو. زن دایی میز شام رو میچید. رفتم پیشش تا کمکش کنم.
– کمک نمی خواید پوران جون؟
– نه عزیزم کاری نیست.
با اینکه زینت خانم، زن مش رحمت کارای خونه رو انجام می داد ولی زن دایی خودش غذا می پخت و بیشتر نظافت
خونه به عهده ی اون بود.

 

 

قسمت پنجم رمان تمامت را میخواهم

سرمیز شام با غذام بازی می کردم. اصلا میل به خوردن نداشتم. اولین باری نبود که کامیار اینطوری غیبش می زد اما
من هر دفعه نگرانش می شدم. سه ماه بود که عقد کرده بودیم و قرار بود تا چند وقت دیگه بریم سر خونه و
زندگیمون.
کامیار از بچگی پسر شر و شیطونی بود. امیدوار بودم بعد از عقدمون اخلاقش درست بشه و دست از این رفیق بازی و
دختربازی برداره اما…
هر دفعه که دخترا به موبایلش زنگ می زدن یه جنگ اعصاب حسابی با هم داشتیم.
از بچگی احساس راحتی و صمیمیت باهاش داشتم چیزی که بین من و کسری اصلا وجود نداشت. همین احساس که
اوایل نسبت بهش بی اهمیت بودم کم کم رشد کرد و وقتی به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم.
مامان به ازدواجم با کامیار زیاد راضی نبود اما به خاطر دایی فرامرز چیزی نگفت و سکوت آقاجون نشون از رضایتش
بود. این شد که یه مراسم گرفتیم و کل فامیل فهمیدن یه عروسی در پیش داریم.
با صدای دایی به خودم اومدم.
– ترگل جان چرا نمی خوری؟
– میل ندارم دایی.
تلفن خونه زنگ خورد. کسری از جاش بلند شد تا جواب بده. یه کم که حرف زد قیافه اش رفت تو هم و پشتش رو
کرد به ما.
گوشی رو که قطع کرد با عجله رفت بالا و بعد چند دقیقه لباس عوض کرده اومد پایین.
کسری- بابا یه لحظه بیا بیرون کار مهم دارم.
همراه دایی رفتن تو باغ. به زن دایی نگاه کردم اونم به در سالن خیره شده بود. رفتار عجیب کسری دلهره ام رو بیشتر
کرده بود.
بعد از چند دقیقه دایی با صورت پریشون و ناراحت اومد تو.
زن دایی- چیزی شده فرامرز؟
دایی- نه فقط…
زن دایی- فقط چی؟
دایی- از بیمارستان زنگ زدن. مثل اینکه کامیار تصادف کرده.
زن دایی- وای خدا مرگم بده پس چرا هیچی نمیگی؟

رمان تمامت را میخواهم


  1. safa پاسخ داده:

    از کجا دانلود میشه؟

  2. safa پاسخ داده:

    رمان تمامت را میخواهم از کجا دانلود میشه؟

دیدگاه شما