موضوعی انتخاب کنید و با رعایت مراحل نوشتن متنی بنویسید جواب پاسخ تمرین (۲) صفحه ۳۰ و ۳۱ کتاب نگارش پایه کلاس یازدهم از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب تمرین کتاب نگارش یازدهم

انشای صفحه ۳۰ کتاب نگارش یازدهم

در این صفحه انشایی با موضوع آزاد گذاشته‌اند که می‌گویند این شهر متنی را انتخاب کنید و با مراحل نوشتن آن را به نگارش در بیاورید ولی از آنجایی که این انشا تخصصی می باشد باید دوستان عزیز جهت کنند که اجرای خود را برای ما بفرستند تا ما در اختیار دوستان دیگر قرار دهیم لذا از شما خواهش میکنیم که در کانال تلگرامی ما عضو شوید تا بتوانید انشای خودتان را برای ما بفرستید تا ما این انشا را برای شما در گروه و همین پست قرار خواهیم داد و این پست موقتی می باشد و به زودی تکمیل خواهد شد.

جواب تمرین (2) صفحه 30 و 31 کتاب نگارش یازدهم

موضوع : حیاط مدرسه

مقدمه : خاطرات و لحظات شیرین و خوب و بد ما در حیاط بزرگی است که در آن سالیان سال حضور داشتیم؛ جایی که اولین بار با لباس دانش آموزی در آن قدم گذاشته ایم و سال به سال با پیشرفت به مقاطع بالاتر ارتقا یافته ایم.

بند های بدنه : حیاط مدرسه خلوتگاه و ارامش دهنده و گاهی پراضطراب ترین لحظات دوران درس و مدرسه ی یک دانش اموز را تشکیل داده است.
زمانی که در حیاط مدرسه قدم زده،درس خوانده،بازی کرده،خندیده،گریه کرده و گاهی از شادی زیاد و اخذ نمرات خوب،بالا و پایین رفته و اشک شوق ریخته است.حیاط مدرسه ی ما جایی است پراز درختان سنوبر و کاج که زیر سایه ی ان می نشینیم.و با دوستانمان گل می گوییم و گل می شنویم.زمین فوتبالی دارد و با تیرک دروازه که همیشه عده ایی از بچه ها در حال بازی در انجا هستند و توپ راازاین سمت به ان سمت می برند و گاهی میخندند و گاهی دعوا می کنند.زمین والیبالی دارد با تور والیبال که همیشه تیم والیبال در حال تمرین هستند تا برای بازی های استانی امادگی لازم را داشته باشند.حیاط مدرسه ما پراز گل های نوشکفته ایی است که هر کدام عطر و بویه خاصی دارند به اسم عطر نوجوانی!گل هایی که روزی باز می شوند و هرکدام به سمت و سویی مختلف می روند تا اینده ساز این مملکت باشند.بله این گل ها همان دانش اموزانی هستند که هر ساله عده ایی با ان خداحافظی می کنند و عده ایی سلام!

نتیجه گیری : بیاییم همیشه از مدرسه و حیاط مدرسه خود مراقبت کنیم تا برای ایندگان نیز حیاط مدرسه پراز حال خوب و حس خوب تازگی را داشته باشند.

پاسخ تمرین دو صفحه سی و یک کتاب نگارش یازدهم

موضوع : خورشید

مقدمه : گیتی را که می نگرم ، آب هایش را نادیده میگیرم. درختان خودنمایی میکنند. کوه های سربه فلک کشیده هر بیننده ای را به حیرت وا میدارد. بالاتر و بالاتر می روم و خورشید در پس چشمانم می درخشد.

بدنه : کدام آه و دردی این چنین جگرش را سوزانده که سالیان سال است می جوشد و می سوزد و از سبب این درد، بزرگی اش رو به صغر می رود. خورشید از تبار کدام آتش است؟ آتشی که مهمان دل ایوب در هجر یوسفش بود یا آتشی که بر ابراهیم گلستان شد؟
خورشید، این مادر گیاه امروز نیز همانند روزای دیگر، پرده سیاهی را کنارمی زند و به انتظاری که درگیاهان دیده میشود پایان میدهد.خورشید با تبسم همیشگی اش به جهانیان درس زندگی دوباره را می آموزد.
عقل ها حیران اند از این آفرینش آفریننده ای چون پروردگار یکتا! آفرینشی که اگر نباشد دنیا و آدم هایش، زندگی را در گوشۀ طاقچه رها کرده و تاابد غرق خواب و سکوتی مرگ بار میشوند. سکوتی که هر شنونده ای را ناشنوا خواهد کرد.
خورشید سال هاست که می تابد. سنش را یادم نیست چون شمعی برای تولدش نمی یابم که بخواهم تولدش را جشن بگیرم! خودش سرچشمه و روشنی بخش تمام شمع های دنیاست.
خورشید این عاشق عادل، هرروز که رخت سیاه شب را از گیتی کنار میزند، بر تمام این عالم می تابد؛ گل سرخ یا آبی نمی شناسد؛ بر هر گلی به یک میزان مهر می ورزد و طالب هیچ چیز جز لبخند گل ها نیست.

نتیجه : در دنیایی که بدی با لباس خوبی برای فرستندۀ خوبی ارسال میشود چه کم است یک خورشید! ای کاش خورشیدها بودند تا ظالمین از آنها درس نیکوکاری بیاموزند و عاشقان درس عاشقی!

موضوع : گردش روزها

روز ها،ماه ها،سال ها می آیند و میروند.هر روز ک میگذرد یک روز پیر تر میشویم،فقط تجربه ها و خاطره ها از دوران کودکی و جوانی برایمان میماند.
زندگی سایر مخلوقات خداوند نیز از جمله درختان نیز تفاوت زیادی با زندگی ما انسان ها ندارد،آنها هم با گذر زمان نوجوانی،جوانی و پیری را ب خوبی حس میکنند.
همین امسال ک زمستان از راه برسد برف پیری درختان حیاط خانه را بی رمق خواهد کرد.
نهال ها نیز اگر از سوز و سرما زمستان تاب بیاوردند با شور و نشاط دیگری از خواب بیدار خواهند شد.
لباس تازه خواهند پوشید و زندگی دوباره ای را از نو شروع خواهند کرد.
با روز های گرم تابستان میوه ها خوشمزه تابستان:گیلاس،هلو،زردآلو،گوجه سبز و البته سیب.
تابستان هم تمام شود پاییز با تن پوش زرد خود از راه میرسد و لباس های درختان را عوض میکند.
برگ های خسته را بر زمین میریزد.
زیر پاها خش خش میکنند و انگار موسیقی دلنواز آمدن بهار را خواهند نواخت و انگار باز هم بهار در راه است.
اگر انسان ها نیز مانند درختان و نهال ها زمستان های زندگی خود را تحمل کنند و زیر بار مشکلات زندگی کمر خم نکنند،ثمره تابستان پر بار و بهار دلنواز زندگی خودشان را تجربه خواهند کرد.

پریچهر : موضوع: نماز
هرروز و هرشب فکر و خیال و نا ارامی های دلت ادامه داشت. نمیدانسی چکار کنی و چه بگویی، به که بگویی!؟به کجا پناه ببری!؟
تنها کسی که میتوانست تو را نجات دهد خودت بودی، خودِ خودت. باید دست خودت را بگیری و از این لجنزاری که برای خودت ساختی، رهایی بخشی. به هر حال باید یک گوش برای دل تو مرهم باشد یا نه؟اما مگر کسی گوشهایش را در اختیار تو و گفتن آشفتگی هایت میگذارد؟
حرفهای امروز دوستت در گوشت زمزمه شد: هیچکس فکر تو نیست جز اون بالا سری…
به فکر رفتی به گمانت خیلی وقت است که با آن بالاسری حرفی نزدی. چند وقت است که سفره ی کوچک دلت را برایش باز نکردی؟مدت طولانی از آخرین حرفهای بین تو و اون میگذرد. اما اکنون ته دلت میخواهد که دوباره این کار را انجام دهی و ته قلبت روشن بود که او به دادِ دل تنهایت خواهد رسید.
فکر های بیهوده را کنار میگذاری و سجاده ات را پهن میکنی درست مثل خیلی وقت پیش.
باید حرف‌هایت را عاشقانه نوازش کنی حتی اگر خسته یا بی حوصله هستی، باید عذرت را هر طور شده از او بخواهی برای این همه مدت دوری و جدایی.
و چه زیباست لحظه ی آشتی، چه زیباست لحظه ی دعا، چه زیباست حرفه‌ای دلت را دوباره به خدا گفتن، او که دست و دلت را بی نصیب باز نمیگرداند

پریچهر : موضوع: نماز
کم کم مؤذن، اذان عشق را در گوشهایمان زمزمه می‌کند، چه زیباست ندای الله اکبر..
چه زیباست ندایی که عظمت خدا را بر دل غبار آلودم می نشاند و این غبارها و وسوسه های شیاطین را از دلم می رهاند و مرا برای نماز آماده می‌کند.
بانگ الله اکبر که سر می‌دهند ستون دلم از یاد خدا میلرزد و ندایی از درون مرا میخواند و می‌گوید که باید خود را برای نماز آماده سازم. نماز، آری نماز، واژه ای که در هر هنگام میشنوم وجودم از لطف و رحمت خدا لبریز میشود و گناهان یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم عبور می‌کند.
به فکر رفتم به گمان خیلی وقت است که با آن بالاسری حرفی نزده ام. چند وقت است که سفره ی کوچک دلت را برایش باز نکرده ام؟مدت طولانی از آخرین حرفهای بین تو و او میگذرد. اما اکنون ته دلم میخواهد که دوباره این کار را انجام دهم و ته قلبم روشن بود که او به دادِ دل تنهایت خواهد رسید.
وقتی به نماز می ایستم خود را غرق در دریای لطف و مرحمت الهی میبینم و دلم را که همانند حوض کوچیکی از بارانِ وجود خدا لبریز میکنم