انشا درباره در مورد آسمان شب صفحه ۵۲ کتاب نگارش پایه کلاس هفتم آسمان شب را توصیف کنید مقدمه بدنه نتیجه روش پرسشگری تقسیم به ریز موضوع با نثر ساده و روان از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا درباره آسمان شب نگارش هفتم

انشا در مورد آسمان شب تقسیم به ریز موضوع هفتم

مقدمه : نمیدانم اگر از کسی بپرسی زیباترین منظره کجاست چه جوابی خواهد داد! اما اگر از من بپرسی می گویم چشمان توست که مانند آسمان شب است.

بدنه : به چشمانت که می نگرم مژگانت را نادیده میگیرم، سیاهی چشمانت خودنمایی میکنند! گاهی از خود می پرسم ستاره های آسمان چشمانت کی قصد ملاقات با مرا دارند؟ صدهزار افسوس که ماه شب چهارده چون درر گرانت جز در مواقعی که بغض در گلو داری در چشمانت حلقه نمی زند و زیبایی هرچه تمام تر خود را به رخ نمی کشد. میدانی فرق چشمان تو با آسمان شب چیست؟ چشمان تو اول می گریند و بعد ماه در چمانت حلقه می زند و تاره هایش را بر گونه هایت جاری می سازد اما آسمان شب هنگامی می گرید که ماه و ستاره هایش در پس ابری تیره به خواب فرو روند.

نتیجه : به آسمان که می نگرم از این همه زیبایی و عظمت انگشت حیرت بر دهان می نهم و آنگاه که تصویر خود را برای ثانیه ها در چشمان تو به تماشا می نشینم به معجزه اعتقاد می آورم و با خود می گویم: چقدر زیباست خدایی که در این نزدیکی است! بله! خدایی که آسمان شب را در چشمان تو جای داده قطعا باید بسیار زیبا و توانا باشد.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : مقدمه : خداوند چادری سیاه بر سر آسمان کشیده و حکومت ماه بر دل ابر هارا ، آغاز میکند .
بدنه : سیاهی ، دلگیر ، اما آرامش بخش است و گاهی نیز ترسناک ، دلگیر از جهت تاریکی و آرامش از جنبه سکوت ، ترس نیز از جهت تنهایی .
در این زمان ، خورشید آسمان را ترک کرده و ماه را جایگزین خود میکند ، تا به استراحت رفته و شب را به دست ماه بسپارد . شب ، زیباست ، ستارگان در دل تاریکی ها خودنمایی کرده و به شهر چشمک میزنند ، ابر ها تیره تر شده و بغض هایشان را قورت میدهند ، ماه نیز در آسمان نشسته و هرکس با کامل دیدنش ، به یکدیگر اشاره میکنند تا اورا ببینند .
شب ، قدرت خداوند است که اینگونه ادامه داشته و رنگ آسمان را عوض میکند ، ماه را جای خورشید نشانده و ستارگان ، از ماه دستور میگیرند .
نتیجه : همه این زیبایی ها و حیران شدن ها ، برای قدرت خداوند است که چگونه شب و تاریکی و روز و روشنایی را جایگیزین یکدیگر میکند .

مهدی : چشم هایش رویاى روز را مى بیند وسکوتش حرف از آرزوهایش مى زند، آرزوى یک بار دیدن رخ یار ویک بار لمس عشق، یک بارگرماى وجود خورشیدش تا دیده مى گشاید باز هم تاریکى مى بیند باز هم حس هاى خفته وباز هم جهانى تهى از رنگ ونگارهاى عاشقانه گویا دوباره به خواب مانده وازدست داده لحظه هاى خوش عشق ناب را. . . بغضش گرفته ولى اشکش نمى ریزد. مى نگرد ومى نگرد ومیان سیاهى هاى دنیا دنبال تکه اى امید مى گردد ولى افسوس که همه در غم اند، یکى درغم مال و یکى درغم جان ویکى درغم یار دریایش سوداى اورا دارد واو غم خورشید، دریا هم عادت کرده بود به نوازش هاى شبانه ى ماه، ولى دنیا همین است، ماه هم براى دریا مغرور شده، وپشت ابرهاى به خشم فرورفته مخفى شده, رفته تا عاشقى بهت زده دراین عالم بسازد رفته تا غمى برغم جهان بیفزاید. افسوس که رسم زمانه همین است این بار ماه هم پشت ابر مى ماند وخیال بیرون آمدن ندارد ماه فانوس شب است وعروس زیباى آسمان، مثل صاعقه تاریکى مردم را مى شکافد ومهر اندکش را نثار جهان خسته از هیاهو مى کند، همین که بسیارى غم با او حلق آویز مى شود این بار ماه فقط نگاه مى کند، نگاهى سرد، نگاهى تاریک، نگاهى سیاه واین بار سیاهى مى گستراند. هر عاشقى همین است غمش تاریک است و بى صدا.

فاطمه : در تاریکی مبهمی فرو رفته در تاریکی که پس از گذر ساعت ها دقیقه ها. ثانیه ها باز دوباره به روشنایی خود باز میگردد. تاریک است تاریکی که شاید به ترس تبدیل شودو گاهی به کابوس. شاید هم گاهی آنقدر شیرینی داشته باشد که شب تاریکمان کاملا روشن شود. آری شب که می آید سیاهی اش بر دلمان غلبه می کندو مارا به خوابی عمیق فرو می برد. حس میکنم سیاهی شب بر دلم غلبه کرده اما نه غلبه خواب غلبه بر جسمم روحم روانم دوست دارم باز هم شب شود ودر آن تاریکی آنقدر بگریم که حداقل تاریکی شب رحمش بیایدو همه را از خواب عمیق بلند کندو بگوید:یک نفر در این تاریکی بیدار است او برای شما بیدار است.

حسین : نام مادر من آسمان است. او یک چادر مشکی خیلی خیلی زیبا دارد… چادری که به سیاهی شب است و رویش نگین های ریز نقره ای قرار دارد که همچون ستاره های شب افروز به چشم ها چشمک می زند… و از نظر من بیشتر بی تابی می کنند!… اما در این میان چهره ی ماهپاره ی مادرم بر آن جمع پر از تشویش غلبه می کند! به سمت مادرم دویدم… چادرش را در آورد و روی سر من گذاشت… ناخوداگاه احساس کردم خودم ماهم!… چادر قدر دنیایی برایم بزرگ بود… آن شب به آسمان زل زدم دیگر آسمانی نمیدیدم! تنها چادر مادرم بود که روی آسمان را پوشانده بود… به حیاط رفتم. وااای! بوی شب بود! بوی عطر شب، بویی پر از آرامش! ناگهان صدای شب پوی شنیدم! صدای قدم های آرام یک شب پیما! در آن سکوت شب تنها چیزی که شنیدم آن صدا بود. ناخوداگاه دوباره به شب تاب (ماه) نگاه کردم… لبخند زدم…دیگر شب برایم به معنای ترس و روح و خفاش و از ما بهترون نبود! شب برایم به معنای شب افروز و شب بو و شب پیما و شب تاب شده بود. به معنای چادر سیاه مادرم!.

ابولفضل : گاه گاهی باید پرواز کرد، پروازی ازجنس خیال، گاهی باید باخیال پروازکنی وبه مکان هایی که نرفته ای بروی، مانند آسمان، با خیالت به اوج آسمان پروازکنی واتفاق هایی را رقم بزنی. رنگ آسمان به سمت تاریکی سفر می کردوخورشید از مشرق به مغرب آسمان دور می زد، دیگر وقت رفتنش شده بود با رفتن خورشید، ماه جایگاهش را پر کرده بود. با آمدن ماه به آسمان شب، مجلس عروسی آغاز شد. مهمان ها یکی پس از دیگری به تالار آسمان شب اضافه می شدندوچراغ تالار، خانم ماه بود که بالباس عروس مجلل و درخشانش مجلس را نورانی کرده بودو با آمدن و کامل شدن مهمانان، تالار بیشتر و بیشتر روشن می شد. خانم ماه به مهمان ها خوش آمدگفت وبه جایگاه خودبازگشت تا مجلس آغاز گردد. ابرها مسئول موسیقی بودند، هرچند ثانیه خودرا به یکدیگر میزدندتا موسیقی اجرا شود. ستارگان نورهای خود را کم وزیاد می کردند، شهاب سنگ ها باگذر تند و سریع خودرقص های شگفتی به جا می گذاشتند. عروس خانم و مهمانانش در صفحه مات آسمان ترکیبی بسیار زیبا ایجاد کرده بودند، اما درپایان مراسم چهره ی عروس خانم اندوهگین می نمود، انگار درپی کسی بودواو کسی نبود جز دامادش، آقای خورشید که تمام مدت در مجلس حضور نداشت وخانم ماه در طول مدت مهمانی انتظارش می کشید. اما اقای داماد در آن سو عروس خانم خود را فراموش نکرده بود بلکه تمام تلاشش در رسیدن به او بود ولی وقتی می رسید که ماهش رفته بود به دنبال او و سالها این چرخه ادامه می یافت چه بی تاب بود ماه برای خورشید، وچه افسوس ها برای آن هایی که زمانه در خودشان دوری و جدایی را رقم می زد. گاهی بهتراست دگرگونه به آسمان بنگریم.