انشا ضرب المثل صفحه ۳۹ کتاب نگارش پایه کلاس دهم گسترش تو نیکی می کن و در دجله انداز مثل نویسی از سایت نکس لود دریافت کنید.

تو نیکی میکن و در دجله انداز نگارش دهم

گسترش تو نیکی میکن و در دجله انداز نگارش دهم

مقدمه : “او با رئفت تمام، قطعات عشق را از قلبش برگزیده و جدا کرده و آنهارا در کاسه محبت ریخته، و وارد هرکوچه و بزرنی میشود، بی هیچ توقع و انتظاری از شخصی، قطعه ای عشقِ آمیخته با محبت را به دیگران تعارف میکند و به امید روزی است که وسعت قلبش به اندازه مردمان شهر شود.”

بدنه : “از نظر من شاید او زیبا ترین عشق و زلال ترین قلب را از میان همه آدمیان داراست. قلبی که بی هیچ چشم داشتی لبریز از عشق و علاقه است و آنقدر این خزانه مملو از دوست داشتن است که تشعاتش هر موجود جاندار و بی جان پیرامونش را، در برمیگیرد.
قلبی که از غلیان امواج عشق در جوشش است، لایق ستایش است. چنین قلبی، پیشکشی خداوند به بندگان خاصِ خود است و خوشا بنده ای که امانتدار تحفه ای چنین گرانبها از جانب پروردگار است. بنده ای برگزیده که قلب و روحش را از ملکوت، به امانت ستانده است.
بنده ای که با قلب پاکش، نه از کسی انتظاری دارد و نه خواسته نابه جایی، زمین توان حمل این حجم از محبتش را ندارد. گویا دوست داشتن و بی توقع بودنش را، توشه راه بهشت برای خود کرده است.”

نتیجه : “کسی که بی توقع مهرمیورزد، خداوند روزی دستگیرش خواهد شد. دستگیر قلبی که قطعه ای از روح خود در آن آرمیده است. و آن محفل عشق، روزی که باز هم توقعش را ندارد، در اعجاز خدا، غرق خواهد شد.” 👤ف.میم

پریچهر : روزی از روز ها ی بارانی ک ابر های سیاه دست در دست هم داده بودند و عطر غم پاشیده بود بر دل های خسته…
پسرکی چتری را سایه بان خود کرده بود و قدم میزد پشت پنجره یک زنی را دید ک نوزاد خود را در آغوش گرفته و ب اشک هایی ک از دل ابر ها ب زمین فرود می آمد و عاشقانی ک دست در دست هم از این هوای دل انگیز لذت میبردند نگاه میکرد
در بین آن ها دختری با موهای طلایی را دید با پوستی همچون برف و چشم هایی ب زیبایی دریا ک اضطراب و استرس از چهره اش نمایان بود و با استرس ب این طرف و آن طرف کوچه میرفت و زمین را جست و جو میکرد.
کنجکاو شدم و ب طرفش رفتم و گفتم:ای دختر چیزی گم کرده ای؟گفت:بله پدرم یک چک صد تومانی بهم داده بود تا بروم خرید اما در راه از دستم افتاده و نمیتوانم آن را پیدا کنم.
قطره هایی ک از چشمش سرازیر میشد با قطره های باران یکی میشد
وقتی نگرانی و بغض را در نگاهش دیدم دلم تاب نیاورد و فورا یک چک صد تومانی از جیبم دراوردم ب دختر دادم اما دختر شرمسار بود و ک آن را از پسر بگیرد یا ن
رو ب دختر گفتم:بگیر دیگه،لطفا قبول کن
ب چشمان پسر نگاه کرد و وقتی لبخند او را دید خجالت زده پول را از پسر گرفت و هزاران بار از او تشکر کرد و رفت
پسر دست ب شینه ایستاد و دختر را تماشا کرد تا وقتی ک او محو شد
فردای آن روز با کت و شلوار قوه ای رنگی ک بر تن داشت در حال رفتن ب سرکار بود ک ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
ب سویش رفت و آن رابرداشت ،یک چک صد تومانی را دید ک بر اثر باران خیس شده و چروکیده شده بود
داستان دیروز دخترک مو طلایی را ب خاطر آورد لبخندی زد و ب یاد ضرب المثل قدیمی افتاد ک میگوید تو نیکی میکن و در دجله انداز…