انشا صفحه ۴۲ کتاب نگارش پایه هشتم توصیف دیده ها دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو مقدمه نتیجه درباره درمورد با موضوع خوب و دقیق دیدن از سایت نکس لود دریافت کنید.

دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو هشتم

انشا دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

مقدمه : “چشمانم به چشمان نافذش افتاد، که با لبخندی وهم ناک و تفنگی در دست به من زل زده بود. با دیدنم آنقدر خوشحال بود که گویی گنج یافته است. با صدایی که امواج خوشحالی درونش موج میزد دوستانش را فراخواند. و من با چشمانی تار از اشک، تنها بدنبال راه گریزی بودم.”

بدنه : “نمیدانستم از کدام سو بروم. بیشتر از خود، دلم برای بچه هایم میسوخت که بعد از من چه خواهند شد. نکند آنها هم به سرنوشت من دچار شوند. آه خدا مگر ما چه ظلمی به آدمیان کردیم که میخواهند جانمان را بستانند؟
صدای قدمهایشان را که آرام آرام به من نزدیک میشدند را میشنویدم. باید کاری میکردم. تمام قوایم را درون پاهای باریکم ریختم و دویدم. صدای پاهایشان را از پشت سر که در تعقیب من بودند، میشنویدم.
نگاهی به پشت سرم انداختم. فاصله زیادی با من نداشتند. صدای پرکردن تفنگشان از پشت سرم به گوشم میخورد. خداوندا معجزه ای پدید آور. خداوندا نمیخواهم بمیرم.”

نتیجه گیری : “هرلحظه بخاطر خستگی بسیارم، از سرعتم کاسته میشد اما خستگی گویا روی آنان تاثیری نداشت. طعمه امروزشان را یافته بودند و خوشحالی و توانمندی در آغوششان گرفته بود. صدایشان را میشنیدم که میگفتند شلیک کن، شلیک کن. آه خدایا. تابحال به جنگل اینگونه ننگریسته بودم. چقدر زیبااست. چقدر نفس کشیدن درون آن، چقدر زنده بودن زیبا است. با شنیدن صدای شلیک، احساس دردی را در پهلوی راستم حس کردم. دیگر توانم برید. ایستادم. و بعد بازهم همان صدا و همان حس در پهلوی چپم. چشمانم کم کم در حال بسته شدن بود. آه خدایا، بچه هایم…” 👤ف.میم

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر: نسیم خنکی می وزید و من شاد و خوشحال در میان چمن زار پیش میرفتم.
گل های لاله امروز یر باز کرده بودند و عطر خوبشان گل فضارا پر کرده بود.
مگسی گوشم را قلقلک میداد گویی میخواست مرا از خواب ناز بیدار کند اما باز هم دلم نمیخواست از من دور شود.
پرتو باریکی از نور خورشید روی من میتابید و من از گرمای آن لذت میبردم.
ناگهان در سمت راستم تکان خوردن چیزی را حس کردم.اتسانی پوشیده از لباس سبز رنگی ک خاکی شده بود و سلاحی سیاه در دست داشت و آن را ب سمت من نشانه گرفته بود.
آن سلاح لوله بلندی داشت و من میتوانستم از این فاصله داخل لوله را مشاهده کنم اما سر و ته لوله مشخص نبود.
گوش هایم را تیز کردم و تمام حواسم را جمع کردم.میدانستم ک با بک جنبش میتوانم چنان بدوم ک اون حتی ب گرد پایم نرسد اما میترسیدم با اولین حرکت ماشه آن سلاح را بکشد و تیری ب من بزند.
فاصله من و او آنقدر کم بود ک توانایی شلیک در یک لحظه را داشت.
او دو پایش را چنان از هم باز کرده بود ک گویی با گرفتن این ژست قدرت بیشتری میگرفت و تسلط پیدا میکرد.
با اضطراب خاصی ک در آن آرامش نیز موج میزد ب من مینگریست و منتظر بود با یک حرکت کارم را تمام کند.
دور و اطراف را نگاه کردم و موقعیت خود را سنجیدم،بین من و او ب اندازه 8 آهو فاصله بود و او باید 8 آهوی خیالی دا رد میورد تا ب من برسد

پریچهر : صدای قدم هایش را بر شاخ و برگ گسترده بر آغوش زمین گوشم را نوازش کرده و تپش قلبم را چندین برابر می کند، چه قرار است بشود؟
گوش هایم را تیز کرده و با صدای قدم هایش، مسیر حرکتش را تشخیص می دهم، ترس و دلهره در دلم جای گرفته و پاهایم به رعشه افتاده اند، به راستی که چرا باید این چنین ترسی را در خود احساس کنم؟
مگر من از آن قدرت مند تر نبوده و چابک تر نیستم؟ پس این ترس ثمره چیست؟ چرا باید با آن وسیله ترسناک در دستش به سمت من آمده و با چشم به دنبال من بچرخد؟
استرسی شدید در خود احساس کرده و غمگینی فراوانی در من جای گرفته است، هر آن ممکن است آن چنان به من نزدیک شود که صدای نفس هایش را زیر گوشم احساس کنم، دلم می خواهد فرار کرده و به سمت جنگل سرسبز بدوم، اما امانم بریده و دیگر طاقت فرار را ندارم.
پشت بدن درختی جای گرفته و تا حد امکان خود را اندازه او جلوه می دهم تا متوجه من نشود. ناگهان، صدای آهنگی گوش جنگل را کر کرده و با چندین حرف و کلمه، تصمیم به ترک جنگل گرفته و مسیرش را به سمت ورودی جنگل بر می گرداند، خوشحالی و نشاط در من آغاز شده و از شاخ و برگ ها بیرون می آیم و در دل چنین آرزو می کنم: کاش دیگر هیچگاه مسیرش به این طرف ختم نشود.

حنانه : در آن وقت خرس زور مندی به سرعت به سمت شکارچیان دوید و آنان را فراری داد و بعد هم آن خرس به کمکم آمد.

پریچهر : مقدمه : آرام آرام ، پاهایش را روی علف ها میگذاشت و با نگاهی زیرکانه گاهی از دریچه دوربین ، و گاهی با ریز کردن چشمش ، به دنبال من میگشت .
بدنه : درختی را سد کردم و پشت سرش پناه گرفتم ، نباید کوچک ترین صدایی از خود در می آوردم که مبادا پیدام کند . حتی نفس هایم را یکی در میان بیرون میدهم تا به گوشش نرسد .
چندین هوا مهمان بینی اش میکند و سرش را سمت من میچرخاند ، هیچ جوره نمیتوانم دید خوبی نسبت به او یا تفنگ در دستش کنم ، پاهام را تند کرده و جنگل را متر میکنم ، او نیز همینطور به دنبالم خیز بر میدارد .
خسته شده و نفس هایم به شماره افتاده بودند ، در کنجی نشستم و فقط دلم میخواست آن قاتل دیگر پیدایم نکند .
نتیجه : نمیدانم چرا برای آن ها انقدر عزیز هستم که ساعت ها به دنبالم میدوند ، اما من هم مثل آن ها نفس میکشم و زندگی میکنم ، پس مشکل چیست؟