انشا متن ادبی صفحه ۳۸ و ۳۹ کتاب نگارش دوازدهم درباره در مورد با موضوع متن ادبی درباره نثر یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید توصیف کنید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا صبح سرد و برفی نگارش دوازدهم

حل و جواب تمرین صفحه 38 و 39 نگارش دوازدهم

کتاب نگارش جدید آن به بازار عرضه شده است و برای پایه پیش دانشگاهی و دوازدهم در رشته های مختلف ریاضی تجربی انسانی منتشر شده است و بسیار ساخت می باشد و آدم باید که به صورت کامل این درس را مطالعه نموده و با آن جواب دهد در صفحه 38 و 39 این کتاب خواسته شده است متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید ما به زودی جواب این بخش از این کتاب نگارش ۳ را پیدا خواهیم کرد و در همین پست قرار خواهیم داد و آن را برای شما عزیزان کامل خواهیم کرد.

انشا با موضوع صبح سرد و برفی زمستان

مقدمه : صبح سرد یک روز زمستانی در حالیکه در امتداد یک خیابان قدم می زدم با طنین نغمه های خوش پرندگانی که بر بالای درختان منزل گزیده بودند روبرو شدم‌.لذتی والا تمام وجودم را فرا گرفت به قدرت غیرقابل وصف خدای مهربانم پی بردم.در همین حال آسمان نوید از بارش نُقلک های آسمانی می داد که قصد داشتند زمین را سفید پوش کنند.این منظره به حال خوش من بی نهایت افزود.

بدنه : با خودم گفتم که ما انسانها که مهر اشرف مخلوقات بر پیشانی مان نقش بسته است چرا آن طور که باید و شاید عبادت کننده ی واقعی خالق مان نیستیم چرا مثل بقیه خلایق الهی که هرکدام به نحوی سجده کننده ی قدرت خدا و جلوه ای از وجود او هستند‌، سجادِ ستایشگر او نیستیم.
چرا ما انسانها از کنار تمام نشانه هایی که خدا روزانه مقابل چشمان مان نمایان می کند اینقدر ساده می گذریم و هر کدام را به لیست عادت هایمان اضافه می کنیم.
یقینا دیدن کوه و دشت و بیابان،خورشید و برف و باران همگی در مقابل دیدگان ما عادی جلوه کرده که ما هیچ‌گاه در باطن آنها و در چگونگی خلقت آنها تامل نمی کنیم.
متاسفانه آدم ها هرچه به سنین بالاتر قدم می گذارند به جای آنکه همپای رشد عقلی و سنی شان پیش روند و بیشتر به تامل و تفکر در قدرت خداوند متعال بپردازند، کمتر متوجه تلنگر های الهی می شوند تلنگر هایی که فریاد سر می زند: بنده ی من همیشه مرا در خاطر و در باورت زنده نگه دار. من به تو نوید همراهی جاودانه ای می دهم که تو را تا بالاترین قله ی رشته کوه کمال برساند.
همین چهار فصل خدا دنیایی از شگفتی ها را به روی مان می گشاید.
وقتی از پنجره ی دل به این شگفتی بنگریم می بینیم هر کدام از تابلو های نقاشی خدا چه زیبا رنگ آمیزی شده اند.
همین زمستان که ما آن را به سرما و سردی مشهورش کرده ایم چه زیبا در درون خود گرمایی از عشق و مهربانی را پرورانده‌ زمانی که مهد تولد ننه سرما ها و بابا نوئل هایی است که جاری کننده ی شیرین ترین و زیباترین لبخند ها بر لبان کودکان هستند.
زمستان یکی از آن خاص ترین نقاشی های خداست که او وقتی قلم را عاشقانه در دستانش می چرخاند قصد داشت چیزی را بیافریند که اثبات آن آیه معروف
“فتبارک الله احسن الخالقین” باشد.

نتیجه : من به انتهای خیابان رسیدم خیابانی طویل اما زیبا که شکوفه های برفی درخشانی بر شاخه هایش لبخند می زد.
این حال خوش وصف ناپذیر من از دیدن آن زیبایی ها و تاملات خویش طولانی بودن مسیر را از یادم برد
تفکرات عمیق آن روز زمستانی من از آن دسته تلنگرهایی بود که خدایم در ذهن کوچکم ایجاد کرد تا جرقه ای باشد که شعله های خداشناسی را در من روشن سازد.
چه نیکوست که ما انسانها حتی اگر شده گاهی چند دقیقه ای از روزمره هایمان را اختصاص دهیم تا نکته ی جدیدی را از اتفاقات رقم زده ی خدا در دفتر زندگیمان ثبت کنیم تا با هر بار ورق زدن آن با صفحاتی تهی که مملو از خالی است روبرو نشویم‌ و به جای تاسف از گذشته ی هدر رفته، به خویشتن ببالیم که بنده ای شایسته برای پروردگارمان بوده ایم.

انشا صبح برفی زمستان مقدمه بدنه نتیجه

مقدمه : کشور ما ایران دارای چهار فصل رنگارنگ است. بهار سبز و تابستان نارنجی و پاییز زرد و زمستان سفید!

بدنه : شال و کلاه کردم و پالتوی مخملی ام را بر تن کردم کیف و وسایلم را برداشتم و از خانه بیرون زدم! برف قطع شده بود. تقریبا ساعت 6 صبح بود و هنوز دو ساعتی وقت داشتم که به محل کارم برسم. نمیدانم چرا انقدر زود راه افتادم. هوا خیلی سرد بود و خورشید به تازگی طلوع کرده بود. وقتی برف می بارد تحمل فضای اتاق برایم خیلی سخت می شود. احساس خفگی میکنم و حتی نمیتوانم خوب بخوابم. شاید چون بارش برف مرا یاد خاطرات آن روزها می اندازد. روزهایی که بچه بودیم و وقتی برف می بارید باهم آدم برفی درست میکردیم و برف بازی میکردیم. آخرین آدم برفی را که باهم درست کردیم به یاد داری؟ یادم است آن روز فراموش کرده بودم دستکش هایم را به مدرسه بیاورم و حسابی دست هایم یخ کرده بود. تو سرگرم برف بازی بودی و حواست نبود. وقتی شال گردنم را درآوردم تا به گردن آدم برفی بیندازم ناگهان دست هایم را دیدی که از سرمای شدید سرخ شده بود. فریاد زدی که دست کش هایت کو؟؟ پیش از آنکه پاسخی بدهم دستم را کشیدی و سریع بردی داخل کلاس خودتان! کنار شوفاژ کلاس نشستیم و دست کش هایت را درآوردی و دست هایم را در دست گرفتی و سعی کردی گرمشان کنی! تو مرتب سرزنشم میکردی و منم دستانم را از دست هایت میکشیدم که بروم حیاط و برف بازی کنم نگران این بودم که زنگ تفریح تمام شود ولی تو هربار که دستانم را از دست هایت میکشیدم محکم تر دست هایم را می گرفتی! چند دقیقه که نشستیم تو دست کش هایت را دستم کردی و گفتی حالا برویم بازی کنیم. وقتی به حیاط رفتیم زنگ خورد و آدم برفی نیمه کاره ماند من لج کردم و باتو قهر کردم! تو مرا به کلاس فرستادی و خودت ماندی و آدم برفی را کامل کردی! وقتی زنگ آخر خورد و باهم داشتیم به خانه میرفتیم چشمانت لبریز از اشک بود اما لبخند میزدی و بازهم به شیطنت هایت ادامه میدادی! به خانه که رسیدیم در خواب بودم که صدای مادر را شنیدم که پرسید دست هایت چه شده؟ چرا معلم هارا اذیت میکنی که تنبیهت کنند! و تو سکوت کرده بودی و فقط به مادر میگفتی آرام تر… خواهرم خوابیده است! تازه آنجا بود که فهمیدم تو چون در حیاط مانده بودی و آدم برفی را کامل کرده بودی تنبیه شده بودی! بله… تو همیشه به فکر من بودی مثل یک مادر! راست می گویند که خواهر های بزرگتر مادر دوم هستند! تو مادر دوم من بودی و وقتی برای همیشه از تو جدا شدم تازه فهمیدم! آن لحظه به خودم گفتم قلکم را می شکنم و با پول هایم برایت همان جا مدادی را که دوست داری میخرم و همین کار را هم کردم! پول هایم را جمع کردم و با مادر به خرید رفتم و همان جامدادی را برایت خریدم! وقتی به خانه برگشتیم از سر کوچه تا جلوی در را دویدم! فکر میکردم مثل همیشه داری تو کوچه با بچه ها بازی میکنی! اما نه تو در کوچه نبودی! وقتی با مادر وارد خانه شدیم صدایت کردم اما جوابی ندادی! روی پله ها نشسته بودم و منتظر بودم بیایی که تلفن خانه زنگ خورد و مادر پس از صحبت کردن، مرا خانه همسایه گذاشت و خودش رفت! چند ساعتی گذشت که زن دایی به دنبالم آمد و مرا به خانۀ خودشان برد. سراغ تو را گرفتم که گفتند رفتی شهرستان پیش مادربزرگ! دل گیر شدم که چرا تنها رفتی! میخواستم هرگز باتو حرف نزنم! هدیه ات را نگاه میکردم و زیرلب تو را سرزنش میکردم! چند روز گذشت! یک روز مادر به دنبالم آمد. چشمانش گود افتاده بود و لباس های سیاه پوشیده بود. از او سراغت را گرفتم که گفت از شهرستان برنمیگردد. گفت خواهرت هرگز از شهرستان برنمیگردد. عصبانی شدم و گفتم چرا مرا با خود نبرده است؟ حالا با کی آدم برفی درست کنم؟ اصلا چرا بدون خداحافظی رفته است؟ عید که برویم خانه مادر بزرگ حتما بااو دعوا میکنم. مادر گفت : دوست داری با خواهرت خداحافظی کنی؟ من گفتم بله و باهم به سمت مقصدی که نمیدانستم کجا بود حرکت کردیم. به بیمارستان که رسیدیم دیدم پدر و عموها و …. همه فامیل آنجا هستند. مادربزرگ را که دیدم تعجب کردم. از او پرسیدم مگر خواهرم خانه شما نیست؟ مادربزرگم مرا در آغوش گرفت و گریست. خود را از آغوشش بیرون کشیدم و دنبال مادرم حرکت کردم. به یک اتاقی رسیدیم. مادرم از دکتری که آنجا بود خواهش کرد اجازه دهد من تورا ببینم و آن دکتر پذرفت. وقتی وارد اتاق شدیم دیدم روی تخت خوابیدی و ملحفه ای سفید را روی سرت کشیده ای! به سمتت دویدم و گفتم : ای تنبل ! بازهم که خوابیده ای؟ مرا گذاشتی و رفتی بی معرفت؟ بیدارشو! بیدارشو دارد برف می بارد! اما تو اصلا حرکت نمیکردی. مادر گفت : خواهرت برای همیشه خوابیده است. او به جایی رفته که دیگر نمی تواند برگردد. او رفته به بشهت! نمیدانم لحظه ای که جامدادی را در دست هایت گذاشتم یا لحظه ای که برای همیشه رفتی بقیه چقدر گریه کردند. اما من حتی یک قطره اشک هم نریختم! نمیدانم شاید هنوز منتظرم که برگردی و رفتنت را باور نکرده ام.

نتیجه گیری : یک روز سرد و برفی نمیدانم برای بقیه چه حس و حالی را دارد اما برای من فقط یک معنی دارد! تو! تویی که رفتی و مرا با خور نبردی! بقیه فکر میکردند ما دوقلو هستیم چون همیشه باهم بودیم! اما حالا تو در بهشتی و من در جهنم نبودن تو میسوزم و مانند آدم برفی ذره ذره آب میشوم! حالا سال هاست دوقلو های به هم نچشبیده دیگر باهم نیستند.

انشا ادبی در مورد یک صبح برفی زمستان

مقدمه : به نام خدا انشای خود را در مورد یک روز برفی شروع میکنم .

من عاشق برف هستم .

چون برف خیلی کم می آید .

بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود

ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم.

البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد

و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند .

وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است.

من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم

یا روی برف میخوابیم

یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

انشا یک روز برفی

من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود.

من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم

و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود.

خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم .

چون زمستان ها خیلی سرد است.

و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند .

ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.

انشا یک روز برفی

من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند

گاهی وقت که برف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود

و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم.

برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند .

من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .

من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .

این بود انشای من.

نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

انشا ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستان

سفید شده بود.همه جای این شهر سفید شده بود.حتی بر پلک مجسمه ی معروف شهر دانه های بلور برف نشسته بود. چه مبارک روزی بود تمام مردم شهر در شور برف خندان بودند.
خندان!برف سرد نیست مگر؟از انجماد آب متولد نمی شود مگر؟
پس چرا دل های مردم را گرم می کند؟
حتی دل مادر بزرگ مرا که سالهاست در انتظار فرزند مفقود الاثرش تیله های چشمانش مرطوب و منتظر است.
در این روز مبارک انگار بر کدورت تل انبار شده ی قلب ها نیز سفیدی برف می نشیند.آه! برف! آه برف، برفِ سر زده!برف بی محابا!برف بی اعتنا به سیاهی های زمین…
دوستت دارم.
مثل مادری که فرزندش را؛که با تولدش ،گلی بر گونه های مادر شکوفه می زند.
صبح برفی را با هیچ صبحی نمی توان مقایسه کرد. گویی خدا نیز روزهای برفی را بیشتر دوست دارد.
خواهرم را در روز های برفی بیشتر دوست دارم وقتی که مثل معمار ها، مشغول ساختن آدم برفی می شود.
باید شما باشید و به او همچون من، خیره شوید.
هفت صبح پدرم کت را بر روی شانه هایش می اندازد و می رود کنار باغچه و مشغول ساختن آدم برفی می شود. می گوید آدم برفی نگهبان کوچه و باغچه ی ماست باید باشید و ببینیدش.
انقدر ظریف و با عشق بینی وچشم های ادم برفی را می گذارد که گویی دارد موجود زنده ای را متولد میکند.
مادرم به او می گوید:بجنب دیگر ،
بجنب و بیا صبحانه ات را بخور که دیر می شود.
وقتی خواهرم با بالا انداختن شانه هایش اعتنایی نمیکند،مادرم نیز به شوخی میگوید: پس بر تن آدم برفی لباس گرم بپوشان چون مجبوری او را هم با خودت به مدرسه ببری.
برف نماد صلح و شوق است.ای کاش هر صبح که از تخت های خود با رخوت بر می خیزیم، پشت پنجره را که نگاه میکنیم،چشمانمان کولاک برف را ببیند.
بسیاری از دوستانم برف سنگین را برای تعطیلی مدرسه دوست دارند.این نفرت انگیز ترین نوع دوست داشتن است.
اینکه آدم چیزی را برای آنچه که نیست دوست دارد.
در واقع سوءاستفاده از نعمتی عظیم است.
خداوند، برف را همچون پروانه های ستاره ای بر منازل و معابر و کوچه پس کوچه های شهر می فرستد.
تا با دیدن تغییر شگرفی که ایجاد کرده است یادمان بدهد که سپیدی برای قلب های ما انقلابی شکوهمند تر است تا انباشته شدن کردن دود نفرت و سیاهی های کینه در قلب بی گناه.
برف نماد اتحّاد نیز هست.سفید و بی لکّه ای از سرخی یا زردی،سفیدِ سفید.
این وحدت عجیب و تماشایی! این یکرنگی مهیّج و دل فریب کاش برف بودم!
من اگر در سرنوشت خود حقّ انتخابی داشتم بی دریغ می باریدم بر تمام تیرگی ها و نماد عشق بودم و همدلی!
انسان بودن دشوار وناشدنی ست.خوشا برف بودن،خوشا سفیدی!
مادرم همیشه می گوید: که برف نگاه ویژه ی خدا به انسانهاست.
مخصوصاً اگر در ابتدای صبح شروع به بارش کند.
مادرم معتقد است که صبح برفی، یکی از روز های بهشت خداوند در این جهان مادی است.

متن ادبی در مورد یک روز برفی زمستان

زنگ ساعت به صدا درآمد ولی در وجودم شوری برای بلندشدن نبود.ساعت ها به حالت جنینی خوابیده بودم. ودر حصار دستان سرد زمستان اسیر شده بودم.نگاهم را به پنجره ی اتاقم که روبه حیاط خانه مان بود دوختم آفتاب هنوزچشمانش راباز نکرده بود،ابرها به هم پیوند خورده بودند و اخم های آسمان را به وضوح تشخیص می دادند
گهگاهی هم ناله ی خشمگین آسمان را می شنیدم و ترس عجیبی کل وجودم رافرا می گرفت.اطرافم را نگاه کردم ولی جز آغوش سرد زمستان همدمی نداشتم.آسمان بغضش گرفته بود واز بی مهری زمستان دلگیر شده بود.
نگاهم به باغچه ی خانه مان افتاد،سبزه های بی روح روی زمین خوابشان برده بود،گل ها سر روی زانو گذاشته بودند وگویا التماس می کردند که هرچه زودترزمستان به دیارخودبرگردد.درخت هاخمیده تر شده بودند دست های دراز خود را رو به فلک بازکردند تا شایدخدای رحمان دعای آن هارا مستجاب کند.نسیم سردی درگوشم زمزمه کرد«زمستان فرا رسید»وبا خونسردی دست روی صورتم کشید و به راه خودادامه داد.کفشم راپوشیدم،پالتوی چرمم راتنم کردم وبه سوی دریاحرکت کردم.دلم میخواست بدانم دریا درچه حالی است؟درطول مسیر باخود فکرمی کردم که زمستان کیست که این چنان هیاهووغوغا به پاکرده است؟
به دریارسیدم.چقدرآرام بود ،چرا جوش وخروش هر روز را ندارد؟نگاهم به سمت آن دسته ازکبوترها که درحال جمع کردن بساط خودبودند،افتاد.آری،می خواهنددیارخود راوداع کنند…
چقدر زمستان بی رحم بود،که این همه مخلوقات ازدستش کلافه شده بودند یک لحظه احساس کردم برف سرم راپوشاند،گویاصدسال به عمرم اضافه شده است.احساس کردم شکوفه ی برفی که بر روی گوشم نشست چیزی رادر گوشم زمزم می کرد.گوش هایم راتیز وبااو درد دل کردم. چه چیزی باعث شدهمه مخلوقات از زمستان گله کنند؟این سؤالی بودکه برف درگوشم زمزمه کرد…ثانیه ها،لحظه ها،دقیقه ها گذشت ومن آن را در ذهنم بررسی می کردم.مگرااین زمستان چ کاری ازدستش برمی آمد که ماچنین اوراسرزنش می کنیم؟ یک لحظه احساس کردم روی ابرها قرارگرفتم.زیر پاهایم رانگاه کردم زمین ازبرف پوشیده شده بود،سبزه هادرزیر ملافه ی سردزمستان پنهان شده بودند، درختان راازدورنگاه کردم،جامه سبزخود را از تن درآورده بودند وبا نگاهی غضبناک به برف نشسته براندام بی روحشان خیره بودند…چه صبح عجیبی بود امروز!

یک روز سرد زمستانی را توصیف کنید

یک صبح سرد زمستان پاییز بساط خود را جمع کرده و کم کم میرود.وجای خود را به سلطان فصل ها،زمستان میدهد. به دل ناگفته صدها حرف دارم میان سینه زخمی ژرف دارم به روی پیوستن سالخوردم زمستان در زمستان برف دارم از پنجره اتاقم بیرون را می نگرم،دانه های برف رقصان رقصان به زمین می رسند و تجلّی زیبایی زمستان هستند. خورشید غمگین وبی صدا از زیر لحاف ابر ها گم شده بود و از ترس زمستان جراَت طلوع نداشت.
کودکان با برف بازی می کنند. قهقهه و شادی سرمی دهند و انگارجانی دوباره گرفتند.برف زمین را همچون عروسی آرایش کرده ،دانه های برف روی زمین نشسته اند و درختان به خواب زمستانی رفته اند.خوابی عمیق گویی که قصد بیداری ندارند،درختان رنگ باخته اند.پیرمرد با بخار دهانش دستان پینه بسته خود را با بخار نفس هایش گرم میکرد. آدم برفی ها جانی دوباره گرفته و دوباره چشم به جهان گشودند،با آن چشم های دگمه ای و دماغ های هویجی و شال و کلاه های بافتی خودشان.
پسرک را میبینم که صبح زودبا دیدن برف ها به پشت بام رفته واز بلند ترین نرده بان بالا می رود. گویی دوست دارد ستاره هارا در آغوش بِکشد تا مبادا سردشان بشود.وقتی در خیابان های شهر قدم میزنم برگ های پاییزی از زیر برف ها خش خش میکنند و شور و نشاط و زندگی دوباره به شهر برگشته.
فصل زمستان تابلویی از نماد زیبایی وتجّلی زیبایی خداوند است .باید از این اثر هنری به خوبی استفاده کنیم. زندگی این لحظه های است که لحظه های آن را این فصل ها رقم میزنند.

انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان

باز آغار شد یک روز سرد زمستانی تولد یک دخترِ کوچک با لُپ های گرم و نرم شاد و خندان .
بارید ، باریدنش نوروزی اغاز کرده بود در درون وجود پدر و مادرش .
با این سوزش و سردی و کولاکِ زمستانی ، که بحث از پایانِ یک سال دیگر بود . تولدم شروعی بود سرشار از گرمی با خنده هایم زندگی میبخشیدم . اشک هایم ان بارانی بود که دلیل رشد شکوفه هایی بود از جنسِ امید در دلِ پدر و مادرم .
برای اولین بار برف را دیدم ، سفیدی رویِ آن آدم برفیِ ایستاده درون ان همه یخبندانِ بیرونِ خانه سرمایی به تن تازه جان گرفته ام میداد .
بخار سردِ ان چایی داغ را که در دستانِ مادرم بود میدیدم .
این روزها عجب بهاری بود برای این خانواده طراوتی دوباره روی چهره ی انان دیده میشد . نوری وصف ناپذیر در نگاه انان میدیدم که بامن سخن میگفت .
ای خورشیدهای تابان من ای خورشید های گرما بخش و پر طراوت من دوستتان دارم.

خاطره ای از یک صبح سرد برفی

متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان؟ می توانست جالب باشد! اگر ما هنوز همان کودکان دیروز بودیم… اگر بهار را نفس می کشیدیم, تابستان را می خندیدیم و پاییز را قدم می زدیم.
زمستان برای ما کودکان امروز, تیغ صبح است, بر گلوی بی خوابیمان!
اولین بارش برف را به نظاره می نشینم. آسمان نمک می پاشد بر زخم خیابان ها! کلاغ هایی که متن زندگیشان سراسر یأس است, تاریکی صبح را لای بال و پر خود جذب می کنند. سگی تکیده که تمام عمرش را ناله کرده، در کوچه خاموش می شود. شاخه درختی سست و خمیده از رکود هوا به رکوع رفته و سپس می میرد.
دیدهء خیره ام در سیاهی سحر غرق می شود, نه ماهی مانده نه ستاره ای!
حتی کواکب هم در سرمای این صبح, کبود گشته اند. انگار که ما تنها بازماندگان زمینیم.
برف, چرکِ کهنه زخمِ خانوار است، بربامِ خانه ها! مانند توبهء پیریست در آستانه مرگ. پشیمانی مردمی که زمانی شوریده اند…
عصیان عصا را می بینم در دستان پیرمردی که در صف نان ایستاده، و حسرت خواب صبحگاهی بر چهرهء پسرکی که با پلکهای لحیم شده راهی مدرسه است…
چشم انتظار طلوع، ناگهان نخستین پرتوهای مشعشعِ محدب, قاب یخ زده پنجره را می شکند و سِحرِ سَحَر را باطل می کند. هجوم نور، حجم تاریکی را می بلعد و در خود هضم می کند. کسرِ عظمِ عظیمی است برای بیداد بامداد.
برای اولین بار معنای واقعی روزنهء امید را درک می کنم. زمینِ روی گردان دوباره سپید می شود و مهر دوباره جای خود را در آسمان قلب شهر پیدا می کند.

انشا در مورد یک روز سرد زمستانی را توصیف کنید

در هجوم رقص برگ های پاییز،جوانه زمستان رویید،
در کوچه ها و خیابان ها ریشه دواند و به دشت ها بارید.
رفته رفته هوای طبیعت سرد و سردتر می شد.
نوعروس فصل ها طور سپیدش را به تن کرده بود و از آدمیان دل می برد. خنکای نسیم دیگر سوز سرمایی بود که بر گونه ها بوسه می زد، و نم نم باران به دانه های درسای برف مبدل شده بود.
شاخه های خشک شده ی درختان نظاره گر تولد آدم برفی ها بودند. یکی با پوست گردو به تماشای دنیا آمده بود و دیگر ی از روزنه ی نارنجی هویج زمستان را نفس می کشید.
خرمالو های تازه و رسیده در صندوق های چوبی چیده شده بودند،از همان صندوق هایی که میخ های آویخته بر آنها دست آدمی را زخم و زیلی میکند.
نوک انگشتان سرک کشیده از دستکش ها🧤 سرخ میشد،البته به پای سرخی نوک بینی ها نمی رسید.
صبح های زمستان دلچسب است.☺️
بیدار می شوی ، بافتنی قرمز رنگ را به تن میکنی ، با کشیدن دست از شانه تا مچ دست ، خودت را گرم میکنی ،فنجان چایی☕️ را به دست می گیری ،گرمایش در جانت می دود.
و اینک دوباره خواب عجیبی نوازشگر چشم هایت😴 می شود.
بعد آهسته به کنار پنجره می آیی🖼 و نگاهت را، سمت زمستان بیرون خانه ، رها می کنی.
بند دلت را با ساز موسقی🎼 مورد علاقه ات کوک می کنی و لحظه ای بعد لبریز از آرامش می شوی💞.
به راستی حیف این صبح های دل انگیز نیست که فیزیک📚 و عربی 📖و حسابان📐 و… پر شود؟!
در کوچه و خیابان ها ، آدم هایی که کلاه ها را تا زیر ابرو و شال گردن ها را تا نوک بینی کشیده اند با یک جفت چشم گرد👀 این طرف و آن طرف می روند و برف ، باد ، سرما ، برگه های ریخته روی سنگفرش های زمین و آسفالت و دیوار های نم کشیده را در استوری اینستاگرام🤳🏻 خلاصه میکنند.
زمستان اگر سرد است ، محبت گرمایش می بخشد.
اگر باد سر کش است ، شال و کلاهی هست تا بدان تشر بزند.
آفتاب تابان ☀️اگر نیست ، لطافت ❄️دانه های برف هست .
نارنگی اگر نیست ، خرمالو هست.
آش انار اگر نیست ، آش شلغم هست.
زمستان و صبح و برف و نسیمش ،داشته ای برای تمام نداشته هایند . او نوازش را خوب بلد است ،می شود بر شانه اش تکیه داد و آرام گریست، می شود کتاب زمستان را ورق زد و ساعت از مطالعه اش سیر نشوی ، می شود با طنین دلنوازش هم خوانی کرد و لذت برد.
می شود زمستان را نفس کشید و سرماخورد و مدرسه نرفت.
زمستان بسی سرد است بسی دلچسب.

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستان

گویی امروز زمین عروس شده، عروسی که دنباله لباسش انتها ندارد و سپیدی اش همتا. سیه ابران سپهر, دیگر تاب جدایی ندارند، می گریند اما از فسردگی دلشان، قطرات اشکشان به درانی درخشان بدل می‌شود.
درختان خود سیماب گون بر سر گزاشته اند که از گزند سرما در امان بمانند، سرمایی استخوان سوز که با هیچ کلک و دوز نتواند نفوذ بر دل تن افروز این مردم. دلی که گرمی‌اش است حاصل آتش فروزان همبستگی مردمان در این عصر یخبندان.
کودکان آدم برفی می سازند. آدم برفی که دل ندارد اما تبسمی دائمی بر روی لبانش حک شده، تبسمی که در میان پرتو های جوشان نمی گذارد زجه هایش شنیده شود، اشک هایش بر زمین افتد یا حتی ناله ای سر دهد. افسوس که نام آدم برازنده اوست.
آسمان هنوز در حال تضرع است. قطرات اشکش چه بی واهمه و ترس چه با ناز و چه با رقص به استقبال زمین می روند، گویی که از سپیدی آسمان، خورشید فروزان، هوای سوزان و غربت از عرش و سقوط بر فرش باکی ندارند. گویی دیدار دوستانشان که نقش بر زمین شده اند طاقتشان میدهد شاید هم از جهلشان معنی مرگ را نمی دانند و یا چنان در دریای مکاشفت مستغرق شده اند که مرگ دیگر برایشان معنی ندارد.
نقش زرین آسمان در حال ظهور است. درختان کلاه سیمین گون از سر بر می دارند و سحاب سیه روی سپید دل غرق بحر معرفت حق تعالی عروج می یابند، شعله همدلی مردم فزون تر می شود و صدایی از آدم برفی به گوش می رسد، نه صدای ناله و زاری، گویی که این بار لبخندش اجباری نبود.

انشا موضوع یک صبح سرد و برفی

پریچهر : این اولین صبح زمستانی و برفی امسال است.خرس ها،سنجاب ها،و دیگر حیوانات زمستان،ک کل تابستان در حال تلاش و جمع آوری غذا بودند از دیروز همه مرخصی گرفتند و در خانه هایشان ب خواب عمیقی همچون مرگ فرو رفتند.
از دیشب تا الان برف در حال باریدن است.برف هایی ک مانند الماس های ریز و براق با رقص ب زمین فرود می آیند و چنان دقتی در سفید کردن زمین ب خرج میدهند ک انگار درحال آماده کردن لباس عروس هستند.
هوا ک دیگر گفتن ندارد.هوا ب قدری سرد شده ک گویا آسمان کولر های غول پیکر خود را روشن کرده و آن را روس سرد ترین درجه روی ما تنظیم کرده…
در این صبح سفید و سرد چنان آرامش و سکوتی حاکم شده ک انگار زمستان بر سراسر جهان امپراطوری میکند و خشم و نفرت جهانیان را همانند خود سرد و خاموش کرده.

پریچهر : انگار که ساعتی کوک کرده باشم همینکه خورشید آماده ی ظهور می شود گویی مرا هم به همراهی با خود فرا می خواند،چشمانم همپای خورشید ظهور می کنند آماده ی رفتن میشوم پیاده روی صبحگاهی آن هم دراین صبح سرد ، و صدالبته تنهایی مرا می‌طلبد .
از در که خارج میشوم تا چشم کار میکند هنر دست زمستان نمایان است گویی دیشب زمستان زنگ هنر داشت ،گویی هوس کرده بود این سه ماه آخر سال را رتبه ی اول هنر را بیاورد .با هر قدم خودم را بخاطر بر هم زدن بکری اولین اثر زمستان سرزنش میکنم ، حیف بود این نقاشی را فقط باید تماشا میکردی .
سرم را بالا گرفتم سوز سردی صورتم را نوازش کرد اما این نوازش، هر چند مهربانانه ، صورتم را سرخ کرد ، نمی دانم مشکل از سوز سرد بود یا نداشتن شالگردن دست بافت مادر بزرگ ، نمی دانم …
زمستان لباس سفیدی بر تن درختان عریان پوشانده بود و درختان از گرمای این لباس به خواب رفته بودند یا شاید هم از خستگی و سرما.یک آن چشمم به پنچره ی خالی خانه ای خورد ،این پنچره ی تنها خواب بودن مردم را بیداد میکرد .
در این صبح سرد زمستانی فکر کنم تنها تنهایی بودم که دیوانگی حاصل از این تنهایی مرا به قدم زدن بر روی برف های سپید وادار کرده بود آری صبح سردی بود . زمستان هم سرد بود اما نه برای همه به یک اندازه ؛ آنهایی که بی پناه بودند این سرما را بیش از بیش حس میکردند وبدتر از آن از سرمای دلها رنج می بردند .اما تنهایان ، اینها برای گرم شدن مجبور به سوزاندن دلی بودند دل هیزم را میگویم ، چراکه ندارند دستی تا مدافع آنها در برابر سرما باشد ، اما آنها که نه طعم تنهایی را چشیده اند نه طعم بی پناهی را ، زمستان برایشان همچون بهار است گرم و صمیمی .سرم را پایین انداختم ، قدم هایم را تند کردم ، رو به رویی با این حقیقت که تنها بودم و در معرض سرما خوردن، رنجم می داد . دلم شالگردن دست بافت میخواست .بالاخره به میعادگاه هر روزم رسیدم ،برف های جانشینم را که امروز زودتر از من میهمان نیمکت چوبی شده بودند را پاک کردم . خیلی سریع از غفلت و خستگی زمستان استفاده کردم و دفترم را باز کردم باید این صبح سرد زمستانی را در قفس خط های دفترم به زنجیر جوهر خودکارم حبس میکردم :
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهای ام را بتکانی …
به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه های آدم برفي

پریچهر : سالهابود که روستایمان رنگ برف راندیده بودوشاخه های درختان به خاطر سنگینی برف خم نشده بود.همه خوشحال از اینکه برف آمده درکوچه وخیابان هابودند.
شالم را بیشتر روی دهان وبینی ام کشیدم چون در این جور
مواقع گونه ها وبینی ام مانند گوجه قرمز می شوند. دانه های
برف باشادی در همه جای زمین فرود می آمدند. بچه ها آن
طرف تر مشغول آدم برفی درست کردن بودندوبعضی هایشان
هم گلوله های برفی به یکدیگر پرتاب می کردند. دست هایم را
مشت کردم تا از یخ زدگی بیشتر آنها جلوگیری کنم.
بالاخره از روستا خارج شدم.تمام تپه های اطراف پوشیده از برف وسفیدی بود.بند پوتین های سربازی برادرم را که پا کرده بودم محکم تر کردم تااز پاهایم درنیایندچون برایم بزرگ بودند.
بازحمت فراوان خودم رابه بالای یکی از تپه هارساندم.آنقدر
برف آمده بودکه می شد روی آنهااسکی بازی کرد.اما ما که
حتی پول یک جفت چکمه رانداشتیم اسکی مان دیگرچه بود.
ازآن بالا به روستای پوشیده از برفمان نگاه انداختم که بعد از
مدت هارنگ سفیدی درآن پدیدار شده بود.
خدارا به خاطر رحمت هایی که امسال شامل حالمان کرد شکر کرده و به برف ها خیره می شوم.

پریچهر : زندگی را به فصول سال تشبیه می کنم و هیچ فصلی همیشگی نیست. در زندگی نیز روزهایی برای کاشت ، داشت ، استراحت و تجدی و حیات وجود دارد. زمستان تا ابد طول نمیکشد. اگر امروز مشکلاتی دارید بدانید که بهار هم در پیش است.
گاه گاهی شاخه های به خواب رفته شان کلاهی سفید از برف بر سر می کنند و زمین با لباس سفید و زیبایش، گلوله های تازه از سفر رسیده ی برف را در آغوش می گیرد. قدرتی که درختان را می خواباند آب ها را منجمد می کند پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین غلبه می کند بر روی آسمان ابری می کشد و برف و باران می بارد و آهنگ رعد و برق و طوفان از سر می دهد و آدم برفی های کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف.
در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت، حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند
این فصل روح لطیفی به شاهرگ هستی می بخشد
در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت
حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند
هم چنان که در این فصل برف و باران میبارد..
قصه ای که نامش زندگی است هم چنان جریان دارد
امیدوارم که در این فصل دل ها همچون این فصل
سرد و بارانی نشود.

پریچهر : آن سال زمستان بعد از سال ها برف باریده بود، خلوت بودن شهر هر آدمی را وسوسه میکرد که خانه و زندگی را بگذارد به امان خدا و برود یک دل سیر شهر گردی کند.
سرنوشت آن خیابان همیشه برایم جالب بود، از خلوت بودن همیشگی اش گرفته تا آن درختان توت تماشایی اش. نمیدانم چرا اما همیشه آن خیابان اولین انتخابم برای پیاده روی بود، آن هم در این برف.
شهر آنقدر خلوت بود که ده دقیقه به ده دقیقه هم ماشین از کنارت رد نمیشد، هوا به قدری سرد بود که تمام مردم در خانه کنار شومینه های روی کاناپه نشسته بودند و به همراه لیوانی قهوه به دانه های برف که آرام آرام بر روی زمین مینشستند نگاه می‌کردند، ولی خب صبح، درست زمانی که برف تازه روی زمین نشسته است، بهترین زمان دنیا برای قدم زدن است، برای من که اینطور بود.دستانم را در جیب هایم فرو کردم و آرام آرام قدم برداشتم.

پریچهر : انگار که ساعتی کوک کرده باشم همینکه خورشید آماده ی ظهور می شود گویی مرا هم به همراهی با خود فرا می خواند،چشمانم همپای خورشید ظهور می کنند آماده ی رفتن میشوم پیاده روی صبحگاهی آن هم دراین صبح سرد ، و صدالبته تنهایی مرا می‌طلبد .
از در که خارج میشوم تا چشم کار میکند هنر دست زمستان نمایان است گویی دیشب زمستان زنگ هنر داشت ،گویی هوس کرده بود این سه ماه آخر سال را رتبه ی اول هنر را بیاورد .
با هر قدم خودم را بخاطر بر هم زدن بکری اولین اثر زمستان سرزنش میکنم ، حیف بود این نقاشی را فقط باید تماشا میکردی .
سرم را بالا گرفتم سوز سردی صورتم را نوازش کرد اما این نوازش، هر چند مهربانانه ، صورتم را سرخ کرد ، نمی دانم مشکل از سوز سرد بود یا نداشتن شالگردن دست بافت مادر بزرگ ، نمی دانم .
زمستان لباس سفیدی بر تن درختان عریان پوشانده بود و درختان از گرمای این لباس به خواب رفته بودند یا شاید هم از خستگی و سرما …
یک آن چشمم به پنچره ی خالی خانه ای خورد ،این پنچره ی تنها خواب بودن مردم را بیداد میکرد .
در این صبح سرد زمستانی فکر کنم تنها تنهایی بودم که دیوانگی حاصل از این تنهایی مرا به قدم زدن بر روی برف های سپید وادار کرده بود
آری صبح سردی بود . زمستان هم سرد بود اما نه برای همه به یک اندازه ؛ آنهایی که بی پناه بودند این سرما را بیش از بیش حس میکردند وبدتر از آن از سرمای دلها رنج می بردند .
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهای ام را بتکانی …
به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه های آدم برفي

پریچهر : دانه های ریز برف به نرمی و پاکی از آسمان پائین می آیند و دست نوازش میکشند بر سر زمین و آن را با سفیدی هایشان آذین می دهد،تا مردم موسیقی قدم های شاد را بنوازند.
زمزمه های دانه های برفی می پیچد در گوش سرما زدهء زمستان،و او به تماشای دانه های بلورین برف،که رقص کنان از پی هم میگذرند،می نشیند.
تهران جامهء سفید رنگ به تن کرده و پشت بام خانه ها زیر انبوهی از سپیدی ها و پاکی ها مخفی شده است.
این روزها صدای پیرمرد برف روب، ترنم خوش آهنگی بود که بیدارمان می کرد از خواب خیال انگیز صبحگاهی و چشممان را به سفیدی زمستان روشن می کرد. پیرمرد، با آن پاروی بزرگ،بر دوش کوچه های مملو از برف را طی می کردو برف هارا از سر راه بر می داشت.
سرمای زمستان شیرین و دلچسب است. آنقدری که انگار خداوند پاک کن خود را برداشته و میکشد روی تمام پلیدی ها و غبار کینه را می زداید. خوب است ،که کوچک و بزرگ را از خانه های گرم و نرمشان به بیرون می کشاند تا سفیدی برف روحشان را تازه کند. آنقدری که برای ساعاتی ذهن پر مشغله اشان از کل کل درونی خالی می شود.
برف لذتی دارد به اندازهء آبنبات خوردن در کودکی. لذتی بی منتها، که حتی کودکی تنها و سرما زدهء ایستاده درکنج چهار راه های شلوغ،که در عمق نگاهش حسرت خوابیده است ،هم برف را دوست دارد و با دستان لمسش نرمی برف را حس میکند و سرمایش را به جان می خرد.
برف شادی خدا و نغمهء گیتی است. که بلند و موزون میخواند، هنوز هم ما انسان ها دلمان با خیلی چیز ها خوش می شود.

پریچهر : در دلم آشوب شدیدی بر پا است، از همان هایی که قرار است خبر واقعی فرار رسیدن زمستان را بدهد، همان هایی که لبخند را بر لب خسته نقاشی می کنند.
ساعت به نیمه شب رسیده و خبری در راه نیست، چشمانم طاقت بیشتر باز ماندن را نداشته و ترجیح میدهم با همان ناراحتی و کسلی، پتو را بر سر کشیده و بخوابم.
لرزه ای در قلبم، مرا بیدار و با ساعت که شیش صبح را نشان می دهد مواجه می کند، خستگی همچنان در تنم بوده اما به امتحانش می ارزید، پتوی و رخت خواب گرم خود را رها کرده و پشت پنجره می ایستم، چشمانم را بسته و پرده را به دست می گیرم، یک، دو، سه! با گشودن چشمانم، تمام ساختمان های پیش رویم لباس سفید بر تن کرده و نورش چشمان خواب آلودم را مجبور به چند دقیقه بستن کرد، با دوباره باز کردن چشمانم، شور و هیجان قلبم دو چندان شده و دلم نمی خواست چشم از این زیبایی بردارم که نکند با دوباره بیدار شدن، تمامی شان آب شده و خبری از نقاشی سفید رنگ خدا و آدم برفی های جور وا جور نباشد، باید همینجا پشت پنجره بائیستم و ابر ها را بپایم، که نکند یک لحظه دست از باریدن بر دارند.