صفحه ۱۰۷ کتاب نگارش پایه و کلاس نهم بازنویسی حکایت حکایت نگاری شخصی به عیادت مریضی رفت زبان ساده کشکول شیخ بهایی از سایت نکس لود دریافت کنید.

بازنویسی حکایت شخصی به عیادت مریضی رفت

حکایت شخصی به عیادت مریضی رفت

حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده بازنویسی کنید شخصی به عیادت مریضی رفت بسیار بنشست و نقل ها کرد در آخر از مریض پرسید از چه دردی می نالی بیمار گفت از زیاد نشستن تو کشکول شیخ بهایی.

باز نویسی شخصی به عیادت مریضی رفت

شخصی به عیادت دوستش که بیمار بود، رفت. وقتی او را دید، به یاد خاطرات گذشته افتاد و حکایت های فراوانی از گذشته یادآوری کرد. عیادتش طولانی شد و بیمار بسیار خسته و ناراحت شد. در پایان از دوستش پرسید: «چه دردی بیشتر تو را آزار می دهد؟» بیمار پاسخ داد: «نشستن طولانی تو مرا آزار می دهد.»

جواب بچه ها در نظرات پایین صفحه

پریچهر : روزی شخصی دوستش بیمار شد و در بستر افتاد. تصمیم گرفت به عیادت وی برود. وقتی به آنجا رسید از بدو ورود شروع به صحبت کرد. بیمار که بسیار خسته بود و نیاز به خواب و استراحت داشت به سختی تحمل می کرد و به صحبت های دوستش گوش میداد اما ظاهر بی قرارش نشان حال او را مشخص کرده بود. دوستش از وی پرسید که آیا در جایی از بدنت درد داری که بی قراری؟ بیمار پاسخ داد: در حال حاضر بخاطر صحبت کردن زیاد تو بی قرارم زیرا من نیاز به استراحت دارم و تو صحبت هایت را تمام نمیکنی.

مهدی : شخصی به عیادت دوستش که بیمار بود، رفت. وقتی او را دید، به یاد خاطرات گذشته افتاد و حکایت های فراوانی از گذشته یادآوری کرد. عیادتش طولانی شد و بیمار بسیار خسته و ناراحت شد. در پایان از دوستش پرسید: «چه دردی بیشتر تو را آزار می دهد؟» بیمار پاسخ داد: «نشستن طولانی تو مرا آزار می دهد.»

نویسنده : دوستش گفت معذرت میخواهم که تو را زیاد اذیت کردم فراموش کردم که پیش ادم بیمار باید کم نشست.

نویسنده : روزی به عیادت دوستم که مریض شده بود و در بستر بیماری بود رفتم نشتم و عکس هایمان را به او نشان دادم و با هم گفتیم و خندیدیم در آخر از او پرسیدم درد و مریضیت چیست او هم خیلی مودبانه غذر مرا خواست و گفت که هر چه زودتر از اینجا برو چون از نشستن تو دارم غذاب میکشم.

نویسنده : در زمان های قدیم میرزا محمد خان که مردی پرتوان بود دچار بیماری شد دوستش اسدالله به عیادتش امد و به یاد خاطات گزشته افتاد وشروع به تعریف کردن انها افتاد عیادتش به درازا کشید از میرزا پرسید چرا اینقدر بیقراری میکنی ؟چه شد که بیمار شدی؟میرزا در پاسخ گفت در حال حاضر بخاطر زیاد صحبت کردن تو بی قرارم زیرا من نیاز به استراحت دارم و تو صحبت هایت را تمام نمیکنی و مرا میرنجانی.