انشا صفحه 96 کتاب نگارش نهم درختی که شاخه هایش در زمین گسترده شده است تصویر نویسی انشای آزاد درس هفتم درباره در مورد از سایت لود دریافت کنید.

درختی که شاخه هایش در زمین گسترده است

انشا با موضوع درختی که ریشه هایش در زمین گسترده شده است

مقدمه : من در خیال زندگی میکنم.
خیال جای زیبایی است.
هرکاری ممکن و هرچیزی زیباست.
هرچیزی خواستنی است.
خیال تنها برای من است.
فقط من!

بدنه : در خیال من ، در آن دور دست ها درختی است با شاخه هایی گسترده به وسعت دریا!
درختی همیشه سبز.
سرو نیست اما سبز ابدی است.
خیال است دیگر!
هرگاه دلم می گیرد به سوی آن درخت پر می کشم و روی یکی از شاخه هایش می نشینم و با او حرف می زنم.
او هم به صحبت هایم گوش می کند.
بدون سرزنش! بدون پرسش و پاسخ های اشک آور
در اخر اشک هایم را پاک میکند و من با روحی سبک به دنیای واقعی بر می گردم.
درخت رویایی من!
حسن تو این است که تنها به من تعلق داری!
اگر من نخواهم حتی یک مورچه به تو نزدیک نمی شود.
تو برای منی و فقط برای من!

نتیجه : در خیال زندگی کن.
تنها مرز بین انسان و جانوران دیگر خیال اوست و نه عقل او!
عقل دروغ می گوید.
عقل سخی هارا می گوید و خیال زیبایی ها!
در خیال زندگی کن!
خیال هایت را واقعی کن.

درختی که شاخه های روی زمین گسترده شده است نگارش نهم

مقدمه : درختی که شاخه هایش روی زمین گسترده خسته شده! از سال‌ها ایستادگی و قامت خم نکردن!

بدنه : خسته شده و دیگر نمی تواند تحمل کند ، نمی تواند سختی ها و مصیبت هایی که سالها دارد را تنهایی به دوش بکشد ، همدم میخواهد ، یک همراه.
اما کی؟ چه کسی می تواند بار را به دوش بکشد و مثل درخت دم نزند؛ هیچ نگوید و خم به ابرو نیاورد؛ تنها خودش می داند چقدر تنهاست و هیچ کس را ندارد؛
آخرش هم یک اره پایان می دهد به همه استواری ها و مقاومت ها؛
خودم را که جای او می گذارم دلم کباب میشود از این همه حجم تنهایی ؛ ار اینکه دست و پایت را قطع کنند و تو دم نزنی!
از اینکه سنگینی شاخه ها کمرت را خم کند، آن موقع است که دیگر نماد و سمبل مقاومت نیستی و کسی از استواری تو الگو نمی گیرد.
و چقدر دردناک است اینکه از چشم ها بیفتی و نتوانی دم بزنی وسخن بر لب اوری! و انجاست که به گلویت می رسد و دیگر توان تحمل نداری و دوست داری هر چه زودتر تمام شود.

نتیجه گیری : درختی که شاخه هایش روی زمین گسترده ، غمگین ترین حالت ممکنی است که می تواند یک درخت داشته باشد؛ ساکت و ترحم برانگیز! موهبت خدا چیزی بی ارزش نیست! اما نمیدانم چرا ما قدر نمی‌دانیم؛ قدر نعمات خدا را نمیدانیم تا از دست ندهیم نمیفهمیم!

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : مقدمه : چه رنج و تحملی بر او وارد شده است که این چنین سر خم کرده است؟ درختی که نماد و سمبل مقاومت و ایستادگی است؟
بدنه : وقتی به این می اندیشم که درخت چه رنجی را متحمل شده آنگاه که تاوان تاب خوردن های کودکانه ما و یادگاری نوشتن ها و آتش روشن کردن هایمان را داده است، دلم میخواهد از این شهر و مردم و خودم بگریزم! اما به کجا؟ تا هرکجا که بروم، هرقدر که دور شوم باز هم درختی هست که شاخه هایش بر زمین گسترده شده و انسانی که با خنده ای تمسخر آمیز به آن می نگرد. گذشته از تمام اینها تبر چوبی ای که بر پیکرش کوفته می شود! چه کسی گفته چاقو دسته خویش را نمی برد؟ پس چرا تبر چوبی بدن درخت را قطعه قطعه میکند؟ به راستی بدن درخت قطعه قطعه می شود یا جان او؟ بغض های درخت و اشک های خشک شده بر چشمانش را چه کسی دیده است؟
نتیجه : هرچه بیشتر درمورد درخت می اندیشم می بینم که توان و تحمل و بردباری او بیشتر از من انسان است! ما انسان ها چقدر می توانیم در برابر درد هایی چون دردرهای درخت بردباری و شکیبایی از خود نشان دهیم و بازهم با زبان حال خود خدا را شکر گذاریم؟ مرحبا بر تو ای درخت!

منتظر شما هستیم …

الهه حسینی :‌درخت تنها موجودی است نه نسبت به سایر دیگر جانوران در معرض خطر قرار دارد.

الهه حسنی : درخت تنهاموجودی است که در همان ابتدای رشد تا وقتی که پیرمی شود از آینده و روز هایی که در پی دارد غم و ترسی دارد که تا کی میتواند همین طور استوار بماند آیا موجودات با او دوست ومهربان هستند یا قرار است به او لطمه وارد کنند و او را ریشه کن!!!.

پریچهر : درختی را با ویژگی های زیر تصور کنید و متنی درباره آن بنویسید.( پا در هواست، ریشه هایش در ابر فرو رفته است، شاخه هایش روی زمین گسترده است)
قدم برداشته و آرام آرام در جنگل سبز و پر هیاهو از این سو، به آن سو سرک میکشم، تا شاید یکی از آن عجایب عجیب و غریب که همیشه درباره اش سخن می گویند به چشمم بخورد.
چند قدم جلوتر، نرسیده به چشمه آبی و آرام، چیزی به چشم می خورد که درخت است، اما اصلا شباهتی با درخت ندارد.
با کمی نزدیک تر شدن، اعتمادم را به چشمانم از دست داده و از چیزی که می بینم در حیرت هستم، این دیگر چیست؟ این چه جور درختی است؟ چرا زلف های زیبا و هزار رنگش بر زمین ریخته و ریشه و پاهایش تا آسمان امتداد دارد؟ مگر همچین چیزی می شود؟ موبایلم را درآورده و با دستی لرزان ابتدا چند عکس از او می گیرم، تا شاید کمی به چیزی که دیده ام باور پیدا کنم؟ اما حیرتم تمام نشدنی است. درختی با این شکوه و عظمت، چگونه این چنین سر و ته شده و ریشه اش را در دل آسمان فرو برده است؟ چگونه انقدر قد کشیده؟ چگونه شاخ و برگ هایش آنقدر زیاد هستند که تقریبا کل جنگل را در آغوش گرفته و لباسی گرم بر تن زمین شده است؟
هیچ دلیل و اثباتی نمی تواند قانعم کند، با پاهایی لرزان از آن مکان دور شده و تنها چیزی که در سرم می رقصد، آن است که به اذن و خواست خداوند، هر نا ممکنی، ممکن و هر سختی، آسان می شود، پس این نیز شدنی است، زیرا خداوند بی حکمت هیچ چیز را آزمود نمی کند.