انشا صفحه ۸۳ نگارش دهم گسترش ضرب المثل زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد کتاب نگارش پایه و کلاس دهم بازنویسی معنی درباره در مورد مثل نویسی از سایت نکس لود دریافت کنید.

گسترش زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد

انشا گسترش ضرب المثل زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد

مقدمه : به نام خدا داستانم را بایاد ایزد یکتا شروع میکنم روزی روزگاری پادشاهی خواب دید که دندان هایش تماما ریخته است. پادشاه پس از اینکه از خواب برخاست خواب گذاران را به حضور فرا خواند تا بداند تعبیر خوابش چیست!

تنه انشا : دو تن از خوابگذاران برای تعبیر خواب پادشاه همزمان به حضور رسیدند یکی از آنان گفت تعبیر خواب تان این است که آنقدر عمر میکنید که مرگ تمامی عزیزان تان را ببینید. پادشاه بسیار اندوهگین شد و دستور اعدام خواب گذار را صادر کرد. خواب گذار دوم اندکی در فکر فرو رفت و سپس گفت شما از تمام اقوام و عزیزان تان عمری طولانی تر خواهید داشت‌. پادشاه بسیار خوشنود شد و به وی پاداش داد.

نتیجه گیری : هردو خواب گذار یک مطلب را بیان کردند اما نوع بیان و شیوه سخن گفتن شان متفاوت بود و یکی منجر به اجر شد و دیگری منجر به زجر.
اینکه در افکار ما چه چیزی سرک بکشد مهم نیست مهم نحوه بیان آن است که گاه بر تخت پادشاهی می نشاند و گاه بر خاک مذلت…

انشا با موضوع زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد مقدمه نتیجه

مقدمه : تو چیستی؟ همان که یک شبه فقیر را ثروتمند کرد و ثروتمند را بر خاک مذلت نشاند؟ همان که 100 گرم بیشتر وزن نداشت اما کوه ها را جابه جا می کرد؟ تو چیستی که به سرخی اناری اما گاه به شیرینی انار و گاه به تلخی زهر!

بدنه : زبان! یک تکه گوشت! شاید یک هزارم بدن هم وزن نداشته باشد اما با همین جثه کوچک کارهایی می کند که در کلام نمی گنجد!
زبان!
ای شیرین تلخی ساز!
چه کام ها که تلخ نکردی و چه غمها که نیافریدی!
ای مخرب باز سازنده!
چه کاخ ها که ویران ساختی و چه ویرانه ها که به کاخ مبدل نمودی!
ای آرامش بخش پریشان!
چه اشک ها که لبخند کردی! چه زخم ها که به جان زدی!
چه راه های صدساله ای که باتو در یک شب طی شد و چه صدسال رفتن هایی که باتو نابود شد.
از چه بگویم!
از بهشت هایی که جهنم ساختی؟
از حقیقت هایی که دروغ ساختی؟
از خوبی هایی که بدی ساختی؟
از سخن های دوستانه ای که غیبت ساختی؟
از آشتی هایی که قهر ساختی؟
ار عفو هایی که اعدام ساختی؟
از چه بگویم؟
از وصال های پرفراق از بهر تو؟
یا از زندگی های دور از زندگی از بهر تو؟

نتیجه : چه کنم؟حیف که زبان از بیانت قاصر است زبان!
حیف که نمی توانم با تمام جوهر ها بر تمام کاغذ ها بنویسم که چه سرهای سبزی که بر باد دادی!
بله تو سرخ بودی! به سرخی سیب سرخی که بهشت را از آدم باز پس گرفت!
تو سرخی و زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : در یک روستای دور افتاده و فقیر زن و مردی زندگی میکردند.
زن و مرد از دار دنیا فقط یک گاو و یک گوسفند داشتند ک از شیر و ماست گاو و گوسفند پول در می آوردند.
اهالی آن روستا مرد را آقا علی صدا میزدند.
او همیشه گاو و گوسفندش را ب چرا میبرد و پس از اینکه گاو و گوسفندش سیر میشد آن هارا ب خانه برمیگرداند.
گاو ک انگار بیمار شده بود و حال خوشی نداشت بیحال روی زمین افتاد.
آقا علی با دیدن اینکه گاو مریض شده خیلی ناراحت شد چون گاو و گوسفند تمام دارایی او بود و اگر آن هارا از دست میداد دیگر چیزی نداشت ک از طریق آن پول دراورد و خرج زن و زندگی اش را بدهد.
شب شد و آقا علی با همسرش داشت صحبت میکرد گوسفند ک صدای آنهارا شنید بسیار کنجکاو شد و ب حرف هایشان گوش داد ک آقا علی ب همسر خود گفت:اگر گاو تا سه روز دیگر خوب نشود سرش را میبرم.
گوسفند تا اینکه این حرف را شنید فورا پیش گاو رفت و قضیه را برای گاو تعریف کرد.
فردای آن روز گوسفند ب گاو گفت سعی کن خوب شوی و سر پا بایستی وگرنه آقا علی سر تورا میبرد .
گاو تمام تلاشش را کرد اما نتوانست،روز دوم هم گوسفند هی ب گاو میگفت ک تلاش کن بایستی وگرنه فردا کارت تمام است اما گاو باز نتوانست روی پایش بایستد.
روز سوم فرا رسید و هنگامی ک آقا علی رفت برای گاو و گوسفندش علف بریزد دید ک گاو خوب شده و روی پایش ایستاده از خوشحالی همسرش را صدا زد و گفت برای اینکه گاو خوب شده باید گوسفند را قربانی کنیم…

مهدی : مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله ، پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندیدم!مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد. قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟ پسرک گفت : روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده ، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است ، چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است. قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث درد سرت شد.