صفحه ۶۲ کتاب نگارش فارسی ششم داستان زیر را تا سه سطر ادامه دهید از کوه بالا رفت شقایق های وحشی در دسترس نبودند از سایت نکس لود دریافت کنید.

داستان زیر را تا سه سطر ادامه دهید نگارش ششم

تکمیل با خوشحالی پرده سنگر را کنار زد ولی ناگهان

با سلام خدمت دانش آموزان ششم ابتدایی دبستان امروز می‌خواهیم صفحه ۶۲ کتاب نگارش ششم فارسی را تکمیل کنیم عنوان این نگارش این گناه دست کرد داستان زیر را در سه سطر ادامه دهید از کوه بالا رفت شقایق های وحشی در دسترس نبودند با احتیاط جلو رفت و دسته ای از شقایق های سرخ را چید گل بارش سنگین بود به سختی از کوه پایین آمد کف پوتینش سوراخ شده بود کم کم هوا داشت تاریک می شد که به سنگر ها نزدیک شد به سمت سنگر خودشان حرکت کرد صدای ملکوتی را شنید که روحش را به پرواز در آورد با خوشحالی پرده سنگر را کنار زد ولی ناگهان مردی را دید که در زیر سنگر جان خود را از دست داده اند و تک به تک آنها را نجات داد ولی هر کاری ولی هر سعی و کوششی که انجام داد ولی نتوانست مردی را از زیر سنگر زنده بیرون بکشد. دوستان عزیز اگر شما نیز نظری دارید در نظرات ۵۰۰ برای ما بفرستید تا باعث می شود در همین مطلب منتشر شود.

جواب تکمیل با خوشحالی پرده سنگر را کنار زد

با خوشحالی پرده سنگر را کنار زد ولی ناگهان با تصویری روبه‌رو شد که هرگز در گوشه ای از ذهن خود هم آن را تصور نمیکرد همه برگشته بودند انتظار داشت که شقایق را هنگام اذان به سجاده سید هدیه کند اما سید رفته بود و بغضی سنگین برای او به جا گذاشته بود میان دو احساس خود سرگردان بود با بغضش کنار می‌آمد یا اینکه خوشحال می‌شد از این که دیگر سید دردو غم و بغض را تجربه نخواهد کرد.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

محمد سالار : ولی وقتی پرده ی سنگر را کنار زد صحنه ای را دید که هیچ وقت فراموش نمیکرد در پشت آن مردانی را دید که به شهادت رسیده بودند او هر چقدر تلاش کرد نتونست یک نفر را زنده بیرون بکشد.

نویسنده : ولی وقتی پرده سنگر را کنار کشید صحنه ای را دید که هیچ وقت فراموش نمیکند در پشت ان مردانی را دید که به شهادت رسیده بود او هرچقدر سعی کرد ان ها را نجات دهد ولی نتوانست.

نویسنده : تا سرش را برگرداند دها ملکوت دید خیلی شگقت انگیز بود با دیدن آهنا دست و پایش را گم کرده بود او زبانش بند آمده بود میخواست فریاد بکشد اما نمی توانست بعد از چند دقیقه چشمانش را باز کرد او خواب بود خیلی ناراحت شد.

نویسنده : با یک چیزی روبه رو شد که چند سال منتظر ان بود او کسی نبود جزء برادرش که در جبهه گرفتار و گمشده بود و پس از 5 سال او را میدید نمیدانست چکار کند دید که پای چپش زخمی شد بعد برادرش را تا داخل همراهی کرد و به او کمک کرد وتوانست او را معالجه کند …

مهدی نیکوبخت : اگر من به جای دوستان دهخدا بودم به دنبال دوای دردش میگشتم و هر طور که شده او را درمان می کردم تا به کتاب ارزشمندش ادامه دهد و روح خودش را از اینی که هست شاد وشاد تر کند من نیز از او درس هایی را یاد می گرفتم.

نویسنده : شهیدانی را دید که به شهادت رسیده بودند از این صحنه ناراحت شد شقایق ها از دستش افتادند و پرپر شدند. از شدت ناراحتی خود را میزد هیچکس زنده نبود فقط خودش بود و خدای خودش..

هلی : دید که مادرش به دیدار او آمده دوید سمت مادرش مادر دست پسرش را گرفت و گفت :سلام پسرم… . اما پسر گفت : مادر چرا به اینجا آمدید اینجا خطر ناک است بیایید برویم . ودست مادرش را گرفت و او را همراهی کرد یک گل شقایق برداشت تا به مادرش دهد که همان موقع لشکر دشمن بمبی به طرف آنها پرتاب کرد و پسر نتوانست گل را به مادر هدیه کند..

نویسنده : در هر یک از جماه های زیر شهید به چیزی تشبیه شده است.

حیدری : خانواده اش را دید که به دیدنش آمده بودند هیچ وقت فکر نمی کرد ردزي خانواده اش را ببیند و بیاید به دیدنش.

نویسنده : عزیز ترین دوست خود را دید که بشدت زخمی شده و سربازان دیگر در اطراف او جمع شده بودند بشدت از این اتفاق ناراحت شد. بغضی در گلویش گیر کرده بود . با خودش می گفت :خدایا چرا من باید عزیز ترین دوستم را ازدست بدهم.

نویسنده : صحنه ای دید که هیچ وقت فراموش نمی کرد مردان شجاع و دلیر ایران را دید که یک به یک به شهادت می‌رسیدند و او نمی‌توانست کاری برایشان انجام دهد….