صفحه ۷۳ و ۷۴ کتاب نگارش فارسی پنجم دبستان یکی از متن های ناتمام زیر را انتخاب کنید و نوشته را ادامه دهید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت کتاب نگارش پنجم دبستان

ادامه یکی از متن های ناتمام زیر صفحه ۷۱ کتاب پنجم نگارش دبستان

با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند و بر آنها را پریشان کند آن گاه با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده خاکی میان درختان می گذشت روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت بر سرم افتاد اول نفهمیدم که برگ است فقط حس کردم چیزی به سرم برخورد کرد دستی بر سرم کشیدم و چند سالی بود او را می شناختم و می دانستم دوست قابل اعتمادی است اما نمیدانستم چه شد که به چنین کاری دست زد حال من مانده بودم که چگونه این مسئله را از راهی می گذشتم صدایی توجه مرا جلب کرد ایستادم بعد از چند ثانیه سکوت به طرف صدا رفتم به چاهی برخوردم صدای زوزه سگ از درون چاه می آمد نگاهی به اطراف انداختم و جواب این بخش را در ادامه مطلب قرار خواهیم داد و شما اگر برای این بخش متن نوشته برای ما ارسال کنید.

موضوع : سگ زخمی و گرفتار

کسی را در آن دور و بر ندیدم همچنان صدای ناله و زوزه سگ همچنان می‌آمد ابتدا داخل چاه را دیدم چاه خشک و بدون آب بود رفتم تا چیزی پیدا کنم تا بتوانم سگ را از چاه بیرون بکشم چیزی را نیافتم داخل ماشینم را گشتم و یک طناب پیدا کردم آن را به داخل چاه انداختم سگ آن را گرفت هر چه تلاش کردم نتوانستم آن را بالا بکشم سگ وزن بالایی داشت به فکرم افتاد که طناب را به ماشین ببندم و آن را بالا بکشم همین کار را کردم و سگ را بالا کشیدم سگ زخمی تشنه و گرسنه بود او را سوار ماشین کردم و به بیمارستان رساندنم.

جواب کاربران در نظرات پایین سایت

نویسنده : داستان برگ » دیدم برگی از روی سرم بر زمین افتاد. بعد از چند ثانیه بر روی سرم کمی آب ریخت. چند ثانیه همانجا ماندم. بعد با خود زمزمه کردم:( شاید باران آمده است). اما وقتی سرم را بالا کردم دیدم لوله ی آب یک خانه است که دارد آب چکه می کند و بر روی سرم آب می ریزد. بعد از ده دقیقه که در خیابان داشتم قدم می زدم، دیدم مردم دارن من را نگاه می کنند، می خندند و پشت سر من پچ پچ می کنند. من احساس کردم امروز روز بد شانسی من است.

نویسنده : من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت برسرم افتاد اول نفهمیدم که برگ هست فقط حس کردم چیزی به سرم برخورد کرد دستی بر سرم کشیدم.

مارال : من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت بر سرم افتاد اول نفهمیدم که برگ است فقط حس کردم چیزی به سرم بر خورد کرد دستی بر سرم کشیدم.

سوگند : با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند انها را پریشان کند انگاه

نویسنده : کسی را در آن دور بوردیام همچنان صدای ناله و زوزه سگ همچنان می آمد ابتدا داخل چاه رادیدم چاه خشک و بدون آب بود.

عاطفه قلیچی : روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم وبا آن مسیری را پیمودم-اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گرد ولی کم کم او دست مرا گرفت

نویسنده : با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت.

نویسنده : با قامتی بلندوکشیده سوار بر اسب از جاده خاکی میان درختان می گذشت.

نویسنده : روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و…..

نویسنده : یک طناب دیدم طناب را داخل چاه انداختم سگ را بیرون آوردم پای او زخمی بود من لباس خود را پاره کردم و پای سگ را بستم خیلی خوش حال بودم که به سگ بیچاره کمک کردم و با خود گفتم یک روزی خدا جواب این کار م را می دهد چند روز گذشت ومن دچار مشکل شدم و خدا به من کمک کرد.

نویسنده : از انجا طنابی پیدا کردم ان را بالا کشیدم خیلی تشنه و گرسنه بود به ان اب و غذا دادم خیلی خوشحال بودم که به ان سگ کمک کردم.

نویسنده : با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند و آنها را پریشان کند،آنگاه……

ناشناس : با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند و انها را پریشان کند ان گاه.

الهام صادق : من میخواهم داستان با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت این مطلب را بنویسم.

نویسنده : گفتم باقامتی بلدو کشیده ،سوار بر اسب از جادهی خاکی میان درختان میگذشت.

نویسنده : روزی دست دردست عصای پدربزرگ گذاشتم وبا آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصادر دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و……