صفحه ۸۵ کتاب نگارش فارسی ششم تصور کنید که در یک باغ پرگل ایستاده اید و چهچه بلبل هم به گوش می رسد گفتگوی خیالی میان بلبل و گل را در یک بند بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب تصور کنید که در یک باغ پر گل ایستاده اید

گفت و گوی خیالی میان بلبل و گل نگارش ششم

با سلام خدمت دوستان عزیز در این بخش می خواهیم که گفت و گوی خیالی بین گل و بلبل را برای شما عزیزان بنویسیم جواب ما اینگونه است که گل به بلبل گفت سلام بلبل به او گفت حالت چطور است آیا شناختی گل گفت آره اگر شما متن دیگری دارید برای ما بفرستید تا در همین مطلب قرار بگیرد.

متن کوتاه گفت و گوی خیالی میانه بلبل و گل

بلبل نفس عمیقی میکشد: به به چه روز قشنگی ! چه هوای خوبی! ولی افسوس کسی نیست که هم صحبت من باشد!
گل: پس من چه هستم؟ آیا وجود من که عامل زیبایی باغ است را نمیبینی؟
بلبل: ببخشید شما؟
گل: من گل هستم مظهر لطافت..
بلبل: چهه قدر خود خواهی!
گل: من اگر خودخواه‍ بودم خودم از دست رنجم بهره میبردم حاصل زحمت من چندروز زندگی است که نصیبم شده و عاقبتم پرپر شدن است.
بلبل : خطای مرا ببخشید
گل: نیازی به عذرخواهی نیست… اما فراموش نکن گاهی برخی اشتباهات بخشیده نمیشوند فرصت دوست داشتن کوتاه است..

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهسا : من روزی درباغی پرازگل های زیبا ورنگارنگ قدم میزدم انجاباگفت وگوی بلبل وگل روبروشدم بلبل به گل گفت میتوانم درکنارت بنشینم گل باصدای زیبایش گفت .ْ البته بلبل اهی کشیدوگفت، این روزها خیلی حالم بد است گل .ْ چرا چون کسی درکنارم نمانده همه ی خانواده ام مرا ترک کرده اند گل ْ. چرا چون من بلبل خوبی نبودم گل وقتی دید بلبل مشکل دارد چیزی نگفت بلبل گفت تو گل خیلی خوبی هستی گل گفت من هم اشتبها کرده ام ولی تو باید به اشتبا هاتت افتخار کنی وازآن عبرت بگیری تابلبل خوبی شوی دراین هنگام بلبل تشکر کردوپرزدورفت.

محمد صالح یارمحمدی : بلبی در هوای آلودهای زندگی میکرد. او پس از روز ها مریض میشود و دیگر امیدی به زنده ماندن ندارد. او دیگر برای خود غذا هم نمیتواند پیدا کند. و یک روز که به دنبال غذا میرود یک هو و بازهم هیچ چیز پیدا نمیکند.در همان روز که میخواهد به لانه برگردد یک صدایی به گوشش میرسد بعد میرود بر سر یک شاخه مینشیند و میگوید توکی هستی. میگو ید من یک گل هستم. بلبل :سلام گل. گل :به دنبال چی هستی بلبل :به دنبال غذا لطفا ادامه این داستان را بنویسید.

سرور سعیدی : بلبل : امروز چه هوای خوبی است هوا بارانی است گل: اره هوا بارانی است دلم میخواهد تو این هوای بارانی منو دوستانم تو این باغ قدم بزنیم وهوا بخریم بلبل: اره راست میگی منم دلم گرفته چون این چند روز دوستانم را ندیدم و میخواهم تو این هوای بارانی منو دوستانم هوا بخوریم واز احوال یکدیگر باخبر شویم گل: الان ک دلت گرفته برو دوستات را صدا بزن ومنم دوستانم راصدا میزنم وباهم میرویم تو این هوا بخوریم بلبل و گل دوستانشان را صدا زدند وباهم دست جمعی تو این باغ قدم زدند وقتی که غروب شد همه ب خانه هایشان برگشتند وبعداز غروب گل وبلبل دوباره باهم هم صحبت شدند که گل به بلبل می گفت: ها امروز خوش گذشت یا ن؟؟ بلبل: اره خییییلی خوش گذشت کاش هرروز باهم دست جمعی برویم باهم قدم بزنیم واز احوال یکدیگر باخبر شویم! گل: ایشالا هر روز میرویم وقدم میزنیم این متن ارسال شده از سرور سعیدی.

بهاره : بلبل نفس عمیقی میکشد: به به چه روز قشنگی ! چه هوای خوبی! ولی افسوس کسی نیست که هم صحبت من باشد!
گل: پس من چه هستم؟ آیا وجود من که عامل زیبایی باغ است را نمیبینی؟
بلبل: ببخشید شما؟
گل: من گل هستم مظهر لطافت..
بلبل: چهه قدر خود خواهی!
گل: من اگر خودخواه‍ بودم خودم از دست رنجم بهره میبردم حاصل زحمت من چندروز زندگی است که نصیبم شده و عاقبتم پرپر شدن است.
بلبل : خطای مرا ببخشید
گل: نیازی به عذرخواهی نیست… اما فراموش نکن گاهی برخی اشتباهات بخشیده نمیشوند فرصت دوست داشتن کوتاه است.. عالی من از خواندن این مطلب بسیار لذت میبرم.

ریحانه : روزی در روزگاران قدیم در کوه ها و دشت ها یک بلبل رنگارنگی و یک گل لاله ی زیبایی بود .
یکی از روزها بلبل به گل گفت:« خوش به حالت تو خیلی زیبا هستی!». گل گفت: « تو اشتباه میکنی! هر کسی یک زیبایی دارد. تو باید از نعمت خداوند تشکر کنی!» بلبل گفت: « تو راست می گویی. من اشتباه کردم از تو ممنونم که مرا متوجه اشتباهم کردی.».

نویسنده : یک روز بلبلی درهواقدم می زد که دیدگل زیبایی پایین است بلبل رفت پیش او وبا اوسلام کرد وبلبل از او پرسید اسم تو چیست گل گفت اسم من گل نرگس است بلبل گفت تو خیلی زیبا هستی گل گفت اشتباه نکن تو هم زیبا هستی این نعمت خداوند است بلبل ازگل تشکر کرد و پروازش راادامه داد.

نویسنده : بلبل در حال پرواز بود که گل زیبایی را دید. بلبل با خوشحالی پیش گل رفت و هردو خودشان را معرفی کردند، بعد بلبل پرسید:تو باید از زندگی ات راضی باشی چون همیشه یکجا ایستاده ای … گل:اصلاً این طور نیست من میخواهم مثل تو پرواز کنم. بلبل گفت:بیا باهم پرواز کنیم. بلبل ریشه ی گل را از خاک بیرون کشید و روزها او را میگردانند و شب ها به خاک برمی گردانند..

نویسنده : بلبل که تازه از خواب بیدار شده بود نفس عمیقی کشید و نگاهش به گل افتاد که داشت گریه میکرد و گفت: چه شده ای گل ! او گفت : دوست من پژمرده شده و افتاده است بلبل که خیلی ناراحت شد گفت خودم درستش میکنم و رفت لب برکه دهانش را پر از آب کرد.

پریسلن : یک روز که گل ها از شدت غم واژگون شده بودند ؛ بلبلی به باغ امد و شروع به اواز خواندن کرد.گل ها با صدای اواز شروع به رقصیدن کردند. از ان روز به بعد بلبل اواز می خواند و گل ها می رقصیدند تا اینکه یک روز ملکه ی گل ها دختر جدیدی متولد کرد.گل بسیار زیبا و خوشبو بود اما خیلی به خود مغرور بود. بلبل از گل مغرور پرسید :تو چرا انقدر مغروری؟.
گل در جواب گفت : چون من از همه ی گل ها هم زیبا ترم و هم صدام از تو بهتر است😌😏 تازه من ملکه ی شمام 👑 .
بلبل گفت : البته هر چیزی تاوانی دارد حتی زیبایی تو.
گل عصبانی شد و از ان روز به بعد دیگر نگذاشت بلبل اواز بخواند و گل ها دوباره غمگین شدند تا اینکه یک روز دخترکی امد و گل مغرور را چید و با خود برد. بلبل به دنبال دخترک رفت. وقتی دخترک گل را روی میز گذاشت بلبل سریع به کمک او شتاف و او را گرفت و با خود به باغ برد.
گل گفت : بلبل تو راست می گفتی هر چیزی تاوانی دارد.
از ان روز به بعد گل مهربان شد و همه خوشحال بودند.

ریحانه علیرضایی : بلبل:چقدردلم برای این دوز ها تنگ شده بود گل:درسرمای زمستان فقط به این فکر می کردم که دوباره بهار میشود ومن تو را خواهم دید بلبل:ای کاش همیشه بهار بود و تو در کنار من‌مز ماندی گل: وقتی به یاد هم باشیم مثل این است که در کنار هم هستیم بلبل:حالا که در کنار هم هستیم تو را به یک آواز خوش مهمان میکنم گل: آواز تو همیشه برای من ارامش بخش است.

نگار :‌ در يك دشت زيبا گلى زيبا و بلبلى خوش آواز زندگى مى كردند و با هم درست بودند روزى بلبل به گل گفت: خوش بحالت كه انقدر زيبا و خوشبو و زيبايى!. گل در جواب گفت: خداوند توانا با يك ويژگى خاص افريده است شايد من زيبا باشم اما هرگر مثل تو خوش صدا باشم ما هرگز نبايد نبايد ناشكرى كنيم چون خداوند در همه كار و همه چيز از همه دانا تر و عادل تر است.

سلطان : من درختی سر سبز در جنگل بودم.یک روز آمدند و من را بریدند وبه کارخانه بردند . درآنجا مرا تکه تکه کردند و سپس با میخ و چکش به جان من افتادند و از من میز و نیمکت ساختند.آنها از من دو میز و نیمکت ساختند و اکنون نصف من در کلاس ششم ونصف دیگرم در کلاس هفتم است . حالا من دیگر یک پا معلم هستم.

نویسنده :‌بلبل:ای گل دوست داشتم مثل تو باشم و خوشبو و رنگارنگ بودم.
گل:بلبل عزیز منم دوست داشتم مثل تو باشم و پرواز کنم و صدای خوبی داشته باشم ، ولی همه ویژگی منحصر بفرد خودشان را دارند.
بلبل: من توانایی و چیز زیاذی ندارم..