صفحه ۸۶ کتاب نگارش فارسی ششم خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

خلاصه آخرین داستانی که خوانده اید نگارش ششم

خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید

با سلام خدمت همه ششمی ها دبستانی های ابتدایی ها امروز می خواهیم جواب سوال خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید که در صفحه 86 کتاب نگارش ششم آمده است جواب ما اینگونه است روزی مرد بزاز پارچه را از شرق به غرب می برد. اسب سواری آمد و گفت سلام مرد بساز گفت می‌توانی پارچه هایم را سوار اسب کنم گفتند چون اصلاً خسته است کمی بعد مرد خرگوشی را دید و با اسب خود به طرف کوتاه مرد بزاز در نظر خود گفت آن مرد دزد است چون اگر بارم را به او می دادند او با اسب خود به سرعت می رفت و بارم را می دزدید کمی بعد مرد آمد و گفت دربارة را بگذار روی اسب مرد باس گفت که از کلک او پی برد گفت خیر اگر شما متن دیگری دارید برای ما ارسال کنید تا در سایت قرار بدهیم.

خلاصه آخرین داستانی که خوانده اید نگارش ششم

روزی پادشاهی با یکی از غلامان خود قصد به سفری کرده بود. در کشتی که بودنت غلام چون تا کنون سوار کشتی نشده بود مدام داد و بیداد میکردو آرام نداشت و این کار او پادشاه را عصبانی کرده بود حکیمی که انجا بود گفت که آن غلام را به دریا بیندازند و بعد از چند دقیقه اورا نجات بدهند و همین کار را انجام دادند و غلام دیگر ساکت شد وو پادشاه از حکیم علت ان را پرسید که حکیم پاسخ داد در دریا که باشد قدر کشتی را میداند.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

اسرا شهبازیان : روزی به دیدار کوروش کبیر میرود ، به او میگوید : چرا الکی داری ب مردم و …….

نویسنده : روزی دو دوست در راه سفر به خاطر چیزی به مشاجره پرداختند و یکی به صورت دیگری سیلی زد مرد سیلی خورده روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد سپس مرد سیلی خورده در برکه ای افتاد و دوستش او را نجات داد و این روی صخره نوشت امروز بهترین دوستم مرا نجات داد دوستش علت را پرسید و او گفت:بدی تورا بر شن نوشتم تا باد آن را ببرد و خوبی ات بر صخره تا بماند)).

نویسنده : هارون امام کاظم (ع) را دستگیر کرده وبه زندان برد زیرا میترسید تهدیدی برای حکومتش باشد امام رضا(ع) که پسر او بود برای رهایی یافتن پدرش از زندان تلاش های زیادی کرد و زحمت های زیادی کشید ، همچنین شب و روز بیدار بود متاسفانه نتوانست پدرش را از زندان نجات دهد بعد خبر شهادت پدرش به گوش او رسید بسیار ناراحت غمگین شد وبالاخره پس از روز هاو شب ها به خانه برگشت علی ابن موسی به خدمتکارشان گفت آن جعبه را بده امام کاظم به او گفته بود هروقت هرکدام از فرزندانم آن جعبه را از تو خواستند بدان که من به شهادت رسیده ام خدمتکار شروع کرد به گریه کردن کم کم تمام خانواده متوجه شهادت امام کاظم شدند و بسیار ناراحت شدند و مدام گریه میکردند.

نویسنده : دو برادر بود که یکی به پادشاهی خدمت میکرد و دیگری به زور بازو هایش کار میکرد و خرج خود را به دست می آورد . روزی برادری که به پادشاه کار میکرد آمد و به برادر خود گفت :« که چرا نمیری به پادشاه خدمت کنی و به راحتی خرج خود را بدست آوری ؟ برادرش گفت :« تو چرا کار نمیکنی تا از خوار شدن پیش پادشاه نجات پیدا کنی ؟ چنانچه خردمندان گفته اند :« کار کردن و به زور بازو پول در آوردن بهتر از این است که کمر بند طلایی به کمر ببندی و به شاه خدمت کنی.

نویسنده : به ملا خب دادند زنش مرده ملا گفت :زن عاقلی بود که راضی به زحمت من نشد و قبل از اینکه طلاقش بدهم خودش از من جدا شد.

نوا آلیاسین : هابیل وقابیل هنگامی که آدم وحوا زندگی خود را در زمین آغاز کردن بعد از چند ماه صاحب دو فرزنددوقلوشدن آدم اسم پسر را(قابیل)و اسم دختر را( بلوزا)گذاشت پس از آن خدا وند باز هم آنهاراصاحب فرزند کردواینبار نیز حوا دوقلو به دنیا آوردنام پسر را(هابیل)اسم دختر را( قلیما)گذاشتن .قابیل که برادر بزرگ تر بودمزرعه داری را انتخواب کرده بود.باغداری وکشاورزی اوراقوی وخشن کرده بودکه مهربانی کمی داشت وبسیار گستاخ وتند حرف میزد اما هابیل که بسیار مهربان وبا ادب بود دامداری رادوست داشت وهمیشه باگوسفندان بازی میکرد یک روز گوسفندی بچه کوچولویی به دنیا آوردهابیل خوشحال شد وبچه گوسفند را بغل کرد وبهطرف پدر حرکت کرد وگوسفند کوچولورا نشان داد وگفت :پدر این گوسفند را به من میدهی؟آدم با مهربانی قبول کرد ،ولیکن برادرش قابیل گفت:چرا خوشحالی؟گوسفند تازه به دنیا آمده که این قدر خوشحالی نداردحالا زود برو تا ما به کارمان برسیم .هابیل به نزد گوسفندان رفت آدم به قابیل گفت:قابیل!توباید با برادر کوچکت مهربان باشیواون را دوست داشته باشی.قابیل هم قول داد با خواهران وبرادرانش مهربان باشد.سالها گذشت وبچه ها بزرگ شدن وآدم هم مو هایش سفید شده بود‌.روزی خدا به آدم فرمان داد که برای خودش جانشینی انتخاب کندتا بعد ازآن اوپیامبر باشد.ان هم هابیل را که بسیار با ایمان بود انتخاب کردو راز اسما الاهی رابه اویاد داد اما قابیل انتخاب پدرش را قبول نکرد واعتراض کرد. آدم که نگران فرزندش بود دست بر دعا برداشت و از خدا کمک خاست خداوند هم به دو فرزند پسر آدم فرمان داد که یک قربانی در سر کوه قرار دهند ورعد وبرق قربانی هر کس را بسوزاند او پیامبر میشود. قابیل با خود علف های هرز وخشک آورد ولی هابیل یکی از بهترین گوسفندانش را آورد.رعد وبرق هم قربانی هابیل را سوزاند.واو پیامبر شد. قابیل هم بسیار ناراحت شدوبه فکر انتقام افتادودیگر حرف نمیزد وداعم به فکر انتقام از او بود شیطان هم که منتظر فرصتی بود تا آدم و بچه هایش را گمراه کند قابیل را هی تحریک میکرد.آدم وحوا روزی برای کاری بیرون رفتن ودر این هنگام شیطان به صورت شبحیدرآمد ونزدیک قابیل شدواورا برای کشتن برادرش هی تحریک میکردقابیل که حرف های شیطان را قبول کرده بود سنگی بزرگ برداشت ومحکم برسر هابیل کوبیدوکشت ولی بعد از چند دقیقه به خودش آمد وفهمید که چه اشتباه بزرگی کرده است😱😱😰 قابیل نمیدانست با بدن بی جان هابیل چه کار کندشروع به گریه کرد😭😢😭😣و از خدا کمک خواست.به فرمان خداپرنده کوچکی درحالی که دانه گندمی دردهان داشت به نزدیک او آمدودر خاک دفن کرد و او فهمید که باید هابیل را خاک کند پس از دفن هابیل پشیمان به خانه برگشتهنگامی که پدر ومادر قابیل برگشتن بین فرزندان خود هابیل را ندیدن وهیچکس از او خبر نداشت سپس برای آدم وحوا جبرئیل پیام مرگ هابیل را آوردوقبرش را نشان دادو آنهادرقبر پسر عزیزشان گریستن 😭.

کامران : روزی روزگاری مردی بود فقیر او هر روز هیزم میفروخت تا خرج خود را در بیاورد وی روزی به یک مرد ثروتمند برخورد میکند مرد ثروتمند میگوید چه کار میکنی ای فقیر.

نویسنده : مردی ادعای خدایی کرد. او را نزد هارون الرشید بردند . هارون برای اینکه او را بترساند به او گفت : چندی پیش شخصی را که ادعای پیغمبری می کرد ،دادیم بکُشند . مرد گفت : بسیار کار خوب و پسندیده ای کردی ! چون من او را نفرستاده بودم . (اصلا خلاصه نکردم 😱🤔خود داستانست🤣🤪)
اسمداستان : بهترین قصه ها برای بهترین بچه ها: من او را نفرستادم . پایان.

فاطمه زهرا برزگر : روزی بود و روزگاری. دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زار حرکت کرد و درخت را برید و تکه تکه کرد. درخت وقتی تن خود را درحال سوختن در آتش دید، گریست. آتش با خنده به درخت گفت ای،
درخت چرا گریه می کنی حق تو همین است بخاطر اینکه تو محصول ندادی..

ناشناس : برای داستان خواندن خوب است خیلی هم زحمت کشیدی این همه را تایپ کردی ولی آخه ما اینو کجا جاش بدیم آخه.

نازیلا : روزی بودوروزگاری،دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زارحرکت کردودرخت رابریدوتکه تکه کرد.درخت وقتی تن خودرادرحال سوختن دراتش دید،گریست.اتش باخنده به درخت گفت ای،درخت بدبخت چرا گریه می کنی حق تو همن است چونکه تو هیچ میوای نداری وبه درد هیچی نمی خوری فقط وفقط به درد اتش می خوری وباید بسوزی.