ترجمه متن شعر صفحه ۲۸ و ۲۹ و ۳۰ کتاب فارسی پایه یازدهم معنی در امواج سند درس سوم از سایت نکس لود دریافت کنید.

1) به مغرب، سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت کوهساران
2) فرو می ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران
3) نهان می گشت روی روشن روز به زپر دامن شب در سپاهی
4) در آن تاریک شب می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی
5) اگر یک لحظه امشب دپر جنبد سپیده دم جهان در خون نشیند
6) به آتش های ترک و خون تازیک ز رود سند تا جپحون نشپند
7) به خوناب شفق در دامن شام به خون آلوده اپران کهن دپد
8) در آن درپای خون در قرص خورشپد غروب آفتاب خویشتن دپد
9) چه اندپشپد آن دم ، کس ندانست که مژگانش به خون دپده تر شد
10) چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
11) در آن باران تیر و برق پولاد میان شام رستاخیز می گشت
12) در آن دریاى خون در دشت تاریك به دنبال سر چنگیز می گشت
13) بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه ، كار مرگ می كرد
14) ولی چندان كه برگ از شاخه می ریخت دو چندان می شكفت و برگ می كرد
15) میان موج می رقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه
16) به رود سند می غلتید بر هم ز امواج گران كوه از پی كوه
17) خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، كف آلود دل شب می درید و پیش می رفت
18) از این سدّ روان ، در دیده ی شاه ز هر موجی هزاران نیش می رفت
19) ز رخسارش فرو می ریخت اشكی بنای زندگی بر آب می دید
20) در آن سیماب گون امواج لرزان خیال تازه ای در خواب می دید
21) شبی آمد كه می باید فدا كرد به راه مملكت فرزند و زن را
22) به پیش دشمنان استاد و جنگید رهاند از بند اهریمن، وطن را
23) شبی را تا شبی با لشكر خرد ز تن ها سر ، ز سر ها خود افكند
24) چو لشكر گرد بر گردش گرفتند چو كشتی ، باد پا در رود افكند‍‍‍‍‍‍
25) چو بگذشت ، از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب، آسان
26) به فرزندان و یاران گفت چنگیز كه گر فرزند باید ، باید این سان
27) بلی ، آنان كه از این پیش بودند چنین بستند راه ترك و تازی
28) از آن ، این داستان گفتم كه امروز بدانی قدر و بر ، هیچش نبازی
29) به پاس هر وجب خاكی از این ملك چه بسیار است ، آن سر ها كه رفته
30) ز مستی بر سر هر قطعه زین خاك خدا داند چه افسرها كه رفته

جواب

1) خورشید هنگام غروب سینه خیز و آرام در پشت کوه های بلند پنهان می شد.
2) خورشید نور زرد رنگ خود را مانند پودری زعفرانی رنگ برروی نیزه ها و سربازانی که نیزه داشتند می پاشید.
3) چهره ی روشن روز در پشت پرده ی سیاهی شب پنهان می شد .
4) در آن شب سیاه درخشش حکومت خوارزمشاهیان هم خاموش می شد و از بین می رفت.
5) اگر امشب پادشاه ایران به موقع راه چاره ای پیدا نکند. فردا مغولان همه جای ایران و مردم را به خاک و خون می کشند.
6) از آتش جنگ مغول و خون ایرانی هایی که کشته شده اند رود سند تا جیحون در خون فرو خواهد رفت.
7) جلال الدین هنگام غروب به سرخی آسمان نگاه کرد و با خود فکر کرد که چگونه ایران با عظمت درخون فرو خواهد رفت.
8) هنگام غروب آفتاب و دریای خونی که از کشته شدگان در نظرش درست شده بود نابودی خورشید حکومت خود را هم دید.
9) کسی نفهمید که جلال الدین در آن لحظه با خودش چه فکری کرد که از شدت ناراحتی اشک ، مژه هاش را خیس کرد .
10) جلال الدین مانند آتش حتی سوزنده تر از آن به سپاه دشمن حمله کرد.
11) جلال الدین در میدانی که تیرها مانند باران بر او می باریدند و درخشش شمشیر ها در میدان جنگ که مانند روز قیامت بود می جنگد .
12) در آن شب در دشت تاریک که از کشته شدگان مانند دریای خون شده بود جلال الدین به دنبال جنگیز می گشت تا سر از تنش جدا کند .
13) جلال الدین با شمشیر برّنده و کشنده اش سربازان مغول را می کشت و نابود می کرد.
14) اما آنقدر تعداد سربازان مغول زیاد بود که هر چه می کشت چندپن نفر جای کشته شده ها را می گرفتند.
15) تصویر ستارگان در آن امواج رود سند که در حال حرکت بودندمانند رقص مرگ می رقصیدند .
16) رود سند با موج ها ی بزرگ و ترسناک مانند کوه ها روی هم می غلتیدند .
17) رود سند در حالی که می خروشید و بسیار عمیق و وسیع و کف آلود بود دل شب را می شکافت و به راهش ادامه می داد.
18) هر موج این رود مانند سدّی راه جلال الدین را بسته بود و هر موج مانند هزاران نیش بر چشمان جلال الدین فرو می رفت.
19) اشک از چشمان او جاری می شد و پایان زندگی خود را نیز احساس می کرد.
20) جلال الدین در میان امواج جیوه ای رنگ و نا آرام سند فکر تازه ای به ذهنش رسید.
21) شبی رسیده است که باید در راه کشور زن و فرزندان را قربانی کند.
22) باید در مقابل این دشمنان ایستادگی کرد و کشور را از دست شیطان نجات داد.
23) جلال الدین یك شبانه روز همراه یاران اندک خود سر از تن مغول ها جدا کرد و آنها را کشت.
24) وقتی سپاهیان مغول اطراف او را محاصره کردند اسب تند روی خود را مانند کشتی به دریا انداخت.
25) وقتی که جلال الدین از آن جنگ سخت خود را نجات داد و به آسانی از آن رود عمیق گذشت.
26) چنگیز به یاران و فرزندان خود گفت: اگر وجود فرزند لازم است باید مانند جلال الدین شجاع باشد.
27) (شاعر می گوید) بله آنهایی که قبل از ما در این سرزمپن زندگی می کردند این گونه در برابر هجوم اقوام دشمن ایستادگی کردند.
28) به این دلیل این داستان را برای شما می گویم که امروز قدر وطن را بدانی و آن را خوار و کوچک نشماری.
29) برای حفظ و پاسداری هر وجب از این خاکِ کشور انسانهای بزرگ و شجاعی کشته شده اند.
30) از عشق به این آب و خاک و محافظت از هر قطعۀ این سرزمین خدا می داند که چه انسانهای بزرگی جنگیدند و جان دادند.