جواب گنج حکمت صفحه ۶۳ کتاب ادبیات فارسی پایه دهم معنی شبی در کاروان از سایت نکس لود دریافت کنید.

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای، خفته. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود، نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس، آرام نیافت. چون روز شد گفتمش: «آن چه حالت بود؟» گفت: «بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه؛ اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت، خفته.»
دوش، مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ، تسبیح گوی و من خاموش

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : یادم می آید یک شب در کاروانی بودم که تقریبا تمامی شب در حرکت بود و نزدیک سحر در کنار برکه و بیشه ای برای استراحت و خواب توقف کرد. جوانی که با حالی پریشان در آن سفر همراه ما بود فریادزنان به طرف بیابان در حرکت بود. این جوان حتّی یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. وقتی هوا روشن شد از او پرسیدم: آن کارهایی که می کردی برای چه بود؟ گفت: بلبل ها و پرندگان را می دیدم که در حال فریاد زدن بر روی درختان بودند (منظور آواز خواندن است). کبک ها را دیدم که از کوه صدای آواز می دادند. قورباغه هایی را می دیدم که از درون آب در حال صدا کردن بودند و حیوانات دیگری که از لا به لای درختان و جنگل در حال صدا زدن بودند…
با خودم فکر کردم و گفتم بزرگ مردی نیست که همه در حال ستایش خداوند هستند و من در خواب غفلت فرو روم.
بیت اوّل: سحرگاه دیشب دیدم پرنده ای تا صبح ناله می کرد (تسبیح خداوند را می گفت. عقل و صبر و طاقت و هوش مرا همراه خود برد و بی طاقتم کرد..
بیت دوم: یکی از دوستان صمیمی ام، به طور اتفاقی صدایم را شنید. (یکی از دوستان صمیمی کنارم آمد و از قضا صدای من را شنیده بود).
بیت سوم: گفت باورم نمی شد که صدای پرنده ای، اینقدر تو را از خودت بیخود کند.
گفتم: این مرام و معرفت نیست که پرنده ها تسبیح خداوند را به جا آورند و من بخوابم و اینکار را انجام ندهم.

نویسنده : یادم می آید که یک شب در کاروانی بودم که تقریبا همه ی شب رفته بود و نزدیک سحر در کنار درختانی خوابیده.