صفحه ۱۲ و ۱۳ کتاب فارسی پایه یازدهم معنی شعر درس اول نیکی فارسی یازدهم از سایت نکس لود دریافت کنید.

متن شعر نیکی درس اول یازدهم

1) یکی روبهی دید بی دست و پای فرو ماند در لطف و صنع خدای
2) که چون زندگانی به سر می‌برد؟ بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟
3) در این بود درویش شوریده رنگ که شیری در آمد شغالی به چنگ
4) شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روباه از آن سیر خورد
5) دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد
6) یقین، مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد
7) کزین پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور
8) زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب
9) نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
10) چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش
11) برو شیر درنده باش، ای دغل مینداز خود را چو روباه شل
12) چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟
13) بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش
14) بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر
15) خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است
16) کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست
17) کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای

ترجمه شعر نیکی درس اول یازدهم

1) شخصی، یک روباه ناتوان و بی دست وپا را دید و از این آفریده و لطف خدا متحیّر شد.
2) که این روباه معلول چگونه روزگار خود را ادامه می دهد؟ و با این وضعیت از کجا می خورد؟ (با این وضعیت چگونه غذا به دست می آورد؟(
3) درویش آشفته حال در این حیرت بود که ناگهان شیری که شغالی را صید کرده بود وارد شد.
4) شیر، شغال بدبخت را خورد و روباه از آنچه باقی مانده بود، خورد تا سیر شد.
5) روز دیگر همین اتّفاق پیش آمد که خداوند روزی رسان، خوراک و غذای روباه (به نحوی و با حادثه ای) را به او رساند.
6) چشمان مرد با این یقین بینا شد (به آگاهی رسید)، رفت و به خداوند آفریننده اعتماد و تکیه کرد.
7) (درویش با خود گفت:) از این به بعد مانند مورچه ای در گوش های می نشینم، چرا که حیوانات بزرگ و درّنده به زور و قدرت خود روزی نمی خورند. (خداوند روزی آن ها را می رساند.)
8) درویش مدتی چانه اش را در گریبان خود پایین آورد (گوشه نشینی عزلت گزید) و اعتقاد داشت که خداوند بخشنده رزق او را از غیب و پنهان می فرستد.
9) نه غریبه و نه دوست، هی چکس به فکر او نیفتاد (غذایی برای او نیاورد) تا این که از شدّت ضعف، مثل چنگ، رگ و استخوان و پوستش ماند. (لاغر و نحیف شد.)
10) وقتی که از ضعف و ناتوانی صبر و هوش برایش باقی نمانده بود، از دیوار محراب این صدا به گوشش رسید:
11) ای انسان مکّار و تنبل برو و مانند شیر درّنده باش (خودت شکار کن) و خود را مانند روباه معلول به گوش های نینداز.
12) چنان سعی و تلاش کن که مثل شیر از تو چیزی باقی بماند تا بقیه بهر همند شوند، چرا مانند روباه به باقی ماندة غذای دیگری سیر می شوی و خود را راضی می کنی؟
13) تا زمانی که می توانی از درآمد بازوی خودت غذا بخور، چرا که سعی و تلاش خودت میزان و سنجش اعمالت خواهد بود.
14) ای جوان دست پیرمرد درویش را بگیر (به او کمک کن) نه این که خودت را بیندازی و ناتوان جلوه بدهی تا دستت را بگیرد و او به تو کمک کند.
15) خدا بر آن بنده اش لطف و احسان می کند که مردم از وجود او در آسایش و راحتی باشند.
16) آن کسی که در سر مغز و عقل دارد به دیگران کرم و احسان می کند، زیرا آنان که نادان و ب یمغز هستند بدون همّت و تلاشند.
17) کسی در دو جهان لطف و احسان خدا را می بیند که به مخلوقات خدا نیکی و احسان کند.