انشا درباره ی کتاب صفحه 92 نگارش هشتم از نگاه خوشه های نمودار

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
88,722 بازدید

انشا صفحه ۹۲ کتاب نگارش هشتم درباره درمورد کتاب از نگاه نویسنده خواننده کتابدار کتابفروش ناشر تصویر گر حروف چین ویراستار یکی از خوشه های نمودار زیر را انتخاب کنید و از نگاه او متنی درباره کتاب بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا درباره کتاب صفحه ۹۲ نگارش هشتم

برای دریافت انشا بیمه تامین اجتماعی کلیک کنید

انشا درمورد کتاب از دید خواننده نگارش هشتم

مقدمه

از پشت ویترین نگاه میکردم و چقدر حسرت خوردم که این همه زیبایی و این همه سر گرمی و دانایی برای من نباشد مثل دختر بچه ها ذوق زده میشوم .

بدنه

از کتاب های علمی و داستانی و مفاخرو همه کتاب هایی که یک جا جمع می شوند و در کنار هم در یک کتابخوانه ردیف کنار هم قرار میگیرند .دلم ضعف میرود از دیدن جلد های رنگا رنگ و قطر های باریک و ضخیم شان و بال بال میزنم تا یکی از آن ها را شروع کنم و در دنیای آن کتاب زندگی و غرق شوم .
چقدر عشق میورزم به صحفات کتابی که مرا دانا تر و پر فهم تر میکند وباز هم عشق مجدد میورزم به کتاب هایی که در دستم هی نازک و نازک تر میشوند و من پر میشوم از داشتن و خواندن و نگاهم که دو دو میزند و به دنبال کتاب دیگری میگردد.

نتیجه گیری

عشقم به این صحفات مصور و پر کلمه که نامش کتاب است بی حد و مرز و فراز گنجایش تصور ادمی است.

انشا کتاب از نگاه یک تصویر گر نگارش هشتم

مقدمه

بنام یگانه خالق هستی . من یک تصویر گر هستم . کتابی که به دست من میرسد انواع واقسامی دارد ممکن است یک کتاب رمان باشد یا یک کتاب علمی ، یا یک کتا ب تاریخی باشد یا کتاب ادبی باشد و یا شاید یک کتاب قصه برای کودکان باشد . به هر حال وقتی تصویر گری کتابی را به عهده من می گذارند باید ابتدا کتاب را بخوانم و بعد فکر کنم که تصویری مناسب برای آن بکشم تصویری که باعث جذابیت کتاب شود و هم با آمدن نام کتاب مفهوم و موضوع کتاب در ذهن خواننده تداعی شود .

بدنه

در گذشته درس فارسی بیشتر با تصویر آ موخته می شد درسی مانند روباه و زاغ که بعد از گذشتن سالها هنوز تصویر روباه و زاغ در ذهن همه ما مانده است یا درس تصمیم کبری که کبری کتابش زیر درخت مانده بود و شب باران آمده و کتاب او خیس و خراب شده بود و تصویر کبری و کتابش باعث ماندگاری تصمیم کبری در ذهن بچه ها می شد یا در کتاب علوم که وقتی تصویر دو نفر را می دیدیم که دارند جسم سنگینی را هول می دهند براحتی مفهوم کار و انرژی و توانی را باید صرف می شد را می فهمیدیم .
من به عنوان تصویر گر کتاب دلم میخواهد از تصاویر بیشتری در کتاب استفاده کنم زیرا هم به یادگیری بهتر کمک میکند و هم دانش آموزان خوش حالتر میشوند که تصاویر بیشتری داشته باشد چون تصاویر را نمی خوانند .
گاهی اوقات تصویر به یادگیری مطالب کمک میکند مثلا عکس اسکلت آدم در کتاب زبیت شناسی یا تصویر قلب یا چشم وغیره که باعث میشوند هم درس را بهتر بفهمیم و با تداعی تصویر در ذهن به پیچیدگی دستگاههای بدن بیشتر پی می بریم و به قدرت آفریننده ای که بدن ما را طوری آفریدهاست که بی هیچ عیب ونقص و کاستی است و همه چیز به بهترین شکل در جای خود قرار گرفته است .
من تصویر گر دوست دارم از رنگهای شاد و تصاویر زیبا برای تزیین کتابها استفاده کنم زیرا رنگ شاد باعث شادی روحیه و یاد گیری بهتر می شود.
من میدانم که هر کس که کتابی را به دست میگیرد ابتدا به تصویر روی جلد آن نگاه می کند و بعد کتاب را ورق میزند گاهی اوقات بدون آنکه کتاب را بخواند و فقط با دیدن تصاویر پی به موضوع کتاب می برد .

نتیجه گیری

پس من به عنوان تصویر گر کتاب وظیفه سنگینی را به عهده دارم چون اولا کسانی که کتاب را می خرند ابتدا به تصویر روی جلد آن نگاه می کنند و بعد یک بار کتاب راکامل ورق می زنند و آن را انتخاب می کنند پس من باید نهایت تلاش خود را به کار ببرم تا اولا نظر نویسنده کتاب را جلب کنم واز او بخواهم که یک کم به من آ زادی عمل بدهد و ثانیا از تصاویری استفاده کنم که نظر خواننده را بیشتر جلب کند و همینطور با موضوع کتاب هماهنگی داشته باشد و هر کسی که کتاب را می خرد فقط برای دکور و تزیینی نباشد و با علاقه به خواندن کتاب بپردازد وتصاویر آن را هم با دقت نگاه کند.

انشا کتاب از نگاه یک کتابدار نگارش هشتم

مقدمه

بنام خالق هستی بخشی که دین خودرا با یک کتاب بنام قرآن تکمیل کرد کتابی که تلاوت آن بر دل هر انسانی می نشیند و تا به حال مثل و مانندی برای آن پیدا نشده است. یک کتاب میتواتند تا ثیر سازنده بر روح انسان داشته باشد و همینطور میتواند تاثیرات مخربی داشته باشد.

بدنه

من یک کتابدار هستم روزی در کتابخانه و در خلوت خود نشسته بودم که یکنفر مرااصدا زد و از من یک کتاب خواست ، یک کتاب در باره سفرنامه ، نویسنده هم برایش مهم نبود فقط یک سفرنامه می خواست ، یکی از کتابها را به سلیقه خود برداشتم وباو دادم واو رفت .مدتی با خود فکر کردم که چرا مردم اینقدر کم کتاب می خوانند و من کتابدا رباید بیشر وقتم را صرف پاک کردن گرد و خاک کتابها کنم .
در کتابخانه ای که من مشغول کار در آنجا هستم بیشتر از 5000جلد کتاب وجود دارد قبلا تعداد کتابدارها 4 نفر بود که مرتب کار میکردیم و به دانشجویان ،دانش آموزان و کسانی که کتاب می خواستند کتاب امانت می دادیم ، بعضی از مراجعه کنندگان ما کسانی بودند که بیشتر از 10 سال بود که عضو کتابخانه بودند و مرتب کتاب میگرفتند ومطاله میکردند ولی متا سفانه تعداد این افراد کم شده است و من از شغلم لذت نمی برم زیرا بیسشتر وقتم را بیکار هستم ومنتظر ، من دلم برای بعضی از کتابها می سوزد که مدتهای زیادی است که فراموش شده اند و گرد فراموشی بر روی آنان نشسته است .
من به عنوان یک کتابدار دلم میخواهد که هیچ وقت دنیای مجازی نباشد زیرا این دنیا خیلی از افراد را بیکار کرد و ما یک نمونه از این افراد هستیم . افراد در دنیای مجازی وقت زیادی را صرف می کنند که گاهی فقط جنبه وقت کشی و سر گرمی دارد. من دلم میخواهد مردم دوباره با کتاب آشتی کنند و باز هم کتابخانه ها شلوغ شوند دلم میخواهد نویسندگان ، ناشران ، و همه کسانی که با کتاب سرو کار دارند هیچگاه وقت اضافه نداشته باشند ، تعداد کتابخوانها آنقدر زیاد شود که حتی 10 نفر هم برای خدمت رسانی به آنها کم باشد .
من به عنوان یک کتابدار شبها را با کتاب میخوابم و روزم را با کتاب آ غاز میکنم هر روز آرزو میکنم که ای کاش مردم با این یار مهربان آشتی کنند و به یاد بیاورند که یار و یاور همه ما روزی کتاب بود کتابی که بدون هیچ چشم داشتی و تنها با یک دعوت ساده مهمان خانه هایمان میشد و با صبوری به حرفهایمان گوش می داد . و هیچگاه از بودن با ما خسته نمی شد . ما با این دوست قدیمی خاطرات زیای داریم ، چه بسا برای کسانی که برایمان خیلی عزیز بودند کتاب به عنوان هدیه میگرفتیم .ای کاش این سنت دویاره احیا شود و باز هم دوست قدیمی خود را در یابیم و به یاد داشته باشیم که کتاب میگوید:
من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان
با آنکه بی زبانم
از من مشو غافل
من یار پند دانم

نتیجه گیری

در آخر از شما عزیزان میخواهم که آنقدر که برای دنیای مجازیوقت می گذارید برای یار مهربان خود هم وقت بگذارید و از همنشینی با او لذت ببرید.

انشا کتاب از نگاه یک ناشر نگارش هشتم

مقدمه

بنام خداوندی که به قلم سوگند خورد در جامعه ما مشاغلی وجود دار که بعضی با بعضی دیگر در ارتباط هستند و با ید این مشاغل همیشه دعا گوی دیگران باشند تا کارانها هم وجود داشته باشد و به بوته فراموشی سپرده نشود .

بدنه

یکی از این مشاغل شریف ناشر بودن است وکسی که ناشر است معمولا یک انتشاراتی دارد که کارش را در انجا انجام میدهد. وقتی نویسنده کتابش را نوشت دنبال یک ناشر میگردد تا آ ن را برایش چاپ کند .
کتاب از دیدگاه یک ناشر باید قطور باشد چون بعضی از ناشران صفحه ای حساب میکنند و بعضی دیگر پول نشر را کتابی حساب می کنند .
یک ناشر همیشه دوست دارد که قیمت کاغذ ارزان باشد تا بتواند کتاب بیشتری را چاپ کند و دستمزد بیشتری بگیرد . یک ناشر دوست دارد که افراد جامعه با سواد باشند وهمه دوست دارد کتاب و تعداد نویسندگان هم زیاد باشد تا سفارش نشر بیشتری را یگیرد ،مدینه فاضله یک ناشر همیشه پر از کتاب است ، کتابهای رنگارنگ که ممکن است رمان باشد یا علمی باشد یا کتاب تاریخی ، برای ناشر فرقی نمی کند مهم کتاب بودن است که باید چاپ شود وبه دست مخاطبش برسد.
یک ناشر ممکن است خودش کتابی را که منتشر کرده است هیچوقت نخواند ولی یک شعار را همیشه سر لوحه کارش قرار می دهد و آن اینکه کتاب و کتابخوان وکتابخوانی را بسیار دوست دارد .

نتیجه گیری

با امید آنکه هر ایرانی حداقل در یک ماه یک کتاب بخواند تا هم ناشران خوشحال شوند وهم نویسندگان وهم شما خوانندگان عزیز.

انشا صفحه 92 کتاب دیدگاه کتابفروش نگارش هشتم

مقدمه

من یک کتاب فروش هستم… از ابتدا عاشق کتاب و مطالعه بودم و معتقد بودم که با کتاب خواندن میشود تمام مشکلات را حل کرد…

بدنه

مثلا میگفتم با کتاب خواندن میشود فهمید
وقتی کسی که دوستش داریم قهر است باید چه کنیم؟یا اصلا چگونه عاشق شویم؟
یا چگونه عاشقی کنیم؟
چگونه عشق بورزیم؟
با کتاب خواندن میشود درد را فهمید
میشود در عین فقیر بودن ثروتمند بود
و در عین مریض بودن سرحال…
با کتاب خواندن میشود دنیا را حس کرد…
میشود آواز طبیعت را شنید
و حرف های ابر را فهمید با شقایق هم صحبت شد….
با کتاب خواندن میشود زندگی کرد…
میشود از شکست تجربه گرفت
و از پیروزی پند…
میشود خستگی را از تن بیرون راند و عطر
و طراوت زندگی را به تمااااام
سلول های
بنیادی داد
تا آغازی دوباره سر دهند…
از دید من کتاب یک دوست است…
دوستی که خیانت نمیکند
ترکت نمیکند….

نتیجه گیری

از دید من کتاب از هر انسانی انسان تر است…
زیرا که دروغ نمیگوید
حسودی نمیکند و هر آنچه را که میداند را با تو درمیان میگذارد
از دید من میشود عاشق کتاب شد
و عاشقی را با او تجربه کرد

انشا درباره کتاب از نگاه نویسنده

مقدمه

بنام خداوند خالق قلم قلم در دست میگیرم وبر قلب کاغذ میفشارم .. در دنیای امروزی ما مشاغل مختلفی وجود دارد که هر یک طرفداران مخصوص به خود را دارد مشاغلی مانند نویسندگی ، پزشکی ، معلمی ،مهندسی و…

بدنه

من یک نویسنده هستم ، همیشه وقتی می خواهم شروع کنم به نوشتن کنم در بالای صفحه مینویسم به نام نامی نامها که نامش خوشترین نام است وبعد بقیه متن را مینویسم تا در آ خر به کتابی تبدیل شود .
به نظر من کتاب یعنی دفترچه ای مملواز افکار نویسنده اش ، کلماتی که در کنار یکدیگر به مهمانی کتاب شدن دعوت میشوندو در این مهمانی هریک نقشی راایفا می کنند و به مهمانی معنا می دهند .
کتاب یعنی افکاری که همراه عشق از روح نویسنده اش بر قلب کاغذ جاری می شودو گاهی آنقدر این عشق عمیق است که خواننده را مجذوب خود میکند وتا ان را به پایان نرساند دست از کتاب بر نمیدارد .
گاهی حین نوشتن چشمانم را می بندم و اجازه می دهم کلمات بدون دخالت من خود در دنیای کوچکشان جایگاهشان را بیابند و آنچه می خواهند را بسازند ، کتابی بسازند که بتوانند یاری مهربان برای انسانها باشند .
کتاب مجموعه ای از حرفهایی است که شاید هرگز شنیده و دیده نشود.
کتاب یعنی رفیقی که برایش فرقی نمی کند که تو فقیری یا ثروتمند ، پیری یا جوان خوش چهره هستی یا نه ،در هر شرایطی که قرار داشته باشی در کنار تو خواهد ماند تا زمانی که طالبش باشی
کتاب بهترین همدم تو خواهد بود چه زمانی که آن را می نویسی ، چه زمانی که آن را میخوانی و چه زمانی که به آن اهمیت نمی دهی .
کتاب رفیقی است که بدون هیچ چشم داشتی بر علم وکمالات تو می افزاید .کتاب فقط از تو یک چیز میخواهد اینکه اندکی از دنیای مجازی فاصله بگیری و به کلماتی که گاهی بالبخند ، گاهی با اشک وبغض نوشته شده است جان بسپاری و ر هسپار رویا شوی واین در برابر زحمات نویسنده و یا ر گرانقدرت یعنی کتاب خواسته چندان بزرگی نیست .

نتیجه گیری

به امید روزی که همه انسانها یاد بگیرند لمس صفحات درختی کتابرا وهمنشینی با این یار مهربان را.

انشا با موضوع کتاب از نگاه ویراستار

مقدمه

زنگ خانه به صدا درآمد با شور و شوقی وصف ناشدنی از پله ها پایین آمدم و به سمت در رفتم در را که باز کردم خشکم زد پسر جوانی با شانه های افتاده و لباس چروکیده و با حالتی ملتمسانه گفت:((سلام،نویسنده جدید هستم و کتابم را برای ویراست آورده‌ام…))

بند یک

از شادی در پوست خود نمی گنجیدم. بعد از این همه مدت باز هم کتاب جدید!
به داخل دعوتش کردم و برایش قهوه آوردم؛ شروع کرد به گفتن چکیده ای از داستان اش نمی فهمیدم چه می گفت! زبانم بند آمده بود و گوش هایم نمی شنید کتابش را از روی میز برداشتم. حدود هزار برگه کاهی که رد عرق نشان از زحمات نویسنده‌اش برای نوشتن آن بود.بعد از دو سال می‌توانستم کتاب جدیدی را آماده و ویراست کنم

بند دو

بوی کتاب مستم کرده بود، روی برگ ها دست میکشیدم و پوستم با تمام وجودش تلاش می کرد اهمیت کلمات حک شده بر روی آن را به من یاد آور شود سرم را که بالا آوردم جوان نبود. او ترجیح داده بود برود؛ تنها یادداشتی بر روی میز گذاشته بود که حتماً حاوی اطلاعاتی راجع به کتاب بود. کتاب را مجددا برداشتم و به ویراسته نیمه‌کاره و ضعیفش نگاه کردم آن همه زحمت تنها با تعدادی نخ به هم وصل بودند و این رسالت من بود تا این برگه‌ها را کنار یکدیگر نگه دارنم. از روی مبل بلند شدم و به سوی پله ها حرکت کردم…

نتیجه گیری

حال ویراست آن کتاب تمام شده است و یکی از پرفروش‌ترین کتاب هاست. هر بار که به آن نگاه می کنم خیال مرا در برمی‌گیرد. کتاب تنها امید و دلگرمی باقی مانده از روزهای گذشته است که در این دنیای الکترونیکی امروز باقی مانده و هنوز هم بسیاری از انسانها را به خود مشغول کرده کتاب دریچه ای است به روی آگاهی و نوری از درخشان همراه با پرتوهای زندگی که از پنجره ذهن انسان عبور می کند و در اعماق او جا میگیرد. امان از روزی که این نور خاموش گردد…

انشا بازآفرینی ضرب المثل فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است صفحه 84 نگارش نهم انشا

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
139,769 بازدید

انشا صفحه ۸۴ کتاب نگارش نهم ضرب المثل فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است بازنویسی باز آفرینی داستان از سایت نکس لود دریافت کنید.

فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است

بازآفرینی مثل فضول را بردن جهنم گفت هیزمش تره

ضرب المثل فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است برای افراد فضولی که به همه ی کارها رسیدگی میکنند و در کار دیگران سرک میکشند است! برخی از این افراد حتی برایشان مهم نیست که ممکن است اینکارشان به ضرر خودشان باشد و این دقیقا همانند این ضرب المثل است. در ادامه مطلب انشا های مختلفی راجب این موضوع قرار داده ایم. (بیشتر…)

انشا کفش صفحه 63 کتاب نگارش هفتم با رعایت ساختمان بند

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
65,629 بازدید

انشا صفحه ۶۳ کتاب نگارش هفتم درباره در مورد از زبان کفش مقدمه بدنه تنه نتیجه درباره یکی از موضوع های زیر یک بند با رعایت ساختمان بند بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا درباره کفش با رعایت ساختمان بند

انشا در مورد کفش با مقدمه و نتیجه

مقدمه : هر انسانی از ابتدا تا انتهای زندگی خود ، رفیق هایی دارند.بعضی از این رفیق ها بد و بعضی دیگر خوب هستند اما بالاخره همه ی اینها بعد از مدتی با ذهنمان خداحافظی می‌کنند و به خاطرات می پیوندد.

بند اول تنه : یکی از این رفیق ها کفش است اما هیچکس به او توجه نمی‌کند وکسی او را به عنوان یک رفیق نمی شناسد.از ابتدای زندگی ما کفش ها به ما شوق راه رفتن می دهند و برای گام برداشتن برای ادامه راه ما را یاری می کند تا به سوی گام بعد برویم و از راه باز نمانیم.

بند دوم تنه : وقتی انسان بزرگتر می شود به گام بعدی یعنی مدرسه می رود.چه زیباست شوق داشتن کفش نو،معلم نو و دوستان نو.کفش رفیقی بی نظیر است وما را تا فتح کردن قله ها و پله های موفقیت یاری می کند و پا به پای ما می آید.

بند سوم تنه : گام بعد از درس خواندن ازدواج و تشکیل خانواده است.باز هم کفش به ما کمک می کند که به خوبی کار کنیم و پول در آوریم تا ازدواج کنیم.چه لذت بخش است چشیدن طعم اولین دستمزدی که برایش تلاش کرده ای! باز هم این رفیق با معرفت ما را به سوی گام بعدی هدایت می کند.

بند چهارم تنه : دیگر این مسیر به انهایش رسیده.کفش ما را تا انتهای این مسیر همراهی کرده است.چه قشنگ استخریدن کفش برای فرزندان و نوه هایت و چهقشنگ تر است شادی و لبخند آنها.دیگر به گام آخر رسیده ایم. دیگر وقت جدایی کفش از انسان است.انسان به خانه ی ابدی خود می رود و کفش از او جدا می شود.

نتیجه گیری : بهتر است گاهی وقت ها به کفش هایمانهم اهمیت بدهیم.این رفیق خود را قربانی ما می کند تا به انتهای مسیر برسیم اما این بی انصافی است که پس از گذر از مسیر آنها را از یاد ببریم و به سراغ کفش های جدید برویم. رفاقت را از کفش ها بیاموزیم.

انشا درباره کفش به صورت ادبی

مقدمه : هرانسانی در زندگی خود٬ رفیق هایی دارد که گاه برخی خوب اند و گاه برخی راه و رسم خوبی را نمیدانند.اما رفیق چه آگاه از رسم خوب بودن و چه ناآگاهش٬ گاهی پس از مدتی نه چندان طولانی با ذهن ها خداحافظی میکند و به خاطرات میپیوندد.

بند اول : یکی از رفیق هایی که در زندگی هر انسان وجوددارد و شاید کمتر به چشم آید٬ کفش های اوست کفش هایی که در یک سالگی با نور افشانی راه را برای کودکی که برای اولین بار با تکیه بر توانایی خود گام برمیدارد٬ هموارترمیسازد و با صداهای شاید شیرینش به کودک اشتیاق برداشتن گام بعدی را میبخشد.

بند دوم : انسان بزرگ تر میشود و نوبت به سفری نه چندان کوتاه به خانه دوم ( مدرسه ) فرا میرسد.اغراق نیست اگر ذوق آشنایی با معلم جدید را باذوق پوشیدن کفش نو٬ برای برخی از دبستانی ها برابر بدانیم.از مدرسه هم که بگذریم٬ کفش ها این رفقای دیرین در چه لحظاتی که در کنار انسان نیستند. در حین فتح قلل موفقیت یا حتی حین گام برداشتن در بیراهه ها.

بند سوم : تابه حال به این فکر کرده اید٬ هنگامی که ورزشکاری در حین رسیدن به هدف٬ طعم پل پیروزی را میچشد یا زانوهایش بر زمین بوسه میزنند٬ حتی اگر هیچ همراهی نداشته باشد بازهم کفش هایش هستند که حسرت لمس سکوی قهرمانی را داشته باشند و با وی همدردی کنند.بله این دورفیق دوست داشتنی در لحظات آلوده به اشک و مملو از غم هم در کنار انسان خواهند بود.

بند چهارم : کفش ها اگر چه مهربان هستند اما شاید بخواهند محبت شان را تنها نثار صاحبان خود کنند پس یادمان باشد پا در کفش دیگری نکنیم و به کفش های خود بسنده کنیم.

نتیجه گیری : به یادداشته باشیم در حین گام برداشتن در مسیر٬ تنها نظاره گر آسمان نباشیم و گاهی سر به زیر افکنیم و دو همراه جان نثارمان را ببینیم و از آنها درس ایثار بیاموزیم. دوهمراهی که خودرا قربانی رسیدن ما به آخر خط میکنند و ما چه بی انصافیم اگر پس از طی مسیر ٬ پذیرای کفش های دیگری باشیم‌ و از یاد ببریم در طول طی کردن مسیر چه کسانی همراه ما بودند. فداکاری و‌مهربانی را از کفش ها بیاموزیم.

انشا درباره کفش رعایت ساختمان بند

مقدمه : کودک بودیم و کفش های بزرگتر ها را میپوشیدیم و به آرزوی بزرگ شدن ولی بچه بودیم و فکرمان هم همانند پاهایمان کوچک بود و بزرگ شدیم و کفش ها اندازی ما شد ولی خیلی چیز ها برایمان کوچک شد.

بند اول تنه : خردسال بودیم و از مشکلات چیزی نمی فهمیدیم کم کم فهمیدیم که چقدر اشتباه میکردیم .که بزرگ شویم کاش بچه میماندیم و به پوشیدن کفش های بزرگتر هاو احساس بزرگ بودن فکر میکردیم

بند دوم تنه : با گذشت زمان بزرگ شدیم و حال در حسرت همان دوران بچگی و کفش به پایی هستیم که هیچ غم وفکردنیا را نمیدانستیم و گویی عالمی از بهشت بود که مابا همان افکاربچگی غرق در شادمانی آن دوران بودیم .

نتیجه گیری : بزرگ شدیم و تنها چیزی که با ما بزرگ شد کفش هایمان هستند … اگر قدر عمرمان را میدانستیم هرگز از کفش بند دار استفاده نمیکردیم.

انشا درمورد کفش رعایت ساختمان بند نگارش هشتم

مقدمه انشا کفش : از زمان های قدیم و از دوران انسانهای اولیه کفش اختراع شد تا بتوانند از پاهای ما را در برابر اجسام خارجی محافظت نماید و انسان ها به راحتی بتوانند بدون هیچ آسیبی حرکت کنند و قدم بزنند و از آن موقع تاکنون کفش نقش پررنگی در زندگی ما داشته است.

تنه انشا کفش : همانگونه که صحبت شد کفش نقش حفاظتی پا را در برابر اشیاء خارجی بر عهده دارد. از زمان قدیم تا کنون کفش ها شکل های مختلفی داشته اند و از آنچه که امروز به عنوان کفش میبینیم و استفاده میکنیم بسیار تفاوت داشتند کفش ها به صورت گیوه در رنگ های بسیار زیبا و سنتی بافت و دوخته با دست می شدند. اما امروزه ما مشاهده می‌کنیم که کفش ها بسیار متنوع شده اند و برای هر کاری کفش مناسب آن کار ساخته شده است از آنجایی که انسان به مکان های مختلفی می رود از نظر آداب و رسوم برای هر موقعیت کفش مناسب آن موقعیت را به پا می‌کند. به عنوان مثال کفش هایی مثل پوتین برای روزهای بارانی و برفی استفاده میشود و یا کفش های پاشنه بلند مخصوص عروسی ها و مجالس زنانه می باشد کفش های کتانی برای ورزش استفاده می شود و کفش های اسپرت هم برای روزهای معمولی در بین مردم پوشیده می شود و رواج دارد.شاید شما در تلویزیون اسم کفش تن تاک را شنیده باشید که هر روز آن را تبلیغ می کنند کفش های تن تاک به اندازه ای در تلویزیون تبلیغ شد که وارد فرهنگ لغت ما شده است این تبلیغات اهمیت کفش در زندگی ما و در زندگی روزمره را نشان می دهد. انواع کفش ها برای راحتی و آسایش و رفاه مردم ساخته شده است تا مردم از آنچه که پوشیده اند لذت و راحتی لازم را برده باشند. مردم و افراد جامعه باید این قوانین کفش پوشیدن در مکان های مختلف را رعایت کنند و متناسب با جایی که میروند کفش مورد نظر آن مکان را بپوشند مثلا نمی‌توان برای مجالس عروسی کتانی پوشید.علاوه بر این مواردی که گفته شد ما نمی توانیم روز خودمان را بدون کفش بگذرانیم زیرا به قول معروف پا قلب دوم انسان است و ما باید محافظت لازم را از قلب دوممان داشته باشیم.

نتیجه گیری : کفش نقش مهمی در زندگی ما دارد و برای هر مکان باید کفش مخصوص آن مکان را پوشید کفش ها دارای انواع مختلفی هستند و با رنگ های مختلفی در مغازه ها به فروش میرسند هر انسانی می تواند متناسب با سایز پای خودش کفش مناسب برای کار خودش را تهیه و استفاده کند.

انشا با موضوع کفش

انشا در مورد کفش پسربچه ای به نام مهراد , عاشق کفشی شده و مادرش شرطی برایش می گذارد که اگر نمره ریاضی اش بالای 18 شد , آن کفش را برایش بخرد مهراد امتحان می دهد و شش ماهی می شد که هر روز از جلوی اون مغازه سر پیچ که تو راه مدرسه بود، رد می شدم و نگاهش می کردم . چقد براش نقشه کشیده بودم. تو راه همش منتظر بودم که برسم بهش و یه دل سیر نگاهش کنم. همش نگران بودم که نکنه کسی سایز 39اش رو که فقط یک جفت هم ازش داشت، بخره . دو سه بار به مامانم گفتم ولی خیلی جدی نگرفت . یه بار که اومده بود مدرسه دنبالم ، سر راه دید من دارم با کلی آه و حسرت بهش نگاه می کنم. فرصت رو غنیمت دونست و گفت اگه امتحان ریاضی ات رو بالای 18 بشی ، برات می خرم. وای، ریاضی … اونم من ….. اونم بالای 18 …. در عرض سی ثانیه به این نتیجه رسیدم که نه ، بیخیالش شم بهتره … خلاصه بعد از کلی سر و کله زدن با خودم به این نتیجه رسیدم که حداقل براش تلاش کنم . آقا کارم شده بود ریاضی خوندن ، صبح تا شب ، می رفتم پیش شاگرد زرنگ های کلاس و هر چی سوال بی ربط و با ربط بود ازشون می پرسیدم . از دستم خسته شده بودن و البته چاره ای هم نداشتن ، چون من باید بالای 18 می شدم …. سرتون رو درد نیارم ، من که تو زندگی ریاضی رو به امید قبول شدن می خوندم. بالاخره امتحان دادم و معلم هفته ی بعدش اومد و نمره ها رو بلند بلند خوند …. از استرس کل تنم یخ کرده بود ، رسید به اسم من و یه کم صیر کرد ، نگاهم کرد و گفت مهراد چیکار کردی تو؟ دیگه داشتم سکته می کردم ، گفت بچه ها برا مهراد دست بزنید ، من شاهد بودم که چقد تلاش کرد و آخرش هم نتیجه ی تلاشش رو گرفت … گفت شدی 17.5 دومین نمره ی کلاس بعد از سینا که همیشه 20 می شد. انگار آب یخ ریخته بودن رو تنم ، من که تا قبل آرزوی 11 داشتم ، الان 17.5 اصلا راضی ام نمی کرد . من 18 می خواستم ، چون اون کفش قوتبالو می خواستم … برگمو گرفتم و با نا امیدی داشتم نگاهش می کردم ، یه کم این ور و اونورش کردم و یهو دیدم جای خودکار قرمز روی صفحه ی آخر نیست ، ضربان قلبم تند شده بود ، مطمئن بودم که درست حلش کردم … یهو بدون اینکه خودم متوجه بشم داد زدم و گفتم آقا من 18 میشم … من 18 میشم … معلم اومد پیشم و گفت چی شده مهراد چرا داد می زنی؟ گفتم آقا این سوالمو تصحیح نکردین … گفت آره ، حق با توعه، ندیدمش … همون موقع یه یک گذاشت و دورشو یه خط قرمز کشید ، اصلا باورم نمی شد، نمرمو درست کردم . شدم 18.5 …. احساسی که بعدش داشتم رو نمی تونم وصف کنم … فقط می تونم بگم اون کتونی رو خریدم و همین الان هم روی میزمه ، کنار دفترم ….

انشا در مورد کفش با مقدمه و نتیجه گیری

من اول یک چرم بودم که مرا سوار ماشین کردند و بردند اول نمیدانستم که مراکا می برند آیا شما میفهمید که مرا کجا می برند؟ بله درسته مرا داشتند به کارخانه کفش سازی می بردند زیار در راه دیدم که در تابلو نوشته شده بود 44 کیلومتر تا شهرک صنعتی شیکان.
در راه یک چرت کوجولو زدم تا که صدای دستگاهی مرا بیدار کرد ما را یکی یکی به دستگاه برش زنی بردند اولش خیلی دردم آمد ولی
بعدش عادت کردم تا جایی رفته بودم که دیگر به کامل شدنم چیزی نمانده بود بالاخره مراحل ساهتم به پایان رسید ما را بسته بندی کردند و سوار آدم آهنی های غول پیکر کردند وقتی رسیدیم ما را پیاده کردند و در گوشه ای گذاشتند و چند روز گذشت و نوبت ما رسید که ما را در ویترین بگذارند.
چادر ها روشن و سیاه یکی پس از دیگری می رفتند تا یک روز دیگر فرا رسید فروشنده در را با نام خدا باز کرد و من هم بیدار شدم وقتی به تقوم نگاه کردم دیدم که امروز بیست و نه شهریور است این یعنی که فردا اول مهر و شروع شدن مدرسه است. وقت مانند برق می گذشت که نفهمیدم کی غروب شد و صدای بانگ اذان مرا به خود آورد دیگر نا امید شده بودم که یک پسر بچه با پدرش آمدند نگاهی پسر بچه به من کرد و مرا پسندید و مرا خرید ، یک ماه که از مدرسه گذشته بود که من فرسوده شده بودم آه من حالا کنار سلط زباله ام دیگر پسرک مرا دوست ندارد ولی من او و خانواده اش را دوست دارم.
همه ما کابوس هایی داریم ،که به نظرمان شاید هر لحظه اتفاق بیفتد.یکی از کابوس های من دزدیده شدن کفش هایم است.
اوایل سال من برای مدرسه و شروع سال جدید همه چیز خریدم،از کفش گرفته تا…
من طبق معمول هفته ای 2 بار کلاس زبان داشتم .ورودی کلاس زبان ما یک حیاط کوچک وجود دارد ،که اکثر اوقات در آن باز است.
در آن کلاس زبان،هیچکدام از دانش آموزان آن تا به حال نه کفش هایشان دزدیده شده بود و نه گم شده بود.خلاصه من هم مانند بقیه بی تفاوت کفش هایم را در حیاط جامی گذاشتم.
حدود ساعت 6 بعد از ظهر بود ،کلاس به اتمام رسید.من و دوستانم من و دوستانم به حیاط آنجا رفتیم،و خواستیم کفش هایمان را بپوشیم ،همه دوستانم کفش هایشان پوشیدند.کفش های من غیب شده بودند،زمین انگار کفش هایم را بلعیده بود.
اوایل،خیال کردم که،یکی از دوستانم می خواهد من را اذیت کند،اما فهمیدم که کار آنها نبود است ،و کسی دیگر ،کفش هایم را دزدیده است.
خیلی ناراحت شدم اما همان جا آن کس که ،کفش هایم را دزدیده بود را حلال کردم،حتما خیلی نیازمند بوده است …

کفش پا و محافظت پا از ناهمواری ها و سنگ ها و سایر اشیا برنده است . پا یک اجزای مهم بدن است که کفش وظیفه نگهذاری  از قلب دوم انسان را دارد کفش ها  در سایز ها و رنگ و جنس های مختلف در بازار وجود دارد . ما انواع کفش  داریم که از نوع زنانه و مردانه و بچه گانه می باشد  که هر یک از آدم ها بر اساس  سلیقه و علاقه خود نوع ا ن را انتخاب می کند. انواع آن  مانند پاشنه دار ,اسپرت ,مجلسی ,رسمی ,چوتین و جکمه است و جنس های مختلف مثل جرم ,پارچه ای ؛لی,پلاستیکی و غیره … دارد . من کفش های خود را خیلی دوست دارم و با واکس زدن و شستشو ان سعی میکنم  تا کفش های خود را سالم نگه دارم . کفش  ورزشی من با کفش مهمانی من فرق دارد زیرا هر کفشی به دلیل نوع آن کاربرد های  مختلفی دارد کفش ورزشی مخصوص ورزش و پیاده روی است . کفش مهمانی مخصوص خودش است.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر :
موضوع : کفش
مقدمه : از نظر من ، سخت ترین کار پس از کار کردن در معدن میتواند کاری باشد که کفش ها انجام میدهند .
بدنه : هر زمان و در هر مکان که بخواهیم ، آماده به خدمت هستند تا وزن ما و گاهی وسایل سنگین تری کع بر دست میگیریم را تحمل کنند ، ساعت ها بر دل آسفالت میرقصند و هیچگاه صدای کوچک ترین آخ هم از آن ها به گوش نمیخورد .
حتی زمانی که گردنش را گرفته و با بند هایش محکم خفه اش میکنم ، بر روی سوسک کنار خیابان لگد میکنیم ، با آن آشغال ها را کنار میزنیم ، در دل گل و آب فرو میرویم ، باز هم چیزی نمیگوید و پا به پای ما حرکت میکند .
اما اگر نبود چه ؟ زندگی بسیار سخت و طاقت فرسا میشد ، مثلا پا هایمان با آسفالت خراشیده و با گل رنگی میشد ، یا شیشه ها و چوب ها درون پایم فرو میرفت .
نتیجه : چیزهایی کوچکی هستند که شاید تا به حال شکرگذارشان نبوده ایم ، اما بدون آن ها زندگیمان مخطل میشود .

آرمیتا خوشبوئی : بااین کار میتوانید دل بچه هایی که آرزوی داشتن کفش دارن رو برآورده کنید وهم میتونید که یک صواب بزرگ هم بکنید.

مهدی : من و مادرم هر سال برای خرید کفش عید به بازار میرویم و با کمک هم کفش زیبایی انتخاب می کنیم و آن را میخریم و کفش هایم را دوست دارم و از آن خیلی مراقبت می کنم و وقتی به خانه می آیم آن ها را در جاکفشی می‌گذارند علاوه بر کفش معمولی یک جفت کفش ورزشی هم دارم که در زنگ ورزش از آن استفاده می کند هر وقت کفشهایم خاکی می شود آنها را واکس می زنند تا همیشه نو و سالم بماند اما از اینکه میدانم خیلی از بچه ها توانایی خرید کفش را ندارند خیلی ناراحت می شوند به خاطر همین امسال تصمیم گرفتم کفش را بخرم و آن را به موسسه خیریه هدیه بکنند تا آنها نیز آن کفش را به یک بچه دیگر بدهند شما هم سعی کنید کفش های نو یا آنهایی که دیگر نمی خواهد به آدمهای دیگر بدهید تا استفاده کنند یا می توانید کفش های خود را روی دیوار مهربانی بگذارید تا کسانی که به آن نیاز دارند برش دارند.

نویسنده : مقدمه قلب دوم انسان عضوی است به نام پا که اگر وجود نداشته باشد زندگی تغییر می یابد و سخت میشود کار هایی که هر روز انجام می دهیم
میانی ما باید از این عضو به خوبی محافظت بکنیم کفش وسیله ای است که توانایی انجام این کار را بر عهده دارد کفش انواع مختلفی دارد مثل کفش ورزشی پیاده روی و… که هر یک برای انجام کار های مختلف ایجاد شده و جنس متفاوتی بر حسب قیمت برخوردار است
پایانی ما باید از این عضو مهم محفاظت و از خدای متعال به خاطر بخشیدن این نعمت بزرگ قدر دان باشیم.

انشا در مورد صدای زنگ آخر یک بند باشد صفحه 73 کتاب نگارش کلاس هفتم

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
70,048 بازدید

یک بند انشا صفحه ۷۳ کتاب نگارش هفتم در مورد صدای زنگ آخر یک بند باشد درباره درمورد پایه کلاس هفتم از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا در مورد صدای زنگ آخر

با سلام خدمت همه دانش آموزان پایه و کلاس هفتم ابتدایی و دبستان امروز می خواهیم جواب صفحه ۷۳ کتاب نگارش هفتم را برای شما عزیزان قرار بدهیم در این صفحه از بچه ها خواسته شده است که یک بند درباره صدای زنگ آخر بنویسید ما در ادامه مطلب برای شما عزیزان جواب را قرار خواهیم داد و اگر شما عزیزان می خواهید متن خودتان را به ما بفرستید در نظرات پایین سایت برای ما ارسال کنید تا در همین مطلب با اسم شما منتشر کنیم.

(بیشتر…)

انشا مقایسه برخاستن از خواب در صبح روستا و شهر صفحه 73 کتاب نگارش هشتم

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
71,642 بازدید

مقایسه صفحه ۷۳ کتاب نگارش هشتم انشا با موضوع برخاستن ازخواب در صبح شهر روستا تصور کنید دو حالت زیر را تجربه کرده اید با مقایسه آنها متنی بنویسید تحقیق از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا برخاستن از خواب در صبح شهر روستا

انشا درباره برخاستن از خواب در صبح شهر روستا

انشا درباره برخاستن از خواب در صبح شهر و انشا درمورد برخاستن ازخواب درصبح روستا برای دانش‌آموزان در این پست قرار است که بگذاریم این انشا در صفحه ۷۳ کتاب نگارش پایه و کلاس هشتم می باشد که به زودی آن را در این سایت قرار خواهیم داد و تا پیدا کردن این انسان مطلب همینجوری باقی خواهد ماند. (بیشتر…)

گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند مثل نویسی انشا صفحه 93 کتاب نگارش دوازدهم

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
156,842 بازدید

انشا صفحه ۹۳ نگارش دوازدهم درس پنجم گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند مفهوم مثل نویسی پایه و کلاس دوازدهم کتاب نگارش سه معنی یعنی چه درباره درمورد مقاله نویسی از سایت نکس لود دریافت کنید.

گسترش آفتاب پشت ابر نمی ماند دوازدهم

انشا با موضوع آفتاب پشت ابر نمی ماند مقدمه و نتیجه

مقدمه : “از در که وارد شد، برق چشمان پسرش لبخند را بر لبانش مُهر کرد. بعد از مدتها بود آن چنان او را شادمان می دید. آخر مدتها بود به او قول یک دوچرخه را داده بود. بچه بود دیگر، از درک بی پولی و نداری عاجز بود و تنها دوچرخه آبی رنگی را که در مغازه حاجی دیده بود، در مقابل چشمانش جولان میداد.”

بدنه : “همسرش با تعجبی توام با خوشحالی باقی خریدها را از دستانش ستاند و سوالی را که از بدو ورود او از پرسشش امتناع کرده بود، به زبان آورد:” این همه خرید، آن دوچرخه، آن لباس های رنگارنگ، کمی گران نشده؟ کسب و کار که کساد شده است، پولش را از کجا آورده ای؟” و او تنها به گفتن:” خدا روزی رسان است.” بسنده کرد و به این فکر میکرد که اگر همسرش بفهمد از کجا روزی رسیده است چه واکشی نشان میدهد.
از آنروز دیگر یک خواب آرام به چشمانش نیامد. از فکر اینکه خانواده اش بفهمند به جیب همکارش دست درازی کرده است تا جلوی آنها کمر خم نکند، تمام افکارش را مشوّش کرده بود. چه بسا در بیداری هم کابوس به ضیافت چشمانش می آمد. اگر همکارش بفهمد دزدی کار او بود چه؟ اگر آبرو و اعتبارش را ببرد چه؟ دیگر نه راه پس داشت و نه را پیش فقط بهترین کار را در آن زمان نگفتن حقیقت میدانست. نگفتنی که تنها مُسکّنی موقت بود و میدانست که هرگاه اثر آن مُسکن برود، بوی تعفن این عمل قبیح همه جا را پر میکند.
چشمانش را برای رهایی از دیدن کابوس باز کرد. به پشت پنجره رفت. همسرش را روبروی در ورودی دید که با شخصی که چهره اش را نمیدید، التماس وارانه سخن میگفت. سپس حلقه درون دستش را درآورد و مقابلش گرفت. مرد به درون حیاط آمد. نه، نه آنچه را میدید باور نداشت. به درون حیاط جَست در حالی که از شرمندگی سرش را به زیر افکنده بود در مقابل آن مرد ایستاد. دیگر زمان انکار نبود. همه چیز را فهمیده بود. همکارش دستش را به روی گردنش انداخت و گفت:” فقط برای خوشحالی دل فرزندت که گفته بودی دوچرخه میخواهد، آبرویت را میخرم. این پول را یک قرض به حساب می آورم که بزودی پرداختش خواهی کرد. از آن همه فروتنی و بخشش چشمانش خیس شد.”

نتیجه : “هرچقدر هم بر روی اسرار درپوش بگذاریم، بازهم سرباز میکند و بوی حقیقت همه جا را فرا میگیرد. نگفتن حقیقت گاهی تنها مسکنی است که جراحت را، عمیق تر میکند. پس هرچه زود تر گفته شود، میتوان از وخامتش کاست چون هر رازی، روزی چونان آفتاب بر همه جا میتابد.” #ف.میم

معنی ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند

مقدمه : هر طلوعی را غروبی است و هر غروبی را طلوعی. هر رفتی آمدی دارد و هر غیابی یک حضوری!

بدنه : در پس کدام ابر تیره پنهان شده ای که رخت برایم حکم غیاب دارد و فرامش کرده ام که همین انوار اندک ساتع شده در جهان ناشی از حضور توست. در پس کدام ابر به دنبالت بگردم ای خورشید من؟
افسوس که حصد و کینه و دلبستگی به دنیا بال هایم را شکسته اند و نمی توانم به سویت پرواز کنم! اما تو چررا نمی آیی؟ میدانی چیست؟ به حکم الهی شک ندارم ! به مردم دنیا پرست دنیا شک دارم و هراسانم مبادا نردبان آسمانی ات را پیش از آمدنت به حراج بگذارند و دیگر راهی برای بازگشت باقی نماند.
اما من منتظرت می مانم. هرجمعه در کلاس درس انتظارت حاضر می شوم و آداب آشنایی با خورشید نیمه پنهان را می آموزم و خوشا به حال کسی که در کلاس انتظارت حتی یک جمعه هم غیبت ندارد.

نتیجه : همیشه خورشید پرفروغ آسمان غبارآلود قلب من بمان! ای یگانه خورشید آسمان قلب من. بدان که جهان من تنها با انوار تو پرنور می گردد پس بتاب. رخ بنما که هیچ خورشیدی تا ابد پشت ابر نمی ماند و این ما هستیم که پشت این ابر غیبت پنهان مانده ایم. اللهم عجل لولیک الفرج.

داستان ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند

مقدمه : گاهی اوقات از کسانی شنیدهایم که میگویند قدیمی ها هر چه گفته اند را باید با آب طلا نوشت و بر روی سر در خانه ها نصب کرد یکی از این گفته های قدیمی که به صورت ضرب المثل هم در آمده است این است که آفتاب پشت ابر نمی ماند .

بدنه : اگر ظاهر این موضوع را نگاه کنیم می فهمیم که آفتاب خیلی زیباتر و بزگتر از این است که پشت ابر مخفی شود پس چرا باید پشت ابر بماند و یا شاید بادی بوزد وابرها را با خود ببرد و آفتاب زیبا از پشت ابر پیدا شود ولی ان ظاهر قضیه است و معنی ومفهوم این ضرب المثل بسیار فراتر از این معنی است . این مثل در مورد کسانی بکار میرود که به جای یکرنگی ،صفا وصمیمیت ومهربانی ، دو رویی ،ریا و مکر و حیله راانتخاب کرده اند و همیشه میخواهند با دروغ به اهدافشان برسند اینان برای رسیدن با اهدافشان گاهی کاه را کوه وگاهی کوه را کاه میکنند . ود راین را ه از هیچ کوششی دریغ نمیکنند این افراد هیچگاه به عاقبت کارشان وبه ابزار کارشان فکر نمیکنند برای رسیدن به هدف حرام و حلال را با توجیه خود معنا میکنند و برای فریب دیگرا ن عذرهایی بدتر از گناه می آورند . اینان در ظاهر خود را دلسوز دیگرا ن و دایه هایی بهتر از مادر می دانند . مهمترین ابزار کار اینا ن دروغ است وای غافل از اینکه دروغگو کم حافظه است و هر دروغی بالاخره فاش میشود و هر حقیقتی روزی آشکار میشود .
برای آشکار شدن ماهیت این افرا یا خودشان ،خود را لو میدهند ویا نتیجه اعمالشان حقیقت را آشکار میکند .
البته که این افراد با کتمان حقیقت همیشه دلشوره دارند وهمیشه در بیم وهراس هسند که مبادا حقیقت آشکار شود و آفتاب از پشت ابر بیرون بیاید .
کلا این گونه افراد به معنی آرامش و آسایش در زندگی دست نمی یابند ، پایه های زندگیشان سست است وهر آن امکان فرو ریختن آن میرود .

نتیجه گیری : پس بیایید راستی ودرستی را پیشه کنیم تنها را ه رستگاری ما در راستی و صداقت است و از آن روزی بیم داشته باشیم که پرده اسرار کنار رود و آفتاب اعمال ما در نزد خداوند منان آشکار شود و ان روز دیگر پشیمانی و حسرت فایده ای ندارد. به امید فردایی که پر از صداقت و راستی و درستی باشد و بزرگترین ابرها هم نتوانند کوچکترین آفتاب ها را در پشت خود پنهان کنند.

گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند دوازدهم

آدم های بسیاری در این کره ی خاکی زندگی می کنند که در طول عمرشان مشغول به انجام دادن کارهای خوب ،چه بزرگ و چه کوچک هستند و گاهی بعضی از آن آدم ها برای همیشه به صورت ناشناس باقی می ماند. حضرت علی (علیه السلام) از آن دسته آدم های با تقوایی بودند که همیشه برای کمک کردن به دیگران پیش قدم می شدند و کمک کردن ایشان به دیگران از راه های مختلفی صورت می گرفت مثلا گاهی آن بخشیدن انگشترش در حین رکوع نماز به فقیری یا حتی درهنگامی که مردم هرگونه سوالی داشتند از آن حضرت می پرسیدند .وآن حضرت جواب کامل و صحیح و یا توضیحی قابل درک آن شخص بیان می نمودند . گاهی اوقات حضرت علی علیه السلام در نیمه های شب هنگامی ک رهگذری در کوچه ها عبور نمی کرد ایشان به در آن خانه های فقیر نشینی می رفتند که از قبل آنها را شناسایی کرده بودند و برای آنها غذا،پول یا لباس می بردند و این گونه به آن مردم کمک می کردند .آن حضرت بااینکه در زمان خود دشمن های فراوانی نیز داشتند اما آنها هرگز نتوانستند باعث پوشش خوبی ها و نیکی ها و یا حتی کمکهای ایشان ب مردم ضعیف و ناتوان شوند. و اینجاست که ما باید بتوانیم و درک کنیم که اگر کار خوبی انجام دهیم و یا نیازی را از شخصی برطرف سازیم و به او کمک کنیم چه در نهان و چه در آشکار مانیز به آرزوهای خود می رسیم و کارهای ما پیش درگاه الهی پوشیده نمی ماند و هیچ کدام از کارهای خوب بی نتیجه نخواهد بود واینجاست ک می گویند آفتاب پشت ابر نمی ماند.

مثل نویسی آفتاب پشت ابر نمی ماند

مقدمه : پایان شب تاریک که همه ی طبیعت و آدم ها و حیوانات را به خاموشی کشیده است طلوع خورشید پنهان شده پشت ابرهاست و شب با آن سیاهی را چنان روشن می کند که چشم ها از تابش نور آن تنگ تر میشوند.

تنه بدنه : همینطور که پایان شب سیاه،سفید است.پایان ظلم و ستم،آسایش و آرامش است در طول مرگ ،زندگی است هیچ شرایطی یکسان باقی نمی ماند .و هیچ حقیقتی پشت ابرها پنهان نمی ماند و روزد ابرها کنار می روند و یک روز طوفانی با ابرهای دودی رنگ که مانع از بیرون آمدن نوردرخشنده آفتاب است ،کنار می رود و بار دیگر آفتاب لباس خود را با ظرافت و مهربانی روی آسمان پهن میکند ….خدای بخشنده و رحمان و رحیم هرگز این اجازه رابه هیچ احدالناسی را نخواهد داد که حق بنده اش پایمال و خورده شود .آنقدر قابل درک و پیش بینی است که حتی در تصورهایمان نمی گنجد.
این چنین است که خدایمان به شیوه ی که خود ما، انگشت به دهن بمانیم .معجزه ایی نازل کرد و اجازه نخواهد داد هر روز زندگیمان را ابری و بارانی بماند درست در لحظه ی پیشمانی و ناامیدی در حال احاطه کردم قلب و روحت است .طوفان را به اتمام می رساند و آفتاب را مهمان قلب سردو بی روح و تاریکت می کند تا تو نیز باری دیگر به خودت یادآور شوی که خدایی هست که موجب شادی هایمان را فراهم کند و خدایی که برای شکوفه هاب خندانش آفتاب را از پشت ابرها بیرون می کشاند

نتیجه گیری : توکل کردن ب خدای تعالی که شب و روز ابر را در کنار آفتاب و ظلم و ستم را در کنار نیکی قرار داده است.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : با خواندن نمره ها توسط دبیر و شنیدن نمره اش، دلش ریخته و ترس و استرس در دلش جای گرفت، که نکند به خانه زنگ زده و به خاطر نمره اش، قرار باشد توسط خوانواده از همه چیز منع شود !
پس از یک زنگ فکر و خیال و ورود دبیر فارسی برای درس جدید، نقشه ای بر سرش زده بود که بسیار غیر اخلاقی و حیله گرانه بود، اما باید هرچه سریع تر از شر آن نمره خلاص میشد.
دستش را بر دل گذاشته و چهره اش را در هم گره زد، به سراغ میز معلم رفته و با هزاران آه و ناله، بالاخره اجازه برای خروج از کلاس را گرفته و به بیرون رفت، پس از معطل کردن دقایقی، به کلاس برگشته و به معلم گفت دبیر ریاضی را بر سر راه دیده و دفتر نمره را برای دقایقی خواسته است، دبیر نیز دفتر نمره را به دست او سپرده و به او اطمینان می کند.
با خروج از کلاس، دفتر نمره را زیر مانتو زده و با دو تا یکی طی کردن پله‌ها، به نماز خانه رسید.
غلط گیر را درآورده و در هر دو صفحه، نمره خود را پاک کرده و نمره جدید و بهتری جایگزین آن کرد.
اما از شانس بدش، زنگ به صدا در آمده و معلم ها از کلاس خارج شده و چند دقیقه بعد، نام من از بلندگوی مدرسه به گوش رسید، با استرس به سمت دفتر مدرسه حرکت کرده و دفتر نمره را به دست معلم دادم، با نگاهی به نمره غلط گیر خورده ام، رو به من گفت: زود دستت رو شد، اما به هر حال، ماه هیچگاه پشت ابر نمی ماند.

مهدی : در دشتی وسیع،جویبارجوینده در جستجوی حقیقت جهان گردی میکرد در پستی و بلندی کوه ها،اعماق دره ها ،بالای شاخسار های بیدمجنون ،در دل سیاه شب و در بین امواج پر تلاطم اقیانوس ها. خسته ازاین هیاهوی زمین در گرمای ان روز تابستانی سری سوی اسمان بلند کرد که گله و شکایت خودرا اغاز کند نگاهش به ابرهای وسیع افتاد که نور لطیف حقیقت از لابه لای انها سرک میکشید و دل و جان جویبار را با خود میبرد. به اسمان چشم دوخت ان ابرهای زیبا دیگر زیبا نبودند چون جویبار می دانست خورشید حقیقت را از او پنهان میکنند. ابرها کنار رفتند نور حقیقت تابید و تن جویبار را ایینه کاری کرد ایینه هایی که هرکدام با انعکاس نور خورشید حقیقت ،نمادی راهنما هستندبرای جویبار های دیگری که در جستجوی حق و حقیقت هستند.

نویسنده :‌شما یا خیلی عاشقین یا بیکارین یا مارو گذاشتین سر کار😅من هر سایتی رو ک گشتم ع موضوعی ک باید باشه خارج شده ما چجوری اینا رو بنویسیم😐بعدشم گسترش مثل نه یه تومار بیست صفحه ای ادم حوصله نداره بخونتش.

بازپروری انشا مگر دیده باشی که در باغ و راغ صفحه 97 نگارش دهم

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
86,758 بازدید

جواب شعر گردانی صفحه ۹۷ کتاب نگارش دهم مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ انشا بازپروری معنی شعر دریافت مفهوم جواب بازگردانی برداشت از سایت نکس لود دریافت کنید.

بازپروری انشا مگر دیده باشی که در باغ و راغ

معنی شعر گردانی مگر دیده باشی که در باغ و راغ

مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز ؟ ببین کاتشی کرمک خاک زاد جواب از سر روشنایی چه داد که من روز و شب جز به صحرانیم ولی پیش خورشید پیدا نیم. بوستان باب سوم.

بازپروری شعر مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب، کرمکی چون چراغ

مقدمه : گول ظاهر را نخورید. بلکه به عمق آن باید توجه کنید. چیزهایی در دنیا وجود دارد که در ظاهر بسیار حیرت انگیز هستند اما در باطن بسیار ساده و بر عکس چیزهای به ظاهر ساده ایی در دنیا وجود دارد که در باطن بسیار پر رمز و راز هستند.

معنی : تا به حال دیده ایی که در باغ  و بیشه در هنگام شب کرمی مانند چراغی بتابد؟ یکی دیگر گفت: ای کرم کوچکی که شب ها نورافشانی می کنی به چه علت در روز و روشنایی بیرون نمی آیی؟ کرم که مانند آتشی کوچک روشنایی داشت و از خاک زاده شده بود از سر عقل و درایت این چنین پاسخ داد: که من روز و شب(تمام مدت) در صحرا هستم اما در شب دیده می شوم. زیرا که من در مقابل عظمت خورشید جلوه ایی ندارم.

مفهوم شعر : تصورات ما با آنچه که در واقعیت وجود دارد فرق می کند. ما انسان های حکیم و دانشمند زیادی را می بینیم که از نظر عقلی و هوش و درایت بسیار بالا هستند و زمانی که از میزان عقل و هوش آن ها مطلع می شویم غبطه می خوریم و می گوییم این فرد همه چیز را می داند اما در واقعیت دانسته ها و آگاهی آن ها محدود است به یک مقطع و درجه ایی در حالی که درایت و آگاهی خداوند بسیار زیادتر از آن دانشمند است. دقیقا مانند نور همان کرم شب تاب در مقایسه با نور خورشید که نور کرم شب در مقایسه با خورشید بسیار ناچیز است یا مانند پزشک معالجی که با مداوای بیماری یک شخص بسیار شکرگزار و قدردان او می شویم اما در حقیقت این پزشک در مقایسه با خلقت و معجزه ی خداوند بسیار ناچیز است. در حالی که خداوند همه ی خلقت خود را، سلول به سلول و اتم به اتم با چنان نظم و درایتی در کنار یکدیگر چیده است، تا این چیزی که ما می بینیم شده است.

نتیجه گیری : در ظاهر که به کرم نگاه می کنیم متوجه می شویم که این آفرینش بسیار حیرت انگیز است ولی با کمی دقت متوجه می شویم که این ها همه آفریده ی پروردگار است. ظاهر ماجرا ساده است اما کمی که تفکر کنیم متوجه می شویم انقدر سخت و پیچیده است که حتی فکر و ذهن ما گنجایش آن را ندارد.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

نگار خلیلی : کوچک تر که بودم ،‌برای اولین بار رباطی دیدم که کار هایی جالبی انجام میداد . فکر میکردم که بهتر از این نمیشود.اما الان که بزرگ تر شدم و به خلقت انسان و موجودات بیشتر دقت میکنم،میفهمم که در واقع آن رباط قدیمی که در کودکی او را برتر از همه چیز میدانستم ،در برابر آفریده های یزدان ،‌قطره ای از دریای بزرگ و مواج هم نیست. خداوندی که با درایت فوق العاده سلول به سلول و اتم به اتم را در کنار هم چیده و جهان هستی بنا کرد ،شایسته اطاعت و برتری و تشکر است.

پریچهر : مقدمه : خداوند هنگامی که انسان را آفرید تفاوت هایی برای او با سایر موجودات قائل شد که یکی از این تفاوت ها قدرت تعقل و تفکر می باشد.
بدنه : وقتی به اطراف خود می نگریم دنیایی حیرت انگیز را می بینیم. دنیایی که بسیاری از پدیده ها و اسبابش ساخته ذهن انسان است. گاهی با خود فکر میکنم که چقدر عقل انسان ها گسترده است و چقدر ذهن انسان های دانشمند توانمند است. گاهی نیز با خود می اندیشیم که هیچ چیز در جهان برتر از ذهن و اندیشه انسان نیست. این در حالی است که تمام قضاوت ها و تصورات انسان درمورد توانمندی ذهن خود نه تنها درست نیست ، بلکه اشتباه محض است. چرا که اگر کمی تامل کنیم در خواهیم یافت که چیزی بسیار برتر از ذهن انسان وجود دارد. چیزی که ذهن انسان درمقابل آن به مانند کرم شبتابی در مقابل خورشید است و آن تنها خداوند اضداد است که خالق تمام اذهان و افکار و اندیشه هاست.
نتیجه : شایسته است با وجود ناچیز بودن خود در مقابل خداوند کریم و بلندمرتبه کمی تواضع و خشوع پیشه کنیم و ارزش خود را نسبت به چیزهایی که از ما برتر هستند بسنجیم.

پریچهر : در برابر زیبایی بعضی چیز ها ، استقامت و مقاومت بی فایده است، مخصوصا زمانی که این مقاومت در برابر اوج و بیشترین دارنده آن باشد ، چونان همان کرم شب تابی که در روز نیز تابش داشته و سعی به خود نمایی دارد ، اما در برابر عظمت و نور بی کران خورشید ، تلاشش بی فایده بوده و جز به نور خورشید ، با هیچ چیز دیگری جهان روشن نشده و طلوع صبح آغاز نمیشود ، پس چه بهتر است تا با پذیرفتن این موضوع ، در آغوش شب تابیده و خود را به چشم بیاورد .

مهدی : بازگردانی و بازپروری : شاید تا به حال در میان باغ کرم شب تابی را دیده باشی که همچون چراغ در شب می در خشد. یک نفر از کرم شب تاب پرسید که چرا هنگام روز بیرون نمی آیی و نمی تابی. بنگر که کرم شب تاب از روی بینش و آگاهی چه جوابی به او داد : من تمام طول شبانه روز را در صحرا به سر می برم ولی در برابر تابش خورشید درخشان دیده نمی شوم و به چشم نمی آیم.

منتظر شما هستیم …

گسترش از دل برود هر آن که از دیده برفت انشا ضرب المثل صفحه 27 کتاب نگارش دوازدهم

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
132,602 بازدید

انشا صفحه ۲۷ کتاب نگارش پایه کلاس دوازدهم گسترش مثل نویسی ضرب المثل از دل برود هر آن که از دیده برفت از سایت نکس لود دریافت کنید.

از دل برود هر آنکه از دیده برفت نگارش دوازدهم

انشا در مورد از دل برود هر آن که از دیده برفت

با سلام در این مطلب انشا درباره از دل برود هر آنکه از دیده برفت را برای شما که در صفحه 27 کتاب نگارش دوازدهم موجود هست را قرار میدهیم. عزیزانی که این مطلب را می خوانید شما می توانید انشا های دیگر و سوال‌های دیگر را در کتاب‌های درسی مختلف در گوگل جستجو کنید و در آخر جستجوی خودتان کلمه نکس لود را بنویسید تا انشاهای سایت ما برای شما آورده شود.

انشا از دل برفت هر آن که از دیده برفت مقدمه و نتیجه

مقدمه : “دستان چروکیده اش را رها کرد و رفت. دستان پدری را که سالیان سال با خونِ دل زحمتش را کشید و او را از جوانه ای به درختی تنومند تبدیل کرد. حال با بی مهری تمام او را راهی آسایشگاه کرد و خود رفت.”

بدنه : “دیگر بغض همراه همیشگی پدر شده بود. دلش میان در میان آن همه تنهایی و در بین آن چاردیواری میگرفت. چشمش به در خشک شده بود تا شاید پسرش بیاید و احوالی از او بپرسد. روز به روز ضعیفتر میشد و کمرش خمیده تر میشد و قلبش از آن همه سنگدلی بدرد آمده بود.
از آن همه قصاوت و بی مهری پسرش، هرروز چشمانش تر میشد. پسر اما او را فراموش کرده بود چنانکه از ابتدا او پدری نداشته است و ذره ای علاقه به پدر در قلبش وجود نداشت و تنها پدر نقش باری بر دوشش داشت که آن را بر زمین نهاد و به خیالش خود را آسوده کرد.
هرصبح پدر بر روی نیمکت درون محوطه مینشست و تا شامگاه وقتش را در انتظار پسر بی محبتش سپری میکرد. کورسوی امیدی در دلش روشن بود که او بازمیگردد غافل از آنکه پسر غرق در خوشی و احوالات خویش، پدر و یاد پدر را به دست بادها سپرده بود و گویی دیگر در قلب و جان او هیچ جایی نداشت.”
نتیجه : “انسانهای بی محبت، فراموشکارند و با محو شدن انسانها از میدان دیدشان، از دلشان نیز محو خواهند شد. گویی که از آغاز با یکدیگر غریبه بوده اند. تنها تا وقتی در دل این افراد میتوان جای داشت، که در چشمانشان حضور داشته باشی و اگر به هر دلیلی بروی و یا دیگر در دید او نباشی، بدان که از دل و خاطرش نیز پاک شده ای.” ف.میم

انشا با موضوع از دل برو هر آنکه از دیده برفت نگارش دوازدهم

مقدمه : “فک میکردم با رفتنش، نفس کشیدن برایم تمنا شود، زندگی برایم بی رنگ شود و امید را در تک تک لحظاتم گم کنم. فک میکردم جسمم زنده بماند شاید، اما روحم قطعا نه و به مرده ای متحرک تبدیل خواهم شد. او رفت. با شنیدن تمام تفاسیرم از نبودنش، یک روز بیدار شد و برای همیشه رفت و پشت سرش را هم نگاه نیانداخت.”

بدنه : “با رفتنش شکستم، اما بازهم برخاستم. زخم خوردم، اما بهبود یافتم. تاریکی دفتر دلم را سیاه کرد، اما با تابش خورشید، روشنایی مهمانش شد. مُردم، اما نیرویی عیسی وار مرا زنده کرد و حیاتی را که در حال سقوط بود، به پرواز درآورد.
حال که مدتها گذشته و زمان زیادیست که او را ندیده ام، قلبی را که هردَم برایش در تپش بود دیگر در سینه احساس نمیکنم. گویی پس از او، قلب دیگری در سینه ام متولد شده که جایی برای او و محبت به او ندارد. گویا جسم و جانم همگی او را به ذهن باد سپره اند تا یاد او را با خود به دوردست ها ببرد.
زندگی ای را که پس از او راکد میپنداشتم، حال چونان آبی زلال و روان در جریان است. قلبی را که پس از او تکه ای سنگ تصور میکردم، حال چونان آغوش مادری مهربان برای همه است و عشق تا لبالب آنرا احاطه کرده است. صحنه ای که از وجود او تهی شد و چشمانی که دیگر وجود او را لمس نمیکرد، به قلب و جانم سرایت کرده و او را از زندگی ام، پاک کرده است. ذهنی که روزی به سوی کسی جز او کشیده نمیشد، حال به هرسویی که او نیست جولان میدهد.”

نتیجه : “قلبی که چونان ذهن آدمی فراموشکار است، تنها تا وقتی که در میدان دید و زندگی کسی باشی در آن جای داری. با رفتن، جای خالی خود را، با تهی پر میکنیم و نهایتا از دل پر خواهد کشید، هر آنکه از دید آدمی رفته است.” ف.میم

گسترش از دل برود هر آن که از دیده برفت نگارش دوازدهم

مقدمه : همه ی ما انسان ها روزی کسی را دوست داشته ایم و یا داریم و شاید کسی بیاید که دوستش داشته باشیم. اما هر چیزی ممکن است اورا از چشم ما بیندازد. با دروغ،خیانت،دورویی، و یا هرچه که در خط قرمز ماست.

بدنه : سالها پیش کسی به زندگیم امد؛ کسی که اصلا فکرش را نمیکردم روزی تا این حد دوستش داشته باشم. اما سالی بیش نگذشت که متوجه دروغ های مکررش شدم. دروغ هایی که جوابش را میدانستم و از تو خرد میشدم،می شکستم و کسی متوجه نمیشد. روزهای سرد زمستان بر خلاف سال قبل با سردی تمام می گذشتند و روز به روز افسرده تر میشدم. تا اینکه روزی خسته شدم و بیرون رفتم. همان کافه ای که تقریبا پاتوقمان شده بود. رفتم نشستم و طبق معمول قهوه ی تلخی سفارش دادم،بدون شکر؛تلخِ تلخ. داشتم قهوه ام را میخوردم که دیدمش! با همان پالتویی که برایش خریده بودم. و همان دست بند ست.
اما انگار خودش نبود، نگاهش همان نبود، دختری پشتش بود، با شال قرمز همرنگ لب هایش. من را دید اما بی توجه رفت و ان طرف تر نشست. من همان جا جا ماندم و شکستم. اما چیزی نگفتم و خودم صدای شکستنم را شنیدم. رفتم… همان جا بود که از چشمم افتاد و حال که دو سال گذشته دیگر دوست ندارم به او و خاطراتش فکر کنم.دوستش ندارم!

نتیجه : می شود کسی را در حد مرگ دوست داشت و دیگر دوستش نداشت. می شود که از چشمت بیفتد و فراموشش کنی.می شود. هر چند سخت اما می شود…….!

انشا اول از دل برود هر آنکه از دیده برفت مقدمه بدنه نتیجه

مقدمه : مطمئن باشید اگر چیزی یا کسی را مدتی نبینی از خاطرت پاک میشود اگر هم پاک نشود چهره اش از خاطرت میرود یا چهره ی او تغییر میکرد یا رفتارش تغییر میکند و …

بند های بدنه : در روزگاران گذشته، در یک شهری یک خانواده که یک فرزند داشتند زندگی میکردند. بچه ی آنها بزرگ و بزرگتر شد و پسر تصمیم گرفت که برای تحصیل و کار به شهری دور برود. پدر و مادرش را به سختی قانع کرد که به سفر برود پس از قانع کردن آن ها، عازم سفر شد تمام وسایل خود را جمع کرد و پدر و مادرش را بوسید و رفت. پسر که رفت درگیر تحصیل و کار شد و چون خانواده ی او از لحاظ مادی ضعیف بودند پسر مجبور بود برای خرج تحصیلش کار کند.

چند سالی گذشت و حتی پسر یک بار به شهر خودشان نرفت که به پدر و مادرش سر بزند. پدر و مادرش از غصه پیر شده بودند و جوانی و زیبایی خودشان را از دست داده بودند و خبر نداشتند که پسرشان کجاست و دارد چه میکند. بعد از گذشت 20 سال پسر تصمیم گرفت به شهر خود بازگردد و پدر و مادرش را خوشحال کند که پسر آنها پیشرفت کرده و بهترین شغل را دارد. به زور آدرس خانشان را پیدا کرد چون فراموش کرده بود.

به خانه رسید و در را زد و یک پیرزن بیرون آمد. پسر تعجب کرد و گفت تو کیستی که در خانه ی ما زندگی میکنی. پیرزن جواب داد پسرم تو هستی که 20 سال است که من و پدرت چشم انتظارت هستیم. پسر تعجب کرد و جا خورد و قبول نکرد که این پیرزن مادرش است. اما مادرش همه ی داستان زندگیشان را برایش تعریف کرد و پسر فهمید که دوری او باعث شده که پدر و مادرش به این روز بیفتند. پدرش رو به پسر کرد و گفت : از دل برود هر آن که از دیده برفت. پسر نادم و پشیمان بود.

نتیجه گیری : دوری در هرجایی باعث فراموشی و دل کندن میشود. درست است فراموش کردن پدر و مادر سخت است اما اگر دیده ی خودتان را از آنها دور نگه دارید ممکن است فراموش شوند. پس مراقب باشید که از هرچیزی چشم نپوشانید چون از دلتان میروند.

متن ادبی از دل برود هر آنکه از دیده برفت

تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر آنکه از دیده برفت… و به ناباوری و غصه ی من خندیدند آه ای رفته سفر… که دگر باز نخواهی برگشت کاش می آمدی و می دیدی که در این عرصه ی دنیای بزرگ من چقدر تنهایم… و بدانی که: از دل نرود هر آنکه از دیده برفت!!!

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر :
مقدمه : سالنامه کهنه پدر بزرگ را پیش رویم باز کرده و سر سری ورق میزنم و سپس ، تصمیم به خواندن میگیرم .
بدنه : در همان صفحه اول ، با خطی نسلیق که مثلش را ندیده ام ، بسم اللهی با ناز و کرشمه کشیده است و در صفحه دوم ، شجره نامه ای از همه ماست .
شروع به خواندن کرده و دریای چشمم شروع به مواج شدن میکنند ، در هر صفحه از ما هم گفته ، چه روزی آمدم ، کی آمدم ، چه شکلی بودم ، حسش به من چه بود ؛ با توصیفش در مورد خودم که نوشته بود : تیله ای ترین چشم ها و رام کننده ترین مو ها و براق تربین پوست ، برای چند ثانیه به عکسش بر طاقچه نگاه کرده و اشک میریزم .
دیگر صفحات آخر بود و برای او نوه هایش به اتمام رسیده بودند ، اما من ، صاحب یک برادر و پسردایی نیز شده بودم که از خون او هستند ولی در دفتر نیستند .
نتیجه : نگاهی بر آخرین صفحه انداختم که نوشته بود : به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست ؛ و چه راست گفت و این حکایت ، حالا حالا ها ادامه دارد ، حتی بدون او .

پریچهر :
دیگر دیر شد و وقت رفتن فرا رسیده است ، اما برای دقایق آخر که با خود فکر میکنم ، میبینم آن چنان هم بد نبوده ، شروعش با من نبوده و پایانش نیز با من نخواهد بود ، من فقط یک نفر از ملیون ها و ملیارد نفری هستم که مشغول زندگی اند . با رفتن من ، هیچ چیز تمام نخواهد شد ، حتی شروع خیلی چیز ها نیز خواهد بود ، پس از من ، فرزندانی هستند که از خون و رگ و پوست منند و راه مرا ادامه خواهند داد ، شاید حتی بهتر از خودم .
پس رفتن ، همیشه هم بد نخواهد بود ، آن طرف هم منتظر من هستند و این طرف ادامه دهنده راهم ، پس بعد از من هم زندگی جریان و حکایت هم چنان ادامه دارد ، فقط دفتر زندگانی من به اتمام رسیده .

نویسنده : یاد و خاطره کسی که خیانت میکند به اعتماد فردی دیگر برای آن فرد دیگر ارزشی ندارد فقط آن خاطرات باعث ایجاد نفرت بیشتری است.

بازآفرینی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد صفحه 76 نگارش هشتم مثل نویسی

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
94,113 بازدید

باز آفرینی صفحه ۷۶ کتاب نگارش هشتم مثل نویسی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد نگارش کتاب پایه کلاس هشتم تجربی انسانی ریاضی از سایت دریافت کنید.

بازآفرینی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز ...

حکایتی کوتاه درباره زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

به راستی زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد به چه معناست؟ مگر انسانی وجود دارد که سر آن سبز باشد؟ من که تاکنون چنین چیزی ندیده ام! این جمله فقط یک کنایه از انسان هایی است که با حرف هایشان یا رفتارشان جان خود را به خطر میندازند ! برای مثال آنها حرف های ممنوعه ای میزنند که نباید بزنند . در ادامه مطلب انشا درباره ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد قرار گرفته است. (بیشتر…)

تصویر نویسی انشا آزاد درس هفتم صفحه 84 و 85 کتاب نگارش هشتم

دسته بندی: انشا, مطالب سایت
113,914 بازدید

صفحه ۸۴ و ۸۵ و ۸۶ نگارش هشتم تصویر نویسی انشای آزاد درس هفتم کتاب نگارش هشتم کلاس و پایه هشتم تجربی انسانی ریاضی از سایت نکس لود دریافت کنید.

تصویر نویسی انشا آزاد درس هفتم نگارش هشتم

تصویر نویسی درس هفت کتاب نگارش هشتم

تصویر شماره 1

گله ی گوسفند ها با همراهی سگ گله که جلودار گله است در بیابان بی آب و علف با رهبری صاحبان خود که سوار بر اسب ها، یکی نوزاد کوچکش را به کول خود بسته است. دونفر دیگر او را در آغوش گرفته و مردی که با لباس بختیاری خود و اسلحه ی آویزان بر دوش خود جلو دار و رهبری کل کاروان را بر عهده گرفته تا در صورت خطر و حمله ی گرگ ها و دزدان از کاروان و گله ی خود محافظت کند و اما این کاروان به قصد سفر یا مهاجرت با کوچ و بار و بندیل خود از میان دشت و بیابان و کوه گذر می کنند و تمام سختی های راه را برای مقصد خود می رسانند

تصویر شماره 2

اما تصویر شماره دوم دو زن سوار بر اسب را نشان می دهد که لباس های زیبا و خوش رنگی را بر تن کرده اند و هر کدام فرزند خود را در آغوش گرفته اند و مرد به همراه پسر بزرگ خود که در آینده جایگزین مرد خانواده می شود به همراه پدر خود جلودار راه می رود و بار و بندیل خود را به همراه اسب و خر و بز و گوسفند و بره ی خود با خود همراه نموده اند و به قصد سفر یا مهاجرت در کادر تصویر کوچ می کنند.

تصویر نویسی عکس بالا

بنام خداوندی که انسان را آفرید و به او گفت در زمین گردش کنید و از احوال گذشتگان آگاهی یابید و بنگرید عاقبت کسانی که قبل از شما زندگی کرده اند چگونه بوده است و از تجربیات آنها استفاده کنید.
انچه در تصویر بالا در ذهن انسان تداعی میشود ابتدا زندگی عشایری است که با اسبها و دامهای خود در حال حرکت هستند .همیشه عشایر را مردمانی مهربان، و با صفا تصور می کنیم که تصویر به طور واضح نشان دهنده این مسئله است زیرا مردان را می بینیم که پیاده هستند و زنان و کودکان سوار برا سب هستند .
عشایر هر سال از منطقه سرد به منطقه گرم یا به اصطلاح از قشلاق به ییلاق می روند ، در اینجا مشخص است که فصل کوچ است و دامها پروار شده اند و برای استراحت زمستانی عازم هستند . سگهای گله یار همیشگی این مردمان مومن را می بینیم که در جلوی گله در حال حرکت هستند تا مواظب گوسفندان باشند و از آنها در مقابل حمله احتمالی گرگها محا فظت کنند .
در یکی از این تصاویر یکی از مردان را می بینیم که اسلحه به دوش گرفته است که شاید برای دفاع در مقابل راهزنان ویا برای دفاع در مقابل حیوانات وحشی و درنده مانند ببر ، پلنگ شیر و یا غیره از آن استفاده می کند .
در این تصویر میتوان شتاب و عجله را به طور واضح دید که همه در حال حرکت سریع هستند که شای بخاطر این باشد که اینها از غافله عقب مانده اند و باید به سرعت خود را به بقیه عشایر برسانند زیرا عشایر همیشه به صورت دسته جمعی کو چ می کنند.
در این تصویر ما شاهد لباسهای زیبای این مردم نیز هستیم که همگی نو و دارای رنگهای شاد وروشن هستند که شاید به نظر برسد که به جشن عروسی نیز دعوت شده اند . و اینها همه نشان دهنده شادبودن و زنده دلی این عزیزان است .
ما در پشت اسبها ی اینان زینهایی را می بینیم که نشان دهنده هنر دستی این مردمان سخت کوش است که در اوقات فراغت به کار بافت فرش و گلیم و قالیچه و غیره می پردازندکه در جاهای مختلف مورد استفاده قرار میگیرند.
عشایر واقعا مردمانی مهربان ، سلحشور، خونگرم،هنرمند وعاری از دغدغه های روزمره هستند آنان سادگی را مایه مباهات خود و کار را باعث عزت وشرف خود می دانند و به دور از زرق وبرق های جامعه صنعتی مشغول به زندگی هستند و سخت کوشی و تلاش و زندگی سرشار از مهر ومحبت و با هم بودن را با هیچ چیز عوض نمی کنند ما باید این مردمان درود بفرستیم و همیشه به یاد آنان باشیم و برای سلامتی آنان وهمه هم وطنانمان دعا کنیم.

تصویر نویسی عکس پایین

آ نچه در تصویر پایین میبینم بی ارتباط با تصویر بالا نیست در اینجا ی: آ قایی را می بینیم که با لباس سفید ودر کنار اسب ایستاده است احتمالا ایشان داماد هستند و این مراسم ، مراسمی است که به آن عروس بران می گویند یعنی خانواده واقوام داماد برای بردن عروس آمده اند زنان را می بینیم که با لباسهای شاد ومحلی در این مراسم حاضر هستند .
در اینجا فصل کار و کوشش است و این مراسم یکی از مراسمی است که در فصل گرما انجام میشود .
یکی از چیز هایی که در این مراسم دیده می شود و تقریبا یکی از لوازم اصلی زندگی این مردم است اسب است که همه خانوده ها یک یا چند اسب دارند که برای اهداف مشخصی ار آن استفاده میکنند . در عروسی و در مراسم عزا و کوچ وشکار از این حیوان نجیب استفاده می شود . در بعضی از مسابقات هم ممکن است از این حیوان با وفا استفاده شود.
این تصویر نشان دهنده این هم میتواند باشد که برای مراسم خواستگاری آمده اند و آدرس را گم کرده اند و همه در تلاش و جستجو براییافتن منزل عروس می باشند و منتظر هستند کسی بیاید و آ نان را تا خانه عروس همراهی کند .
به هرحال این تصویر نشان دهنده این است که او ضاع و احوال مرتب است و همه چیز عالی است و مردم از کوچ برگشته اند و گوسفندان خود را به قیمت خوبی نیز فرو خته اند و لباسهای نو خود را پوشیده اند و به استقبال سال نو میروند .
انشاءالله سال نو سال خوبی توام با خیر و برکت برای همه هموطنان عزیزمان باشد .

انشا درباره تصویر نویسی صفحه 84 نگارش هشتم

تصویر اول : تابستان سوزان فرا رسیده است و باری دیگر عشایر مجبور به کوچ به ییلاق شده اند. این گرما برای افراد قبیله غیر قابل تحمل است و همه را کسل کرده است. اسب ها تشنه اند و دیگر نای راه رفتن را ندارند. بز ها و حیوانات دیگر از شدت خستگی نمی توانند جلوتر از قبیله حرکت کنند. این گرما حتی مرد پر ابهت قبیله را نیز آزار می دهد. اما ذره ای از ابهتش را کم نمی کند. این پوست سیاه رنگ و سوخته ی مردم قبیله ثمر تابستان های گرم در بیابان های عربستان است. مرد نمدی به سر سیاه پوشیده است و غافل از اینکه این لباس های سیاه باعث جذب گرمای بیشتری می شود. مرد برای اطمینان بیشتر تفنگی برای محافظت از قبیله همراه خود دارد.

تصویر دوم : فصل زمستان فرا رسیده است و عشایر باری دیگر در حال کوچ کردن به قشلاق هستند. طبیعت جامه سفید به تن کرده است. گوسفندان و بز های قبیله نیز با طبیعت یکدست شده اند و جلوتر از قبیله حرکت می کنند. مرد قبیله جامه ی سفید پوشیده است و بااستوار و ابهت گوسفندان و بزها را کنترل می کند همچنین از خانواده اش محافظت می کند. اسب ها شاد و سرحال هستند و برای رسیدن بهار لحظه شماری می کنند. پسر کوچک قبیله نیز ابهت را از پدرش به ارث برده است زیرا از همین کودکی احساس مسولیت می کند و پا به پای پدرش برای محافظت از خانواده تلاش می کند. نوزاد نیز با خوشحالی بقیه خوشحال است و با کوبیدن دستانش به هم تلاش می کند خوشحالی خود را نشان دهد. کل های روی لباس محلی زنان دست به دست طبیعت داده اند و سفید پوش شده اند. در گوشه ای دیگر تعدادی اسب در حال حمل مقداری وسایل هستند. مرد برای محافظت از قبیله چوبی را همراه خود دارد.

جواب دانش آموزان در نظرات پایین سایت

پریچهر : تصویر اول :
از کوچک تا بزرگ، سوار بر اسب ها شده و بیایان ها را طی می کردند، مقصد مشخصی نداشته اما، بچه ها را بر آغوش اسب های خسته و تشنه گذاشته و به راه افتاده بودند.
گویا که، برای همیشه می روند ، زیرا، از بره ها گرفته تا سگ گله را به همراه داشته و باهم می رفتند.
پالون های دست دوز و زیبایشان، در آن کویر تشنه و زشتی تنهایی، بازهم به چشم آمده و خود نمایی می کرد، مردی با لباس مشکی، در ابتدا ایستاده و در پی هدایت آن ها بود، به کجا؟ آن را دیگر خدا داند. زن های خسته و تشنه ای که نای هدایت اسب ها را نداشته و از درون بدنشان، فریاد گرسنگی گوش را کر می کند.
تصویر دوم:
اسب های آماده شده، تمیز، زیبا و سیراب، بانو های با کمالاتی را بر دوش گرفته و پا به حرکت می رقصاند، بانو هایی که با لباس های هزار رنگ و زیبا، کودکان تپل و سر حال را به آغوش گرفته و دست بر یال اسب های زیبا می کشند.
گوسفندان و بزغاله هایی که در گوشه مشغول حرکت بوده و تمیز و سیر هستند و در هر کنجی پی تکه نان و غذایی نگشته و مردی سفید پوش که به همراه فرزندش هدایتشان می کند، در این قبلیه، خبری از گرسنگی و تشنگی، بی پولی و خستگی نبوده و حتی این سفر ها، لذت بخش نیز بوده و حال و هوایشان را تغییر می دهد.

نویسنده : دراین مکان هوا بسیار سرد است کودکان احساس سردی می کنند هرچه زودتر باید کاروان خودرا به مکان اصلی برسانند.

سارا تکریمی : تصویر اول: بیابان بی آب و علف برای اهالی کاروان خودنمایی می کند و می فهماند که با او به این سادگی برخورد نکنند چرا که او رازهای نهفته ای از آنان و مه و خورشید و فلک در دل جای داده است.

نویسنده : تصویر اول ایل به همراه چادر شبهاو بار و بندیل و اسباب زندگی رابه همراه گله گوسفندان و بز هلدر حال کوچ از سرزمینی گرمسیر به سردسیر است که در پی یافتن چراگاه و چرایی بهتر دام های خودرنج بار سفر را به دوش کشیدهو با تمام اهل منزل در حال حرکت به سرزمین خوش آب و هواتری دارای مراتفی بهتر و بیشتر باشد هستند.

نویسنده : هوا گرم و خشک بود همگی کاروان به سمت کلبه چوبی میرفتیم تا از آسیب گرگ ها و حیوانات درنده در امان باشیم. دیگر توان و انرزی اسب سیاه گله از پا در رفته بود همگی در عذاب اینکه نکند حمله ی گرگ ها صورت بگیرد ناراحت بودند……

آلارا یوسفی : هر دو تصویر به کمک هم میخواهند به هدف خود برسند و از همدیگر حمایت و محافظت میکنند در برابر مشکلات.

نویسنده : تصویر اول: تابستان گرمی بودوبار دیگر عشایر مجبور به کوچ به ییلاق ها شده اند.گرمابسیار طاقت فرسا است و برای افراد قبیله غیر قابل تحمل است.

درسا :‌ اقوام‌ عشایر فارس مثل ماچانلو ها و باصری ها و… البته این تصاویر مربوط به دوره قاجار هستند.

نویسنده :‌ تصویر اول :دیگر باید از انجا کوچ می کردند انجا امن نبود گرگ ها به گوسفندانشان حمله کرده بودن و چند تا از انها رو خورده بودند انها به راه افتادن و حرکت کردند به سوی روستایی به نام مینا آباد هنوز چند ساعتی از راه مانده بود کودکان شیر خوار دیگر ارام نشدند شاه غلام گفت رسیدیم رسیدیم یک سگ جلوی گله ی گوسفندان و گوسفندان هم به دنبال او راه افتاده بودند.خلاصه :هر دو راه میورند و یک روزی به مقصد میرسند.

پرنسس : بهت توصیه میکنم بشینی کتاب بخونی و هر چی دوس داری بنویسی انشا هم خوبه هم بهت کمک میکنه تا فکر کنی و بتونی در اینده برای همه ی مشکلاتت با فکر راه حل پیدا کنی وهم
به درست نوشتنت کمک میکنه
امیدوارم از این به بعد حوصله انشا نوشتن داشته باشی.

نویسنده : دوم *این هوا تابستانی است ومردان و زنان عرق می کنند وبا پای خود به مقصد می روند اینجا هیچ آبی پیدا نمی شود که قابل خوردن باشد بچه ها گریه می کنند و خسته شده اند وگوسفندان و اسب ها گرسنه هستند وجب می خواهند اسب ها از خستگی ناله می کنند

ناشناس : انشا نوشتن باعث می شه آرامش بگیری البته نوشتن باعث می شه آرامش بگیری نه انشا نوشتن و باعث می شه بفهمی کجا چه کلمه ای رو به کار ببری و یادبگیزی چه طوز کلمات رو بنویسی یکی از نشونه هایی که انشات رو باعشق و علاقه نمی نویسی و غلط داری نوشتن حوصله با س هست.



هرگونه کپی برداری از مطلب یا قالب حرام است