انشا صفحه ۸۳ کتاب نگارش پایه کلاس یازدهم گسترش مثل نویسی بازنویسی ضرب المثل آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم مفهوم معنی دریافت داستان از سایت نکس لود دریافت کنید.

گسترش آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم

انشا آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم مقدمه بدنه نتیجه

مقدمه : معنی این ضرب المثل این است که ما همیشه به دنبال داشته هایمان در جای دیگری هستیم و به قول معروف مرغ همسایه غاز است.

بدنه : ما کشوری هستیم دارای فرهنگ قدیمی و کهن! زمانی که غرب وشرق هیچ بویی ازتمدن نبرده بود ما دارای فرهنگ غنی واصیل بودیم که بسیاری از کشورها ی امروزی تحت نفوذ فرهنگ وتمدن ایران واسلامی بودند. دانشمندان بزرگی داشتیم که هنوز جهانیان از افکار واندیشه هاونوشته های آنها استفاده میکنند دانشمندانی مانند ابن سینا و هزاران نفر دیگر… پس چرا با وجود چنین جواهراتی ماباید به دیگران روی آوریم و دنباله روی آنها باشیم؟ چرا ما باید به دنبال بی حجابی باشیم در حالی که حجاب جزئی از فرهنگ ماست !

نتیجه : به امید روزی که به آنچه داریم افتخار کنیم به دین و فرهنگ و مذهب وارزش هایی که از گذشتگان به یادگار مانده است و برای حفظ آنها هزاران تن جانفشانی کرده اند و احساس تشنگی خود را با افتخار به فرهنگ غنی خود سیراب کنیم و در پی سراب نباشیم که حاصلی جز یاس و ناامیدی برای ما ندارند. به امید آنکه همه ما از آب کوزه خود سیراب شویم.

انشا آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم

مقدمه : آب در کوزه وما تشنه لبان میگردیم یار در خانه و ما گرد جهان یگردیم به نام خداوند مهر و ماه خداوند مهربانی که به هر انسانی تواناییهای منحصر به فردی داده است که هر یک مطابق با استعدادهایش است .

بدنه انشا : بارها این مطلب را شنیده ایم که آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم معنی این ضرب المثل این است که مه همیشه به دنبال داشته ها و ریشه هایمان در جای دیگری هستیم و همیشه داشته های دیگران را بهتر از مال خودمان میدانیم به قول معروف مرغ همسایه غاز است . ما کشوری هستیم دارای فرهنگ قدیمی و کهن ، زمانی که غرب وشرق هیچ بویی ازتمدن نبرده بود ما دارای فرهنگ غنی واصیل بودیم کهبسیاری از کشورها ی امروزی تحت نفوذ فرهنگ وتمدن ایران واسلامی بودند. دانشمندان بزرگی داشتیم که هنوز جهانیان از افکار واندیشه هاونوشته های آ نها استفاده میکنند دانشمندانی مانند ابن سینا ،خواجه نصیر طوسی ابوریحان بیرونی ، خیام ، رازی و هزاران نفر دیگر… پس چرا با وجود چنین جواهراتی ماباید به دیگران روی آوریم و دنباله روی انها باشیم؟ چرا ما باید به دنبال بی حجابی باشیم در حالی که حجاب جزئی از فرهنگ ماست !چرا باید به دنبال اسراف و تبذیر باشیم؟ چرا باید در پی پارتی هایی باشیم که ریشه در فرهنگ و مذهب ماندارند؟

نتیجه گیری : به امید روزی که به آنچه داریم افتخار کنیم به دین و فرهنگ و مذهب وارزش هایی که از گذشتگان به یادگار مانده است و برای حفظ آنها هزاران تن جانفشانی کرده اند و احساس تشنگی خود را با افتخار به فرهنگ غنی خود سیراب کنیم و در پی سراب نباشیم که حاصلی جز یاس و ناامیدی برای ما ندارن. به امید آنکه همه ما از آب کوزه خود سیراب شویم.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : با رسیدن به روستا، از ماشین پیاده شده و کل پاهایم را خاک و گل فرا گرفت، اما مجبور بودم برای تدریس، یک سال را در این جا بگذرانم، اما، همه مي گویند که کودکان محروم، خیلی گیرایی بهتری نسبت به کودکان مرفه دارند.
به سمت خانه ها حرکت کردم تا وضعیت خانه ها و امکانات کودکان را ببینم، اما کدام امکانات؟ از کدام وضعیت صحبت می کنم؟ با سوالی از اهالی محل، دریافتم که مدرسه اینجا، کاربردی نداشته و تعدادی انگشت شمار به مدرسه می روند و همگی در پی کار و کسب پولی هستند تا حدعقل زنده بمانند.
با به صدا در آوردن درب خانه ای، کودکی درب را به روی من باز کرده و با سلامی زیر لب، سر تا پای مرا بار انداز کرد، از او پرسیدم که آیا مدرسه را دوست دارد؟معلم را؟کتاب هارا؟دکتر شدن را چطور؟ و او پاسخ تمام سوالات مرا با بله ای خجالت وار پاسخ داد، اما در آخر، اینگونه گفت که معلمی نیست، امکاناتی هم نیست که بتوانم ب این ها دست بیابم، پس تمامش بی فایده بوده و من به دنیا آمده ام، تا کار کنم و آخرش هم به آغوش خاک باز گردم.
پس من برای چه آنجا بودم؟آن همه امثال من برای چه در شهر ها بیکار هستند؟ چرا طرز فکر یک کودک شش ساله اینگونه است؟چرا نوجوان۱۶ساله در اینجا خواندن و نوشتن بلد نیست؟ چرا با حظور ما باز هم آن ها بی بحره مانده اند؟ چرا من را نمی بینند؟ من برای نجات آمده ام!

پریچهر : مقدمه : گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود. گاهی گمان نمیکنی که می شود ولی می شود. اگهی هزاربار دعا بی اجابت است. گاهی نگفته نطلبیده قرعه به نام تو می شود. انسان ها بسیار جالب هستند گاهی ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه ها کوی به کوی، محله به محله، گوشه گوشه ها وجودی خویش را می گردند بی آنکه بدانند از برای که؟ از برای چه؟
بدنه : سال ها در مدرسه درس خواندند. حساب و جعرافی و تاریخ و… انواع علوم مختلف را خواندند اما هیچکس به آنها عشق نیاموخت. هیچکس زندگی کردن نیاموخت. هیچکس راه و رسم عاشقی نیاموخت. هیچکس چگونگی زندگی در لحظه را نیاموخت. تمام دوران تحصیل را با فکر کردن به کنکور گذراندند و نفهمیدند چه روزهایی را با فکر کردن به آینده ای که هنوز نیامده از دست داده اند و وقتی فهمیدند باقی روزهای عمرشان را در حسرت روزهای از دست رفته گذراندند.
بعد از دوران مدرسه وارد روابط عاشقانه شدند. مدتی بعد یکی دل کند و دیگری در حسرت عشق از دست رفته ماند و گاه به هم رسیدند. اصلا فرض کنیم به هم رسیدند پاسخ مولانا را که خواهد داد که می گوید:
اندر طلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم
یک عمر دویدید و دویدید و گاها به مقصد رسیدید. مقصد کجا بود ؟ مقصد جایی به غیر از لبخند و حال خوش درتمام مراحل زندگی است؟
مقصد فراتر از بهره بردن از تک تک ثانیه هاست؟
نتیجه گیری : سخنان قدیمی ها را باید در اتاقک کوچک ذهن ثبت کرد مثل همین سخنی که می گویند:
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم.
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.
کاش بیاموزیم که در لحظه زندگی کنیم و قدر داشته ها را بدانیم و حسرت نداشته ها را نخوریم.

مهدی : در زمان های قدیم پنج دوست با یکدیگر زندگی می کردند و با یکدیگر ارتباط داشتند. یکی از این افراد پیش ثروتمندی در حال کارگری بود در آن زمان چون آب لوله کشی وجود نداشت مردم مجبور بودند هر بار برای پر کردن آب خانه با استفاده از کوزه سفالی به سمت چشمه بروند و آب پر کنند و به سمت خانه بازگرداند. چون مرد ثروتمند پول زیادی داشت به کارگر خود حقوق روزانه ای می داد تا آن کارگر بتواند برای خانواده مرد ثروتمند از چشمه آب بیاورد. مرد کارگر هر روز این کار را انجام می‌ داد و با کوزه آب جا به جا میکرد تا یکی از روزها وقتی که کوزه را پر  کرده بود و به سمت خانه مرد ثروتمند در حال حرکت بود چهار دوست دیگر خود را دید آنها مدت زیادی بودم دیگر را ندیده بودند و به خوش و بش و گفتن خاطره ها پرداختند درمیانه راه همه آنها از فرط خستگی بسیار تشنه شدند. هر کدام از آنها نظری دادند یکی گفت برویم از چشمه آب بخوریم دیگری گفت نه توان رفتن به چشمه را نداریم یکی دیگر گفت برویم از خانه مردم آب بخوریم نظرات مختلفی بین آنها رد و بدل شد و در آخر دوستی که برای مرد ثروتمند آب میبرد رو به آنها کرد و گفت آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم این حکایت ۵ دوست بود که نمی توانستند به چشمه بازگردند و نه می توانستند به پیش بروند و اجازه دست زدن به امانت مرد ثروتمند را نداشتند و هیچ کدام نتوانستند از آن کوزه آب بخورند آن پنج مرد تشنه لب ماندند اما کوزه پر از آب سالم و سلامت به دست مرد ثروتمند رساندند.