انشا ضرب المثل صفحه ۳۲ و ۳۳ کتاب نگارش یازدهم مثل نویسی از کوزه همان برون تراود که در اوست گسترش دریافت معنی مفهوم داستان مقدمه بدنه نتیجه فنی حرفه ای و کار دانش از سایت نکس لود دریافت کنید.

گسترش از کوزه همان برون تراود که در اوست

معنی ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

انشا درباره از کوزه همان برون تراود که در اوست انشای معروفی می باشد که از همه دانش آموزان پایه یازدهم درخواست می‌شود تا این انشا را که در کتاب فارسی و نگارش فنی حرفه ای و کاردانش یازدهم در آمده است در عنوان خواسته شده است که مثل های زیر را بخوانید سپس یکی را انتخاب کنید و آن را گسترش دهید در پایین گسترش هایی درباره این ضرب المثل مشاهده میکنید.

انشا از کوزه همان برون تراود که در اوست یازدهم

مقدمه : “آن جانان جان افروز که نیک اعمالش بر همگان عیان بود، در نظر من نیکو سگالی بود که اعمالش از آن نشات می‌گرفت. شاید این تنها ظنی از جانب من بود اما هرچه که بود به گمانم یقین داشتم، یقینی که آن نیکوکار را، نیکوخویی نیز می پنداشتم.”

بدنه : “به جان باور داشتم که گر پنداری نیک نبُوَد کرداری نیز نخواهد بود. آن زیبایی ظاهر سر از زیبنده باطنی در آورده است. شاید همگان می پنداشتند که آن نیکویی اعمال، ریایی بیش نباشد اما تمام کارهایش در دلم جا خوش کرده بود، چون اطمینان خاطر داشتم از دلش برخاسته است.
موجی از نیک اندیشی اش بر من ساطع شده بود، که حتی در زمان غیبویت وی نیز، سراسر تنم را استتار کرده بود، حسی مهرآگین که جانم از آن سرخوش بود. حسی که رگ‌و پی‌ام آکنده از آن شده بود که هیچ وقت از میان رفته و مُضمحِل نمی‌شود.
نیکوییِ پندار هرکس گر بر تمام امورش ارجحیت داشته باشد، کردارش برخاسته از آن خواهد بود. گر تو هر چقدر هم به دیگران ریا و تظاهر به خوبی کنی، عاقبت مُچت رو خواهد شد. آن گندم نمایِ جو فروش، روزی بدطینتی اش شهره شهر خواهد شد.”

نتیجه : “همه گر تو رو بد بدانند، تو مَلَکی آمده از مینودر باور منی، که بذر این باور را تو با صورت چون سیرتت در ذهنم کاشته‌ای. یقینی که بر خوبی‌ات مُهر کرده‌ام، از ظاهر چون باطنت نشات گرفته است. که بد تو را گفت، بدان وی بدسگال بداندیشی است که همگان را چون خود می پندارد، و هرکه تو را نیکو خِردی پنداشت بدان از زیبایی سیرت خود سخن به میان آورده است.(حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست)” 👤ف.میم

گسترش از کوزه همان برون تراود که در اوست مقدمه بدنه نتیجه

مقدمه : خداوند مهربان هنگام آفرینش انسان هرکس و هرچیز را به گونه ای منحصر به فرد آفرید. شاید بتوان ظاهر را تغییر داد اما باطن هیچ چیز قابل تغییر نیست. حتی اگر با تغییر ظاهر بتوان تظاهر به تغییر باطن کرد در نهایت چیزی وجود خواهد داشت که باطن را آشکار می نماید.

بدنه : قطرۀ باران حتی پس از زاییده شدن از ابر ها و عبور از لایه های مختلف آسمان بازهم قطره باران است. قطرات باران در کنار هم رود و رودها در کنارهم دریا را می سازند. آب دریا را که لمس میکنی خیسی را حس میکنی همانطور که با لمس قطرات باران دستهایت خیس میشود. با لمس شعلۀ کبریت دستانت میسوزد همان گونه که شعله های آتش دستانت را می سوزاند. با ایستادن در کنار درختانی انبوه روحت تازه میشود همانطور که با ایستادن در کنار نهالی کوچک همین حس را خواهی داشت.

نتیجه : آیا تا به حال فکر کرده ای که آب دریا تراوش شده از قطرات آب است یا قطرات آب تراوش شده از آب دریا؟ پاسخ این سوال مهم نیست. مهم این است که بدانی هرچیزی ماهیت خود را به تصویر میکشد. هرگز از کوزه ای که لبریز از شیر است نمی توان انتظار عسل داشت. از درخت گردو نمیتوان انتظار میوۀ پرتقال را داشت و از شیر نمیتوان انتظار بچه آهو داشت از سنگ نمیتوان انتظار داشت که به گل تبدیل شود و از گل نمیتوان خواست که مانند ستاره بدرخشد.از پزشک نمیتوانیم بخواهیم که خانه ای بسازد و از معمار نمیشود خواست طبابت کند. از دانشمند نمیتوان خواست که دانشش را پنهان کند و از نادان نمیتوان انتظار داشت جهل خود را به رخ نکشد. از ستمگر نمیتوان انتظار رحم داشت و از راستگو نمیشود دروغ شنید. در لبخند نمی توان غصه را دید و از اشک ها نمیتوان به تبسم دست یافت. بله! به راستی که از کوزه همان برون تراود که در اوست.

مثل نویسی از کوزه همان برون تراود که در اوست یازدهم

گاه زبان میگشایم و دل را مائده ی نگاه گیرایت میکنم . سبزه ی اشتیاق درونم به ناچار با آتش یاقوت درخشان درونت در هم می آمیزد . یکی را الکل نگاهی است فرار و سوزان ؛ شعله ی آبی درون برمی انگیزد ! دیگری را مزه ی تلخ قهوه ی قهوه ای چشمانش پر کرده، لیک آنچه بر لب می آورد، چون لعل شیرین دل را مجنون میکند . آن یکی را سعی نابرده برای انتحار است لیک توان چار چار ندارد ، زیرا بیم آن چیزی را دارد که قرار است از وجودش بجوشد . و آخر سر یکی است ، معمای بی انتها ، پاسخش سخت تر از تفکر در موسیقی کلاسیک آسمان قدرت الهی است … و سر انجام کوزه ی درون خود را میشکنم … من گاهی سر به زیر گاهی پر تلاطمم درهمهمه ی عشق گاهی پر توقع ام … به دنبال جبران نیستم ولی به تمنای دلم سیل خاطرات را غرق اقیانوس حوادث کرده ام. سکوت کرده ام لیک سکوتم غوغا ترین لحظه ی شیدایی من است. جاده ی بارانی چتر نمیخواهد جرئت خیس شدن میطلبد. تن پوش تن عابران میشوم اگر بارانم باشند … کاش رعنا ترین لیلی قصه می ماندند. لیک سهم من چه شد ؟! جعبه ای موزیکال با عروسکی شیشه ای چرخان و رقصان و سنگ بر این سنگ شیشه ای ! و در آخر آنچه از درون من می تراود انعکاس آیینه ی جیوه ای شعور خودشان است !

از کوزه همان برون تراود که در اوست صفحه 32 نگارش یازدهم

ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺼﺮﻉ ‏( ﺍﺯ ﮐﻮﺯﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﻭﻥ ﺗﺮﺍﻭﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺳﺖ ‏) ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺕ ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ، ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺛﺮ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺛﺮ، ﺧﺎﻟﻖ ﻭ ﻣﺨﻠﻮﻕ، ﺳﺎﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ …دارد ﻗﺪﯾﻢ الایام ﺁﺏ ﺁﺷﺎﻣﯿﺪﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﺯﻩ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭِ ﮐﻮﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻼﻫﮑﯽ ﺣﺼﯿﺮﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺑﺮﯾﺸﻤﯽ ﻣﯽﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻧﺪ . ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺯﻩ ﺭﺍ ﺩﺭﻇﺮﻓﯽ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺏ ﮐﻢﮐﻢ ﺩﺭﻣﻨﺎﻓﺬ ﮐﻮﺯﻩ ﺗﺮﺍﻭﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﺩ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺵ ﮐﻮﺯﻩ ﻭ ﺳﺮﭘﻮﺵ ﻫﺮ ﻣﺰﻩ ﻭ ﺑﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﯽﺷﺪ . ﺩﺭﭼﻨﯿﻦ ﻭﺿﻌﯽ ﺍﺻﻄﻼﺣﺎ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﺯ ﮐﻮﺯﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﻭﻥ ﺗﺮﺍﻭﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺳﺖ . ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﺪ . ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ

هر پیروزی، مقدمه‌ی پیروزی بزرگ‌تری در آینده‌ی نزدیک می‌باشد؛ پس می‌بایست انسان، همواره خود را از درون تقویت نموده و با کسب باورهای مثبت و اعتماد به نفسی قوی، سرنوشتی زیبا را رقم زند و به انتظار زیبایی‌های بیشتری در مسیر زندگی بنشیند. هر فردی برای ارتقای شخصیت اجتماعی خود و کسب محبوبیت و مطلوبیت اجتماعی خویش تلاش می‌نماید و راز محبوبیت و مطلوبیت اجتماعی را در کوچه پس کوچه‌های مسیر زندگی جست‌وجو می‌نماید؛ اما فقط یک نکته‌ی عمیق، در این موضوع وجود دارد و آن، این است که: از کوزه‌ همان برون‌ تراود که در اوست به هر میزان که خانه‌ی دل ما، آراسته به صفت‌ها و ویژگی‌های مثبت و پر انرژی باشد، بازتاب بیرونی شخصیت‌ ما نیز، به همان اندازه دارای مطلوبیت و محبوبیت خواهد بود.

معنی از‌ کوزه همان تراود که ‌در اوست

به نام انکه سخن بر سخندان اعطا کرد و خرد بر خردمند. چنان بهر این حکایت سخن ها بر زبان جاری ساخته اند که هر شخص براساس دانسته و مفاهیم خویشتن میتواند سخنی براساس منطقش بر زبان جاری سازد. چنان گفته اند که روزی شخصی درمیان جمعی بنشسته بود از برای سخن دیگر گوش استماع بخشیده بود،به ناگهه خود را بر عجب مقدم دانسته و همی خواست تا خویشتن را در منظر دیگران بلند اندیش جلوه دهد. بنابراین در هر کلامی که دیگران بر یک دیگر مورد عنایت قرار میدادند مرد دغل باز آن را رد میکرد کذب میخواند. به ناگه خرددانی در میان علما بر مکر وی پی بردهو خواست که اورا همی عبرتی بیش اندرون دارد. بنابراین از جمع حاضر سوالی را خواستار شد و همگان از گفتن آن عاجز ماندند. خرددان رو به مرد دغل باز کرده و همی از او جواب پرسش را مسئلت دانست. مرد با شرمساری زنخدان در جیب فرو برده و خجل گشت،و از پاسخ به ان عجز خویش را اعلام کرد. همگان بر عقل بی منطق وی خندیدند و ان را مورد تمسخر قرار دادند. خرد دان بر عمق مسئله اگاه گشته و چنان گفت که هرکس براساس علمش سخن میگوید و بدان سو از کوزه همان تراود که در اوست.