جواب انشا صفحه ۵۵ کتاب نگارش پایه نهم انشا به صورت ادبی و خنده دار در مورد درباره با موضوع سایه آدم طنز و غیر طنز همراه از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا سایه آدم به صورت طنز و غیر طنز

در کتاب مهارت های نوشتاری انشایی از بچه ها خواسته شده است که باید چند مورد از این انشا را به صورت طنز و غیر طنز از کتاب خودشان پیدا کنند و برگزینند و آنها را یک بار به صورت نوشته طنز و جوک مانند و خنده دار و یک بار نیز به صورت انشا های معمولی در چند سطر بنویسند این انشا در صفحه ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم موجود است که در ادامه با ما همراه باشید با پاسخ به این تمرین و انشای مهم.

انشا سایه آدم به صورت ادبی نگارش نهم

مقدمه : “نگاهم را به پشت سرم انداختم. هنوز هم پشت سرم بود. گویا قصد رفتن نداشت. اینبار چشمانم را بستم و سرعت بیشتری به پاهایم بخشیدم به امید آنکه وقتی چشمانم را گشودم، از پشت سرم محو شده باشد. بعد از کمی ایستادم و با امید چشمانم را گشودم. چیزی که با چشمانم میدیدم باور نداشتم. هنوز هم در یک قدمی من بود.”

بدنه : “هرچه اورا صدا میزدم که چه از جانم میخواهد، زبان در کام گرفته و سخن بر زبان نمیکشید. تصمیم گرفتم من به او نزدیک شوم، به او نزدیک شوم که شاید با خواسته اش مرا روبرو کند. اما همین که به سویش گامی برداشتم، گامی از من گریخت. یک گام دیگر هم به سویش نهادم ولی او گویا از من گریزان بود.
ترس در تمامی سلول هایم رخنه کرده بود. جانم میزبان تشویش و اضطراب بود. نه او چیزی میگف و نه من دیگر زبان چرخاندم. نه او گامی برمیداشت و نه من دیگر حرکتی کردم. گویا هردو در خلائی بودیم که گوشهایمان به سکوت یکدیگر سپرده بودیم و چشم به یک دیگر دوخته بودیم.
چشمانم را به صورتش گره کرده بودم تا چیزی از حالاتش برایم معنا شود. اما من در آن همه سیاهی، تنها هیچ میدیدم. جسمی سیاه که در تعقیب من و در عین حال از من گریزان بود. حرکاتش را با من مانوس کرده بود. حتی دم و بازدمش هم گویی نمایی از تنفس من بود. براستی من از چه این همه واهمه در خود جای داده بودم؟”

نتیجه : “در پس کوچه های افکار ضد و نقیضم، به دنبال دیدگاه تازه ای میگشتم. دیدگاهی که خوشبینانه به ماجرا بینگرد. خب، شاید او تبلوری از جسم من بر زمین بود، یا شاید هم دوستی بود که همه جا همراهیم میکرد، یا شاید هم محافظی که مراقب جانم بود. نمیدانم، اما میدانم که نیمه خالی لیوان افکار را خالی کردم و به نیمه پر آن دل دادم. شاید اگر کمی خوشبین تر بودم میزبان این همه وحشت نمیشدم و میتوانستم دست دوستی به او بدهم.”
👤ف.میم

انشا درباره سایه آدم با فضای طنز و غیر طنز

باز غروب بر همه چيز سايه می افکند و حالا باز هم من مانده ام و رفيق تنهايی ام سايه که از روزی که پايم را بر اين خاک نهاده ام با من بوده و با من به زير خاک ميرود اما در اين مدت هيچ وقت از او صدايی نشنيده ام فقط آرام و ساکت نشسته و محرم تمام اسرارمان است اما چه کسی محرم راز های سايه باشد چه کسی انقدر دلش بزرگ است که تمام غم های سايه را با خود بکشد و در اوج سکوت اغتشاشی را به هم زند شب ميشود و من حالا بی رفيقم مانده ام و شب حتی سايه ی من هم با من قهر ميکند ولی به اميد ديدار او چراغ ها را گاهی روشن و خاموش ميکنم که شايد در بازی تاريکی و روشنی دوباره سايه ام را ببينم اما سايه من شب ها هم لحظه هايی با من است و بعضی ديگر من را در سکوت شب تنها ميگذارد تا همچون طفلی مسکين از سکوت و تنهايی گريه کنم اما ديگر نه تنهايی و نه سکوت مرا نميترساند و بالاخره در بزرگی ميتوانم سايه را رها کنم و ديگر ميتوانم غروب را تنهايی به تماشای شعله های گريه خورشيد بنشينم و از تنهايی لذت ببرم اما بعد از بزرگی دلم برای سايه تنگ ميشود پس به دنبال او ميگردم اما سايه را نميابم پس فرياد ميزنم و به سايه ميگويم محتاج تو ام ولی سايه :ميگويد ولی من محتاج تو نيستم و من از جواب سايه نا اميد ميشوم پس می ميرم تا شايد در جهانی ديگر تنها نباشم اما ميدانم که حتی خدا هم مرا به سايه نميرساند و باز حتی در بهشت هم تنها می مانم و به سال هايی از زندگی با سايه فکر ميکنم ولی تصويری از او در ذهنم نمی آيد تا اين که بالاخره ميفهمم سايه را گم کرده ام اما ديگر تصويری از خود نيز ندارم پس ميفهمم که حتی خودم را نيز گم کرده ام و در توهمی به نام مرگ گم شده ام و حتی ديگر به چشمانم هم اعتماد ندارم و فقط يک نفر را ميشناسم که خداوند مهربان است.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : طنز : من سایه یک آدم هستم. ما سایه ها خیلی کارمان سخت و دشوار است؛ از صبح تا شب باید دنبال یک آدم راه بیفتی و هر کاری که انجام می دهد را تکرار کنی. من سایه یک پسر بچه تنبل هستم. بعضی اوقات واقعا حوصله ام از کارهایش سر می رود. ورزش نمی کند؛ ولی اگر راستش را بخواهید، هر روز صبح قبل بیدار شدنش به ورزش می روم. به همین دلیل من _یعنی سایه اش_ از او لاغرترم. خیلی کند راه می رود! برای همین یک روز که واقعا صبرم به سر رسید، جلوتر از او حرکت کردم. برای مدت کوتاهی غش کرد، ولی خیلی زود خوب شد! خدا بیامرز علاقه زیادی به فیلم ترسناک داشت؛ ولی نمی دانم چرا وقتی مشغول بازی با کامپیوتر بود و چشمش به من که مشغول کتاب خواندن بودم افتاد، سکته کرد. مرحوم حتی از سایه خودش نیز می ترسید!

مهدی : غیر طنز : از سپیده دم با طلوع خورشید همراهی اش با ما را آغاز می کند و حتی تا شامگاه و با درخشش ماه نیز همراهمان است. سایهٔ آدم همواره پشت سرش در حرکت است. تاریک ترین بخش وجودی انسان که حتی نور هم توان عبور از آن را ندارد. تیرگی جزئی که شاید همان بدی های انسان باشد و حتی از تیرگی شب نیز تیره تر است. سایهٔ آدم شاید با همراهی اش می خواهد به ما بفهماند، بدی های گذشته هیچ وقت دست از سرمان بر نمی دارند و به ما یادآوری می کنند که باید از سایهٔ خود بترسیم.