انشا صفحه ۸۱ کتاب نگارش هشتم پروانه ای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید متن پایه و کلاس هشتم از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا پروانه ای هستید که... نگارش هشتم

انشا درباره پروانه ای هستيد كه در تاريكی شب شمعی روشن پيدا كرده ايد

انشا درمورد پروانه ای هستيد كه در تاريكی شب شمعی روشن پيدا كرده ايد متن و بندی راجع به این موضوعات که در صفحه ۸۱ کتاب نگارش پایه و کلاس هشتم برای دانش آموزان خواسته شده است  در این سایت می توانید دریافت کنید با این متن موقتاً گذاشته ایم تا وقتی که بتوانیم انشا درباره درمورد پروانه ای هستيد كه در تاريكی شب شمعی روشن پيدا كرده ايد را برای دانش آموزان پیدا کنیم این پست باقی خواهد ماند پس از چند روز به این پست سر بزنید تا این پست را آپدیت کنیم.

انشا پروانه ای که در تاریکی شب نگارش هشتم

مقدمه : گاهی در زندگی برخی می آیند و می روند. خیالی نیست! اما برخی خاطره می سازند و تا ابد به یادگار می میانند!

بدنه : هوا سرد بود و خورشید با نظاره گرانش وداع کرده بود.
پروانه راه گم کرده ناگاه در تاریکی شب نوری کوچک را دید و به سویش پر کشید.
شمعی کوچک بود.
پروانه به شمع نزدیک شد و در نگاه اول دل به شمع باخت!
قصد در آغوش کشیدن شمع کرد.
نزدیک که شد شمع فریاد زد نه! دور شو !
پروانه دلش شکست.
با خود گفت حتما شمع عاشق نیست و از من متنفر است.
در حالی که اشک گونه هایش را شست و شو می داد غرق خواب شد.
در خواب می دید که با شمع گفت و شنود می کند چنان عاشقان واقعی!
آنقدر خوابش شیرین بود که نمی خواست هرگز چشم بگشاید!
اما سرنوشت حتی خوشی پروانه را در خواب هم طلب نکرد.
و پروانه از خواب برخاست.
با دیدن منظره روبه رو خشکش زد.
شمع سوخته بود و حالا تنها خاطره اش به جا مانده بود و پروانه فهمید که شمع از عشق زیاد آغوش پروانه را پس زده است.

نتیجه : گاهی می رویم که یادگار بمانیم. تمام رفتن ها به معنای نخواستن نیست.
و چه کسی می داند حس و حال پروانه چگونه بود ؟
چه زمانی غصه دارتر شد؟
زمانی که شمع او را پس زد یا آنگاه که شمع برای همیشه وداع کرده بود؟

انشا درباره پروانه ای هستید که درتاریکی شب شمعی روشن ژیدا کرده اید

مقدمه : در بین موجودات عالم هر جانداری به شکلی خاص متولد میشود و به شکل منحصر به فردی زندگی میکند. واین انشا زندگی یک پروانه از زبان خودش روایت میشود.

بند بدنه : باهرسختی که بود از پیله بیرون آمدم.نگاهی به اطرافم انداختم. خورشید داشت به نظاره گرانش بدرود میگفت بال هایم را گشودم ابتدا پرواز برایم سخت بود اما به مرور ساده گشت. نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم. تصمیم گرفتم به سوی خورشید پرواز کنم و بااو به هرجایی بروم. به خورشید خیره شدم صدایش زدم.. خورشید صبرکن.. صبرکن من نمیتوانم سریع تر پرواز کنم.. خورشید لبخندی زد و به مسیر خود و به راه خود ادامه داد… اما چرا؟؟چرا نمی ماند؟؟ چرا صبر نمیکند تامن هم بااو همراه شوم؟؟

اندکی گذشت خورشید دورتر و دورتر شد و من خسته و خسته تر طولی نکشید که خورشید از پس چشمانم ناپدید شد.. من ماندمو سیاهی و تاریکی‌.. من ماندمو سوالات بی جواب…

داشتم ناامید میشدم که ناگاه نوری توجهم را به خود جلب کرد.. به سوی نور پرکشیدم.. خورشید نبود.. قطره ای از خورشید بود.. یک شمع کوچک…

جلورفتم وسلام کردمو کنار شمع نشستم.. سردم شده بود.. انقدر خسته بودم که توان صحبت کردن نداشتم..
شمع پرسید: چرا انقدر خسته ای؟ مگر چقدر پرواز کردی؟
گفتم: مسافت زیادی را طی کرده ام میخواستم به خورشید برسم.. بااو به هرکجا که سفر میکند بروم… اما..
شمع گفت: من هم مدت ها پیش میخواستم بایک پروانه سفر کنم اما نتوانستم چون پروانه دو بال زیبا داشت و به هرسو پر میکشید و من ….
به سمت شمع رفتم میخواستم به او تکیه دهم که ناگهان فریاد زد: ازمن فاصله بگیر.. به من نزدیک شوی میسوزی…

اشک درچشمانم جمع شد.. من نیاز داشتم به کسی که بتوانم به او تکیه کنم اما… نمیتوانستم به شمع نزدیک شوم…

شمع شروع به صحبت کرد به او گفتم: فردا صحبت میکنیم من میخواهم بخوابم‌.. و خیلی زود به خوابی عمیق فرو رفتم.. وقتی بیدار شدم با صحنه ای که دیدم اشک هایم سرازیر شد.. شمع آب شده بود تمام شده بود‌.. حالا من بودمو تنهایی … شمع سوخت و من درخواب بودم… شمع رفت و من حالا معنی سوختن را میفهمم…جمله ای گفتمو دور شدم:

درشبی که نه ماه بود و نه خورشید تو ماه آسمان من بودی همیشه ماه من بمان ای یگانه ماه آسمان قلب من… بمان قلبم را روشن کن.. بمان و بتاب…

نتیجه گیری : بعد از آن اتفاق نه از خورشید خواستم بماند نه به سویش پرواز کردم… شمع رفته بود‌ و خورشیدها هم نمیتوانستند او را از ذهن و قلب من رها سازند…
گاهی باید از ثانیه استفاده کرد گاهی خیلی زود دیر میشود…

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : بال هایم را به رقص وا داشته و در تلاشم با تمامی حرکات، خود را به آغوش گرم و نرمش برسانم، اما تلاش بی فایده و مقصد بسیار طولانی است، شاید هم آنچه به چشم من می خورد، نور نبوده و تنها خطایی در دیدم است.
نیرویم را از دست نداده و به سرعت هرچه تمام تر بال هایم را به حرکت وا می دارم، باید برقصند، باید مرا به حرکت در بیاورند،‌ باید سرمای وجود مرا با تن روشنایی گرم کرده و نورش مرا از شر این سیاهی شب تمام نشدنی، نجات دهد.
چشمانم را بر هم فشرده و لبم را با دندان می گزم، هرچه نزدیک تر می شوم، نور و روشنایی بزرگ تر شده و بیشتر در چشم می نشیند، هرچه نزدیک تر می شوم، قوایم ارتقاع پیدا می کند.
با آخرین نگاه و اطمینان پیدا کردن از شمعی تنها چشم به راه من، خستگی در تنم احساس نشده و لبخند بر کنج لبم جای میگیرد و بال هایم نیز نفس عمیق و آسوده ای بازدم میکنند.
با رسیدن و دیدنش، چشمانم برق زده و شاخک هایم به رقص در آمده اند، دورش چرخیده و گرداگردش را طواف می کنم، گویی زندگی برایم قشنگ تر شده و حس حالم، تازه و شاداب شده است.
تا صبح دورش چرخیده و دلم نمیخواهد ذره ذره آب شود و من نیز شاهد این صحنه باشم، او مرا به خوشحالی رسانده، حال چرا باید اینگونه تحلیل رود؟
با در آمدن خورشید و سلامی گرم به زمین، شمع نفسی آسوده کشیده و با به زمین چسبیدنش، نورش تمام می شود، اما در واپسین لحظات،‌ لبخند به لب داشت که توانست تا روشنایی خورشید، ترس و دلهره در دل مرا فروکش کند.

پریچهر : گویا ، چشمانم بسته است و جز سیاهی شب و تاریکی، چیز دیگر به چشمم نخورده و از شدت ترس و اضطراب به خود لرزیده و دلهره هایی عمیق،‌ وجودم را فرا گرفته است .
به دور دست ها می نگرم، چیزی به چشم نخورده و همین موضوع ترسم را دو چندان می کند، اما، چشمانم را ریز می کنم، بال های هزار رنگ چونان رنگین کمانم را تکان داده و خود را به سمت روزنه نور حرکت می دهم .
لبخندی غیر ارادی، بر لبم نقاشی شده و ناخودآگاه به سمت نور حرکت می کنم ، نور چندان فروزانی نیست، اما برای من و امشبم کافیست.
با رسیدن و از نزدیک دیدنش، چشمانم برق زده و با بال هایم بهش سلام می دهم، دورش چرخیده و بال ها و زیبایی هایم را به رخش می کشم، او نیز با دیدن زیبایی و جلال من، قطره قطره می چکد و کوتاه و کوتاه تر می شود، گویا در برابر زیبایی بال هایم سجده کرده و دهان نداشته اش، از حیرت باز مانده و چشمانش همچو تیله ای گرد شده است.
همه چیز زیبا و گرم و صمیمانه بود و طلوع خورشید نزدیک، اما، شمع بی حال شده و آرام آرام کوتاه و کوتاه تر می شد و من غمگین و غمگین تر، با سلام گرم خورشید، تمام شده و خاموش می شود و اشک از گوشه چشم من سرازیر می شود، اما،‌چه خوب بود که تا آخرین نفس، مرا تا طلوع خورشید همراه کرده و در تاریکی شب،رهایم نکرد.

مبینا : مقدمه و بدنه انشا عالی بود اما نتیجه گیری نباید از زبان پروانه گفته شود بلکه از زبان نویسنده گفته شود.مثلا باید ب نوشتیم پروانه بعد از آن اتفاق نظر خورشید خواست به ماند نه به سویش پرواز کرد شمع رفته بود و خورشید ها هم نمی توانستند او را از ذهن و قلب پروانه رها سازند گاهی باید از ثانیه استفاده کرد گاهی خیلی زود دیر میشود.

دنیا :‌خوب است اما باید کاملا خودشو کپی نکرد چون معلم ها خودشون میدونن کی خودش نوشته ویا کی از اینترنت نوشته ومن اینو فقط یه بار خوندم واسه اینکه بدونم و درسو بفهم که تو این وضعیت کرونایی هیچ کدوممون درس هارو کاملا نمیفهمیم.