انشا صفحه ۴۲ کتاب نگارش پایه هشتم توصیف دیده ها صحنه ورود یک موش به خانه مقدمه نتیجه درباره درمورد با موضوع طنز خوب و دقیق دیدن از سایت نکس لود دریافت کنید.

صحنه ورود یک موش به خانه هشتم

انشا صحنه ورود یک موش به خانه مقدمه نتیجه

مقدمه : به نام خدایی که تمام هستی را آفرید و در این عالم هستی موجودات زیادی را قرار داد که در شکلها و اندازه های گوناگون هستند بعضی از این موجودات بسیار بزرگ و بعضی بسیار کوچک هستند یکی از این موجودات کوچک که مظهر ترس نامیده شده است موش است حیوانی که وزنش شاید از صد گرم کمتر و اندازه آن از یک مشت بسته انسان نیز کوچکتر است .

بدنه : فیل را تصور کنید که با آن عظمت از موش می ترسد و به محض دیدن موش کوچولو فرار را بر قرار ترجیح می دهد و با چنان سرعتی پا به فرار می گذارد که یوز پلنگ با آن همه سرعت به گرد پایش هم نمی رسد حال تصور کنید که این موش کوچولوی وحشتناک بخواهد وارد خانه ای بشود واقعا”اهل خانواده باید چه کار کنند آیا فرار کنند وترک شهر ودیار کنند یا به جیغ و داد و فریاد بسنده کنند یا اینکه آتش نشانی را خبر کنند و یا شاید با دیدن این موجود مظهر ترس و وحشت در جا سکته ناقص کنند ؟
من راه چهارم را ترجیح میدهم زیرا وقتی این موجود وحشتناک با آن چشمهای ریز مشکی و با آن سبیلهای از بنا گوش در رفته وارد خانه ام بشود در جا جان به جان آفرین تسلیم می کنم . نه تنها ترس از موش در میان خانمها دیده می شود بلکه بسیاری از آ قایان شجاع و قدرتمند نیز از این حیوان وحشتناک می ترسند براستی علت ترس از موش چیست ؟ شاید سرعت زیادش واینکه زود در جایی مخفی میشود باعث و حشتناکی این حیوان بیچاره است یا شاید ترس از اینکه از پاچه شلوار کسی بالا برود باعث ترس از آن می شود . به هر حال هر کس برای ترسش دلیلی دارد و لی من به قدری از موش وحشت دارم که هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کنم .

نتیجه : در محلی که ما زندگی می کنیم به دلیل ماسه ای بودن زمین تا به حال موش دیده نشده است ولی اگر روزی ، روزگاری در اینجا موش دیده شود دیگر امنیت وجود ندارد و در جایی هم که امنیت نباشد زندگی بسیار سخت می شود و باید مهاجرت کرد ولی آیا جایی وجود دارد که در انجا موش نباشد ، آیااین حیوان موذی که تعدادشان از تعداد انسانها نیز بیشتر است و در همه جای این کره خاکی وجود دارد.ونسلشان هم روز به روز بیشتر می شود آیا روزی دست از سر انسانها بر می دارند یا خیر.
به امید روزی که به غیر از موشهای آزمایشگاهی دیگر موشی در این دنیا نباشد.

انشا با موضوع ورود موش به خانه

مقدمه : موش، حیوانی که شاید بعضی از ما از ان بترسیم که خود من یکی از انها هستم.

بدنه : روی مبل نشسته بودم که خش خشی حس کردم. سرم را بالا اوردم ولی چیزی ندیدم، پس بیخیال شدم و مشغول کارم شدم. اما چند لحظه بعد باز همان صدا را شنیدم با این تفاوت مه این سری موش بزرگ قهوه ای رنگق را دیدم که دارد وارد خانه میشود.
پا به فرار گذاشتم و تا می توانستم جیغ زدم و از طرفی هم از‌چشمان گشاد شده ی از فرط تعجبِ موش خنده ام گرفته بود گویی نمی داند چرا این قدر داد و فریاد راه انداخته ام.
اما کنجکاو شدم ببینم چه میکند پس نشستم و اماده باش بودم ک اگر نزدیک شد بتوانم زود در بروم اما اون نگاهی به سمت چپ کرد و سپس سمت راست و در انتها کمی به جلو امد و به سمت اشپزخانه دوید و پشت یخچال قایم شد و من هرچه دنبال او و یا ردی از او گشتم پیدا نکردم و ان روز این گونه بود که در دفتر حاطراتم ثبت شد.

نتیجه : پس بهتر است ترس هایمان را رفع منیم و با انها کنار بیاییم چون ممکن است روزی با انها روبرو شویم و مثل خر در گل فرو برویم.

تحقیق صحنه ورود یک موش به خانه

فکرش را بکن تازه از حمام آمده باشی و بخار و گرمای حمام کاملا خسته ات کرده باشد، بعد بروی روی تختت دراز بکشی تا کمی حالت جا بیاید، بعد یکدفعه یک صدای خر خر بشنوی، انگار کسی دارد قایمکی کاغذی را مچاله می کند، بعد کمی دور و برت را نگاه کنی و ببینی چیزی شبیه یک تکه طناب طوسی از زیر مبل بیرون آمده است. بله، بلند می شوی که بروی و ببینی که چیست، که میبینی یک موش کوچولوی کثیف و با مزه دارد پایه های مبل گرانتان را می خورد. وای وای که چه احساس بدی است، نمی دانی باید چه کار کنی، می خواهی بکشی اش، دلت نمی آید، می خواهی بگیری اش و بیرونش بیندازی، نمی توانی چندشت می شود.

می خواهی لباست را عوض کنی و خانه را ترک کنی، اما می دانی موقعی که برگردی به احتمال زیاد این آقا موش عزیز نصف اثاث خانه را جویده و باید جیغ های مادر عزیز را به گوش جان بخری که : موش همه چی مونو خورد، زندگیمونو برد، آخرشم مرد. . . خلاصه گیج و سردرگمی و چیزی به ذهنت نمی رسد، که یکدفعه یک فکر عجیب به ذهنت می رسد. پیش خودت می گویی زنگ بزنم آتش نشانی بیاید و کلکش را بکند، اما وقتی تصور می کنی که ماشین های بزرگ آتش نشانی با آن همه تجهیزات را برای کشتن یک موش به اینجا کشانده ای، خودت خجالت می کشی و نمی دانی در مقابل نگاه پر خشم و توام با نیش و کنایه آتش نشانان عزیز چه واکنشی نشان بدهی. در همین حالی که ناگهان یک فکر ساده به ذهنت می رسد ؛ یک تکه پنیر، درِ باز و موشی که خداحافظی می کند با خانه. . .

توصیف صحنه ورود یک موش به خانه

پدر داشت نماز می خواند، مادر در آشپزخانه بود، من روی کتابهایم داشتم چرت می زدم، داداش کوچکم با اسیاب بازی هایش بازی می کرد چه کسی می دانست چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد! پدر به یک آن با صدای بلند گفت الله اکبر، مادرم فکر کرد گوشی موبایل پدر زنگ می زند مادر دوید تا گوشی پدر را پیدا کند، در همان هنگام تلفن خانه زنگ خورد من از خواب بیدار شدم و دیدیم کسی گوشی تلفن را بر نمی دارد، به هر زحمتی شده و به بد و بیراه گفتم به خودم به سمت گوشی تلفن رفتم، دایی بود از تبریز زنگ زده بود با بی حوصلگی جوابش را می دادم، خوابم می آمد، پدرم همچنان با صدای بلند الله اکبر می گفت و را طبق معمول تند تند نمازش را می خواند اما ابنبار کمی سرعتش بیشتر شده بود.

مادر کت پدر را با عصبانیت بر روی زمین کوبید و گفت: کجاست این موبایل بی صاحب و زیر لب چیزهای هم نثار پدر و خود کرد. دادش کوچکم همچنان داشت کنار اسباب بازی ها با آرامش بازی می کرد حتی برعکس همیشه خیلی هم خوشحالی می کرد و گاهی با صدای بلند می خندید. مادر نزد پدر آمد و گفت گوشی یت زنگ نمی زند که چرا الله اکبر را بلند گفتی؟! دایی گفت چی شده دعواست؟ پدرم سلام را که تمام کرد گفت موش!! موش!!! اونو از دست بچه بگیرررر! و دوید سمت داداش کوچکم

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : یروز روی مبل نشته بودم و مثل همیشه سرم تو گوشی بود و داشتم بهترین استفاده را از وقتم میکردم و در شبکه های اجتماعی وبگردی یا ولگردی میکردم که یهو صدای جیغ مادرم را شنیدم که درون اشپزخانه بود ، با خودم گفتم حتما دستشو بریده ، البته داخل پرانتز بگم که در نظر مادرم یک بریدگی کوچک مثل قطع شدن یک عضو از بدن است. به خاطر همین با سرعت به سمت اشپزخانه رفتم دیدم مادر رفته بالای کابینت و با ترس و لرز میگه مو ، مو ، موش. من هم که از موش میترسیدم به سرعت از اشپزخانه فرار کردم و پدرم را که در دبلیو سی بود صدا زدم و گفتم بیا که یک موش اومده خونه و الانه که ما سکته کنیم. نمیدونم پدرم کارش تموم شده بود یا نه ولی کارشو خلاصه کرد ، اومد بیرون و رفت به سمت اشپزخونه. اول مادرمو از اشپزخونه خارج کرد بعد دنبال موش گشت ولی چون موش رفته بود زیر کابینت ها نمیتونست پیداش کنه. بعدش به من گفت یه وسیله بلند بیار تا بتونم از زیر کابینت فراریش بدم. من هم رفتم دسته طی را به پدرم بدم ، به محض اینکه وارد اشپزخونه شدم ، چشمتون روز بد نبینه موش با یک حالت هراسان از زیر کابینت بیرون اومد که فرار کنه و من انچنان جیغی کشیدم که گوش پدرم تا دو ساعت سوت میکشید. خلاصه سرتون رو درد نیارم به هر زحمتی که بود پدرم موش رو گرفت و ما رو راحت کرد. البته هنوز حال مادرم خوب نشده و در توهم دیدن موش سیر میکنه.

ریحانه پارسافر : مامان گفت:ازالان به بعدهرکی اسم موش و بیاره من می دونم بااون وای به حالش.

منتظر شما هستیم …