جواب تمرین (2) صفحه ۶۶ و ۶۷ کتاب نگارش پایه یازدهم موضوعی انتخاب کنید و با رعایت مراحل نوشتن متنی بنویسید درباره در مورد نگارش یازدهم از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا با رعایت مراحل نوشتن نگارش یازدهم

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : پدر بودن یک شغل است.
دیگران را نمیدانم اما پدری کردن هایت بدجور مرا در کلاس زندگی آرام نگاه میدارد.
کاش شغل پدری ات هم حقوق داشت؛حقوقش را خودم تقبل میکردم،هر صبح یک شاخه گل و هزاران بوسه بر روی دست های زخمت…
فکر بازنشستگی لت هم مرا دیوانه میکند.
اگر میتوانستم تورا ب عنوان پدر نمونه سال انتخاب میکردم.
نگاه در چشمان خاموشت توانمدی هایت را فریاد میزند.
تورا ب عنوان کارگر نمونه برمیگزیدم…
از کنار خود تکانت نمیدادم،
حرف هایت را،نصیحت هایت را،گفتگو هایمان را،همه را قاب میگرفتم و در پایان هر روز همه را ب دیوار اتاقم میزدم تا هر لحظه نگاهم ب حرف های گوهر بارت بیوفتد.
در پایان هر روز تشویقی هایت را کنار میگذاشتم؛
تشویقی هایت هم
یک بوسه روی پاهایت؛
و یک نگاه،
هرچند کوتاه
اما پر از حرف…
متاسفم که تشویقی هایت هم به نفع من خواهد بود.
سابقه کارت 40 سال را هم رد کرده است،
از این 40 سال فقط 17 سال را در زندگی من تدریس کرده ای
و من عشق را از نو آموختم،
و عشق را در آسمان آبی نگاهت خلاصه کردم.
نگاهم را به کاغذ های ارزشیابی نگاهت سوق میدهم.
نمیدانم چه رمزی در درونش نهفته است؛
که اینگونه آرامش بخش است.
گمانم رمزش،
رنگ نگاه های خوش رنگت باشد؛
همان رنگ خاص همیشگی…

مهدی : بند مقدمه: یکی از نعمت های بی شمار خداوند دو چشم بینا است تاباان جهان زیبا و رنگارنگ و همه ی نعمت های خداوند را با چشم ببینیم تاکه شکرگذار باشیم.امادرمیان این همه ادم ،بعضی هاازاین نعمت بی بهره یا کم بهره هستند.یعنی چشمانشان یا به مرور زمان یا از روز تولد و مادرزادی کم سو یا ضعیف هستند و یکی از راه حل های این مشکل عینک است، تا باان جهان و دنیارا شفاف تر ببینیم.
بندهای بدنه : عینک تشکیل شده از دو عدسی باشماره گذاری های مختلف برای ضریب بینایی چشم های مختلف و قاب ها با طرح ها و رنگ های مختلف برای سلیقه های متفاوت که پشت ویترین های مغازه ها بادستور پزشک بینایی گذاشته می شود تا متقاضی ،عینک مورد علاقه ی و مناسب فرم صورت خود راانتخاب کند و مورد استفاده قرار دهد.
دراین میان بعضی از دانش اموزان در مدرسه،کسی از دوستانشان را می بینند که عینک برچشم دارند،شروع به تمسخر و شیطنت می کنند و باحرف های ناخوشایند دل دوست خود را می شکانند درحالی که این کار بسیار ناپسند می باشد.زیرا که عینک اشکال یاایرادی ندارد.بلکه وسیله ایی برای درمان و بهبودی بیماری فرد تجویز می شود.مانند مریضی که به دکتر مراجعه می کند و دکتر باقرص و امپول ان را دوا و مداوا می کند.بنابراین مانباید بادوستانمان که عینک می زنند باتمسخر و بذله گویی رفتار کنیم.بلکه باید مانند دوستی مهربان برای مداوای ضعف بینایی ان تلاش کنیم و ان را برای زدن عینک تشویق کنیم تا هرچه زودتر مشکل دوست مابرطرف شودو ان نیز مانند ما بدون هیچ پوشش یا عینکی دنیا را ببیند.
بند نتیجه گیری : ما گاهی در شرایطی قرار می گیریم که راضی ازان نیستیم ولی برای درمان و برطرف سشدن مشکل مان مجبور به پذیرش شرایط می شویم.بنابراین باید خودرا بااتفاق پیش امده وقف دهیم و باان کنار بیاییم و بادرک و هم دردی به دوست یا اطرافیانمان کمک کنیم تا بهبودی لازم را بدست اورند.

فاطمه : بند مقدمه : یکی از نعمت های بیشمار خداوند به چشم بیناست تا با آن جهان زیبا و رنگارنگ و همه نعمت های خداوند را با چشم ببینیم تا که شکرگزار باشند. اما در میان این همه آدم بعضی از این نعمت بی‌بهره کم بهره هستند یعنی چشمانشان یا به مرور زمان یا از روز تولد و مادرزادی کنسول ضعیف هستند و یکی از راه‌های این مشکل عینک است تا با آن جهان و دنیا را شفاف تر ببینیم.
بندهای بدنه : عینک تشکیل شده است دو عدسی با شماره گذار های مختلف برای ضریب بینایی چشم های مختلف و گاو ها و خاطره های با رنگ های مختلف برای سلیقه های متفاوت که پشت ویترین مغازه با دستور پزشک پین های گذاشته میشود تا متقاضی اینکه مورد علاقه مناسب فرم صورت خود را انتخاب کند و مورد استفاده قرار دهد.
ما بعضی از دانش آموزان در مدرسه کسی از دوستان شان را می بینیم که عینک بر چشم دارد شروع به تمسخر و شیطنت می‌کنند و با حرفای ناخوشایند دل دوست خود را میشکنند در حالی که این کار بسیار ناپسند می باشد زیرا اگر عینک اشکال و ایرادی ندارد بلکه وسیله ای برای درمان و بهبودی بیماری‌های فرد تجویز می‌شود مانند مریضی که به دکتر مراجعه می‌کند و دکتر با قرص آمپول آن را دوا نمی‌کند بنابراین ما نباید با دوستانمان که عینک می‌زنند با تمسخر و بذله گویی رفتار کنیم بلکه باید مانند دوستی مهربان برای مداوای ضعف بینایی آن تلاش کنیم و آن را برای زدن عینک تشویق کنیم تا هر چه زودتر مشکل دوست ما برطرف شود و آن نیز مانند ما بدون هیچ پوششی عینک دنیا را ببیند.
ما گاهی در شرایط قرار می‌گیریم که راضی از آن نیستیم ولی برای درمان و برطرف شدن مشکل من مجبور به پذیرش شرایط می شویم بنابراین باید خود را با اتفاق و پیشامد وفق دهیم و با آن کنار بیاییم و با درک و همدردی به توصیه اطرافیان هم کمک کنیم تا بهبودی لازم را به دست آورند.

پریچهر : برخلاف چهره زیبایی که داشت سرنوشت زیبایی نداشت.
ماسال؛کودکی سه ساله با چشم های آبی که آدم را غرق خودش میکرد و موهای طلایی اش همچون گندم زاری بود که وقتی باد می وزید آنها را به این طرف و آن طرف می برد.
سارافن صورتی اش که گل های سفیدی داشت به طور عجیبی به پوست سفیدش می آمد.
گل سر سفیدی که به مو هایش زده بود،با گل های لباسش ست شده بود.
لب هایش مثل؛غنچه گل رزی بود که در حال شکفتن بود،هنگامی ک خجالت میکشید گونه هایش گل می انداخت و به ناخن های کوچکش لاک آبی رنگی زده بود که با چشم هایش هماهنگی خاصی ایجاد کرده بود ،موهای بلندش را مادر بزرگش هر روز برایش میبافت،گیره ی سری در دست داشت ک به هیچ وجه آن را رها نمیکرد،به هیچکس جز پدرس اعتماد نداشت…
اما ماسال با وجود این همه زیبایی هنگامی که خیلی کودک بود چیزی باعث شده بود که در برابر اتفاقات نه عکس العملی نشان دهد و نه هیچ حرفی بزند.
با هیچ کودکی بازی نمیکرد و دوست نمیشد او تنهایی را به هر چیز دیگری ترجیح میداد او با هم سن و سال های خودش فرق داشت.
چیزی که باعث شده بود او به این روز بیوفتد ؛مادری بود ک در نوزادی او را رها کرده بود و رفته بود.

پریچهر : موضوع: جنگل
به نام خداوند که زیباست و زیبایی را دوست دارد.
خداوندی که تمام جهان هستی را با تمام قدرتش بازيبايى خارق العاده آفريده و به ما ارزانی داشته است. خداوندی که جنگلهای انبوه درختان سر به فلک کشیده و چشمه هایی که از دل زمین می جوشند و به ما می فهماند که در دل زمین غوغایی برپاست که اینچنين آب را به بالای زمین می راند و از میان کوه های سر به فلک کشیده به سوی زمین جاری مى شوند و چشمه ساران را بوجود می آورند.
آبی زلال که حیاتی نو را در بر دارد، و این رود همچون نواری درخشان از میان جنگلهای سرسبز و زیبا می گذرد و جانی تازه به درختان می دهد، خداوندا این درختان سرسبز و بلند که شاخه های خود را همچون دستان به سوی تو بالا آورده اند با تو چه زمزمه ای می گویند؟
آیا ت

و را سپاس می گویند؟یا حمد و ثنای تو را به جا می آورند خداوندا حتی این را می دانم که صدای چشمه و رود نیزفقط صدای برخورد آب با سنگ و کلوخ نیست بلکه مناجاتی است که با تو می گویند من با خود می گویم آیا این همه سپاس برای تو کافی است؟این درختان هر فصل رنگ تازه به خود می گیرند؟ در بهار جامعی رنگینی از شکوفه ها به تن می کنند و در تابستان جامه ى سبز می پوشند و در پایيز جامه ی هزار رنگ به تن می کنند و در زمستان جامه ی سپیدی از برف آنان را می پوشاند.
آری این همه زیبایی را که می تواند بیافریند جز آفریدگاری قادر و توانا.

پریچهر : موضوع: پدر
پدر یعنی کسی که بی منت به ما محبت می کند و برای رسیدن فرزندان به موفقیت از خودگذشتی می کند…
پدر یعنی سایه سر… پدر یعنی تمام هستی ام… پدر یعنی تنها امید زندگی ام… پدر یعنی ستون محکم خانواده ام… پدر یعنی پشت و پناهم…
پدر یعنی کسی که با وجودش کسی حق ندارد از گل کمتر به ما بگوید و در هر زمانی دلمان به وجودش گرم و خوش است. اگر فرزند پسر باشد که دوست صمیمی و رفیقش پدر است و کسی ست که با تمام وجود به درددل هایش گوش میدهد و اگر فرزند دختر باشد که تمام لوس بازی هایش و ناز کردن هایش را برای پدر صرف می کند…
هر چقدر بین واژه ها بگردیم اصلا نمی توانیم مترادفی برای “پدر” پیدا کنیم. او که واقعا تنها رفیقی است که بدون شک و تردید می توان روی او حساب کرد و قطعا تا آخرین نفس ما را همراهی می کند. پدرم تنها کسیست که پس از وجود او این باور را دارم که فرشته ها هم می توانند مرد باشند.
پدر عزیزم دوستت دارم و از تو میخواهم مرا دوست داشته باشی حتی اگر لیاقت دوست داشتنت را نداشته باشم حتی اگر بی وفایی کرده ام و در تنهایی هایت کنارت نبودم و آنطور که دوست داشته ای اندک جبرانی برای زحمت هایت نکرده ام.
پدر عزیزم تو در زندگی ام تنها مردی بوده ای و خواهی بود که بدون طمع دوستم داشته ای و بوسه هایت و نوازش دست هایت بوی گل میدهد و آرامش در آغوش کشیدنم را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کنم. پدرم در یک جمله کوتاه می توانیم تو را “دوست، عشق و محبت” توصیف کنم.

پریچهر : موضوع: مادر
مادر زیبا ترین توصیف واژه های عشق و فداکاری است، هر نگاه او پر از محبت و صمیمت و قلبی آکنده از مهری بی پایان دارد.
در لحظه های نا امیدی، تشویش و اندوه، آغوشش و کلامش نجات بخش من است، زمانی که خسته از همه جا به او پناه می برم در آغوشم می گیرد و لبخند می زد و با لبخندش انگار باغ ها پر از شکوفه می شوند و هر چه غم و اندوه است را از یادم می برند.
ی دست های گرم و نوازش گر او و نگاه پر محبت اش زندگی برایم ممکن نیست و نمی دانم چگونه می شود لطف و محبت اش را جبران کرد و ستایش کرد!
زمانی که شاد است آسمان برایم آبی و هوا بهاری است اما در وقت غمگینی و ناراحتی او، همه چیز رنگ تیره به خود می گیرد و خاکستری می شود و آن وقت شور زندگی از خانه ی ما رخت بر می بندد.
زمانی که چشم هایش از شادی برق می زند خوشبخت ترینم و زمانی که قطره ی اشکی در گوشه ی چشم هایش شکل می گیرد و روی گونه هایش می غلتد و تلاشش را برای پنهان کردن چشم های اشک بارش را می بینم اندوهی تمام نشدنی بر قلبم چنگ می زند و زندگی را برایم سخت و نفس گیر می کند.
دعا های او تا همیشه بدرقه ی قدم های من است، دعا هایی که مرا بیش تر و بیش تر به سوی موفقیت راهنمایی ام می کنند و نور امید را در قلبم روشن نگه می دارند تا بتوانم از تمام سختی ها گذر کنم و به اوج برسم.
او خورشید مهربانی و امید زندگانی من است و من محتاج تا همیشه بودن و حضورش هستم، حضوری که لحظه لحظه عشق را نثارم می کند و باران محبت را بر سرم می باراند.

پریچهر : موضوع : پدر

پدر همیشه آسمانی، آسمانی بود. به کودکی ام که بر می گردم .او از راه می رسد مرا به آغوش می گیرد و بر سر و رویم بوسه می زند. در شب ها، باز خودم را در آغوش او می بینم که مرا با آسمان آشنا می کند . ماه، ستاره ها و زیبایی های خلقت خدا در شب؛ نمی خواهد زمینی باشم و فقط جلوی پایم را ببینم.
مردیست با چشمانی عسلی و همیشه موقع نگاه کردن به ما شوقی عجیب در چشمانش بود. تقریبا تپل بود و موهای کم پشتی داشت. با این حال صورتش زیبایی ودرخششی بی نظیر داشت. همیشه ته ریشی می گذاشت وهیچ گاه اورا بدون ریش ندیدم.
آرام بود وبا محبت علاقه ای شگفت انگیز به فرزندانش داشت با این که هفت دختر داشت با هر کدام از ما رفتاری داشت که انگار تنها فرزند او هستیم. بسیار مومن و با خدا بود شبی به یادم ندارم که تا صبح در خواب باشد همیشه زمانی که ما می خواستیم بخوابیم بالای سر ما بیدار بود و مشغول خواندن نماز شب وبعد قرآن می شد تا اذان صبح، که خودش با صدای بلند اذان می گفت تا همه بیدار شوند و این تنها زمانی بود که رعایت حال هیچ کس را نمی کرد. و اگر کسی در نماز خواندن کاهلی می کرد بسیار ناراحت می شد. بسیار مهمان دوست بود و همیشه می گفت مهمان حبیب خداست و بسیار به مهمان احترام می گذاشت.

پریچهر : موضوع: دریا
آوای تورا امواج فریاد زند
هرسنگ تورا این خاک بر دل زند
غوغای وجودت،آرمگه دل هاسودای غرورت،پایان ده دنیا
لالایی امواج از مسیری نه کوتاه نه بلند به گوش می رسید،
فریاد خسته دل ماهی ها،آواز حباب بارانِ صدف ها،رقص خرچنگ های مردابی که شبی را میهمان دریا بودند،ناله های مادری که کودک دلبندش شبی میهمان دریا شد،شبی را در آغوش دریا گذراند.
ای مُلک فرمانروایی ات گنجینه ی اسرار و افسانه ها،ای زندان بان اژدهای آب ها،ای فرشته ی مرگ،تورا چگونه توصیف کنم؟تورا که ترکیبی از خوبی و بدی هستی،تیرگی و زلالی.
_یاد دارم در غروبی سرد سرد،آن هنگام که به دنبال آخرین سایه ی خورشید بر چهره ات بودم ناگاه زمین به پایان رسید و من غرق در غروب جانم در اعماق قلبت شدم.
چشمانم روبه تاریکی قدم میگذاشتند و پس از اندکی.
فریادِ (دریا)بر لبانم جاری شد و از کابوس رویایی ات برخواستم،رویای تلخی که شیرین ترین کابوسم شد.
دریا ای مادر نامهربان،ای آفتابت ندای تاریکی ها،ای تو که یونس را سالیان سال در گنجینه ی اسرارت حفظ کردی.
غرق شدن در رویایت تلخ ترین خواسته ی هر شخصی است.
دریا ای تو که فرزندانت را میهمان آسمان میکنی و با بارش باران آن هارا پس میگیری،راه ما از هم جداست،تو به یک سو و من به سویی دیگر،زنجیر اسارتت را از خود جدا خواهم کرد
نابودش خواهم کرد.
من از این زیبایی دل خواهم کند.
نمیخواهم جانم را فدای قاتلی کنم که جان ها می گیرد.

پریچهر : موضوع : مادر

مادر، کلمه ای توصیف ناپذیر در برابر خوبی ها و زیبایی ها، چشمان مهربانش، موهای کوتاهش و در نهایت اخلاقش.. آنگونه که هیچگاه با وجودش احساس تنهایی نکردم.
کسی بهتر از هزاران دوست که بر رفتار من آشنایی دارد، درست و نادرست را بهتر از من از بر است.بالاخره چندین پیرهن بیشتر پاره کرده..
دوست و رفیقی مهربان که همیشه و در هر زمان کنار من بود تا در تنهایی هایم، مرا در آغوش بگیرد آغوشی مطمئن.
رفتار صبورانه اش در برابر تمام بدی هایم، تنها نشان از زیبایی وجودی بینهایت او است.
نگرانی های شیرین اش در برابر رفتار های بی پروایم، و در آخر، مشورت های درستش در تمام مراحل و تصمیمات زندگی ام.
و همچنان مادر، کلمه و شخصیتی که هیچگاه به درستی نمی‌توان آن را توصیف کرد و به درستی که بهشت زیر پای مادران است!