انشا صفحه ۸۲ کتاب نگارش یازدهم به شیوه گفت و گو متن درباره در مورد نگارش پایه و کلاس یازدهم موضوعی را انتخاب کنید با مراحل نوشتن از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا با روش متن گفتگو

انشا درباره صفحه ۸۲ کتاب نگارش دو

امروز می خواهیم برای شما دوستان عزیز انشا درباره ی در مورد صفحه ۸۲ کتاب نگارش های کلاس یازدهم انشای آزاد موضوعی را انتخاب کنید و با مراحل نوشتن آن را بنویسید که در رشته های ریاضی تجربی انسانی فنی حرفه ای از دانش آموزان خواسته شده است و در کتاب نگارش یازدهم به کار برده شده است را در این پست قرار خواهیم داد. انشا درباره در مورد صفحه ۸۲ کتاب نگارش یازدهم نگارش ۲ پایه و کلاس یازدهم موضوعی را انتخاب کنید با مراحل نوشتن از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا به صورت گفت و گو نگارش یازدهم

گفتوگوی انسان و‌ دریا

به دریا گفتم :خداکیست؟
گفت کسی که مثل او نیست
گفتم چگونه است؟
گفت گوناگونی اش بسیار است‌
گفتم مهربان است؟
گفت مهربان تر از هر مهربانی
گفتم مرادوست دارد؟
گفت بیشتر از هرکسی
گفتم کجاست؟
گفت در قلبت
گفتم کجا جست و‌جویش کنم؟
گفت در درونت
گفتم چگونه بااوحرف بزنم؟
گفت صدایش کن
گفتم چه بگویم؟
گفت هرچه میخواهی؟
گفتم اگر به کسی بگوید چه؟
گفت رازداراست
گفتم اگر عیوبم راآشکار سازد چه؟
گفت ستارالعیوب است
گفتم از کجا بگویم.. از گناهانم
گفت از گناهانی که از آنها اجتناب کردی
گفتم مرا میبخشد؟
گفت البته
گفتم اگر نبخشد جهنمی میشوم؟
گفت خدایی که تو را آفرید مهربان تر از این است که عذاب کشیدنت را تماشا کندکسی به جهنم نمیرود بلکه همه به سوی خدا میرویم

نتیجه گیری

خدایی که انسان را آفرید مهربان است آنقدر مهربان که تاب تماشای عذاب کشیدن انسان را ندارد و ای کاش ما انسان ها درک میکردیم و از جهنم ساختگی خود رها میشدیم

انشا به صورت متن گفتگو

باران،امروز مراصداکرد،ای برف سفید پوش خیال پایین آمدن نداری؟
برف پاسخ داد:منتظرم ببینم امروزکدام نهال چشم به آسمان دوخته و مرا برای به آغوش کشیدن صدامیزند
معلم که در کنار رود سرگردان جاری نشسته بودگفت:ای رود سرگردان به کدامین سو می روی؟
رودگفت:میروم تا درختان و تشنه لبان را سیراب کنم.
رود بی قرار خوشحال و شادمان رفت و رفت
معلم ندا سرداد و گفت:ای رود فقط درختان را سیراب میسازی؟
رود گفت: خیر میروم تن پر غباز زمین را شسته شو دهم و غبار غم را از تن او بزدایم

رود ،در راه که میرفت وقتی به درخت تشنه رسید اورا تر و تازه نمود
درخت گفت: رود ،!حال که مرا خوشنود نمودی پس به پاس تشکر این میوه را بگیر ،پرتقالی آبدار است

رود خندید و پرتقال را غلتاند و با خود برد .پرتقال غلتان در دستان ترک خورده و پینه بسته ی پیرمرد هیزم شکن جای گرفت .

لبخند روی لبانش نقش بست و گفت : ای رود آمده بودم جرعه ای آب بنوشم تو طعم دهانم را شیرین ساختی .
معلم که نظاره گر این عشق طبیعت بود گفت:هوای سر و یخبندان ،زمین و مخلوقات خدا همه درس هایی هستندبرای دیدن ،فهمیدن ،آموختن ،ما یاد گرفتیم که همیشه با یک تجربه ی تازه رو به رو می شویم که بیانگر یک کلمه است
((عشق خدا که در دل زمین جاریست ))

خدایا عاشقت هستم
تورا دوست دارم
چون تو نیز مرا دوست داری
سردی زمستانت گرمی قلبم را به همراه داشت

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : گفتگوی سیارات
سیارات در جشن تولد خورشید جمع شده بودند و تولد شش میلیارد سالگی او را جشن می گرفتند و همگی مشغول گفت‌وگو و بزن و برقص بودند که خورشید رو کرد به همه و گفت: خیلی خوشحالم که به مهمانی من آمدید، این کار شما برای من خیلی ارزشمند است، راستی زمین کجاست؟ چرا به مهمانی نیامد؟ زحل دستی به حلقه‌های رنگیش زد و گفت:
_ فکر کنم مریض شده آخه شنیدم تازگی های بیماری خیلی بدی اومده + چه بیماری؟
_ دقیق نمی دونم، بیماری این طوریه که تو را از درون نابود میکنه!
+ جدی؟چه بد!
_آره تازه همیشه هم صدای بلند و وحشتناکی میشنوی
+ خب بیشتر برام راجع به این بیماری بگو ،عوارض دیگه ای هم داره؟ چه جوری میشه از شرش خلاص شد؟
_ آره داره، بیماری که شدیدتر بشه کل سیستمت به هم میخوره، نفست تنگ میشه، تب می کنی اونم چه تبی! ولی متاسفانه هیچ راه درمانی وجود نداره.
+ اسم این بیماری چیه؟ اسمش طمع بشری است.میدونی اوایل حال زمین خوب بود ،فقط یک مشت موجود روی زمین زندگی می کردند، اما چند میلیون سال بعدش موجوداتی به اسم انسان به وجود آمدن .اولش کاری نداشتند و مثل بقیه موجودات بودند اما هرچه زمان بیشتری گذشت کارشان بدتر می شد تا اینکه الان تمام آب های روی زمین را از بین بردند و گیاهان و تمام سرسبزی زمین از بین رفته دیگه چیزی از زمین باقی نمونده الان زمین اون زمینی که ما همیشه می‌شناختیم نیست ،خیلی عوض شده، خیلی هم حالش بده، بوی خیلی بدی هم میده و تب و لرز هم داره.
_ راستی این بیماری واگیر داره؟ معلوم نیست ،خوشبختانه این بیماری هنوز اونقدر پیشرفت نکرده که بقیه سیارات هم برسه، امیدوارم تا قبل از اینکه این بیماری پیشرفت کنه زمین سریع از بین بره
+ هی این چه حرفیه میزنی زمین دوست ماست حق نداری اینو بگی _میدونم، زمین مثل برادر من میمونه، اما بیا منطقی باشیم همه میدونن کار زمین دیگه تمومه زمین داره نفس های آخرش رو میکشه پس بهتره قبل از اینکه این عذاب رو به بقیه هم منتقل کنه خودش بمیره تازه‌ برای خودش هم بهتره که زودتر از بین بره، باید ببینیدش، خیلی داره عذاب میکشه.
+فکر کنم حق با تو باشه.
متاسفانه زمین که تازه خودش را به مهمانی خورشید رسانده بود با شنیدن گفتگوی زحل و خورشید آه سوزناکی کشید و آنجا را ترک کرد و به این فکر بود که هیچکس دوستش ندارد و زندگی او دارد به پایان می‌رسد.

پریچهر : موضوع: خانه
خانه کلمه‌ای که چهار حرف بیشتر ندارد اما برای زندگی حرف ندارد و بی هیچ حرفی امن‌ترین جای دنیا است. همانقدر امن که یک آشیانه برای جوجه‌های کوچک آرامش و امنیت دارد.
پرنده کوچک در آشیانه‌ای که پدر و مادر با مهر و محبت ساخته‌اند، به پرواز درمی‌آید. جوجه‌ای که در همین مکان پر و بال گرفته است و به این مکان تعلق دارد، از زمان ناتوانی تا اکنون که قدری بزرگ شده و قدر این آشیانه را بیشتر می‌داند؛ خانه دوست داشتنی با رنگ‌های گرم که از حضور افراد خانواده‌ دل‌انگیز و درخشان شده است، او را در پناه خود جای می‌دهد.
خانه‌ جایی است که افراد آن مهربان‌ترین افراد دنیا هستند که دوست داشتن و مهر و محبت را بدون چشمداشت می‌بخشند و برای خستگی‌های فرد پناه می‌شوند. برای پناه بودن خانه بزرگ و کوچک بودن آن، کاخ یا کوخ بودن آن اهمیت ندارد، همین که افرادش تو را قبول کنند و تکیه‌گاهت شوند دنیا دنیا ارزش دارد؛ دیگر حتی جنس دیوارهایی که به آنها تکیه می‌دهی مهم نیست.
خانه جایی برای بزرگ شدن تا بال و پر گرفتن و یاد گرفتن پرواز کردن است.

پریچهر :موضوع : گفت و گو آسمان و دریا

سکوتی سنگین میان آسمان و دریا حاکم بود. مهتاب در دل آسمان میدرخشید، اما غمی تمام وجودش را فراگرفته بود. ظلمت تنهایی اش را می توانست به روشنی در آینه دریا ببیند.
در آن تنهایی تحمل ساکت ماندن نداشت آهی کشید و با خود گفت: «لحظه ها با نهایت نامهربانی می گذرند و با گذرشان اثری از حسرت بر قلبم برجا می گذارند و تنهایی، با من است. اما امروز هم خواهد گذشت..»
دریا که نجوای غمگین آسمان را می شنید، چشمان آبیش را به طرف آسمان چرخاند و با تعجب خطاب به آسمان گفت:« چرا اینگونه فکر میکنی؟! تو هیچگاه تنها نبوده ای من همیشه نگاهم بسوی تو بوده تا آن که هیچگاه احساس تنهایی نکنی.»
آسمان گفت:« ای کاش من هم می توانستم مانند تو چنین آرامشی داشته باشم و شاد زندگی کنم. تو چگونه توانستی این همه سال درکنار انسانها زندگی کنی و محبوب آن ها باشی؟! »
دریا گفت :« راز شاد بودنم این است که از صمیم قلب عشق می ورزم و به سادگی کینه را به دل راه نمی دهم. اماچه شده که از انسان ها این گونه دلگیری؟»
آسمان گفت:” انسانها تنها تو را دوست دارند و درکنار تو آرام میگیرند، در ساحلت می نشینند و به زیبایی ات خیره میشوند. نبود تورا مرگ خود میداند .اما نه تنها مرا نادیده می گیرند بلکه هنگامی که از شدت بغض گریه می کنم آن ها شادمان میشوند. چترهای فاصله را میان من و خودشان می گیرند.”
دریا گفت :«از دید من ، انسان ها تو را نیز به اندازه ی من دوست دارند. کافی است نوع نگاهت را تغییر دهی . آن گاه حقایق بسیاری برای تو آشکار خواهد شد؛ خواهی دید که خورشید درخشانت در روزها آن ها را گرم می کند.آن ها قدر دان تو هستند»
آسمان با بی قراری گفت :دریا دوست دارم هر چه سریعتر صبح شود. چون می خواهم عشقم را از سینه ام به سوی آنها پرواز دهم»
و دریا که شور و شوق آسمان را دید خوشحال شد.

پریچهر : موضوع: باران
صبح یکی از روز های بهار بود هوا کم کم در حال تاریک شدن بود. ابر ها کنار هم به گونه ای قرار گرفته بودند که نور کمی می تابید و آسمان نسبتا تیره بود. هر کسی که از خانه بیرون می آمد، لحظه ای به ذهنش می رسید که انگار به جای اول صبح، عصر از خانه بیرون آمده است.
کم کم باران هم سریع تر می بارید و با دانه های درشت تری فرود می آمد و باعث می شد که ریتم صدای باران تند تر و بلندی آن هم بیشتر شود. به همین خاطر هم صدای برخورد دانه های درشت باران با سقف های شیروانی خانه ها و مغازه ها و نیز ماشین ها اکنون دیگر حتی از داخل مکان های دربسته نیز به خوبی قابل شنیدن و تشخیص بود.
نزدیک نیم ساعت پس از شروع بارندگی ناگهان آسمان چند بار غرش کرد و نور شدید و صدای آن همه را در جای خود میخکوب کرد، آن گاه بود که دانه های سپید و درشت تگرگ جای دانه های باران را گرفته و خیلی از عابران پیاده و موتور سواران را وادار به توقف در کناره های خیابان کرد. ماشین ها هم با سرعت کمتر و دقت بیشتری حرکت می کردند تا با یکدیگر تصادف نکنند.

پریچهر : موضوع: جنگ
دستانت را بر روی گوشهایت گذاشته بودی و به قدری محکم فشارشان میدادی که لاله های گوشهایت به مغزت چسبیده بود و به تو اجازه فکر کردن نمیداد.
صداها گوش شهر را کر کرده و همه جا خالی از آرامش و دل ها پر بود از استرس و اضطراب، طاقت ها طاق شده و نفس ها بریده است، شوق و ذوق و امادگی جنگ از بین رفته و کوچک و بزرگ و پیر و جوان همگی در پی صلح همگانی هستند.
بمب ها درون خانه ها فرود می آمدند و قلب ها را آشوب می‌کردند. همه ترسیده بودند. صدای بلند بمب هایی که یکی یکی روی سرت آوار می‌شوند، اشک هایی که قطره قطره و بی اختیار بر روی گونه هایت سُر میخوردند و با هر قطره از آنها بر روی گونه هایت احساس سوزش میکردی، و همه ی این ها تو را به مرز مرگ میرساند. کاش هیچ وقت هیچ کجای این دنیا هیچ جنگی نبود..

پریچهر : موضوع: دریا
در سه یا چهار حرف خلاصه می‌شود، اما وسعت معنایش بی نهایت است
کنار ساحل رفتن و قدم زدن روی ماسه های خیس و حس خوب زندگی و غروبش نسیم خنکای بهاری صورتم را می نوازد من با پای برهنه کنار ساحل روی ماسه ها قدم میزنم و به آسمان نگاه می کنم و غروبش و تصویر مهتاب و ستاره داخل آب که انگار می رقصند وقتی آسمان رنگ آبی اش را به روی دریا پهن می‌کند آرامش می گیرم حتی و ماسه های داخل دریا دیدنی است صدف هایش سنگ فرش ساحل می شوند و برق خاصی می زند‌.
همیشه دوست داشتم مثل دریا باشم گاهی پر از سکوت…
گاهی پر از هیاهو…
عمیق و گود و پر خروش..‌.
از دریا باید آموخت آدمهای بد زندگی از یاد ببری ساحل در همانجا رها کنی و برگردی آدم های مهم زندگی ات را در اعماق خودت جای دهی
دریا احساسی ترین و با غرور ترین نعمت دنیاست
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بی قرارت باشند..

پریچهر : موضوع: ماه
چه شب ساکتی انگار کسی در دنیا نیست . فقط منم و صدای جیرجیرک ها که سکوت این شب مهتابی را میشکنند.تن خود را به چمن های سرد پاییزی سپردم و انها مرا با مهربانی در اغوش گرفتند، نسیم خنکی در حال وزیدن است که موهایم را به بازی میگیرد و صورتم را غرق بوسه میکند.
به آسمان تیره رنگ مقابل چشمانم است نگاه میکنم واز وسعت این اسمان ب وجد می ایم. شوقی وصف ناپذیر به وجودم هجوم می اورد و با ذوق بیشتری به اسمان نگاه میکنم؛ ماه و ستاره ها در دل اسمان خودنمایی میکنند. غرق لذت از وجود ماه میشوم میدانم اوهم به من نگاه میکند گرمای نگاهش را حس میکنم. اهی عمیق میکشم و به ماه خیره میشوم. دیگر چیزی به جز او را نمیبینم.
اه که چه لذتی دارد خیره شدن به تو!
خیلی وقت است که دیگر با تو درددل نکردا ام و از وجودت به ارامش نرسیده ام. میدانم! هر شب می آیی و از پنجره اتاقم به من سر میزنی اما دریغ از یک هم صحبتی، انگار که به اندازه هزاران سال بینمان فاصله افتاده است.
ماه من! بدان، جهان کوچک من از وجود تو زیبا میشود!
قشنگیه آسمان شب! یادت هست قول هایمان را؟ یادت هست اشک هایم را؟ یادت هست خلوت نیمه شب هایمان را وقتی که از پنجره میتابیدی به من؟ یادت هست دعوت هایت از خدا برای هم صحبتی با ما؟
همیشه ماه من بمان یگانه ماه اسمان قلب من که با وجود تو امید من زنده است. با روشنی حضورت شب تاریک وجود مرا مهتابی کن تا تنهاییم بیش از این خود را به رخ نکشد!
تو ماه هر شب منی! بتاب و بمان!

پریچهر : موضوع: چهارشنبه سوری
آداب و رسوم ما نشان دهنده ی فرهنگ و تمدن دیرینه ی ماست که با اجرا و احترام به آن اصیل بودن ما و ارزشمند شمردن گذشتگان ما جلوه گر می شود. این رسومات از گذشته های خیلی دور دارای یک عادت و سنت هایی بوده است که همه ساله اجرا می شده و می شود. همانطوری که عادت قاشق زنی و یا پریدن از روی آتش بوده است. که هرکدام ماجرایی را پشت پرده دارند. رسم قاشق زنی که مفهوم آن را دارد که در این شب عزیز که همگی به مناسبت عید شادی می کنند و جشن می گیرد درست نیست که افرادی در همسایگی گرسنه سر بر روی بالش بگذارد. با این رسم همدلی و مهربانی را نسل به نسل به فرزندانمان آموزش می دهیم و با تقسیم غذا و شیرینی و تنقلات خود برکت را به سفره های خود در این شب عزیز مهمان می کنیم و یا رسم پریدن از آتش که نشان دهنده ی این است که با شروع سال جدید تمام بیماری ها و زردی ها از تن و بدن انسان خارج شود و در مقابل آن سرخی و زیبایی آتش در وجودمان وارد شود و با دور هم جمع شدن خانواده ،اتحاد و پیوستگی را یادآور می شوند و با شادی و همهمه به استقبال سال جدید می روند تا در مقابل آن سال شاد و پر از خیر و برکتی داشته باشند. اما رفته رفته این سنت های مهم و پرمفهوم در حال نابودی است و در مقابل آن رسومات غربی دیگری وارد شده که نه تنها هیچ مفهوم و فایده ایی ندارد بلکه سرشار از خطرات و اتفاقات ناگوار را می تواند به همراه داشته باشد. مثل رسم آتش بازی و ترقه و فشفشه که می تواند با یک لحظه غفلت اتفاقی جبران ناپذیر به همراه داشته باشد و تنها چیزی که به جا بگذارد حسرت و پشیمانی است.

مهدی : یکی بود یکی نبود زیر این چرخ کبود یک جنگل بزرگ وسرسبزی بودکه این جنگل پربودازدرخت های بزرگ وقشنگ. زیر یکی ازاین درخت ها دوتاقطره خونی بودند که در یک گوشه ای روی زمین افتاده بودند ودرجای خودشان ساکت وآرام نشسته بودند و به اطراف خود شان نگاه می کردند.

این دوقطره خون از دو رگ متفاوتی چکیده بودند،یکی ازاین قطره خون ها ازدست یک پادشاه ظالم افتاده بود و دیگری از پای یک کارگرساده که همیشه کارمی کرد.
قطره خونی که ازدست پادشاه افتاده بود بلند شده بودوداشت به اطراف خودش نگاه می کرد که ناگهان چشمش به قطره خون دیگر افتاد که درکنارچشمه بود،آرام آرام به طرف آن قطره قدم برداشت ووقتی نزدیک اورسید سلام کرد ودرکنارش نشست وشروع به حرف زدن کرد،گفت:
سلام من یک قطره خون کوچکم و از دست زخمی پادشاهی افتاده ام، اسم تو چیست؟ و خون چه کسی هستی؟ازکجا روی زمین افتاده ای؟
قطره دیگر به اونگاه کردوجواب داد:
من درپای یک مردی بودم که کار او هیزم شکستن بود اوخیلی کارمی کرد تا برای زن وبچه ی خود نان دربیاورد این مرد روزی به اینجا آمد تا بعضی از درخت های این جنگل بزرگ را که پیر و خشک شده بودند قطع کند و آنها را بفروشد و با پول آن برای دخترکوچکش یک جفت کفش تازه بخرد وقتی پایش را روی یکی ازاین خارها گذاشت خاربه پای مرد رفت ومن از پای او به زمین افتادم و اینجا تنها مانده ام.
آن قطره ای که از دست پادشاه بر زمین ریخته بود به قطره کوچک دیگری گفت:قطره جان عیبی ندارد ناراحت نباش،دیگر تنها نیستی من کناره تو هستم ، بیا با هم باشیم وبا هم دیگرمتحد شویم و یک قطره ی بزرگ درست کنیم که اگر باهم باشم دیگر از هیچ چیز نمی ترسیم.
هردوتای ما با اینکه از انسان های متفاوتی برزمین افتاده ایم ولی شبیه هم هستیم و فرقی باهم نداریم،مگراین طورنیست؟.
قطره دیگرجواب داد:
بله دوست عزیزم تو راست می گویی ولی ما هیچ وقت نمی توانیم باهم باشیم ما باهم خیلی تفاوت داریم.قطره پرسد منظورت ازاین حرف چیست؟
قطره دیگر گفت: دلیلش این است که تو از دست پادشاهی افتاده ای که راحت طلب و سیر بودوهمیشه استراحت می کرد ولی من از پای مردی زحمت کش و گرسنه افتاده ام، این دو انسان با همدیگرخیلی تفاوت دارند یکی پیش خدا اهمیت بیشتری دارد و دیگری اهمیت کمتری دارد همان طور که امامان ما هم به کار و تلاش اهمیت زیادی می دادند برای همین است که متحد شدن ما ممکن نیست.
قطره دیگر از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد ولی پس از اینکه کمی فکر کرد دید که او راست می گوید، سپس از او خداحافظی کرد و یواش یواش از پیش او دور شد و به جای خودش برگشت.
معایب: انسان هایی که کار و تلاش نمی کنند و به دیگران ظلم می کنند مورد پسند هیچ کس قرارنمی گیرند.
محاسن: انسان هایی که همیشه تلاش می کنند و به دیگران کمک می کنند در نزد مردم و خدا اهمیت بیشتری دارند.
نتیجه گیری: انسان ها نیز شبیه قطره خون ها هستند، اگرچه ظاهر آنها مانند هم است ولی تفاوت زیادی باهم دارند. بعضی ازآنها راحت طلب، ظالم و تنبل اند بعضی ها زحمت کش و شکرگذار خداوند هستند و اینکه ارزش این دو گروه نزد خدا یکسان نیست.

پریچهر :
در طول زندگی خود شاید اینگونه زندگی کرده باشید…
میخواستم به دنیا بیایم در یک بیمارستان عمومی؛پدر بزرگم ب مادرم گفت:فقط بیمارستان خصوصی؛مادرم گفت:چرا؟
پدر بزرگم گفت:مردم چه میگویند؟
میخواستم به مدرسه بروم همان مدرسه ای که بیشتر بچه های محله در آنجا درس میخواندند؛مادرم گفت:فقط مدرسه غیر دولتی
گفتم:چرا؟!
مادرم گفت:مردم چه میگویند؟!
به رشته ریاضی علاقه داشتم؛پدرم گفت:فقط تجربی.
گفتم:چرا؟!
پدرم گفت:مردم چه میگویند؟!
میخواستم با دختری ساده که خودم دوستش داشتم ازدواج کنم؛خواهرم گفتم مگر اینکه من بمیرم.
گفتم:چرا؟!
خواهرم گفت:مردم چه میگویند؟!
میخواستم پول عروسی ام را به مردم نیازمند کمک کنم؛پدر و مادرم گفتند مگر از روی نعش ما رد شوی.
گفتم:چرا؟!
گفتند:مردم چه میگویند؟!
میخواستم به اندازه پول جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم؛همسرم گفت:وای بر من.
گفتم: چرا؟!
همسرم گفت:مردم چه میگویند؟!
اولین مهمانی بعد عروسیمان بود میخواستم یک مهمانی صمیمانه بگیرم؛همسرم گفت:شکست به همین زودی؟!
گفتم:چرا؟!
همسرم گفت:مردم چه میگویند؟!
میخواستم یک ماشین مدل پایین بخرم تا عصای دستم باشد ؛همسرم گفت:خدا مرگم دهد.
گفتم:چرا؟!
همسرم گفت:مردم چه میگویند؟!
مرگم فرا رسید بر شر قبرم بحث شد. پسرم گفت:پایین قبرستان.
زنم جیغ کشید.
پسرم گفت:چرا؟!
همسرم گفت:مردم چه میگویند؟!
چند روزی از مرگم گذشت برادرم برای ختم مسجده ساده ای در نظر داشت؛خواهرم با گریه گفت:مردم چه میگویند؟!
حالا من زیر خاک ها پوسیده ام اما همان مردمی که خانواده ام با توجه به حرف مردم تصمیم به کاری میگرفتند لحظه ای به فکر من نیستند…
(پس برای خودت زندگی کن)