انشا صفحه ۸۲ کتاب نگارش یازدهم به شیوه گفت و گو متن درباره در مورد نگارش پایه و کلاس یازدهم موضوعی را انتخاب کنید با مراحل نوشتن از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا با روش متن گفتگو

انشا درباره صفحه ۸۲ کتاب نگارش دو

امروز می خواهیم برای شما دوستان عزیز انشا درباره ی در مورد صفحه ۸۲ کتاب نگارش های کلاس یازدهم انشای آزاد موضوعی را انتخاب کنید و با مراحل نوشتن آن را بنویسید که در رشته های ریاضی تجربی انسانی فنی حرفه ای از دانش آموزان خواسته شده است و در کتاب نگارش یازدهم به کار برده شده است را در این پست قرار خواهیم داد. انشا درباره در مورد صفحه ۸۲ کتاب نگارش یازدهم نگارش ۲ پایه و کلاس یازدهم موضوعی را انتخاب کنید با مراحل نوشتن از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا به صورت گفت و گو نگارش یازدهم

گفتوگوی انسان و‌ دریا

به دریا گفتم :خداکیست؟
گفت کسی که مثل او نیست
گفتم چگونه است؟
گفت گوناگونی اش بسیار است‌
گفتم مهربان است؟
گفت مهربان تر از هر مهربانی
گفتم مرادوست دارد؟
گفت بیشتر از هرکسی
گفتم کجاست؟
گفت در قلبت
گفتم کجا جست و‌جویش کنم؟
گفت در درونت
گفتم چگونه بااوحرف بزنم؟
گفت صدایش کن
گفتم چه بگویم؟
گفت هرچه میخواهی؟
گفتم اگر به کسی بگوید چه؟
گفت رازداراست
گفتم اگر عیوبم راآشکار سازد چه؟
گفت ستارالعیوب است
گفتم از کجا بگویم.. از گناهانم
گفت از گناهانی که از آنها اجتناب کردی
گفتم مرا میبخشد؟
گفت البته
گفتم اگر نبخشد جهنمی میشوم؟
گفت خدایی که تو را آفرید مهربان تر از این است که عذاب کشیدنت را تماشا کندکسی به جهنم نمیرود بلکه همه به سوی خدا میرویم

نتیجه گیری

خدایی که انسان را آفرید مهربان است آنقدر مهربان که تاب تماشای عذاب کشیدن انسان را ندارد و ای کاش ما انسان ها درک میکردیم و از جهنم ساختگی خود رها میشدیم

انشا به صورت متن گفتگو

باران،امروز مراصداکرد،ای برف سفید پوش خیال پایین آمدن نداری؟
برف پاسخ داد:منتظرم ببینم امروزکدام نهال چشم به آسمان دوخته و مرا برای به آغوش کشیدن صدامیزند
معلم که در کنار رود سرگردان جاری نشسته بودگفت:ای رود سرگردان به کدامین سو می روی؟
رودگفت:میروم تا درختان و تشنه لبان را سیراب کنم.
رود بی قرار خوشحال و شادمان رفت و رفت
معلم ندا سرداد و گفت:ای رود فقط درختان را سیراب میسازی؟
رود گفت: خیر میروم تن پر غباز زمین را شسته شو دهم و غبار غم را از تن او بزدایم

رود ،در راه که میرفت وقتی به درخت تشنه رسید اورا تر و تازه نمود
درخت گفت: رود ،!حال که مرا خوشنود نمودی پس به پاس تشکر این میوه را بگیر ،پرتقالی آبدار است

رود خندید و پرتقال را غلتاند و با خود برد .پرتقال غلتان در دستان ترک خورده و پینه بسته ی پیرمرد هیزم شکن جای گرفت .

لبخند روی لبانش نقش بست و گفت : ای رود آمده بودم جرعه ای آب بنوشم تو طعم دهانم را شیرین ساختی .
معلم که نظاره گر این عشق طبیعت بود گفت:هوای سر و یخبندان ،زمین و مخلوقات خدا همه درس هایی هستندبرای دیدن ،فهمیدن ،آموختن ،ما یاد گرفتیم که همیشه با یک تجربه ی تازه رو به رو می شویم که بیانگر یک کلمه است
((عشق خدا که در دل زمین جاریست ))

خدایا عاشقت هستم
تورا دوست دارم
چون تو نیز مرا دوست داری
سردی زمستانت گرمی قلبم را به همراه داشت

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : یکی بود یکی نبود زیر این چرخ کبود یک جنگل بزرگ وسرسبزی بودکه این جنگل پربودازدرخت های بزرگ وقشنگ. زیر یکی ازاین درخت ها دوتاقطره خونی بودند که در یک گوشه ای روی زمین افتاده بودند ودرجای خودشان ساکت وآرام نشسته بودند و به اطراف خود شان نگاه می کردند.
این دوقطره خون از دو رگ متفاوتی چکیده بودند،یکی ازاین قطره خون ها ازدست یک پادشاه ظالم افتاده بود و دیگری از پای یک کارگرساده که همیشه کارمی کرد.
قطره خونی که ازدست پادشاه افتاده بود بلند شده بودوداشت به اطراف خودش نگاه می کرد که ناگهان چشمش به قطره خون دیگر افتاد که درکنارچشمه بود،آرام آرام به طرف آن قطره قدم برداشت ووقتی نزدیک اورسید سلام کرد ودرکنارش نشست وشروع به حرف زدن کرد،گفت:
سلام من یک قطره خون کوچکم و از دست زخمی پادشاهی افتاده ام، اسم تو چیست؟ و خون چه کسی هستی؟ازکجا روی زمین افتاده ای؟
قطره دیگر به اونگاه کردوجواب داد:
من درپای یک مردی بودم که کار او هیزم شکستن بود اوخیلی کارمی کرد تا برای زن وبچه ی خود نان دربیاورد این مرد روزی به اینجا آمد تا بعضی از درخت های این جنگل بزرگ را که پیر و خشک شده بودند قطع کند و آنها را بفروشد و با پول آن برای دخترکوچکش یک جفت کفش تازه بخرد وقتی پایش را روی یکی ازاین خارها گذاشت خاربه پای مرد رفت ومن از پای او به زمین افتادم و اینجا تنها مانده ام.
آن قطره ای که از دست پادشاه بر زمین ریخته بود به قطره کوچک دیگری گفت:قطره جان عیبی ندارد ناراحت نباش،دیگر تنها نیستی من کناره تو هستم ، بیا با هم باشیم وبا هم دیگرمتحد شویم و یک قطره ی بزرگ درست کنیم که اگر باهم باشم دیگر از هیچ چیز نمی ترسیم.
هردوتای ما با اینکه از انسان های متفاوتی برزمین افتاده ایم ولی شبیه هم هستیم و فرقی باهم نداریم،مگراین طورنیست؟.
قطره دیگرجواب داد:
بله دوست عزیزم تو راست می گویی ولی ما هیچ وقت نمی توانیم باهم باشیم ما باهم خیلی تفاوت داریم.قطره پرسد منظورت ازاین حرف چیست؟
قطره دیگر گفت: دلیلش این است که تو از دست پادشاهی افتاده ای که راحت طلب و سیر بودوهمیشه استراحت می کرد ولی من از پای مردی زحمت کش و گرسنه افتاده ام، این دو انسان با همدیگرخیلی تفاوت دارند یکی پیش خدا اهمیت بیشتری دارد و دیگری اهمیت کمتری دارد همان طور که امامان ما هم به کار و تلاش اهمیت زیادی می دادند برای همین است که متحد شدن ما ممکن نیست.
قطره دیگر از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد ولی پس از اینکه کمی فکر کرد دید که او راست می گوید، سپس از او خداحافظی کرد و یواش یواش از پیش او دور شد و به جای خودش برگشت.
معایب: انسان هایی که کار و تلاش نمی کنند و به دیگران ظلم می کنند مورد پسند هیچ کس قرارنمی گیرند.
محاسن: انسان هایی که همیشه تلاش می کنند و به دیگران کمک می کنند در نزد مردم و خدا اهمیت بیشتری دارند.
نتیجه گیری: انسان ها نیز شبیه قطره خون ها هستند، اگرچه ظاهر آنها مانند هم است ولی تفاوت زیادی باهم دارند. بعضی ازآنها راحت طلب، ظالم و تنبل اند بعضی ها زحمت کش و شکرگذار خداوند هستند و اینکه ارزش این دو گروه نزد خدا یکسان نیست.

پریچهر : گربه سفید : چه خبرا ؟ چه چیزی پیدا کردی ؟ گربه سیاه : نه هیچی پیدا نکردم علامت تعجب نمی دونم چرا مردم نه گوشت میخورن نه مرغ …سطل آشغال خالی شدن…
گربه سفید دو نقطه آره والا منم هر جا سر  زدم هیچی پیدا نکردم نمیدونم یعنی بازم قیمت‌ها رفته بالا که مردم نتونستن گوشت و مرغ بخرن؟
گربه سیاه : حتماً دیگه شاید هم تحریم شدیم باز…
گربه سفید :  تحریم به گوشت مرغ چه ربطی داره ؟ مگه گوشت و مرغ هم از خارج وارد می کنند؟
گربه سیاه :  اگه اینطوری نیست پس به نظرت چرا مردم گوشت مرغ نمی خورند ؟
گربه سفید :  چی بگم حالا بیا بریم یه چیز واسه خوردن پیدا کنیم…
گربه سیاه : آره بیا بریم تا سطل آشغال ها هم تحریم نشدن…