سعی کنید هر بخش موضوع آغاز میانه و پایان نوشته شما ویژگی های لازم را داشته باشد انشا جواب صفحه ۳۲ کتاب نگارش پایه هفتم موضوعی را انتخاب کنید و درباره آن متنی بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت کتاب نگارش هفتم

انشا دارای موضوع آغاز میانه و پایان

موضوع : زمستان.

مقدمه : فصلی پر‌از سفیدی های زیبا و دوست داشتنی، درست است که اکثرا سرما را دوست ندارند اما سرمای زمستان چیز دیگریست.

بدنه : زمستان، چهارمین فصل سال، یاداور عناوین بسیار و خاطره انگیزیست. دانه های سفید برف، قلاب پیچیده شده در کاموای مادربزرگ، بخار چای داغ روی کرسی، خنده های زیرکی با بچه های فامیل، برف بازی و شادی از ته دلِ ان لحظه، بخارهای خارج شده از دهان و هزاران چیز دیگر که کلی خاطره برای تو در ذهنت می سازد؛ زمستان فصل خاطره هاست فصل سرد دوست داشتنی. درست است که کسی سرما را زیاد دوست ندارد حالا چه سرمای هوا و چه سرمای موجود در کلام بعضی ها، اما سرمای زمستان از ان سرماهاست که دل نشین است سرمایی دوست داشتنی که شاید باعث بیماری ات شود اما ان هنگام همه تورا مقصر میدانند نه سرمارا…!
و شاید به نظرم زمستان است که فصل کاملیست چون همه درخت ها و طبیعت گویی میمیرند و ۳ماه بعد میبینی که زنده می شوند و این چقدر شبیه زندگی اخرت آدمهاست.

نتیجه : و چه بهتر که از این فصل درس زندگی بگیریم و پی به این ببریم که هیچ چیز ماندنی نیست و ما هم نمی مانیم و روزی بار سفر میبندیم…!

انشا صفحه ۳۲ نگارش هفتم مقدمه بدنه نتیجه

پریچهر : موضوع : برف

پتو را کنار زده و چشمانم را یکی از پس دیگری باز میکنم، نگاهی به ساعت روی میز می اندازم که شیش صبح را نشان می دهد، پس من چرا بیدار هستم؟
صدایی از پشت پنجره گوشم را نوازش میکند، گویی کسی دارد با ضربات متعدد پنجره را زده و من را فرا می خواند تا به دیدنش بشتابم.
پاهایم را از تخت پایین آورده و سرمایی عجیب در تن احساس می کنم،‌ ب قدم های لرزان و دستانی بر سینه زده، پرده را کنار زده و دنیا پیش چشمانم سفید می شود، همه چیز زیباتر از دیروز و روزهای قبل شده است، حیاطمان لباس سفید به تن کرده و درختان سفید پوش برام دست تکان می دهند و خبر از صبحی زمستانی می دهند.
دلم نمی خواهد از این صحنه دل بکنم، اما تنم با تمام وجود لرزیده و آغوش گرم پتو را طلب می کنند.
پرده را کشیده و به تخت باز میگردم و در فکر فرو می روم، چگونه خداوند به یک باره و در یک شب، به تنهایی تمام جهان را یک دست رنگ زده و این چنین سرمایی را به زمین می فرستد؟مگر ممکن است؟ چگونه به یک باره همه چیز انقدر تغییر کرده و زشتی ها شسته و زیبایی ها جایگزین می شوند طوری که انگار هیچ عیب و نقصی در شهر نیست؟
دیدن بارش این برف و سفید پوش شدن زمین و زمان، برای یک ثانیه که شده حال همه را خوب و با طراوت می سازد، حتی آنانی که کوه غم به دوش داشنه و سختی ها بر سرشان آوار است، با دیدن این فصل و زیبایی چشم گیرش برای چند دقیقه لبخند بر لب می آورند، خدایا شکرت برای چنین زیبایی هایی.

پریچهر : موضوع : مزرعه
پس از گذراندن خاک و گل های عمیق، بالاخره به مسیر رسیده و مزرعه ای سرشار از رنگ های متنوع پیش رویم ظاهر می شود.
با نگاهی سرسری، آن چنان زیبا که زبان زد کل محل بود، به نظر نرسیده و تنها یک مزرعه با درختان و چندین کارگر است، اما با نگاهی دقیق تر، درختانی که چونان مادر مزرعه را در آغوش کشیده اند تا از آسیب رسیدن به آن جلوگیری کرده و حصاری که دورتا دور مزرعه ایستاده و جلوی ورود حیوانات و خرابی مزرعه را می گیرند به چشم می خورد، گویا از کاگران گرفته تا حصار ها، دست به دست هم داده اند تا مزرعه در امان بماند و در کمال آرامش رشد کند.
زنان و مردان، چکمه های بلند پوشیده و زن ها چادر بر کمر بسته بر سر مزرعه کار می کنند تا در آخر سال نفسی راحت کشیده و به راحتی مزد کار خود را گرفته و نون بازو شان را بخورند.
اینجا، همه با یک دیگر دوست و یاور هستند و در پی جمع آوری آخر سال اند، بطوری که ممکن است با اولین طلوع آفتاب و با خداحافظی غروب آن، هنوز سر زمین ایستاده و کار کنند.
دوستی و یاور یک دیگر بودن، زیباترین کاری است که می توان در حق هم انجام داد و من، با ایستادن در این نقطه و تماشای آن ها، به هم قوم بودنمان افتخار کرده و در ذهن، هدف های خود را طبقه بندی می کنم تا برای رسیدن به محصولات آخر ماه خود، بر مزرعه ذهنم سخت کار کنم.

پریچهر : موضوع : دوست

دشواری های زندگی بی حد و مرز بوده و قادر به گفتن آن به هرکس نیستیم، اما دوست که هرکس نیست!
دوست من، محرم اسرار بوده و در کوچک ترین ناراحتی خود را از من دریغ نمیکند، پشت به پست من ایستاده و دست انداخته بر شانه من زیر لب می گوید: قول می دهم که هیچگاه قرار نیست تنهایی با مشکلاتت مقابله کرده و رو به رو شوی.
او، دلگرمی من بوده و در اوج نارحتی ها حتی یادش نیز می تواند مرا آرام و قوی ساخته و سد اشک های نقش بسته بر گونه هایم باشد.
او، پس از خانواده ام بهترین یاور و همراه بوده و همیشه در تلاش برای زیبا سازی زشتی ها و سهل کردن سختی هاست.
من نیز او را تنها نگذاشته و با دل و جان، قادر به انجام هرکاری برایش هستم، البته کاری که به زیان جفتمان نبوده و در آخر لبخند بر لب هردومان نقش ببندد.
دوست خوب،‌ آن نیست که به هنگام سختی ها در گوشه ای ایستاده و ناراحتی تو را تماشا کند و در عوض، به هنگام خوشحالی جلوتر از تو آن جا بوده و شادی کند، بلکه دوست خوب آن است که به هنگام سختی ها پشت به پشت تو ایستاده و برای حل کردن مشکلات تلاش کرده و با خوشحالی تو خوشحال شود و شادی هایش، در پی خوشحال کردن تو بوده و سعی در خوشحال کردن تو در ابتدای همه چیز دارد.

پریچهر : موضوع : خدا
مقدمه : در سخت ترین و آسان ترین شرایط ، در کنار خود حسش میکنم ، آن چنان نزدیک که گویا جزئی از من است .
بدنه : از خون به رگ نزدیک تر ، از جان به تن نزدیک تر و از من به من نزدیک تر ، اوست . چونان دوستی مهربان ، راه درست را به من نشان داده و با کج رفتن من از خودم نیز اندوهگین تر می شود .
سختی هارا برایم آسان کرده و در بخششم ، آسان گیر ترین است و بر خلاف بندگانش ، منتظر فرصتی است که مرا بخشیده و دوباره به آغوش بکشد .
زمانی که رو به قبله ، در محضرش می نشینم ، برایم فرقی ندارد که کی هستم و چه دل مشغولی هایی دارم ، با در پیشگاهش بودن ، دلم آرام گرفته و طوفان دلم آبی راکد و آرام می شود .
خیلی جاها ، از او نیز عصبی می شویم ، اما در آخر ، باز هم اوست که به دادمان رسیده و دست یاری به سویمان دراز میکند .
نتیجه : از یادش قافل نشوید ، اوست که دوباره شمارا به سوی خود بر میگرداند و آن زمان است که میفهمید ، با دوری از او ، چه خیانتی در حق خود کرده اید .

پریچهر : موضوع‌ : مادر
مقدمه : من ، ابتدا از خاک و سپس نیمی از او هستم ، آن چنان که گویی تکه ای از او کنده شده و من آمده ام .
بدنه‌ : و اما چگونه ، چونان فرشته ای نگهبان همیشه چشمانش به من است و با فرو رفتن حتی تکه ای کوچک از خار ، چشمانش دریا میشوند . و به راستی که آیا در دنیا برای کسی غیر از او انقدر با ارزشم ؟
آن چنان مرا با ارزش می داند که چشمان مرا به دریا ، موهایم را به ابریشم و خودم را به تکه مرواریدی تشبیه میکند که در صدف آغوشش جای گرفته ام .
در هر سختی ، هر مشکل ، هر درد ، مرحمی جز او نیست که چسبی بر زخمانم بزند و قلب شکسته ام را جوش بدهد ، مرا در آغوش کشد و برای حتی یک ثانیه ، خوشبخت ترین آدم زمین شوم .
بعد از خدا ، اول به او سجده میکنم که چونان آب روان ، بی آلایش و پاک است .
نتیجه : همراه ترین یاور ، مهربان تریم هم درد ، پاک ترین گوهر در زندگی من ، اوست که حظورش خانه را رنگین میکند‌ .

پریچهر :موضوع : دوست
مقدمه : در هر کجا که احساس تنهایی گلویم را می چسبد ، کنار خود حسش می کنم ، مثل یک سایه ، مثل یک کوه ، مثل یک دوست..!
بدنه : همچو یک روح در دو جسم ، یک روح در دو تن ، از من به من خویش تر و قاتل ناراحتی هایم است . نمیدانم چگونه باید توصیفش کنم ، در وصفش زبانم قاصر و قلبم کف دستانم است . زمانی که اشک هایم دریا میشوند ، مرا به شانه هایش دعوت میکند و دستانش را دورم حلقه ، حس امنیت را برایم به وجود آورده و دفتر ناراحتب هایم را ورق میزند .
همیشه ، به دنبال فرصتی است که طرح لبخند را بر لبانم نقاشی کند و ناراحتی هارا از دلم بشوید و دور بی اندازد .
نمیدونم چه باید بگویم ، او ، چونان درختی در فصل پاییز است که جای میوه ، خوشی میدهد و من را به تنه اش تکیه داده و با رقصش ، شادی بر سرم میریزد .
نتیجه : و چه خوشایند است داشتن کسی که تمام سعیش برای توست و کوچک ترین دریغی در نجاتت نمیکند .

موضوع : باران

مقدمه : در کنار یک دریای پرتلاطم روی صخره ای نشسته بودم ، غرق در تفکرات خویش بودم ، البته به دنبال یک موضوعی می گشتم که انشاء خود را با آن آغاز کنم که ناگهان صدای امواج خروشان دریا مرا به سمت خود کشاند ، در همین حین چشمم به صدفی خورد که موج دریا با خود آورده بود ، هنگامی که صدف را در دستانم گرفتم یک نور زیبایی از آن به چشم می خورد ، در لابه لای نور زیبای این صدف کلمه ای چون « باران » می درخشید ، آری اینگونه تلنگری بر من وارد شد که موضوع انشاء خودم را باران انتخاب کنم .

بدنه کلی : «ب» باران یعنی بوی کاهگل خانه مادر بزرگ ، باران که می بارد بوی کاهگل به مشام می رسد و آدمی را مدهوش و افسونگر می کند این بوی خاک … «الف» باران یعنی آسمانی دلگیر ، باران که می بارد انگار آسمان دلش گرفته است ، انگار آسمان بغض دارد و می خواهد اشک بریزد بر سر زمینیان ، چقدر بغض آسمان آبی دلنشین است … «ر» باران یعنی رنگین کمان هفت رنگ ، باران که می بارد رنگهای قشنگ رنگین کمان صفای
دیگری دارد ، وقتی که نور آفتاب وارد قطرات در حال بارش می خورد به رنگهای اصلی تجزیه می شود و رنگین کمان را تشکیل می دهند ، رنگهایی چون : قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی و بنفش… «الف» باران یعنی آرامش ، باران که می بارد آرامش سرتاسر وجود آدمی را فرا می گیرد ، قدم زدن زیر نم نم باران آدمی را به وجد می آورد ، صدای چکیدن قطره قطره های باران کودکیم را زنده می کند،
به روحم ! به احساسم ! طراوت می بشخد …
«ن» باران یعنی ناودان های خونه هامون ، نسترنهای باغچه هامون ، باران که می بارد ناودان ها یک خودی نشان می دهند ، نسترنها جان می گیرند …

نتیجه : باران خوب است ، زندگی زیباست ، باران مرا می برد به دوران کودکی ، به آن زمان که خانه ها کاهگلی بود ، دورهمی ها سادگی بود، قصه رنگین کمان توأم با شادی کودکی بود …

جواب بچه ها در نظرات پایین صفحه

نویسنده : مقدمه، بعضی وقت ها از ادم های اطرافمان خواسته هایی داریم که انتظار داریم، به خواسته ی ما عمل کنند ولی هر بار بی توجهی می بینم و کم محلی آنجاست که می گویند طرف از این گوش می گیرد و از ان گوش در می کند.

نویسنده : باران یک معنایی دارد وقتی دلش بر است گریه میکند یک معنای دیگری هم دارد باران می بارد دلت ارامش می گیرد.