انشا صفحه ۸۳ کتاب نگارش پایه کلاس یازدهم گسترش مثل نویسی ضرب المثل عجله کار شیطان است بازگردانی به زبان ساده از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا گسترش عجله کار شیطان است

انشا درباره گسترش ضرب المثل عجله کار شیطان است

مقدمه : روزی روزگاری در زیر این دریای سبز معلق که بر آن ستارگان چنان مرغان الماس پر یک به یک از غیب سر می زنند ، خانواده ای زندگی می کردند که یکی از فرزندانشان بیمار بود.

بدنه : خانواده مذکور از برای معالجه فرزند خود ، درب خانۀ هر طبیبی را کوفته بودند اما دست پروردگار که بالای دست همه است ، معالجه را به مصلحه آن طفل نمی دانست.
روزهای گذشت و خبر از آمدن پزشکی فرنگی در محل زندگی آن خانواده پیچید. پدر خانواده به محض شنیدن بدون ندکی تامل و اندیشه ، فرزند را به نزد پزشک برد. اما افسوس که پزشک ، کلاهبرداری بیش نبوده و با داروهایش حال کودک نه تنها بهبود نیافت بلکه روز به روز دگرگون تر از قبل شد.

نتیجه : تعجیل کردن در هر عملی سبب ناخوشایند شدن فرجام آن می گردد. چه نیکوست که در انجام هرکاری صبور باشیم و فراموش نکنیم که « الله مع الصابرین »

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : عجله داشت باید هرچه سریع تر اجناس را به صاحبانشان میرساند وگرنه ضرر هنگفتی را متحمل میشد.
تنبلی کرده بود و در این یک هفته بار ها را رواته نکرده بود،و حالا مجلور بود در این رمان کم تمام کار هایش را انجام دهد.
بازرگان بود و از آنور آب؛پارچه،لباس،کیف،کفش،می آورد و به اینور آبی ها میفروخت.همه او را میشناختند.حتی از شهر های اطراف هم می آمدند پیش او و از کالا هایش میخریدند؛زیرا آنها فکر میکردند هم اجناسی که می آورد کیفیت خوبی دارد و هم سود کمتری رویشان میکشد.
یک هفته پیش،چند نفر از شهر های مجاور،نزدش آمده بودند و سفارش کالا داده بودند،اما پشت گوش انداخته بود،تا همین دیروز که پیکی از طرف همان چند مرد برایش نامه آورد.
گفته بودند:اگر فردا کالاهایمان به دستمان نرسد باید به فکر یک مشتری جدید باشی و حالا او لود ک هول شده بود.
یک گاری کرایه کرده بود و داشت با سرعت هرچه تمام تر بار میکرد.
انقدر عجله داشت که نمیدید دارد بار هارا کج میچیند.
وقتی فهمید که دیر شده بود و اگر میخواست از اول شروع کند زمان را از دست میداد.پس به کارش ادامه داد.
خوشبختانه کار به سرعت به پایان رسید و او ب موقع گاری را روانه ساخت و خود با آرامش روی صندلی اش لم داد و به سودی ک نصیبش میشد می اندیشید.
متوجه نشد که چه زمانی خواب میهمان چشمانش شده،وقتی بیدار شد مطمئن بود که بار ها به دست صاحبانشان رسیده.اما زهی خیال باطل داشت برای شام آماده میشد که برایش خبر آوردند که در راه گاری چپ کرده و تمام سرمایه اش به باد رفته…

پریچهر : برای آمادگی کامل برای جلسه فردا، ساعتش را کوک کرده و شب را هوشیار خوابید.
با به صدا در آمدن زنگ، دستی بر سر آن کوبیده و چشم بند را پایین تر کشیده و پتو را بالاتر، و به خواب خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، به خود آمده و از خواب پرید و با استرسی شدید از جای برخواسته و مسواکی سر سری زده و دکمه ها هارا دوتا یکی بست، دستی بر موهای بهم ریخته اش کشیده و با قطره آبی حالتی به آن داده و بیخیال انواع موادی شد که به موهایش می مالید.
در کیف را باز کرده و وسایل پخش شده روی میز را با کشیدن دستی از مچ تا آرنج بر روی میز، در دل کیف ریخته و با پارگی دسته کیف مواجه شد، اهمیتی به آن نداده و کیف را زیر بغل زد، بیرون آمد و هنگام بستن در، فراموش کردن سوئیچ را به خاطر آورد و به داخل برگشت، بند کفش هایش را بسته نبسته به سوی ماشین حرکت کرده و با سریع ترین سرعت و شکمی خالی، به سمت شرکت حرکت کرد.
با رسیدن به دم درب، سکوت و خلوتی جلوی در، تعجبی در چشم هایش کاشت، پس از یک ساعت تنهایی در اتاق جلسه، با رسیدن باقی هم کار ها ، با گله و عصبانیت از دیر کردن همگی آن ها گفت و از سختی هایی که صبح کشید تعریف کرد، بغل دستی اش با ضربه ای به شانه او گفت، دیشب ساعت ها یک ساعت جلو کشیده شد، ساکت باش و سر جایت بنشین تا اخراجت نکردند…

مهدی : عجله کار شیطان است. در روزگاران قدیم، پیرمردی با همسر مهربان خود، سالیان دراز در آرزوی داشتن فرزندی زیر یک سقف زندگی می کردند، اما با گذشت زمان و غالب شدن ضعف پیری از داشتن نعمت فرزند ناامید گشتند. از آنجا که گفته اند پس از ناامیدی، امید است چندی بعد خداوند متعال با عطا کردن فرزندی به آن دو، رحمت را بر آن خانواده تمام کرد. از آن پس پیرمرد چنان خوشحال بود که شب و روز صحبت از آن مهمان در راه می کرد!
روزی به زنش گفت: آمدن پسرمان نزدیک است؛ می خواهم بر او نام نیکو نهم، احکام دین و آداب و رسوم شریعت را به او بیاموزم و در تادیب و تذهیب نفس او چنان تلاش کنم که در اندک زمانی شایسته انجام فرایض دینی شود و استعداد کسب کرامات الهی را بیابد؛ چنان که نام او در جهان باقی ماند و فرزندان او مایه شادی دل و روشنایی چشم ما باشند.
زن گفت: تو از کجا می دانی که فرزند ما پسر خواهد بود؟ ممکن است عمر من کفاف داشتن نعمت فرزند را ندهد؛ ممکن است فرزند ما پسر نباشد؛ چگونه این گونه بیهوده گویی می کنی! پیرمرد بعد از سخنان همسرش از حرف خود خجالت کشید و تا زمان وضع حمل زن جز ذکر چیز دیگری نگفت.
القصه، نذرهای آن ها پذیرفته شد و خداوند به آنها پسری زیبا و سالم هدیه داد. روزی از روزها زن برای خرید از خانه خارج شد و پسر را به همسرش سپرد، اما زمانی از رفتنش نگذشته بود که قاصد پادشاه برای دعوت از پیرمرد به درخانه آن ها آمد و در را زد. تاخیر جایز نبود! ناچار فرزند عزیزش را به راسویی که در خانه آنها زندگی می کرد سپرد و رفت. راسو دوست دیرین و رفیق عزیز پیرمرد بود! و پیرمرد به او دل بستگی عمیق داشت.
ساعتی از رفتن پیرمرد نگذشته بود که ماری به قصد نیش زدن کودک به کنار گهواره او رفت. اما راسو مار را کشت و کودک را نجات داد. وقتی پیرمرد از قصر پادشاه به خانه برگشت؛ راسو سرتا پا خون آلود به سوی او دوید؛ او در نگاه اول پنداشت که آن خون از جراحات فرزندش است و راسو در امانت خیانت کرده است، پس پیش از تحقیق، عجولانه عصایش را محکم بر سر راسو فرو آورد و او را در دم کشت.
وقتی داخل اتاق رفت پسرش را سلامت درحالی که دست و پا می زد و ماری قطعه قطعه شده در کنارش بود؛ یافت تازه ماجرا را فهمید و با دست بر سر و سینه زد؛ زانوهایش سست شدو بر دیوار تکیه داد و گفت: ای کاش این کودک هرگز متولد نمی شد و من به او عشق نمی ورزیدم تا مسبب این خون به ناحق ریخته شده نمی شدم. خدایا! چه مصیبتی از این بیشتر است که هم خانه خود را بی دلیل هلاک کنی!
در همین احوال همسرش از راه رسید و با فهمیدن ماجرا در غم و ناراحتی همسرش شریک شد و بعد از ساعتی رو به او کرد و گفت: این مثل را به یاد داشته باش هر کس در کارها عجله نماید از منافع متانت، وقار و آرامش بی نصیب می ماند چرا که عجله کار شیطان است!