انشا صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه کلاس دهم موضوعی را انتخاب کنید و با توجه به محتوای درس درباره آن متنی بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت نگارش دهم

جواب صفحه 36 کتاب نگارش دهم

موضوع : دنیای رنگارنگ من
طبیعت با شکوه، نشان دهنده ی قدرت بی پایان خداوند است که سایه ی مهر و نوازش خود را بالای سرمان گسترده، در زیر پایمان زمین را چونان مهد آرامش و آسایش قرار داده است.
ما امروز می خواهیم با عینک های رنگی خود به این زیبایی ها نگاه کنیم و سعی کنیم معنی آنها را درک کنیم. در پشت این عینک می توان کوه های سر به فلک کشیده، آفتاب عالم آرا، را به رنگی دیگر تماشا کرد.
آسمان آبی آرام همچون پرنیان، افق تا افق دامن گشوده و در هر چین دامنش هزاران پولک نقره ای جلوه گری می کند.
می توان تمامی دیوارهایی را که داخل چهارچوب آن ها درختانی سر به فلک کشیده و زیبا را که مانند یک انسان جان دارند و در هر شاخه ی خود یک سر پناه برای پرندگان کوچک و زیبا هستند، نظاره کرد.
در همین فکر و خیال بودم که ناگهان صدای بچه گربه ای را از گوشه ی حیاط مدرسه شنیدم که داشت با تعجب به دانش آموزان نگاه می کرد. چه قیافه ی جالبی با طلق رنگی داشت .
ماشین های داخل حیاط، صندلی گوشه های حیاط، سطل های زباله با رنگ دیگر بیشتر خود را نشان می دادند همه جا یکدست و یک رنگ شده بود برخلاف دل انسان ها که هرچه یکدست تر باشد بهتر است، محیط اطرافمان چه قدر خسته کننده و بد می شود اگر فقط یک رنگ باشد.
امروز ما دنیا را با رنگ های مختلف بررسی کردیم، سعی کردیم به زیبایی های باطنی آنها پی ببریم که اگر این طبیعت زیبا نبود ما باید چگونه زندگی می کردیم؟
اگر خورشید طلایی طلوع نمی کرد باید چه می کردیم؟
اگردرختان سبز نبودند چه می شد؟
هرچقدر که ما انسان ها بیندیشیم و رنگ های عینکمان را عوض کنیم، هیچ گاه نمی توانیم به رنگی که خداوند در ساخت این مخلوقات استفاده کرده است برسیم و به هوش خداوند پی ببریم و ناتوانایی مان بیشتر نمود پیدا می کند.

پریچهر : موضوع : کتاب
مقدمه : چشمی چرخانده و خوب اطراف را زیر نظر میگیرم ، همه چیز همانطور است که باید باشد ، دقیقا باب میل .
بدنه : همه میدانند که باب میل من چیزی جز قفسه بلندبالایی که کتاب های رنگارنگ در آغوش دارد نیست . من آن چنان در سکوت حاکم بر این فضا غرق میشوم ، که نمیدانم کیستم و کجا هستم ، فقط میدانم جایی جز اینجارا ندارم که این گونه آرامش را در من بدمد .
دستی می اندازم و یکی از کودکان قفسه را بیرون میکشم ، می توانم بگویم همه شان برایم تکراری هستند اما همیشه تازگی خود را دارند . بازش کرده و حس لطیفش روحم را نوازش میکند‌ ، حسش ،‌ چونان رقص باد بر سره زلف درختان و دمیدن در موی کودکان است ، همانقدر آرامش بخش و خالص و پاک که انسان دوست دارد برای چند ثانیه ام که شده چشمانش را ببنند و درش غرق شود .
نتیجه‌ : پناهگاهه من ، پس از آغش امن مادرم ، اینجاست ، من اولین داوطلب خواهم بود که حاظرم قربانی کلمه به کلمه کتاب هایم شوم .