حکایت نگاری انشا صفحه ۳۴ کتاب نگارش پایه نهم رساله دلگشا دزدی پراهنی را دزدید و آن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد پسر پیراهن را به بازار برد اما آن را از او دزدیدند وقتی به خانه برگشت پدرش پرسید پیراهن را به چه قیمتی فروختی پسرش گفت به همان قیمتی که شما خریده بودید حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده بازنویسی کنید از سایت نکس لود دریافت کنید.

بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید به زبان ساده صفحه 34 نگارش نهم

حکایت دزدی پیراهنی را دزدید به زبان ساده

روزی بود روزگاری بود. شخصی پیراهن را از جوانی دزدید و به خانه آورد و شب هنگام به پسرش گفت : صبح زود این پیراهن را به بازار ببر و بفروش. صبح فردا پسرک که هوای بازی در سر داشت, به بازار رفت اما از انتظار برای خریدار خسته شد و در گوشه ای به بازی پرداخت. شخصی پیراهن را برداشت و رفت. پسرک زمانی که به خانه برگشت در جواب پدرش که پرسید پیراهن را چند فروخته ای گفت : به همان قیمتی فروختم که شما آن را خریده بودید.

پریچهر : پیراهن به خوبی در دلش نشسته و آن را طلب میکرد ، دلش نمیخواست این کار را کند اما هم پیراهن زیبا و گران قیمت بود ، و هم جیب او خالی و بی پول بود .
پیراهن را برداشته و در کیفش جای داده و فروشگاه را ترک کرد .
به خانه رفته و پیراهن را از کیفش در آورد و به سوی پسره ۱۲ ساله اش پرتاب کرده و گفت : این هم مال تو ، حال به بازار برو و این پیراهن گران قیمت و زیبا را ، به گران ترین شکل ممکن فروخته و پولش را بیاور که کلی گرفتاری دامنمان را چسبیده است .
پسرک ، پیراهن را زیر بغل زده و راهی بازار شد ، با دیدن ماشین های اسباب بازی تازه به بازار آمده ، نگاهش به آن ها خیره مانده و قافل از پیراهن بود ، موتوری با سرعتی بالا از کنار او رد شده و پیراهن را به دست گرفته و پسرک را پخش در آغوش زمین کرد .
شب ، پدر شاد و خوشحال در خانه را به روی پسر به امید بالا رفتن پول از پارو ، باز کرد . پسرک وارد شده و پدر پرسید : خب چقدر فروختیش ؟‌به کی فروختیش؟ دیدی گفتم گرون قیمته ؟ پسر نگاهی به ذوق و خوشحالی پدر کرده و گفت ، من نیز این را به همان قیمت که تو خریدی فروختمش ، دقیقا به همان قیمت دزدی .