انشا صفحه ۹۲ کتاب نگارش ششم دبستان ابتدایی سرنوشت درختی که به میز و نیمکت تبدیل شده از زبان خودش در پنج سطر بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت نگارش ششم دبستان

سرنوشت درختی که به میز و نیمکت تبدیل شده است

در گوگل جستجو های بسیار زیادی وجود دارد که بیشتر آن را دانش آموزان انجام می دهند و دانش آموزان جواب سوالات درسی را در اینترنت جستجو می کنند برای اینکه ما بهترین و دقیق ترین جواب را برای شما عزیزان ارائه بدهیم باید از شما بپرسیم که آیا این عنوان و سوال را در کدام کتاب و در کدام صفحه از کتاب مشاهده کرده اید و اگر می‌دانید که این سوال در کدام از کدام کتاب مطرح شده است در نظرات پایین سایت آدرسش را برای ما بفرستید مثلاً بگویید که این سوال آمده و در صفحه اول آن مطرح شده است تا ما بتوانیم در سریعترین زمان ممکن این جواب را برای شما بفرستیم.

درختی که به میز و نیمکت تبدیل شده است

درختی زیبا در جنگل بودم. درختان دیگری نیز همراه من بریده شده اند. از سرنوشت آنها دیگر خبری ندارم. ابتدا خیلی ناراحت بودم اما اکنون که به میز و نیمکت تبدیل شده ام و باعث می شوم که دانش آموزان راحت تر درس بخوانند خوشحالم. اگر به کاغذ هم تبدیل میشدم باز هم خوشحال بودم. ولی اگر مرا به مبلمان یا دیگر وسایل تزیینی تبدیل می کردند خوشحال نمیشدم. از چوب من خیلی استفاده ها میشود. خیلی ها ما را که هنوز زنده ایم با تبر قطع میکنند. خیلی ها هم شاخ و برگ های مارا می شکنند. خواهش میکنیم به ما احترام بگذارید. به محیط زیست احترام بگذارید.

جواب بچه ها در نظرات پایین صفحه

نویسنده : چه خاطره های شیرینی بود که یک روز یک دختر بچه من و سرو را به جنگل آور و مارا کاشت و در هرزمان که به آنجا برای تفریح می آمد به ما آب میداد روزی چند درخت را انسان هاقطع کردند. و بردند و اطرافیان آن درخت ناراحت بودن مگر آندرخت چه می شود اما الان بعد از گذشت 12سال خودم متوجه شدم که مرا به میز و نیمکت و صندلی و …… تبدیل کردند ولی خوشحالم که باعث رفاه و آسایش شما شده ام البته من به سخنان معلم شما گوش میدم و مطالب آموزنده ای کسب میکنم ولی در آخر باید بگم من فراموش کردم خودم را معرفی کنم من درخت بید هستم و برای شما آرزوی موفقیت دارم و بای بای.

نویسنده : من امید وارم اگر مرا به دفتر تبدیل کردید در من مطالبی مفید وآموزنده بنویسید و مرا مانند عضو خانواده ی خود بدانید وقتی ناراحت هستید مرا پرت نکنید میدانید که وقتی مرا به سمت قلب های زیبا یتان میگیرید چقدر خوشحال و سرزنده میشوم.

نویسنده : درختی زیبا بودم.درختان زیادی مثل من بریده شده اند ولی من از آنها خبری ندارم اکنون خوشحالم که به دانش آموزان کمک میکنم تا راحت تر بشینند واحساس راحتی کنند.ولی دلم برای دوستانم میگیرد که باهم بازی میکردیم.

نیایش کیخا : من گردویی بودم که در یه باغ پراز گردوهای ریز و درشت، زندگی میکردم. من و دیگر گردوها در کنار هم شاد و خرم زندگی می کردیم، با هم حرف می زدیم، آواز می خواندیم و شادی می کردیم. من نسبت به دیگر دوستانم گردویی بهتر و پرمغز تری بودم. فصل برداشت گردو، یعنی فصل تابستان فرارسید. باغبان هر روز چادری زیر درخت ها پهن میکرد و با چوبی بسیار بلند به شاخه های آن می کوبید. چند روز گذشت و نوبت به درختی که من از آن آویزان بودم، رسید. باغبان چادر بزرگش را زیر درخت ما پهن کرد. او با چوب بلندش به شاخه ها می کوبید و هر دفعه تعدادی از دوستانم بر روی چادر می افتادند. باغبان بر شاخه ای که من از آن آویزان بودم، کوبید و من با دیگر دوستانم بر روی چادر افتادیم و کمی غلت خوردیم. وقتی کار باغبان با درخت ما تمام شد، گردوها را برای فروش جمع آوری کرد و بعضی از گردوهای بهتر را برای کاشتن جدا کرد. من هم جزء آن ها بودم. او با بیلش حفره ای ایجاد کرد و من را درون آن قرار داد پس از آن، رویم خاک ریخت ناگهان همه جا تاریک شد، سرما را بر روی پوستم احساس کردم، چون باغبان داشت به خاک روی من، آب می داد. پس از مدتی پوستم نرم شد و از بدنم جدا شد. مغزی هم که در درونم بود، جوانه زد. پس از گذشت چند سال، رشد کردم و به درختی تنومند تبدیل شدم. درختی که خیلی شبیه درخت مادریم بود. پس می توانستم در سالهای آینده.

السا : من ابتدا یک دخت تنومند در یک جنگل انبوه وزیبا بودم روزی چند نفر امدند، مرا قطع کردند و به کار خانه ی چوب بری بردنند . در انجا مرا قطعه قطعه کردند وبه شکل تخته در اوردند و مدتی در انبارینگه داشتند . باخودم فکر میکردم سرنوشتم چی خواهد شد تا اینکه ما را به کار گاهی بردند ودر انجا به میز و نیمکت تبدیل کردند وبه مدرسه فرستادن . اول میترسیدم ، ولی الان خیلی خوشحالم.

نویسنده : درخت زیبایی در یک باغ بسیار سرسبزی بودم . در ان باغ دوستان زیادی داشتم . یک روز که من و دوستانم مشغول حرف زدن باهم بودیم چند نفر آمدند و ما را تکه تکه کردند تا همه ی ما تبدیل به چند تکه چوب شدیم در ان زمان بود که من بیهوش شدم . چشمانم را که باز کردم دیدم دریک پارک زیبایی هستم به خودم امدم من حالا دیگر یک نیمکت شده بودم و از دوستانم هم خبری نبود.

نویسنده :من یک درخت زیبا بودم تااینکه یک روز امدن و من را به کارخانه وسایل چوبی بردند من را تکه تکه کردند وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم به یک میز ونیمکت تبدیل شدم ودرمدرسه هستم.

نویسنده : من یک درخت زیبا بودم تا اینکه یک روز آمدن و من را به کارخانه وسایل چوبی بردن من را تکه تکه کردند وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم به یک میز و نیمکت تبدیل شده ام و در مدرسه هستم.

نویسنده : من یک درختی بودم که در سبز سزار زندگی می کردم دوست هایی داشتم.روزی مرا قطع کردند من را به نجاری بردند و مرا به میز و نیمکت تبدیل کردند و الان در مدرسه هستم.

فاطمه : من یک درخت سبز بودم تا اینکه چند نفر امدندو مرا قطع کردندو به کار خانه بردند اول ناراحت بودم ولی پقتی که مرا به میز و نیمکت تبدیل کردندو مدرسه بردند خیلی خوشحال شدم.

محمد حسین : من رو یک روز به کارخانه بردن من قطع قطع کردن کمرم پاهام همه جام درد گرفته بود ناراحت بودم که دوستانم را نمی بینم دیدم وقتی با من میز و نمکت درست کردن خوشحال شدم بعد منو به مدرسه بردن خوشحال شدم وقتی میردم بچه ها بازی می کنند خیلی خیلی خوشحال می شدم.

مهدی : این نوع رفیقها تا زمانی که تو پول داری کنارت هستند و از شما نهایت استفاده را می کنند و زمانی پولت تمام شود شما را در تنگدستی تنها می گذارند و دوستیشان تمام می شود..

نویسنده : سلام من یک نیمکت هستم امروز میخواهم بخشی از زندگی خودم را برای شما تعریف کنم.)) من در جنگلی رشد کردم وبا قطره های باران ونور آرامش بخش خورشید بزرگ شدم در جنگل بادوستانم حرف میزدم وبا بوی گل ها آرام میشدم ولی در یک روز این خوشی تمام شد انسانها با تبر به ما حمله کردندبعد به کارخانه بردند وبه وسایل چوبی تبدیل کردند من به نیمکت تبدیل شدم ابتدا ناراحت بودم ولی باخنده های بچه ها حس عجیبی درمن به وجود آمد وبه این زندگی عادت کردم.

نویسنده : من یک درخت هستم که روزی از روز هامرا از کمر بریدند وبه یک کارخانه تولید کننده انواع میز و صندلی بردند. در آنجا مرا به چندین قسمت ریز و درشت کردند و مرا داخل یه دستگاه انداختند و وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم در مدرسه هستم و دارم درس می خوانم.

ناشناس : درخت زیبایی در جنگل بودم تمام وقتی ادم ها مارا با تبر قطع میکنن برای چیز هایی که اصلا به درد میخورد خیلی ناراحت میشوم اما وقتی ما رو برای میز و نیمکت و کاغذ قطع میکنن خیلی مارا نمیشم بلکه خوشحالم میشم چون ما باعث راحت درس خوندن دانش اموزان میشویم خیلی خوشحالم لطفا به طبیعت احترام بگزارید به ما درختان و گل ها احترام بگزارید.

امیر :‌به نظر من نویسنده میتوانست بجای اینکه بنویسه من یک درخت زیبا بودم تا تا اینکه … می نوشت من یک درخت زیبا بودم و پس از سالها خشک شدم و……

کمیا :‌من و دوستام در یک جنگل زندگی میکردیم تا روزی امدند و مارا با اره و تبر بریدند وبهد به کارخانه بردند ومارا به کاغذ تبدیل کردند وبعد به کتاب فارسی تبدیلمان کردند هالا داستان من در کتاب ها نوشته شده است و همه سر نوشت مرا میدانن.

نازی : من اول یه درخت پیر بودم،من حدودن۳۰۰سال دارم.
تا اینکه سه روز گذشت آن روز فکر می کنم سه شنبه بود.
چند نفر بودن ساعت۵:۰۰صبح بودآمدن.
خب خلاصه منو با اره برقی بریدن و به کار خانه بردن اول من را تکه تکه کردن بهدا من را با پیچ و مهره بستن و من حالا تبدیله درخت به نیمکت شدم.حالا الان خیلی خوشحالم من الان از قبلا خوشحال ترم.