انشا صفحه ۲۱ کتاب نگارش فارسی پایه کلاس پنجم دبستان ابتدایی روزی که به کلاس اول دبستان رفتم از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا روزی که به کلاس اول دبستان رفتم

روزی که به کلاس اول دبستان رفتم نگارش پنجم

آن روز یکی از مهم ترین روزهای زندگیم بود مدت‌ها بود که منتظر این روز بودم خیلی از مدرسه خوشم می آمد وقتی خواهر بزرگم را می دیدم که مدرسه می رفت من به جای او ذوق می کردند آرزو می کردم که روزی برسد که من هم مثل او دانش آموز شوم ولی آن روز اضطراب عجیبی داشتم کمی می‌ترسیدم چون از خانواده و مادرم دور می‌شدم همه این اضطراب و نگرانی در هنگام تشکیل صف کلاس و پیدا کردن بهترین دوست زندگیم تمام شد دوستی مهربان و دوست داشتنی که همراه تمام سال‌های دبستانم شد وقتی وارد کلاس شدیم دسته گلی را که از حیاط خانه مان چیده بودم به معلم عزیزم هدیه کردم او با مهربانی مرا در آغوش گرفت من همیشه دعا گوی معلم کلاس اولم هستم که با حوصله ای بی نظیر به ما خواندن و نوشتن آموخت من تا جان در بدن دارم محبت های او را فراموش نخواهم کرد و از خدا به خاطر داشتن دوستی خوب و معلمی دلسوز سپاسگزارم.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

امیرحسین اخوان : من وقتی به مدرسه رفتم گلی از دسته گل را در انجا دیدم که مثل مادری دلسوز و مثل پدری زحمت کش است.