شعر گردانی صفحه ۴۱ کتاب نگارش دوازدهم انشا برداشت از شعر فخرالدین عراقی عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد گسترش تفسیر پیام درباره درمورد شعر از سایت نکس لود دریافت کنید.

برداشت شعر نگارش دوازدهم

شعر گردانی صفحه 41 نگارش دوازدهم

جواب و پاسخ شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در کف سودا نهاد گفت و گوی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد دم به دم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد چون نبود او را معین خانه ای هرکجا دید رخت آنجا نهاد وز پی برگ و نوای بلبلان رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد تا کمال علم و ظاهر شود این همه اسرار بر صحرا نهاد فخرالدین عراقی.

انشا شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد

مقدمه : “نمیدانم من یعقوب گونه ام یا جانان یوسف تبار است، که بویش را از فرسخ ها استشمام میکنم. نمیدانم اما هرچه که هست از جانب اوست و من نیز با آن خوش هستم و شاید این همان جنونی است که مجنون را دچار کرده بود.”

بدنه : “تپش شدید قلبم، لرزش محسوس دستانم، گلگونی گونه هایم همه و همه در جانب او، ترس رسوایی را در جانم ریخت. او بی مهابا و آزادانه خنده سر میداد و سخن میگفت و حتی آنی هم فکر نمیکرد که دارد جان از تنم می‌ستاند. دیگر نتوانستم دوام بیاورم و دوان دوان بسوی اتاقم پناه بردم و به تمام سوالات مادرم از پشت در تنها گفتم خسته ام و سر در بالش فرو بردم.
میخواستم آن صنم را از یاد ببرم یا حداقل میخواستم از سِحر دلم با کسی سخنی بگویم و خو را خالی کنم، اما میدانستم که دیوانگی محض است چون اگر به تمسخر هم نگیرند مرا مجنون و کم عقل میپندارند. البته حق هم دارند این همه تفاضل سنی هم کم نیست. اما چرا به چشم من نمی آمد؟ و این دقیقا همان چیزی بود که مرا نمیدید و بچه مینگاشت.
روز به روز لرزش دستهایم بیشتر میشد، تمرکزم کمتر میشد، دیگر تپش قلبم مختص به لحظه ای نبود، تنگی نفس مهمان دائمی ام شده بود. مادرم با نگرانی مرا از این مطب روانه آن مطب میکرد اما ای کاش میتوانستم کمی از دردم را به او بگویم.
مدتی گذشت. به تمام آن حالات وخیمم افسردگی هم افزوده شد. او وقتی از حالم باخبر شد، به خانه‌مان آمد تا به رسم آشنایی‌اش، رفع تکلیف کند. تغییر حالت آن روزم، مادرم را هم مشکوک کرده بود. وقتی در مقابلش نشستم، احساس کردم بهتر از این نمیتوانم باشم. او با لبخندی حالم را پرسید و من که در حال اوج گرفتن به سوی ابر ها بودم به گفتن “خوبم” بسنده کردم. میخواستم نوای دلربای جانان طنین بخشِ فضا شود. گفت:” خبری برایت دارم که در اثنای تمام احوال بدت، خوشحالت میکند.” و من که رویا بافی هایم در آن لحظه را تبسمی بر لبانم کرده و به او زل میزدم، ناگه احساس کردم با گفتن حرفش به سوی من حمله‌ور شده و قصد خفه کردنم را دارد که ای کاش موفق میشد _”تقریبا دوهفته دیگر تا مراسم ازدواجم مانده است. خیلی بی سرو صدا پیش رفتیم چرا که دلبرم اینگونه طلب کرده بود. او را ندیده ای. او فرشته ای است که از آسمان برای من به زمین قدم نهاده.” در انتهای حرفهایش تنها کمی سیاهی میدیدم که آن هم پرید.”

نتیجه : “حال که مدتهاست روحم به آسمان عروج کرده است، اما نمیدانم چرا پیکرم قصد رخت بربستن از زمین را ندارد. جنونم آخر دست مرا پیش مادرم رو کرد و او نیز به درخواست طبیب، مرا به دارالمجانین مصادره کرد. تنها چیزی که تا اینجای زندگی عایدم شده این است که عشق زیباترین حس زندگانی است حتی اگر به وصلت پایان نپذیرد و کوهی از اندوه بر دوشت نهد، ارزش تجربه کردن را دارد.” 👤ف.میم

شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما را در کف سودا نهاد

در بیت اول : منظور از شور همان آشوب و بی قراری و غوغا است. یعنی عشق در وجود ما غوغا به پا میکند و رو و جان ما را در بوته ی عشق قرار داد.

در بیت دوم : یعنی عشق باعث شد که ما به سخن گفتن علاقه نشان دهیم و همین عشق ما را به تلاش به سوی کمال تشویق کرد.

در بیت سوم : یعنی عشق در همه لحاظ خود را نشان می دهد و ارام ارام و کم کم در تمام موجودات تجلی میکند.

مفهوم : در زندگی باید عاشق بود تا معنای زندگی را فهمید. عشق باعث میشود که سخنان گهربار و پرمعنی بگوییم و همین عشق است که ما را به سوی هدف و معشوق تشویق میکند. عشق در همه جا هست و در تمام موجودات جهان از انسان گرفته تا حیوانات وجود دارد. عشق نماد زیبایی و تجلی است. عشق زیباست و عاشق بدنبال معشوقش.

شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد به نثر ساده

مقدمه : عشق، حسی که بالاخره همه درگیرش میشوند. و بالاخره انرا تجربه میکنند. شاید اشتباهی و شاید هم خیلی خیلی درست.

بدنه : احساس هایی که ما در زندگیمان داریم یک جور و از یک‌نوع نیستند همیشه. کاهی خوشحال و امیدواریم گاهی افسرده و پژمرده گاهی از کاری که کردیم پشیمان و سرافکنده ایم گاهی از کاری که در حقمان شده عصبانی و خشمگین هستیم. گاهی هم از شدت دوست داشتن کسی دیوانه میشویم و به سرمان میزند؛و این حس ناب عشق است، عشقی که هوس نیست و قصه یک روز و یک سال نیست فراتراز این حرفهای پیش پا افتاده است. عاشق که باشی حالت فرق میکند با قبل از عاشق شدنت، انگار گم کرده ای داری یا اصلا نمیدانی که چه حسی داری، پر از حس های مختلفی هستی که خودت هم نمیدانی چیست، پر از حس های ضد و نقیض؛ نه می دانی چه حسی داری نه میتوانی ان را توصیف کنی. انقدر دیوانه میشوی از عشق دلبرت که دوست داری هرکاری کنی که از تو راضی باشد ؛ اما امان از روزی که عشقت اشتباهی باشد، خاطراتش تا ابد بر قلبت می ماند. عشق دو جنبه دارد ، یا انقدر ارام میشوی که تا بحال نبوده ای یا انقدر بی قرار که مجنون میشوی.

نتیجه : عشق زیباست و زیباییش جدید نیست و هزاران سال است که همه از زیبایی و شیرینی ان می گویند. پس بیاییم اسم عشق را با هوس های دوروزه خراب نکنیم و بگذاریم شیرین بماند و تلخش نکنیم.

مفهوم و تفسیر شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد

عشق از معدود کلماتی که در این عالم بی همتا نمیتوان آن را با یک کلمه و یا حتی با چند صد جلد کتاب توصیف کرد؛ بعضی ها می گویند عشق احساس دوست داشتنی است که از محبت فراوان پدید میاید و از حد می گذرد و می شود عشق؛ این حرفی کاملا پوچ است. عشق احساس نیست. عشق خود ذات است. عشق منشاء حیات است. عشق شور زندگیست. عشق انقلابیست بس قوی تر از انقلاب کبیر فرانسه! انقلابی که نه خود انسان بلکه تمام هدف انسان از حیات را دگرگون می سازد.

انقلابی که روح انسان را صیقل میدهد و به عرش آسمان ها میکشاند و عاشق را نزد خالقش عزیزتر می دارد. عشق خیلی بیشتر از یک احساس پوچ و بی فایده است که تنها قادر است نیاز های جسمی عاشق را برطرف سازد ؛عاشق نگاه معشوق خویش رامرهمی میداند بر کهنه زخم های قلب خویش و گوشه چشمی از معشوق را با هیچ چیز این دنیا معاوضه نمیکند ؛زیرا عشق در قلب و وجود آدمی نفوذ میکند و هیچ چیز مادی نمیتواند جای خالی آن را پر کند ،مگر خدای عزوجل؛ عشق کلمه ای مقدس است ؛آن را به هرکسی ابراز نکنیم و تقدس آن را از بین نبریم؛ امید آنکه عشق واقعی را نسبت به خدایمان ابراز کنیم و عاشق او باشیم و نه بندگان او.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : عشق از معدود کلماتی ک در این عالم بی همتا نمیتوان آن را با یک کلمه یا چند صد کتاب توصیف کرد.
بعضی هامی گویند عشق احساس دوست داشتنی است ک از محبت زیاد پدید می آید و از حد میگذرد و میشود عشق؛و این حرف کاملا پوچ است.
عشق احساس نیست بلکه ذات است.عشق منشا حیات است.عشق شور زندگیست
عشق انقلاب کبیر فرانسه است انقلابی ک ن خود انسان بلکه تمام هدف انسان از حیات را دگرگون میکند.
انقلابی ک روح انسان را صیقل میدهد و ب عرش میکشاند و عاشق را نزد پروردگارش عزیز میکند.
عاشق نگاه معشوق خود را مرهمی میداند بر زخم های قلب خویش و گوشه چشمی از معشوق را با هیچ چیز دنیا عوض نمیکند؛زیرا عشق در قلب و وجود آدمی نفوذ میکند و هیچ چیز مادی نمیتواند جای آن را پر کند
عشق کلمه ای مقدس است آن را ب هرکس ابراز نکنیم و تقدس آن را از بین نبریم…

پریچهر : مگر می شود در دنیایی زندگی کنیم که خالقی حکیم و عالم داشته باشد و همه ی رخدادهای پیش آمده و پیش نیامده اش از روی نظم و مقررات نباشد؟
همه ی ما انسان ها در وجود خود احساس های متنوعی را تجربه خواهیم کرد. گاهی حس غم و شادی شادی. لحظه ایی گرسنگی و لحظه ایی دیگر تشنگی یا به دنبال رفع این حس می رویم و یا در برزخ می مانیم. اما عشق برخلاف این حس های گفته شده، حسی جداگانه است که شاید عده ایی را شامل شود و عده ایی دیگر حس هوس یا دلبستگی را عشق تلقی کنند اما عشق فراتر از حس زودگذر این روزها است. عشق مانند جهانگردی است که هیچ خانه ایی ندارد تا برای ابدیت در آنجا ساکن باشد.
عشق مانند یک رهگذری است که می آید و نسیمی را به همراه خود می آورد و لحظه ایی ناب را می سازد و آدمی تا سال های سال در رویای همان لحظه و در حسرت همان چند ثانیه زندگی می کند. مگر نمی گویند. دنیا دو روز است؟! پس قطعا عشق در دفتر زندگی تنها به اندازه چند ثانیه است اما یاد و خاطره اش دقیقا تا آخرین لحظه ی همان دو روز همراهت می ماند و نفست را می گیرد. عشق به همراه خود شور و اشتیاق می آورد و جان را بر کف دست می آورد، گویی که حاضری هر لحظه آن را تقدیم دلبر خود کنی.
عشق با آمدنش برای ما آنچنان شیرین و دلچسب است که هرچه از آن سخن بگوییم باز حرفی برای گفتن داریم و آنچنان با آمدنش در وجود ما تحول ایجاد می کند که انگار از آدم سابق وجود خود فرسنگ ها فاصله گرفته ایم. عشق آنقدر شیرین است که هرگز تکراری و خسته کننده نمی شود.
انگاری که هر بار در لباسی ودر جایی دیگر ظاهر می شود و آنقدر شوردهنده است که با آمدنش پیر را جوان می کند و برگ و گل پژمرده را عطر و بویی تازه می دهد و بلبل ساکت و گوشه گیر را باز شوق خواندن می دهد و با صدایش یک شهر را خبر از عشق و شور درونش می کند و اما دقیقا لحظه ایی که با تمام وجود آن را لمس کردی و از علم او آگاه شدی آنچنان رهایت می کند و تا ابدیت تو را با خاطرات کوتاهش تنها می گذارد و همه ی اسرارش را به صحرا می برد. جایی که هرگز دیگر دستانت به آن نرسد..
عشق مانند یک جهانگردی است که هر روز و هر ساعت در گذر از شهرها و روستاست، می آید و شور و شوق می آورد و از جای جای جهان می گذرد و در نهایت آنجایی می رود که هیچ کس نیست و سکوت را به خود تقدیم می کند. فکرش را بکن.. می آید یک شهر را به آشوب می کشد و خود در نهایت می رود یک گوشه ی دنج و آرام می گیرد.

پریچهر : در برهوتی بی پایان که گویا نقطه پایان زندگی بود و در آن نه آبی بود و نه علفی و نه جنبنده ای، رویش جوانه ای چشم صحرا را روشن کرده بود.
ولی چه فایده؟
آبی نبود که سیرابش کند و قرار وجود بی قرارش شود.
تنها پناهش در آنجا سنگی بود به سیاهی شب که سایه بان نورسیده ی آن صحرا بود.
ماه در دامان آسمان فرونشست و خورشید بردمید؛ گدازه های آتشین و شراره های مرگ بار خورشید بر تن خسته و بی جان جوانه می تابید و گرما تا وجود او رخنه کرد.عطش او برای تشنگی فزونی یافت و لب های خشکیده اش نایی برای سخن گفتن با سنگ نداشت.
عاجزانه ناله ای سر داد که تا دل سنگ هم نفوذ کرد.
سنگ طاقت دیدن بی تابی جوانه را نداشت. گویی در شب گذشته جوانه همانگونه که ذرات خاک را کنار زد تا جایی میان صحرا پیدا کند، همانگونه جایی برای خود در دل سنگ پیدا کرده بود.جوانه کم کم در کنار سنگ آرمید و نفس هایش به شماره افتاده بود.
گویا نفس های آخری بود که از میان لب های تکیده اش بیرون می آمد.به ناگه رطوبتی دلپذیر را با تمام وجود احساس کرد. جان تازه ای گرفت.به طرف سنگ نگاه کرد تا او را از این خبرخوش آگاه سازد اما اثری از سنگ نیافت.چشمه ای گوارا در آن حوالی دید که از زیر سنگ جوشیده است و به او نوید حیات دوباره ای می داد.سنگ ترک برداشت بود و چشمه مانند شیره ی جانش به بیرون تراوش میکرد.
آری! سنگ جان خود را فدای زندگی امید صحرا کرد. باشد که روزی آن صحرا به سبب فداکاری سنگ سرسبز شود.

پریچهر : سرآغاز دفتر جنون ها, حکایت قصه های بی پایان,فاش کردن رازهای چال شده در دل جنگل های دور در زیر صخره های تنومند,مجنون های بی شمار در نقطه ای در قلب کهکشان ها, پیداهای ناگهانی, مدهوش هر چند ز برت نیست انگور, رسوایی که زادهٔ دستان بدون پر و بال است, پرواز های که برگشت ندارد,شروع هایی که پایان ندارد,مرگ هایی که به خودیِ خود سرآغاز زندگى جاودانه و شکوهمند است.
گاه با لباس سیاه که لمسی وجود ندارد
گاه با لباس سفید که جدایی در آن جایی ندارد
گاه هم خاکستری که باید به آب و آتش بزنی برای نگاه های کوتاه, لبخند های جنون آمیز.
احساسی که بر روی تخت سلطنتی مینشیند فرمان میدهد و پادشاهی میکند اگر از دستورات پیروی کنی سراغ پرواز بلند تری میرود و اگر… حق انتخابی نداری.
عشق و احساس,تو را به سرزمين کشتگان میبرد
جنازه هایی که در گوشه و کنار جای جای این کهکشان عظیم پراکنده شده اند..