صفحه ۷۹ کتاب نگارش فارسی ششم ابتدایی خاطره اولین روز مدرسه و پیدا کردن اولین دوست خود را در دو بند بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

خاطره ی اولین روز مدرسه و پیدا کردن ...

خاطره ی اولین روز مدرسه و پیدا کردن دوست

با سلام خدمت همه ششمی های عزیز امروز می خواهیم جواب سوال صفحه ۷۱ کتاب نگارش ششم با عنوان خاطره ی اولین روز مدرسه و پیدا کردن اولین دوست خود را در دو بند بنویسید را قرار دهیم جواب ما اینگونه است که اولین روز مدرسه که خیلی دوست داشتم به مدرسه بیایم دوستم ریحانه که او را دیدم خوشحال شدم و گفتم سلام چون ما خیلی صمیمی هستیم باهم زنگ تفریح ها دور حیاط میچرخیم اگر شما عزیزان متن دیگری دارید برای مادر نظرات پایین سایت بفرستید تا با اسم شما منتشر کنیم.

انشا خاطره اولین روز مدرسه و پیدا کردن دوست

نویسنده : اول مدرسه خیلی خیلی خوش گذشت و یک دوست پیدا کردم که اسم او فاطمه بود ماهمه خوشهال بودیم و شادی می کردیم و چند روز بعد از مدرسه و پس از چندماه باز هم دوست صمیمی بودیم این شد داستان من خوش باشد دوستان من.

هانیه : من لحظه شماری می کردم تا روز اول مدرسه برسد و من به مدرسه بروم و دوستان جدیدی پیدا کنم .. وآن روز بالاخره فرا رسید و مادرم مرا از زیر قرآن رد کرد و وقتی من و مادرم می خواستیم به سمت مدرسه حرکت کنیم پدرم آمد و گفت دخترم انشاالله موفق باشی و من هم از پدرم تشکر کردم و با مادرم به سمت مدرسه راه افتادیم و رفتیم تا به مدرسه رسیدیم آنجا پر بود از دختر بچه هایی که تازه به مدرسه می امدند و انها هم مثل من بسیار خوشحال بودند ومن تا انها را دیدم بی اختیار به سمت آنها دویدم و به یکی از آنها که کنار یک درخت نشسته بود سلام کردم و اسمش را پرسیدم و گفت سلام .. اسم من ریحانه است اسم تو چیست من هم گفتم اسم من هانیه است و بعد او گفت میایی با هم دوست شویم من هم خوشحالی و ذوق زدگی گفتم بله .. تا اینکه صدای زنگ کلاسی به گوش رسید و من و ریحانه دستمان را گرفتیم و به سمت کلاس دویدیم و ما هرسال دوست بودیم و هیچ وقت رابطه مان را قطع نکردیم تا الان که کلاس ششم هستیم من هیچ وقت خاطره ی ان روز دوست داشتنی را فراموش نخواهم کرد.

رحمانی : من در انتظار آمدن مدرسه ها بودم و لحظه شماری می کردم تا اینکه مدرسه ها از را رسید من کیفم را پشتم کردم و دستم را به دست مادرم دادم وبه راه افتادیم تا اینکه وارد حیاط مدرسه شدیم من خیلی خوشحال بودم حیاط مدرسه پر از دختر بود با مادرم خداحافظی کرد و دستم را از دست مادرم کشیدم تو حیاط کنار درخت دختری نشسته بود رفتم کنارش سلام کردم و گفتم اسمت چیست گفت اسم من نادیا است گفت اسم تو چیست گفتم اسم من سعیده است تا که زنگ کلاس خورد وما باهم به سمت کلاس حرکت کردیم و الان است که هنوز کلاس ششم هستیم و باهم دوست.

ناشناس : روز اول مدرسه یا مادرم به سمت مدرسه حرکت کردیم آنجا با دوستم که در پیش دبستانی آشنا شدم در یک مدرسه بودیم و ما خوشحال بودیم خلاصه برای کلاس چهارم از هم جدا شدیم ولی در یک مدرسه دیگر با یک دخت. آشنا شدم اون زهرا بهرامی بود که الان که کلاس شیشمم با هممیم و از هن جدا نخواهیم شد.

نویسنده : من ابتدا وقتی که به کلاس رسیدم میز یکیمونده به اخر نشستم یک بغل دستی پرو داشتم وقتی اسمم راخواندند فکر کردم می خواهند دعوام کنند اما بعد از دوبار گفتم حاضر زنگ تفریح خورد من با خواهرم رفتم که دوست هایی داشت که من را فقط بغل می کردند خواهرم رفت و من را با دوست هایش تنها گذاشت من با دوست های خواهرم خیلی بازی کردم بدین ترتیب دوست های خواهرم دوست های من هم شدند.

آرزو محمدی نیا : هنوز مدرسه از راه نرسیده بود. ومن منتظرش بودم، و بعد از یک ماه، فردا صبح اولین روز مدرسه بود من و مادرم صبح به طرف مدرسه روانه شدیم آن روز بهترین روز مدرسه بود ویک خاطره ی به یادمانییعنی پیدا کردن رفیقی که هم درد وبا احساس اون برام یک خواهر بود
ومن اونو به عنوان یک خواهر انتخاب کردم خواهر گلم دوست دارم.

نویسنده :‌من لحظه شماری می کردم که روز مدرسه فرابرسد تا اینکه فرارسید مادرم از زیر قرآن ردم کرد و پدرم رسید و گفت انشاءالله موفق باشی و به مدرسه من را رساند و من وارد حیاط مدرسه شدم و رفتم تو کلاس با دوست های خوبی دوست شدم و تا حالا کلاس ششم هستم دوست هستیم.

نویسنده : من اولین روز که به مدرسه امدم هیچ دوستی نداشتم ومن خیلی خیلی شوق دارم بیایم مدرسه.

فاطمه حیدری : امروز ، روز اول مدرسه است یا بهتر است بگویم روز اول مهر ؛ روزی که مدرسه ها اغاز می شود. من همراه مادرم راهی مدرسه میشویم و در راه مدرسه دختر بچه های زیادی رامیبینم، که شادی ونشلط در چهره ی شان نمایان است و دست در دست مادرشان روانه ی مدرسه شده است. خیلی خوش حال بودم و کمی استرس داشتم. تا اینکه به مدرسه رسیدیم وارد حیاط مدرسه شدیم چشم چرخواندم وحیاط مدرسه را از نظر گذراندم حیاط مدرسه پر از دختر بچه های شده بود، که بعضی از انها در حال بازی کردن بودند و بعضی دیگر نیز دست در دست مادر شان ایستاده بودند. وقتی بر میگردم مادرم را میبینم که باخانمی در حال صحبت کردن است در همین لحظه زنگ مدرسه به صدا در می اید و بچه ها صف می ایستد من در اخر صف می ایستاتم. چند لحظه بعد از صحبت ها خانم ناظم بچه ها به کلاس میرود در انجا من نیمکت اخر کلاس میشینم واندکی بعد دختر خانمی اومد و کنار م نشست به او نگاه می کنم چهری زیبا و مهربانی داشت که به دلم نشست. خیلی کنجکاو بودم که اسمش چیست اما چیزی ن پرسیدم
وقتی خانم از ما خواست که خودمان را معرفی کنیم فهمیدم که اسمش ریحانه کریمی است.
بعد از کلاس به حیاط مدرسه رفتیم. می خواستم برم خوراکی بخرم که یکی صدام کرد.
-فاطمه!
برگشتم دیدم که ریحانه است.
-گفتم :«بله»؟
گفت :« کجا میری ؟».
گفتم :«میخواهم خوراکی بخرم».
گفت :«نرو من دارم بیا باهم بخوریم ».من خندیدم و گفتم:«نه منم مادرم برام گذاشته ولی من دوست ندارم می خواهم بروم کیک بخرم ». سپس باهم به سمت بوفه مدرسه رفتیم
واز ان پس من و ریحانه دوست خیلی صمیمی هم شدیم. دوستی من و ریحانه تا دو سال طول کشید.
و اکنون من کلاس ششم هستم ولی آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. (دوست دارم دوست عزیزم هر جا هستی برات ارزوی موفقیت میکنم).

کیمیا : امروز روز خوبی شاید البته بادوست صمیمی ام در یک کلاس نبودیم اما من کم کم با کسانی که کنارم نشسته بود دوست و تا امروز با او صمیمی و دوست ام.

نویسنده : من در اولین روز مدرسه خیلی خوشحال بودم.وقتی به مدرسه رسیدم،دیدم که پسر بچه های زیادی آنجا هستند و من از قبل دوست خیلی مهربانی داشتم که اسم او صدرا بودو من با او تاچند ماه و حتی تا چند سال صمیمی بودیم.اینقدر صمیمی بودیم که حتی الان که کلاس ششم هستن در یک نیمکت می نشینیم.اکنون من کلاس ششم هستم و هرگز آن روز پر خاطره را فراموش نمی کنم..

رقیه حیدری : اولین روز مدرسه خیلی خوشحال بودم وقتی زنگ کلاس زد رفتم کلاس وسط جامیز نشستم خانم وقتی اومد خیلی مهربان بود و یک دوست قشنگ پیدا کرد و به او گفتم اسم شما چیست گفت اسم من زهرا است و به من گفت اسم شما چیست به او گفتم اسم من رقیه است به من گفت خوش آمدی وباهم دوست شدیم خیلی خوشحال بودیم دوست مهربانی بود.

علی تقوی : آن روز با هیجان زیاد به همراه مادرم به مدرسه رفتم همه در صف ایستادیم به کلاس اولی ها جایزه دادند وما با خوشحالی به کلاس رفتیم درنیمکت اول نشستم دختر بچه ای که کنارمن کمی ناراحت به نظر می رسید به او نزدیکتر شدم واسم او را پرسیدم او گفت که اسمش فاطمه است من هم خودم را معرفی کردممن هم سارا هستم او به من نگاهی کرد ولبخندی زد اینگونه دوستی ما آغاز شد.

نویسنده : من ۲۲ساله هستم از شهر کرمان من بچه ای دارم کلاس ششم اسم او احسان است اون عشق منه من و خانمم داخل اتاق زیر پتو شلوارامون در داشتیم می کردیم الانم خانممم ۲۸ اسفند بچم به دنیا امد و الانم داره بهش جی جی میدهد همون شیرخودش و منم دارم دارم اط اون جی جی می خورم.

نویسنده : من روز اول مدرسه خیلی خوشحال بودم دوست داشتم هرچه زودتر مدرسه باز بشه برگردم به مدرسه ودر مدرسه دارم دوستی آشنا شدم و باهم هنوزم دوست هستیم.

ناشناس : من دراولین روزمدرسه خیلی خوشحال بودم چون کلی دختربچه های هم سن وسالم اونجا بودن‌.
وقتی که ماروکلاس بندی کردن داخل کلاس شدیم.زنگ اول کارگاه خمیر بازی بود که معلم ماهاروبه گروه های ۳نفری تقسیم کردکه من بادودختردووقلو به نام مهتاویکتا همگروه بودم ومااون موقعه پیش دبستانی بودیم. ولی تاالان که کلاس ششم هستیم باهم دوستیم🌸🌸🌸🌸💗.

ناشناس :
من روز اول مدرسم یک دوست پیدا کردم به اسم آنیسا که ازکلاس ۴ باهم دوست بودیم یک آن روز دوستم خیلی خوشحال بود وقتی رفتیم سر کلاس باهم نشستیم و با هم کلاسی هایمان آشنا شدیم .