صفحه ۸۷ کتاب نگارش فارسی ششم یک بند بنویسید و واژه های اگر ولی اما و زیرا چون را در آن به کار ببرید از سایت نکس لود دریافت کنید.

یک بند واژه های اگر ولی اما و زیرا چون

با کلمات اگر ولی اما و زیرا چون یک جمله بسازید

با سلام خدمت دوستان عزیز جواب ما برای این بخش اینگونه می باشد اگر مهمان نمی رفتم درس مرا می خواندم مریض بودم الان معلم چون درس داده بودم به من منفی می داد زیرا باید از این به بعد حواسم را جمع کنم ولی منفی نگیرم.

امروز برف می بارید می خواستم برای قدم زدن بیرون بروم ولی ترسیدم سرما بخورم چون باد سردی می وزید اگرچه قدم زدن در زیر برف حس خوبی دارد زیرا سکوت و پاکی برف های درخشان انسان را مجذوب میکند.

جواب مردم در نظرات پایین سایت

نویسنده : اگر من زیبا بودم همه من را دوست داشتند چون انسان ها افراد زیبا را دوست دارند ام من که زشت هستم زیرا انسان ها ما را از روی ظاهر تشخیص می دهند اما کار بسیار اشتباهی انجام می دهند ولی ما هر قیافه ای داریم باید خدا را شاکر باشیم.

نویسنده : روزی روزگاری یک بچه کبوتر و پدرومارش درجنگل زندگی می کردند. همه ی اهل جنگل بچه کبوتر را دوست داشتن در یک روز بهاری بچه کبوتر و دوستش برای بازی به پارک می رفتند انها برای اینکه به پارک برستند باید از پل چوبی بگذرندوقتی بچه کبوتر یک قدم برداشت چوب می شکند وبه طرف پایین می افتددوستش سعی کرد او را نجات دهد ولی دستش به او نمی رسید .کم کم داشت شب می شد پدر و مادر بچه کبوتر نگران بودند همه ی اهل جنگل خبردار بودند اما پدر ومادر بچه کبوتر خبر نداشتند دوست بچه کبوتر باغبانی را در آن اطراف دید رفت پیش باغبان و به او گفت خواهش می کنم کمک کن دوستم در خطر است همه ی اهل جنگل امده بودند همه دست به دست هم بچه کبوتر را نجات دادندوقتی از پل چوبی خارج شدند پدرومادر بچه کبوتر امدند وبه او گفتند اگر عمو باغبان دیر می رسید چه می شد؟از این به بعد بیشتر مراقب باش. بچه کبوتر ترسیده بود زیرا میترسید پدرومادرش بخاطر این کار دعواش کنند فردای ان روز همه خوشحال بودند چون بچه کبوتر نجات یافته بود و همه ی اهل جنگل آن روز را جشن گرفتند.

نویسنده : یک روز دخترکی به مزرعه میرفت ولی چون اگر اما زیرا.

حدیث سادات انتظامی : امروز برف می امد من سرما خوده بود می خواستم به حیاط برم اما مامانم جلوی من را گرفت اگر چه سرم در میکرد و مریض بود در پنجره زیرا چشمم به برتدر کوچک خورد که دارد ادم برفی درست میکند چون اون پسر فضول بود ولی من زرنگ نیستم که از دست مادرم فرار کنم و صبر کردم تا حالم خوب بشود.

نویسنده : در زمان های قدیم ،یک گرگ و یک روباه با یکدیگر دوست بودند. گرگ در یک روز سرد زمستانی، هنگامی که برف سنگینی باریده بود، برای پیدا کردن غذا بیرون رفت. همین طور که دنبال غذا می گشت، به کوهی رسید و در آنجا روباه را دید که به کوه تکیه داده بود. گرگ گفت:« سلام روباه ای کاش تو هم با من به شکار می آمدی! اگر چه من همه جا را گشته ام؛ ولی چیزی پیدا نکرده ام.» روباه با لحن دوستانه ای گفت:« متاسفم دوست عزیز! می خواهم به تو کمک کنم، اما باید این کوه را نگه دارم. اگر تو این کوه را نگه داری، من می روم و برای تو و خودم شام خوبی می آورم». سپس روباه به سمت گرگ پرید و گرگ هم به سمت کوه. ساعت ها گذشت ولی روباه برنگشت و دست و پشت گرگ خسته شده بود؛ اما صبر کرد. بعد از مدتی فهمید که روباه بر نخواهد گشت.»

دختر مغرور : اگر این آدمها ب جای آدم بودن کمی هم انسان بودند؛دنیایمان زیباتر می شد،ولی حیف ک این آدمها زیبایی را در ظاهر می بینند و باطن شناس نیستند و هیچوقت و هیچوقت باطن شناس نخواهند شد. اما من تغییری خواهم بود ک میخواهم در دنیا ب وجود بیاورم،چون ک این تغییر برای من یک هدف است و من هیچوقت شکست را نخواهم پذیرفت زیرا ک هدف هایم را می پرستم…!

غزل گودرزی : در زمان های قدیم ،یک گرگ ویک روباه بایکدیگر دوست بودند.گرگ در یک روزسرد زمستانی هنگامی که برف سنگینی باریده بود،برای پیداکردن غذا بیرون رفت.همین طور که دنبال غذا می گشت به کوهی رسید که در آنجاروباه رادید و به کوه تکیه داده بود.گرگ گفت سلام روباه ای کاش توهم بامن به شکار می آمدی! اگر چه من همه جارا گشته ام؛ ولی چیزی پیدا نکرده ام. روباه با لحن دوستانه ای گفت متاسفم دوست عزیز!می خواهم به تو کمک کنم، اما باید این کوه را نگه دارم‌.اگر تواین کوه را نگه داری، من می روم وبرای تو و خودم شام خوبی می آورم .سپس روباه به سمت گرگ پریدو گرگ هم به سمت کوه.ساعت هاگذشت ولی روباه برنگشت ودست و پشت گرگ خسته شده بود؛اما صبر کرد بعد از مدتی فهمید که روباه بر نخواهد گشت. امیدوارم خوشتان آمده باشه 😄کپی ممنوع😄غزل گودرزی هستم🤗🤗🤗.

زیبا دندانی : من میخواستم به آمریکا بروم اما روحانی نگذاشت بروم به آمریکا چون خوشش به ترامپ نمی آید ولی من رفتم خیلی هم خوش گذشت.

نویسنده : سراسیمه میدویدم اما ان ها هم سرعت زیادی داشتن ولی خب منم تو شهر رو بهتر از معمور ها میشناختم زیرا من یک ولگرد هستم اما انها تمام مدت داخل قصر هستن سپس بعد از دویدن های فراوان و نفس نفس زنان ب خانه دوستم رسیدم و میدانستم انجا در امان خواهم بود.

نویسنده : روزی روزگاری در گوشه‌ای از این دنیای بزرگ پیرمرد و پیرزنی در دهکده قشنگ زندگی می کردند پیرمرد خیزران شکن بود که نهایی به بزرگی یک درخت قطع می‌کرد و به خانه می‌آورد از شاخه‌های خیزران چوبدستی می‌ساخت و با برگ و پوست آن توجه ها زیر انداز های قشنگ و زیبا که مثل چراغ روشن و نورانی همین حالا قطع می‌کنند پیر من در آن را معتبر از تعجب فریاد کشید و دختر کوچولویی که مثل ماه زیبا بود از دور به پیرمردها نیست �تری شیرین و بامزه ای همین الان را به کلی خوشحال می‌شود و دختر که خیلی آرام و با عجله به کار به پیرمرد و پیرزن فرزندی نداشته سلام اینجا را ببین خیلی از خدا این خانم کوچولو را توی نت پیدا کردم اول انگشتش را به دندان گرفت و مدتی بعد صدایش را به طرف آسمان گرفت گفت خدا را شکر ما هم دعا کردیم که فرزندی داشته باشیم اما خداوند ما را به آرزویمان پیرزن و پیرمرد به اندازه تمام دنیا خوشحال شده بود همان روز از یک مرد روحانی خواهش کردند که اسمی برای دخترش را انتخاب کند و او دخترک را کاگویا یاهمی.

مریم جهانبخت : در یک روز دخترکی سرما خورده بود در بیرون برف می‌آمد ولی او نمی توانست بیرون برود و خیلی ناراحت بود چون مریز بود نمی توانست بیرون برود او با خود گفت اگر مریز نبودم بیرون میرفتم و برف بازی می‌کردم اما حالا که مریزم سبر میکنم تا مریضی ام خوب شود.

نویسنده : اگر انسان ها مانند هم بودند زندگی بی معنا میشد چون همه یک کار میکردند وهیچ تفاوتی بین افراد نبود اما این گونه نیست بلکه ادم ها بسیار متفاوت هستند وزندگی زیبا تراست چون انسان ها متفاوتند اما ما هرگز نباید خواستار این باشیم که همه مثل هم باشند..

ناشناس : اگر بخواهیم جزء برترینها باشی اماچون شایسته اش نیستی نمیتوانی ولی اگر سعی و تلاشت را هم بکنی نمیتوانی زیرا نمیتوانی.

نویسنده : زندگی زیباست چون انسان ها متفاوت اند اگر انسان ها مانند هم بودندزندگی بی معنا می شد وما از زندگی لذت نمیبردیم ولی خدا ما را یک شکل ن آفریده.

ستایش : اگر انسان ها مانند هم بودند زندگی بی معنا می شد .چون همه یک کار می کردند .اگر انسان ها به جای کارهای نایسند به خداوند ایمان می اوردند دنیای ما زدبا تر می شد ولی حیف.اگر بخواهی جزو انسان های برتر باشی اما اگر شایسته اش نباشی نمی توانی زیرا تلاشت کم است..

نویسنده : اگر من دکتر شوم و……نه اما فکر خوبی نیست چون من دوست ندارم دکتر شوم زیرا هیچ علاقه ای به دکتری ندارم و نخواهم داشت ولی بعضی افراد دکتری را خیلی دوست دارند و می خواهند وقتی بزرگ شدند دکتر شوند ..

نویسنده : روزی دختری به مزرعه دوستش میرود او تنها بود ان دختر در راه گم شد زیرا ک نمیدانست از کدام راه برود. اگر ان دختر قبل از رفتن به مزرعه ادرس د مزرعه را از دوستش میگرفت این مشکل برای او پیش نمی امد اما نمیتوانست به دوستش بگوید چون او میخواست با رفتن به مزرعه او را خوشحال کند ان دختر یکی از راه هارا انتخاب کرد و به مزرعه رسید ..

پرنیا : یک لحظه چشمانت را ببند و به این بی اندیش اگر انسان ها یک کار انجام میدادند چه اتفاقی می افتاد ولی اینگونه نیست زیرا خداوند خداوند جهان آخرت همه چیز را به اندازه و سنجیده آفریده است..

ناشناس : خنگ خدا پیش خودت نویسنده هستی یه چیز خوب بفرست این جور متن ها فقط معلم خنگت قبول می کنه یکم عقل یاد معلمت بده تا تو را هم بیشتر از این بی عقل نکنه.

ناشناس : اگر کسی تلاشش را بکند ولی شکست بخورد نباید
نا امید شود و همه چیز را کنار بگذارد چون شکست پل پیروزی است پس باید دوباره شروع کند و تلاش خود را بکند اما این بار با دقت بیشتر زیرا دقت و برطرف کردن اشتباهات موجب نزدیک تر شدن انسان به هدف هایش میشود و دره موفقیت به روی او باز میشود.

ابوالفضل لطفی : اگر در دنیا دو پروردگار بود هیچ چیز سر جای خودش نبود چون یکی می گفت: روز باشد و دیگری می گفت شب باشد اما خداروشکر در دنیا یک پروردگار است. زیرا دنیا را باید یک نفر مواظبت کند و او خدا است. ولی من نمیدانم که چطور بعضی ها می گویند خدایی وجود ندارد؟.

عسل : یک برنامه ریزی خوب به موفقیت لازم است اما کافی نیست چنانچه اگر دانش اموزی برنامه ریزی خوبی داشته باشد ولی به برنامه ریزی توجه نکند و بدان عمل نکند موفق نخواهد شد چرا که برنامه ی خوب بدون اجرا کسی را سوری نمی بخشد.

نویسنده : اگر کسی من را دو ست ندارد اشکالی ندا رد اگر من حسو دم اشکا لی ندا رد مهم انسان است اما من قول داده ام که به دیگران مشکلات خودشان را نگویم بلکه خودشان باید مشکلات خودشان را درست کنند چون انسان آن وقت بهتر خودش را می شنا سد وباعث میشود در آینده به انسانی خوب تبدیل شود زیرا خوب بودن ومهربانی بهتر از این است که خو دت را نشناسی..

نویسنده : اگرانسان هامانندهم بودند،زندگی بی معنا می شد؛چون هیچ تفاوتی بین افرادنبود.امااینگونه نیست بلکه انسانهابسیارمتفاوت هستندوزندگی زیباست ومانبایدخواستاراین باشیم که همه مانندهم باشند.

نویسنده : اگر من دکتر شوم و…..نه فکر خوبی نیست چون من دل و جیگر دکتر شدن را ندارم و نخواهم داشت‌.ولی بعضی از افراد دکتری را خیلی دوست دارند(در حالی که اگر خون ببینند غش میکنند)و می‌خواهند در آینده دکتر شوند.اما من دوست دارم وقتی که بزرگ شدم خلبان و یا طراح مد بشوم..

نویسنده : اگر کسی تلاش کند موفق میشود ، موفق میشود . اما اگر تنبلی وتن پروری کند و سختی ها را تحمل کند ، موفق نخواهد شد، چون موفقیت همیشه بعد از سعی و تلاش و پشتکار به دست می آید .گرت سعی باشد در کار ها. شود سهل پیش تو دشوارها.

نسا :‌«بانام ویاد خدا سلام»
خداوند همه ی انسان ها را در اول یک جور آفریده است اما اگر بعضی انسانها موفق تر هستند چون خودشان آینده نگر بودنند.ولی گاهی هم پیش می
آیدکه بعضی از انسان ها نگون بخت هستند اینهم
باز به تلاش آدمی برمی گردد پس هر کس صزای عمل خود را می گردد‌. «موفق باشید».

نویسنده :‌ ادم های زیادی تو دنیا هستنند ولی همه ی انها شبیه به هم نبودن انسان ها موجوداتی هستن که متوانند کارهای جالبی انحام بدهند زیرا خداوند انسان ها جوری افریده است که اراده خودش دست خودشه اگر بعضی اوقات چشمانمان را خوب باز کنیم و به اطراف خود نگاهی کنیم متوجه جیزای جالبی میشیم و همچنان میتوانیم انها را کشف کنیم اما بعضی ها هستن که خوب از این نعمت ها استفاده نمیکنند چون قدر انها را نمیدانند.

زهرا : یکی بود یکی نبود دختری بود که درسی را بلد نبود اما او خجالت می کشید به معلم یا پدرو مادرش بگوید چون فکر می کرد اگر بگوید به او میگویند تو هیچی بلدنیستی ولی به خودش گفت اگر نپرسم امتحانم رو خراب می کنم زیرا دخترک سوال خود را پرسید و در امتحان 20شد.

آریاتنا :‌اگر به خداوند ایمان داشته باشی در کارهایت موفق می شوی زیرا امید به خدا انسان را دلگرم می کند و به انسان قدرت می بخشد اما اگر تلاش نکنی هیچ پیشرفتی نخواهی داشت چون امید به خدا و تلاش در کنار هم در های موفقیت را بر روی تو باز می کنند. .

نجمه جعفری :‌خدای عزوجل را باید بزرگ داشت زیرا از او عظیم تر و قدرتمند تر نیست. او خورشیدی است که هیچ وقت خاموش نمی شود چون همیشه در دل مسلمانان جاری است. خدایِ عزوجل راباید بینا دانست چون او همه ی کارهای ما را میبیند زشت و نیکوی ما را اگر به او توسل نداشته باشیم مانند شمعی خاموش هستی ولی اگر توسل داشته باشی مانند شمعی هستی که همیشه روشن است اما یک توسل کامل که دچار تردید و شک نشوی.