صفحه ۹۷ نگارش فارسی ششم درس شانزدهم در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب متن زیر را در یک بند ادامه دهید و عنوانی برای نوشته خود انتخاب کنید آداب مطالعه از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت نگارش ششم دبستان

متن در اتاق نشسته بودم و به کتابخانه نگاه میکردم را در یک بند تکمیل کنید

با سلام خدمت دوستان عزیز ما در حال تکمیل کردن سوال بخش اول صفحه ۸۸ کتاب نگارش پایه و کلاس ششم ابتدایی دبستان هستیم و جواب اینگونه است که موضوع دایرة‌المعارف می باشد و متن اینگونه است که در اتاق نشسته بودم و به کتابهای کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب عارف افتاد که می‌خواستم آن را بگیرم و به سراغ پدرم رفتم و از او پول گرفتم و گفتم بابا پول بده گفت چند تومان می خوای گفتم ۵ هزار تومان رفتم و گفتم شما نیز اگر متن دیگری دارید در نظرات پایین برای ما بفرستید تا با اسم شما منتشر شود.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

شقایق » ابو علی سینا افتاد که او مردی دانشمند است که بسیار چیزهارا درست کرده است که مادرم آمد ونشد بقیه آن رابخوانم در آن زمان فکر کردم که یک چیزی از داخل کتابم بیرون آمد و من ترسیدم.

مائده » در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب شازده کوچولو خورد. با اینکه این کتاب را بارها و بارها خوانده بودم اما باز هم وسوسه میشدم که آن را بخوانم ! دل را به دریا زدم و دوباره برش داشتم. و جملات خوب را تکرار کردم که روباه میگفت : جز با چشم دل نمی توان خوب دید . آنچه اصل است از دیده پنهان است. یا یک نفر به تنهایی هیچ چیز نمی داند. این ها جملاتی است که هر روز هم تکرار شود کم است.

ناشناس » ریاضی سال پنجم خورد چقدر دلم برای ریاضی سال پیشم تنگ شده بود برای همین وسوسه شدم و دوباره آن را برداشتم و به سوالاتش نگاه میکرد و میگفتم یادش بخیر.

نویسنده » لغتنامه دهخدا افتاد رفتم وآن را برداشتم وبا خود به خانه بردم و آن را خواندم . بعد از چند هفته که کتاب لغتنامه دهخدا را کامل خواندم آن را به کتابخانه برگرداندم.

نویسنده » دراتاق نشسته بود وبه کتابهای کتابخانه نگاه می کردم ناگهان چشمم به کتاب خواهران تاریک افتاد احساس می کردم که ترسناک است اما اونجوری که تصور می کردم نبود بارها وبارها این کتابراخوانده بودم چنان کتاب زیبایی هم نبود اما احساس کردم که کتاب خیلی عجیب بود در اتاق را باز کردم چشمم صندوق افتاد رفتم ان را باز کنم که به رویا ها پریدم.

نویسنده » در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب قران سال پنجم خورد.چقدر دلم برای قران سال پیشم تنگ شده بود برای همین وسوسه شدم و دوباره ان را برداشتم و در گوشه ای نشستم و شروع کردم به خواندن سوره ای .سوره ای که مرا تا اوج اسمان برد!!!.

نازنین » در اتاق نشسته بودم و کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب شاهنامه افتاد او کتاب بزرگ بود من وسوسه شدم که شاهنامه را بخوانم ولی همین که ده صفحه اولش را خواندم خسته شدم و او را به مادرم دادم تا ادامه شاهنامه را برای من بخواند وقتی مادرم برایم می خواند اصلا خسته نشدم و با شور و شوق فراوان به داستان آن کتاب گوش دادم.

نازی » در اتاق نشسته بودم وبه کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب لغتنامه ی دهخداافتاد لعتنامه ی دهخدا مفصل ترین کتاب لغت ومهم دارم و اساسی ترین اثر دهخدااست دهخدا برای نوشتن این لغتنامه نزدیک به چهل سال کوشش کرد ودر این مدت حدود صد نفرباوی همکاری کردند دهخدا برای نوشتن این لغتنامه شب و روز به مطالعه و جمع آوری اطلاعات مشغول بود. آرزوی من یک بار خواندن لغتنامه ی دهخدا بود تا با زندگی شخصی که برای ایران و زبان فارسی به غیر از فردوسی زحمت ها کشیده بود ،آشنا شوم و از ایشان برای خدمت به وطنم سرمشق بگیرم دوستان امیدوارم متنم کمکتون بکنه.

نویسنده » در اتاق نشته بودم وبه کتاب های کتابخانه نگاه میکردم ناگهان چشمم به کتاب مناجات علی افتاد و ده دقیقه ای به خواندن پرداختم نا.هان زمان ازدستم پرید وزمان مدرسه ام دیر شد وسرویسم رفت وبه مادرم نگفتم وآن روز خودم پیاده رفتم وآنروز خیلی کیف داد چون من پیاده رفتم.

نویسنده » در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه می کردم. ناگهان چشمم به کتاب راز های زندگی بر خورد دلم می خواست آن کتاب را بخوانم اما یک چیز جلویم را میگرفت ، اما با تمام قدرت بلند شدم و رفتم به طرف کتاب رفتم کتاب راز های زندگی صفحه ی اول یک جای کلیدی بود واقعی بود! دستم را در جای کلیدی وارد کردم دوستم را چرخاندن !😮 چیزی دستم را کشید و من در جا کلیدی فرو رفتم و آنجا سالیان سال ماندم.

متین محمدی » کلیه ودمنه افتاد.من حیوانات رودوست دارم وباخواندن کتاب کلیه ودمنه بازندگی حیوانات بیشترآشنامی شوم.دوستانم مرا صدا کردند و گفتند با ما بازی کن ولی من مشغول کتاب خواندن شدم ناتمامش کردم بعد سراغ بازی رفتم.

نویسنده » فارسی پنجم افتاد ان رابازکردم و اتمام درس های این کتاب راخواندم ودربین انها می گفتم یادش بخیر بعدکه تمام شد یک ،دو اشک از چشمانم جاری شد وبعدیک صلوات برحضرت محمد فرستادم وکتاب را بستم.

فاطمه جبارزاده :‌داستان راستان استاد مطهری افتاد . به مطالعه ان پرداختم .ازخواندن داستان های پند آموز ان لذت بردم . کنجکاو شدم درباره ی شخصیت استاد مطهری بیشتر بدانم با اجازه ی بزرگ تر ها در رایانه به جست و جو پرداختم و فهمیدم استاد بزرگوار چه شخصیت وارسته و بزرگی بوده اند ..

نویسنده : بوستان سعدی افتاد واز جایم بلند شدم و ان را برداشتم وآن را نگاه کردم دیدم که چقدر. شعر های زیبا در ان است این شاعر بزرگ ایرانی هم شاعر هم نویسنده بود این شخص در قرن هفتم بود نامش هم سعدی شیخ مصلح الدین بود.

مهشید : دقیقا پای یه چیزی رو میکشن وسط که با عقل جور در نمیاد و هی میخوان دعوا راه بندازن بین بچه ها بشین درس بخونید بابا تو این وضعیت.

معراج : ان بیست وسه نفر افتاد با اینکه 3بار این کتاب را خوانده بودم.دوباره قسمت های قشنگ ان را دوباره برداشتم و خواندم.و خیلی لذت بردم..

نویسنده : کتابی‌افتاد‌رفتم‌وان را برداشتم کتاب را باز کردم لولو خورخوره‌درامد‌من‌ترسیدم او مرا کشید درون کتاب و مرا تکه تکه کرد و به جای کوشت گوسفند کشتار روز فروخت.

صبا : جادویی افتاد.منظورم از جادو ورد و این حرفا نیست…بلکه جادوی خیال پردازی است.وقتی کتاب را می خواندم انگار به دنیایی دیگر رفتم.دنیایی پر از شیرینی و شکلات و بازی.دنیایی که در ان خبری از جنگ و کم ابی نیست.هوای انجا بسیار خوش است و اب فراوان دارد.

به امید روزهایی بون کم ابی و الودگی در ایران…^_^

نویسنده : ريحانه دختر بچه اى حسين خوارزمى و شا گرد ابو ريحان بيرونى مى گوييد سال خا ارزيم بود كه دوباره چهره اى زيباى معللم را خوب ببينم ميثم دهقان خلدى ببخشيد منم نميدونم شما از اينترنت بپرسيد.

امیریان : فانتزی افتاد.انگاری اسمی نداشت!چه جالب!کتاب بی اسم!یه لحظه احساس کردم دیگر از فضای پر کتاب کتابخانه خبری نیست!درون یه قصر بودم با یه عالمه پری و جن و آدم!اون موقع بود که آقای کتابدار صدام کرد و گفت:تو خیالی!پاشو!دارم کتابخونه رو می بندیم!به جایی که اون کتاب قبلاً بود نگاه کردم!انگاری از کتاب خبری نبود!اون یک کتاب جادویی بود؟خدا می‌دونه چی بود؟.

نویسنده :‌چشمم به کتاب شاهنامه ی فردوسی افتاد…با هیجان آن را از داخل کتابخانه ام برداشتم و وارد بخش رستم و سهراب شدم…مطمئنم همه ی ما ده ها بار آن را خوانده آیم و لی من خودم هر بار آن را میخوانم ، به شدت ناراحت و آزرده خاطر میشم…کتاب بسیار زیبایی است و داستان های زیادی از جمله : رستم و دیو سپید ، رستم و سهراب ، رستم و کوه سپند ، گردآفريد ، کیخسرو ، داستان های سیاوش ، سوگ سیاوش ، رستم و اسفندیار ، زال و سیمرغ و ضحاک و کاوه آهنگر دارد😉.