جواب صفحه ۱۲ نگارش فارسی ششم داستان زیر را تا یک بند ادامه بدهید امروز شاخه ی دیگری از درخت توت شکست و بر زمین افتاد. درخت توت, آهی کشید و به درخت بید در آن سوی باغ, که کودکان کاری به کارش نداشتند, خیره شد. از سایت نکس لود دریافت کنید.

تمرین دو کتاب نگارش پایه ششم دبستان

پاسخ جواب تمرین دو صفحه 9 کتاب نگارش پایه ششم

با سلام خدمت دوستان عزیز امروز می خواهیم درباره متن زیر جوابی بنویسید که در صفحه ۹ کتاب نگارش فارسی ششم قرار دارد. متن این تمرین که تمرین نگارش می باشد این گونه است که امروز شاخه دیگری از درخت توت شکست و بر زمین افتاد درخت توت آهی کشید و به درخت بید که در آن سوی باغ که کودکان کاری به کارش نداشتند خیره شد. بقیه متن را اینگونه ادامه میدهیم ناراحت شد و گریه کرد ولی بعدها فکر کرد که من خوراکی میوه توت دارم ولی درخت بید ندارد من خوشگل هستم ولی درخت بید زیبا نیست ولی هر دو درخت هستیم چند سال بعد باغبان پیش درخت توت درخت بید کاشت و با هم بازی کردند.

ادامه داستان امروز شاخه ای دیگری از درخت توت شکست

خیره شد و با خود گفت به راستی که سرنوشت کدام یک از ما بهتر است من که میوه می دهم و مورد ستم قرار می گیرم یا درخت بید همسایه کهبار و بر ( میوه ) نمی دهد ولی در طرف دیگر باغ به ظاهر آسوده امّا در واقع در تنهایی خود به سر می برد.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر :
مقدمه : آن چنان رنگ ها در هم آمیخته شده اند ، که نمیدانم چگونه این فصل سراسر زیبایی را توصیف کنم .
نتیجه : برگ ها ، محکم در آغوش درخت چسبیده و دیگر ، با نفس آرام باد آن را رها کرده و زمین گیر نمیشوند . درختان سر به فلک کشیده و خورشید را در آغوش میکشد .
گل ها ، یکی یکی ، از غنچه خود بیرون آمده و لبخندی بر آسمان و خورشید ، و سلامی بر درختان میکنند .
پرندگانی که بازکشته و در آسمان از این سو ، به آن سو پر میکشند و دیگر خبری از کوچشان نیست .
گویی در خیابان ها ، اسپری شادی پاشیده اند که اینگونه کودکان به کوچه ها آمده و مشغول شادی هستند و با دست ، به زیبایی گل های اطراف اشاره میکنند .
نتیجه : فصل ها همگی زیبا هستند ، اما بهار ، گویا اهل یک دیار دیگر است که این چنین دل نشین و آرامش بخش است .

فاطمه : درخت توت در دلش آرزو کرد که درخت بیدی بود در این لحظه ناگهان همه توتهای شاخه هایش ریخت و سرشاخه ها یش مانند یک درخت بید مجنون به پایین خم شد باورش نمی شد تبدیل به درخت بید بزرگی شده بود چند روزی با غرور شاخه های آویزانش رابه باد سپرد و خوشحال بود که کسی کارش ندارد گاهی پیرمرد ویا پیرزنی در زیر سایه اش به استراحت می پرداختند کم کم درخت حوصله اش سر رفتذ دلتنگ صدای کودکان شده بود کودکانی که با ذوق توت های شاخه هایش را می چیدند و با خوشحالی طعم شیرینی توت را می چشیدند و لذت می بردند با این که گاه گاهی شاخه ها می شکست ولی شور و شوق بچه ها بسیاردلنشین بود پشیمان شده بود و از خدا می خواست به حالت قبل درخت میوه داری شودتا بتواند بچه های گرسنه ای راسیر کند در این هنگام با صدای کودکی که از شاخه اش آویزان شده بود بیدار شد درست نمی دانست که چه اتفاقی افتاده ولی از اینکه برای همیشه به درخت بید تبدیل نشده بود بسیار خوشحال بود.

فاطمه : با خود گفت: (خوش به حال درخت بید که شاخه هایش سالم هستند و کسی کاری به کارش ندارد کاش من به جای او بودم تا دیگر کسی به شاخه های من آسیب نمی رساند) بلبل که صدای درخت توت را شنیده بود به او گفت : (درخت بید بی ثمر است اما تو باید خوشحال باشی که توت داری و مثل او نیستی) درخت توت به فکر فرو رفت و با خود گفت: (بلبل درست میگوید خوش بحال من که میوه میدهم و مثل درخت بید نیستم) وخدا را شکر کرد.