فعالیت صفحه ۲۴ و ۲۵ کتاب نگارش پایه کلاس یازدهم جواب فعالیت ۲ با توجه به طرح نوشته خود متنی بنویسید بند آغازین بند های میانی و بند پایانی را در آن مشخص کنید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت کتاب نگارش یازدهم

فعالیت 2 صفحه بیست و چهار نگارش یازدهم

با سلام خدمت شما دوستان عزیز در این مطلب جواب فعالیت 2 کتاب نگارش یازدهم که در صفحه 24 و 25 وجود دارد را در این مطلب جواب خواهیم داد و این کتاب انشا و نگارش برای همه پایه های تجربی انسانی و ریاضی مشترک هست و هر سه گروه میتوانند از این مطلب استفاده کنند.

فعالیت 2 صفحه 24 و 25 کتاب نگارش یازدهم

عنوان : بیابان : گیتی را می نگریم، آب هایش را نادیده می گیریم، خاک، خودنمایی می کند. اما نه، کوه ها نیز سر به فلک کشیده اند. از کوه ها پایین تر می آیم. می آیم و می آیم. دیگر نه جنگلی است نه شهری نه روستایی نه آبادی. ریگ است و ریگ است و ریگ! نامت چه آشناست! بیابان.
مقدمه : کدام آهی جگرت را سوزانده است؟ تو از تبار کدام آتشی؟ آتشی که سیاوش را در آن روانه کردند؟ یا آتشی که ابراهیم را در آن انداختند؟ تو چه جان سختی که مارهای زهرآگین تو را از پای در نمی آوردند. آیا تو رنگ خاکی ات را به مارمولک ها بخشیدی که با خال های بدنشان رقص رنگ و زندگی را به تصویر می کشانند. خورشید از تو چه می خواهد که سوزاندنت را رها نمی کند.
بدنه : بند 1 : بیابان را همچنان طی می کنم، می روم. می روم تا به آبی برسم. مگر در بیابان آب است؟! سراب، سراب. به چشمانم دیگر نمی توانم اطمینان کنم. باز گام برمی دارم. نایی برایم نمانده است اما ناامیدی برایم معنا ندارد. از دور تیرگی می بینم. نکند این بار هم نتوانم به چشمانم اطمینان داشته باشم! باز با زحمت گام برمی دارم. رنگ سبزی را گویا می بینم. خاری به پایم می رود، بیرونش می آورم.
بدنه : بند 2 : نزدیک تر می شوم، آری درختی است! مگر می شود؟! درخت باشد و آب نباشد؟ می جویم، چشمانم امیدوارانه حرکت می کنند، برقی به چشمانم می خورد، پیش تر می روم. شگفتا چشمه ای است.
بدنه : بند 3 : دیگر کم کم خورشید از پیشمان می رود، ساعتی می گذرد، هوای خنکی، گوش و گونه ام را نوازش می دهد، سحرگاهانت چه سرد است! گویا آه سردی است که از نهاد دل سوختگان برمی آید و تور ار ایمن گونه خنک و سرد و سردتر می کند!
نتیجه گیری : بیابان! ماندگاری نو، رازی در پی دارد، آن را برایم ازگو. دیگر می دانم تو آن «کویر وحشت» نیستی که بخواهم از تو بگذرم و تنها «به شکوفه ها، به باران» سلامی برسانم. پس درود را با تو آغاز می کنم.

فعالیت 2 صفحه بیست و چهار و بیست و پنج کتاب نگارش یازدهم

مقدمه : خداوندا به ماسعادت شکر نعمت های بی کرانت را عطا فرما!
خداوند مهربان آسمان ها و زمین را در هفت شبانه روز آفرید و از پردۀ نیلوفری اش برف نازل کرد تا در زمستان پوشانندۀ درختان برهنه اش باشد. جهان خداوند آنقدر زیباست که اگر قصد توصیف کنیم قلم ها و کاغذها و توان انسان به پایان خواهد رسید. در این متن به توصیف یکی از نعمت های بزرگ خداوند عزوجل یعنی برف می پردازیم.

بدنه : کشورما ایران در عرض 25 تا 40 درجه در جنوب منطقه معتدله نیمکرۀ شمالی و 44تا63 درجه طول شرقی واقع شده است و گستردگی کشور ما در این عروض منجر به تنوع آب و هوایی و چهارفصل بودن آن شده است! کشور ما دارای چهار فصل بهار سبز و تابستان نارنجی و پاییز زرد و زمستان سیاه می باشد! بله زمستان سیاه. افسوس که زیبایی و فریبندگی برف، زمستان را به سفیدی مشهور گردانیده است اما زمستان شایسته رنگی جز سیاهی نیست! سیاه است چون اشک فقرا نرسیده به زمین یخ می بندد. سیاه است چون آن دخترک کبریت فروش در آغوش کبریت هایش جان به جان آفرین تسلیم میکند.
خداوندا! ثمرات آسمان نیلگونت راببین! ببین که نعمتت برای برخی لبخند به ارمغان می آورد و برای برخی دیگر اشک! ببین که کشاورزان با بارش برف بیش از پیش به درگاهت شکر میورزند و ببین که فرزندان آن رانندۀ جاده های برفی ملتمسانه خواهان قطع بارش برف و تماشای مجدد چهرۀ پدر می باشند.
برف برای آن انسان های بی خانمان یعنی سوز و سرمای شدید؛یعنی خوابیدن در آغوش نیمکت های سرد تر از همیشۀ پارک.
خداوندا می بینی؟ برف برای برخی مایۀ خوشحالی و برای برخی مانند عذاب الهی است! برف از شدت غم میسوزد آنگاه که میبیند معرفت انسان ها در گرو منفعت شان است. آنگاه که می بیند آدم برفی عاشق تابستان میشود و در فراق عشق جان میدهد و آب میشود و هرگز چهرۀ معشوق را نمیبیند و این انتظار و سوختن و ساختن سال ها ادامه دارد و این آغاز راهی طولانی است.

نتیجه گیری : هر لیوانی هم نیمۀ پر دارد هم نیمۀ خالی! هم زشتی دارد و هم زیبایی! هم اشک دارد و هم لبخند! ای کاش ما انسان ها بیاموزیم که تماشاگر نیمۀ پر لیوان باشیم و سعی کنیم انسان منفی باف زمان خود نباشیم.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

ملیکا : ای کاش انسان ها چشمان خود را حتی برای یک دقیقه به روی حقایق جهان میگشودند و میدیدند که برای برخی مرگ به مراتب بهتر از زندگی شان است و آرزویشان دیگر نبودن است در دنیایی که برابر نبودن وزنه ترازو حرف اول را میزند اما افسوس که ما انسان ها لحظه ای چشمان خود رامیگشوییم که دیگر خیلی وقت است که دیر است.