معنی شعر و کلمات صفحه ۱۰۰ و ۱۰۱ و ۱۰۳ و ۱۰۴ و ۱۰۵ کتاب ادبیات فارسی پایه یازدهم معنی درس دوازدهم کاوه دادخواه از سایت نکس لود دریافت کنید.

1) چو ضحاک شد بر جهان شهریار برو سالیان انجمن شد هزار
2) نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان
3) هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
4) برآمد برین روزگار دراز زمانه به دل در همی داشت راز
5) چنان بد که ضحاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب
6) ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کند پشت راست
7) از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر با گهر بخردان
8) مرا در نهانی یکی دشمن ا ست که بر بخردان این سخن روشن است
9) به سال اندکی و به دانش بزرگ گوی بدنژادی دلیر و سترگ
10) یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
11) ز بیم سپهبد همه راستان بر آن کار گشتند همداستان
12) بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتند برنا و پیر
13) هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه
14) ستم دیده را پیش او خواندند بر نامدارانش بنشاندند
15) بدو گفت مهتر به روی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم
16) خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه دادخواه
17) یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم
18) تو شاهی و گر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری
19) که گر هفت کشور به شاهی تو راست چرا رنج و سختی همه بهر ماست
20) سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کان سخن ها شنید
21) بدو باز دادند فرزند او به خوبی بجستند پیوند او
22) بفرمود پس کاوه را پادشا که باشد برآن محضر اندر گوا
23) چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش
24) خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو
25) همه سوی دوزخ نهادید روی سپردید دلها به گفتار اوی
26) نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا
27) خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
28) چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه
29) همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
30) ازآن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
31) همان ، کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
32) خروشان همی رفت نیزه به دست که ای نامداران یزدان پرست
33) کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
34) بپویید کاین مهتر آهرمن است جهان آفرین را به دل دشمن است
35) همی رفت پیش اندرون مرد گرد جهانی بر او انجمن شد نه خرد
36) بدانست خود کافریدون کجاست سر اندر کشید و همی رفت راست
37) بیامد به درگاه سالار نو بدیدندش آنجا و برخاست غو
38) فریدون چو گیتی بر آن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید
39) همی رفت منزل به منزل چو باد سری پر ز کینه دلی پر ز داد
40) به شهر اندرون هر که برنا بدند چه پیران که در جنگ دانا بدند
41) سوی لشکر آفریدون شدند ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
42) پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
43) ز بالا چو پی بر زمین برنهاد بیامد فریدون به کردار باد
44) برآن گرزه گاوسر دست برد بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد
45) بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه دماوند کردش ببند
46) ازو نام ضحاک چون خاک شد جهان از بد او همه پاک شد

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : 1) وقتی ضحاک پادشاه ایران شد حکومت او هزار سال طول کشید.
2) روش زندگی و رفتار خردمندان از میان رفت و انسانهای دیوسیرت مشهور شدند.
3) هنر و فضیلتهای اخلاقی بیارزش شد، جادوگری ارزش یافت، صداقت از بین رفت و آسیبهای اجتماعی همهجا را گرفت.
4) روزگار زیادی به این منوال گذشت و (آرام آرام) ضحاک چون اژدها، خوار و بیارزش شد.
5) اوضاع به شکلی بود که ضحاک، روز و شب نام فریدون را بر لب داشت.
6) از تمام مناطق، بزرگان را دعوت کرد که جایگاه خود را در پادشاهی تثبیت کند.
7) سپس به روحانیان زرتشتی گفت : «ای هنرمندان با اصل و نسب و خردمند …
8) من به صورت مخفیانه دشمنی دارم و این نکته، بر خردمندان آشکار است…
9) سن و سال کمی دارد اما دانش زیادی دارد؛ پهلوانی است بیاصالت و شجاع و بزرگ …
10) استشهادنامه ای باید نوشت که ضحاک(من)، جز کار نیک، کاری نکرده است.»
11) از ترس ضحاک، همه بزرگان کشور، برای انجام این کار، همرای و همراه شدند.
12) به ناچار پیر و جوان، آن استشهادنامه ضحاک را گواهی و تایید کردند.
13) همان لحظه، ناگهان از دربار ضحاک، فریاد کاوه بلند شد.
14) کاوه ستمدیده را نزد ضحاک فراخواندند و او را پیش بزرگان دربار نشاندند.
15) ضحاک با عصبانیت از کاوه پرسید: «بازگو که از چه کسی ظلم و ستم دیده ای؟»
16) (کاوه) فریاد زد و از ظلم و ستم شاه بر سر خود کوبید و گفت: «ای پادشاه، من کاوه دادخواه هستم.»
17) آهنگری بیآزارم اما شاه ظلم و ستم بسیاری به من کرده است.
18) اگر تو پادشاه هستی یا پیکری مثل اژدها داری، باید درباره سرگذشت من قضاوت کنی…
19) که اگر تو پادشاه جهان هستی، چرا از پادشاهی تو، نصیب ما فقط رنج و سختی است؟
20) ضحاک به حرفهای او دقت و خیلی تعجب کرد که این سخنان (جسورانه) را از او می شنود.
21) فرزند او را به او بازگرداند و دلش را به دست آوردند. (از کاوه دلجویی کردند.)
22) سپس ضحاک از کاوه خواست که آن استشهادنامه را گواهی کند.
23) هنگامی که کاوه استشهادنامه را خواند با سرعت رو به بزرگان کشور کرد و …
24) فریاد برآورد که: ای حامیان ضحاک دیوسیرت که از خدای جهان نمی ترسید…
25) همه شما جهنمی هستید چون مطیع فرمانهای ضحاک شده اید…
26) این استشهاد را گواهی و تایید نمیکنم و هرگز از پادشاه ترسی ندارم.
27) فریاد برآورد و در حالی که از خشم می لرزید، استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.
28) هنگامی که کاوه از دربار شاه بیرون آمد، مردم بازار دور او جمع شدند.
29) میخروشید و فریاد میزد و مردم را به عدل دعوت می کرد.
30) آن (پیش بند) چرمی که آهنگرها، هنگام ضربه زدن با پتک بر تن می کنند…
31) کاوه همان را بر سر نیزه آویخت، همان لحظه بازار را ازدحام و شلوغی فرا گرفت و مردم تجمع کردند.
32) کاوه در حالی که نیزه به دست داشت، فریاد میکرد: که ای بزرگان خداپرست…
33) هر کسی میخواهد از فریدون طرفداری کند باید خود را از یوغ بندگی و ظلم و ستم ضحاک آزاد کند…
34) حرکت کنید زیرا این پادشاه، شیطان است و قلبا دشمن خداست.
35) مرد پهلوان (کاوه)، پیشاپیش می رفت و سپاهی انبوه، گرد او جمع شدند.
36) کاوه میدانست که مخفیگاه فریدون کجاست به همین علت راه را در پیش گرفت و یکسره به آن جا رفت.
37) کاوه به پیشگاه پادشاه جدید(فریدون) آمد، مردم، او را در آنجا (مخفیگاهش) دیدند و با دیدن او فریاد(خوشحالی) بلند شد.
38) فریدون وقتی جهان را به آن شکل (نابه سامان و پر از تباهی) دید جهان را برای ضحاک تمام و سرنگونشده دید.
39) فریدون به سرعت باد، مسیر را مرحله به مرحله طی کرد در حالی که سرش پر از کینه و انتقام و دلش پر از دادخواهی بود.
40) جوانان شهر و پیران جنگ آزموده…
41) به لشکر فریدون پیوستند و از دام و مکر حکومت ضحاک رستند.
42) سپس ضحاک به دنبال چاره ای بود از لشکرگاه به سوی کاخ رفت.
43) همین که (ضحاک) از بام پایین آمد فریدون به سرعت باد، به سوی او آمد.
44) فریدون گرز مخصوص خود را (که به شکل گاو بود) در دست گرفت ، بر سر ضحاک زد و کلاهخود او را شکست.
45) ضحاک را همچون اسبی به کوه دماوند آورد و آنجا او را به بند کشید.
46) توسط او نام ضحاک از بین رفت و جهان از بدیهای او (ضحاک) پاک شد.