معنی شعر و متن صفحه ۹۵ و ۹۷ و ۹۸ کتاب ادبیات فارسی پایه دهم معنی شعر رستم و اشکبوس درس دوازدهم از سایت نکس لود دریافت کنید.

1) خروش سواران و اسپان ز دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت
2) همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل خروشان دل خاک در زیر نعل
3) نماند ایچ با روی خورشید رنگ به جوش آمده خاک با کوه و سنگ
4) به لشکر چنین گفت کاموس گرد که گر آسمان را بباید سپرد
5) همه تیغ و گرز و کمند آورید به ایرانیان تنگ و بند آورید
6) دلیری کجا نام او اشکبوس همی برخروشید بر سان کوس
7) بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد به گرد
8) بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد به ابر
9) برآویخت رهام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
10) به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
11) برآهیخت رهام گرز گران غمی شد ز پیکار دست سران
12) چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه
13) ز قلب سپاه اندر آشفت توس بزد اسب کاید بر اشکبوس
14) تهمتن برآشفت و با توس گفت که رهام را جام باده است جفت
15) تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار
16) کمان به زه را به بازو فکند به بند کمر بر بزد تیر چند
17) خروشید کای مرد رزم آزمای هماوردت آمد مشو باز جای
18) کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند
19) بدو گفت خندان: که نام تو چیست؟ تن بی سرت را را که خواهد گریست؟
20) تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کام
21) مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
22) کشانی بدو گفت بی بارگی به کشتن دهی سر به یکبارگی
23) تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاش جوی
24) پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ آورد؟
25) هم اکنون تو را ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار
26) پیاده مرا زان فرستاده توس که تا اسب بستانم از اشکبوس
27) کشانی پیاده شود همچو من بدو روی خندان شود انجمن
28) کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فسوس و مزیح
29) بدو گفت رستم که تیرو کمان ببین تا هم اکنون سرآری زمان
30) یکی تیر زد بر بر اسب اوی که اسب اندر آمد ز بالا به روی
31) بخندید رستم به آواز گفت که بنشین به پیش گران مایه جفت
32) سزد گر بداری سرش کنار زمانی برآسایی از کارزار
33) کمان را به زه کرد زود اشکبوس تنی لرز لرزان و رخ سند روس
34) به رستم بر آنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت بر خیره خیر
35) همی رنجه داری تن خویش را دو بازو و جان بد اندیش را
36) تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
37) یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده بر او چار پر عقاب
38) کمان را بمالید رستم به چنگ به شست اندر آورده تیر خدنگ
39) بزد بر بر و سینه ی اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس
40) کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : 1) سر و صدا و هیاهوی جنگجویان و اسب هایشان آن قدر زیاد بود که از سیاره های آسمانی (مریخ و زحل) هم فراتر می رفت.
2) شمشیرها و دست های جنگجویان از شدت خونریزی به رنگ لعل (قرمز) شده بود بستر زمین هم زیر گام های سوارکاران و اسبانشان به دلهره و اضطراب افتاده بود.
3) خورشید هم از آن وضعیت سخت ترسیده بود خاک و سنگ هم از ترس هجوم جنگاوران به اضطراب و دلهره افتاده بود.
4) کاموس (پهلوان تورانی) به سپاه خود اینگونه گفت: حتی اگر قرار باشد آسمان را هم درنوردید،.
5) به ابزارهای جنگی مسلح شوید و با آن ها ایرانیان در تنگنا قرار دهید و اسیر کنید.
6) جنگجوی شجاعی که نام او اشکبوس بود مانند طبل بزرگی فریاد کشید .
7) آمد که با ایرانیان بجنگد و همرزم و حریف خود را به زمین بزند ، شکست بدهد و بکشد .
8) رهام (پسر گودرز) در حالی که کلاه جنگی و لباس مخصوص جنگ پوشیده بود، سریع وارد میدان شد و گرد و خاک میدان جنگ به ابرها رسید .
9) رهام با اشکبوس به مبارزه پرداخت (درگیر شد) و از هر دو سپاه (برای تشویق آنها) صدای شیپور و طبل بلند شد.
10) اشکبوس گرز سنگین خود را به دست گرفت و زمین برای تحمل سنگینی آن مثل آهن سخت و آسمان (به خاطر بزرگی یا در اثر گرد و غبار) تیره و تار شد.
11) رهام گرز سنگین خود را برکشید (بیرون کشید) و دست دو پهلوان از جنگ با گرزها خسته شد.
12) وقتی رهام از جنگ با اشکبوس کشانی درمانده و ملول شد از او روی برگرداند و به طرف کوه رفت (فرار کرد).
13) طوس (فرمانده سپاه) از مرکز سپاه خشمگین شد اسبش را به حرکت درآورد تا پیش اشکبوس (برای جنگیدن) برود.
14) رستم خشمگین شد و به طوس گفت که رهام اهل بزم و باده خواری است و اهل جنگ و مبارزه نیست .
15) تو سپاه (مرکز سپاه) را منظم نگه دار من اکنون پیاده می جنگم .
16) (رستم) کمان آماده و به زه بسته شده خود را به بازویش انداخت و چند تیر را هم بر کمربندش گذاشت.
17) فریاد زد که ای مرد جنگجو، حریفت آمد فرار نکن ، بایست .
18) اشکبوس خندید و تعجب کرد، افسار اسبش را کشید و ایستاد و رستم را صدا کرد.
19) در حالی که می خندید (مسخره می کرد) گفت که نامت چیست؟ چه کسی برای پیکر بی سر و کشته شده ات گریه خواهد کرد؟!.
20) رستم چنین پاسخش را داد : چرا نامم را می پرسی زیرا پس از این دیگر خوشی نخواهی دید ( دنیا را به کامت تلخ می کنم).
21) مادرم نام مرا « مرگ تو » گذاشت و روزگار هم مرا پتک کلاه خود و سر تو قرار داده است (عامل مرگت من هستم)!.
22) اشکبوس به او گفت : بدون اسب آمده ای و فوری خود را به کشتن خواهی داد.
23) رستم چنین به او پاسخ داد : ای مرد جنگجو ی بیهوده گو (موقوف المعانی با بیت بعد).
24) آیا تا به حال ندیدی که پیاده ای بجنگد و زورگویان را بکشد و نابود سازد؟ (مسلما دیدی).
25) هم اکنون، ای سوار جنگجو پیاده جنگین را به تو یاد می دهم (یا در حالی که پیاده هستم ، جنگیدن را به تو می آموزم).
26) مرا طوس به این خاطر به جنگ فرستاده است تا اسب اشکبوس را از او بگیرم.
27) اشکبوس به او گفت که با تو سلاحی غیر از مسخره کردن و شوخی (غیر جدی بودن) نمی بینم.
28) رستم به او گفت: تیر و کمان مرا (اسلحه ام را) ببین، زیرا هم اکنون خواهی مرد (با تیر و کمان من خواهی مرد).
29) رستم وقتی دید که اشکبوس به اسب عزیزش می نازد کمانش را آماده کرد و زه آن راکشید.
30) یک تیر به پهلوی (سینه) اسب اشکبوس زد به گونه ای که اسب از بالا به زمین افتاد و مرد.
31) رستم خندید و با صدای بلند گفت: اکنون پیش جفت و همراه عزیزت بنشین (برای او عزاداری کن).
32) شایسته است که لحظه ای جنگیدن را رها کنی و سرش را به آغوش بگیری /و کمی هم استراحت کنی.
33) اشکبوس فوری کمانش را آماده کرد و در حالی که می لرزید و چهره اش از ترس زرد شده بود.
34) آنگاه به طرف رستم تیرهای زیادی پرتاب کرد. رستم به او گفت : بیهوده . (موقوف المعانی با بیت بعد).
35) جسمت را خسته می کنی و دو بازو و جان بدخواه و ناپاکت را می آزاری.
36) رستم دست به کمربند خود برد /و یک چوبه تیر از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد.
37) تیری که نوک آن سخت برندهمانند الماس که نوک آن را جلا داده بودند و مثل آب شفاف بود و به انتهای آن چهار عدد پر عقاب بسته بود.
38) رستم کمان را در دست گرفت و تیر از جنس چوب خدنگ را در شست گذاشت و آماده ی پرتاب کرد.
39) (رستم) تیر را به سینه ی اشکبوس زد و آسمان هم رستم را تحسین کرد و دستش را بوسید.
40) اشکبوس در همان لحظه و فوری جان داد و مرد طوری شد که گویی اصلا از مادر زاده نشده بود.