موضوعی را به دلخواه انتخاب کن و یک بند درباره آن بنویس دقت کن جمله ها مربوط به هم باشند و یک مطلب را بیان کنند صفحه 31 کتاب نگارش فارسی سوم

نویسنده

با شروعسال جدید فصل بهار هم آغاز می شود ،در فصل بهار گل ها و گیاهان شروع به رشد کردن می کنند و همه جا سرسبز و زیبا می شود .ایرونیان آغاز فصل بهار را بانوروز جشن می گیرند در عید نوروز مردم به دیدن یکدیگرمی روند و این عید را به یکدیگر تبریک می گویند و برای هم آرزوی خوبی می کنند.

پرهام

داستان درخت

نویسنده

فاطمه هستم ممنون که کمک کردین

نویسنده

صفحه 36

اسماء شفئق آرا

روزی، روزگاری مردی کلاهی خرید؛کلاهی که سال هایِ سال آرزوی خریدن آن را داشت. او کلاهی را بر سر گذاشت و بسیار خوش حال شد؛امّا خوش حالی او زیاد طول نکشید. روزی کنار جوی آبی نشست تا دست هایش را بشوید. آن وقت عکس خودش را در آب دید. چقدر کلاهش زیبا بود!برای اینکه بهتر ببیند، سرش را پایین تر آورد؛هم شدن در آب همان واز دست دادن کلاهی همان

جواب فعالیت صفحه ۳۱ کتاب نگارش فارسی سوم دبستان ابتدایی موضوعی را به دلخواه انتخاب کن و یک بند درباره آن بنویس دقت کن جمله ها مربوط به هم باشند و یک مطلب را بیان کنند از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت نگارش سوم دبستان

موضوعی را به دلخواه انتخاب کن و یک بند درباره آن بنویس

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

سحر: روزی روزگاری یک مرد تبر زن به جنگل می رفت و ظهر ها به خانه برمی گشت. یک روزی که به جنگل می رفت و یک درخت قطع کرد موقع برگشتن به خانه تبرش در آب افتاد. مرد تبر زن خیلی ناراحت شد انقدر نشست آن جا گریه کرد تا یک فرشته از آب در آمد و به مرد تبر زن گفت ای مرد تبرزن چه شده؟مرد تبر زن گفت تورم در آب افتاده . فرشته رفت یک تبر طلایی آورد گفت این تبر تو است؟مرد گفت نه این تبر من نیست. فرشته یک تبر نقره ای آورد بعد گفت این تبر تو است؟مرد تبرزن گفت نه این تبر من نیست. بعد فرشته یک تبر طلایی آورد گفت چون تو مرد راستگویی بودی من این هدیه را به تو میدهم.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
معصومه حیدری 12 ماه قبل
4

واقعا لذت بردم. 🌹🌸بسیار عالی بود

مریم 12 ماه قبل
3

باب

فاطمه 1 سال قبل
3

موضوع دلخواه

آسنا 1 سال قبل
5

سلام من خیلی ممنونم که کم‌کم کردین خیلی خیلی ممنونم

ناشناس 1 سال قبل
3

سلام الی

الیکا فریادی 1 سال قبل
0

خیلی خوب

ناشناس 1 سال قبل
8

ششم

سلام ممنون از کمک 1 سال قبل
0

سلام ممنون

ناشناس 1 سال قبل
1

شایان انصاری

ناشناس 1 سال قبل
2

دوست نداشتم ممنون

0
مریم 12 ماه قبل

خوله

ناشناس 2 سال قبل
0

بله

6
BTS ARMY 2 سال قبل

علی بود ممنونم من کلاس سوم هستم😘😘😘

ثنا 2 سال قبل
0

ممنونم از شما

ناشناس 2 سال قبل
4

خوبه

نویسنده 2 سال قبل
3

مرسی که کمک میکنید و مارا یاری میکنید

مینا 2 سال قبل
2

خیلی خوبه

4
رقیه مطوری 2 سال قبل

ببخشید با من دوست نمیشی؟

نویسنده 2 سال قبل
1

عالی

صدرا واعظی 2 سال قبل
-1

درباره دو دوست

ناشناس 2 سال قبل
-1

واقعا عالیه که می تونیم از این سایت استفاده کنیم

نویسنده 2 سال قبل
6

در اتاقی یک در و یک پنجره بودند که در زمان تنهایی با هم صحبت می کردندالیسا

لیلا اژدری 2 سال قبل
-1

من اصلاً چیزی به ذهنم نمیرسه

نویسنده 2 سال قبل
1

تعطیلات الودگی هوا

نویسنده 2 سال قبل
0

درباره انسانیت

ناشناس 2 سال قبل
-1

عالیه

نویسنده 2 سال قبل
1

عالیه

M.. 2 سال قبل
0

عالیه

Nima 2 سال قبل
0

عالیه

نویسنده 2 سال قبل
0

چیزی به ذهنم نمیرسه. نیما

نویسنده 2 سال قبل
0

دودوست

ناشناس 2 سال قبل
-2

موضوع به دلخواه مربوط به هم باشد

ناشناس 2 سال قبل
-1

امیر محمد

امیر محمد 2 سال قبل
0

موضوع به دلخواه مربوط به هم

0
ناشناس 1 سال قبل

عالی بود

سلمان 2 سال قبل
-1

در مورد اتش نشان یک بند بنویسید

-1
مرد تب زن خیلی خوب بود ولی وقتی فرشته تبر طایی را به مرد زن داد سپار گزاری کرد واقن الی بود 👍🏻👍🏻👍🏻من دوست داشتم قصه اش عالی 2 سال قبل

مرد تب زن خیلی خوب بود ولی وقتی فرشته تبر طایی را به مرد زن داد سپاسگزاری کرد واقن عالی بود من دوست داشتم

نویسنده 2 سال قبل
3

مدرسه

6
یلدا 2 سال قبل

ای خدای مهربان تو را سپاس می گویم که به ما کتاب قرآن را دادی تا با راهنمایی های ان راه بهتر زندگی کردن و خوش بختی را بشناسیم

نویسنده 2 سال قبل
1

جواب

-2
مختار 2 سال قبل

خدا

akak80 2 سال قبل
4

خوب

1
نویسنده 2 سال قبل

موضوعی

نویسنده 2 سال قبل
-2

مطلبی میخوام که درباره نوجوان فداکاریباشد

سحر قلیچ 2 سال قبل
3

داستان مرد تبرزن

نویسنده 2 سال قبل
3

داستان مرد تبرزن

نویسنده 2 سال قبل
11

فاطمه هستم ممنون که کمک کردین

خیلی خوب عالی 2 سال قبل
2

من دوست داشتم عالی

نویسنده 2 سال قبل
8

سلام

12
پرهام 2 سال قبل

داستان درخت

نویسنده 2 سال قبل
9

صفحه 36

-2
رقیه مطوری هستم 2 سال قبل

ولله من برای درسم خواستم بلد نبودم از اینترنت در اوردم

-1
رقیه مطوری هستم از تهران 2 سال قبل

درسته من همینو میخواستم

-1
فاطمه زهرا 2 سال قبل

خوبه یعنی عالی

محمدعلی 2 سال قبل
1

به دلخواه

نویسنده 2 سال قبل
12

با شروعسال جدید فصل بهار هم آغاز می شود ،در فصل بهار گل ها و گیاهان شروع به رشد کردن می کنند و همه جا سرسبز و زیبا می شود .ایرونیان آغاز فصل بهار را بانوروز جشن می گیرند در عید نوروز مردم به دیدن یکدیگرمی روند و این عید را به یکدیگر تبریک می گویند و برای هم آرزوی خوبی می کنند.

0
رویا 2 سال قبل

عااالی بود ممنون

-2
خیلی بده 2 سال قبل

خیلی بد بود مال شما ولی مال من خیلی خوشگل بود 😐😐😐

نویسنده 2 سال قبل
0

از تو حرکت از خدا برکت

نیایش براهوئی 2 سال قبل
7

قصه های شما عالی هست ممنون میشم مرسی 😍😍😍😍😍😍😘🤩😍

حامد 2 سال قبل
-2

افتخارات فرهنگی یکی از مهم ترین افتخارات هستند

ثنا احمدی 2 سال قبل
-1

خیلی خوب بود من واقع دوست داشتم ممنونم

نویسنده 2 سال قبل
5

س

نویسنده 2 سال قبل
2

❤️

0
خخخ 2 سال قبل

خخخخخ

اسرا 2 سال قبل
0

درباره مادر خوبه

نویسنده 2 سال قبل
0

مرگ درس دارم

نویسنده 2 سال قبل
0

واقن عالی بود ولی من خیلی دوست داشتم عالی بود مرسی لطف کردین ممنون 👌🏻👍🏻❤🌹😘👍🏻👍🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

رقیه مطوری 2 سال قبل
0

ببخشید با من دوست نمیشی؟

فاطمه 2 سال قبل
0

خیلی بد هست چرا این کار ها رو می کنید واقعا که می خواین که بسته تمام کنیم

فاطمه 2 سال قبل
3

خیلی جمله ها بد بود

کتاب 2 سال قبل
0

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بد بود من که خوشم نیامد

ناامهاافتهتبتل د گمناام 2 سال قبل
-1

ا ا کتا

نویسنده 2 سال قبل
-2

موضوع نگارش پایه ی سوم موضوع دلخواه سورینا

نویسنده 2 سال قبل
2

من در آ ینده می خواهم دکتر شوم و همه ی بیماران را درمان کنم

نویسنده 2 سال قبل
0

بعد آقای تبر از آن فرشته تشکر کرد و تبر برد

نویسنده 2 سال قبل
-2

سلام من این درس نگارش را میخوام صفحه ی ۳۶ مو ضو عی را به دل خواه انتخاب کن ویک بند دربارهدی آن بنویس ۰ دقت کن جمله ها مر بوط به هم باشند و یک مطلب را بیان کنند سحر بهزاد هستم

نویسنده 2 سال قبل
0

امروز اسمان تهران خیلی افتابی بود

نویسنده 2 سال قبل
2

خوب

نویسنده 2 سال قبل
0

فرشته گفت من میدونم که تو داری دروغ می گویی تو تورت را گم نکردی تو تبرت را در اب انداخته ای

نویسنده 2 سال قبل
-2

بله

نویسنده 2 سال قبل
-1

ترتر

نویسنده 2 سال قبل
-1

بازی ماشینی

نویسنده 2 سال قبل
-2

لک لک یک روز از روزهای پاییز که همه می خواستن به محلی بروند که آنجا هوا گرو است بروند و لک لک چون دستوپاچلفتی بود آن در گروه راه ندادند

ناشناس 2 سال قبل
-1

میشه خیلی عالی

عالی بود 2 سال قبل
-2

هتمن بزنید در ایترنت بی تی اس یک گروه خفن

نویسنده 2 سال قبل
-1

نه چی بود همین عه

نویسنده 2 سال قبل
-1

ت

ناشناس 2 سال قبل
0

خوب بود

نویسنده 2 سال قبل
0

پاکیزه گی

نویسنده 2 سال قبل
0

سه خط

اسماء شفئق آرا 2 سال قبل
8

روزی، روزگاری مردی کلاهی خرید؛کلاهی که سال هایِ سال آرزوی خریدن آن را داشت. او کلاهی را بر سر گذاشت و بسیار خوش حال شد؛امّا خوش حالی او زیاد طول نکشید. روزی کنار جوی آبی نشست تا دست هایش را بشوید. آن وقت عکس خودش را در آب دید. چقدر کلاهش زیبا بود!برای اینکه بهتر ببیند، سرش را پایین تر آورد؛هم شدن در آب همان واز دست دادن کلاهی همان

نویسنده 2 سال قبل
1

یه چیز درست هسابی بزارید

ناهید کیاسی 2 سال قبل
-2

من یه چیز خوب میخوام که اولش باشه روزی به همراه خانواده به دامنه ی

نویسنده 2 سال قبل
2

عالی بسیار عالی لطفا بقیه صفحه ها را هم قرار دهید بسیار عالی

نویسنده 2 سال قبل
1

ممنونتددددددد

-1
خیلی بد بود 2 سال قبل

یکی بود یکی نبود درسرزمین های دور یک پیرمرد فقیری زندگی می کرد و البته او درخت پرتقال داشت و او دلش می خواست یک هدیه به شاه بدهد و رفت سراغ درخت پرتقال دید که یک پرتقال بزرگ کرده و اون را و داد به شاه وشاه خیلی خوشحال شد و به او یک عالمه پول داد و یکی از مردها اونجا بود و دید همه ی چیز هارا دیدو شنید و اون مرد هم گفت به نظرم منم برم یه چی بهش بدهم و بعد رفت خونشون فنجونه طلایی شو به شاه هدیه کرد و شاه پر تقالی که دوست داشت را به او داد و مرد هم رفت خانه شان قصه ما تمام شد کلاغه به خونش نرسید

نویسنده 2 سال قبل
2

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کسی نبود در سرزمینی بزرگ حاکمی زندگی می کرد روزی فرزندش بیمار شد. حاکم دستور داد برای او آش مخصوص بپزند. تازود تر خوب شود . دو اشپز ماهر ، مامور این کار شدن…..آن دو ،پخت و پز را شروع کردندو اما هنگام آشپزی یک سره باهم بگو مگو می کردند و به حرف هم گوش نمیدادند ………آش که اماده شد ان را برای فرزند حاکم بردندفرزند حاکم تا ان را چشید صورتش را درهم کشید و اش را کنار گذاشت……..و حاکم از این اتفاق به شدت عصبانی شد؛اما حکیم داناییکه طبیبه فرزند حاکم بودلبخندی ……زدوگفت:……آشپز که دوتا شد اش یا شور میشود یا بی نمک …..و دوباره آش درست کردند و اش را به فرزند حاکم دادند و فرزند حاکم از ان آش خوشش امد 🥣 و ان دو اشپز ها باهم دوست شدند و بگو مگو نمی کردند و دخالت هم نمیکردن…… باران امیدی

نویسنده 2 سال قبل
1

قصه های شما عالی هست ممنون میشم مرسی

نویسنده 2 سال قبل
3

نگارش صفحه ۴۱ پایه سوم یکی از دو موضوع را به دلخواه انتخاب کن و یک بند درباره ی زیارتگاه بنویس

اویس نیایی 2 سال قبل
0

مهربان بودن با والدین

زینب 2 سال قبل
5

من موضوعی برای مشقم میخواستم

1
مریم 12 ماه قبل

سلام

0
مریم 12 ماه قبل

سلام

0
مریم 12 ماه قبل

سلام

0
مریم 12 ماه قبل

سلام

0
مریم 12 ماه قبل

سلام

-1
مریم 12 ماه قبل

سلام

-1
مریم 12 ماه قبل

سلام

0
مریم 12 ماه قبل

سلام

0
مریم 12 ماه قبل

سلام

برای پاسخ کلیک کنید