یکی از متن های ناتمام زیر را انتخاب کنید و نوشته را ادامه دهید صفحه 73 و 74 کتاب نگارش فارسی پنجم دبستان

ابوالفضل حسینوند

من هیچی نمیدونم😲😲😲

مصطفی تاجیک

عالی

ناشناس

اره خوتون که چیزی نفمیدین

ناشناس

تو رو خدا متن دوم را بدید

آنیل

عالی ولی اون چهارمی رو اگه میدو نین بفرستین

صفحه ۷۳ و ۷۴ کتاب نگارش فارسی پنجم دبستان یکی از متن های ناتمام زیر را انتخاب کنید و نوشته را ادامه دهید از سایت نکس لود دریافت کنید.

جواب فعالیت کتاب نگارش پنجم دبستان

ادامه یکی از متن های ناتمام زیر صفحه ۷۱ کتاب پنجم نگارش دبستان

با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند و بر آنها را پریشان کند آن گاه با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده خاکی میان درختان می گذشت روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت بر سرم افتاد اول نفهمیدم که برگ است فقط حس کردم چیزی به سرم برخورد کرد دستی بر سرم کشیدم و چند سالی بود او را می شناختم و می دانستم دوست قابل اعتمادی است اما نمیدانستم چه شد که به چنین کاری دست زد حال من مانده بودم که چگونه این مسئله را از راهی می گذشتم صدایی توجه مرا جلب کرد ایستادم بعد از چند ثانیه سکوت به طرف صدا رفتم به چاهی برخوردم صدای زوزه سگ از درون چاه می آمد نگاهی به اطراف انداختم و جواب این بخش را در ادامه مطلب قرار خواهیم داد و شما اگر برای این بخش متن نوشته برای ما ارسال کنید.

موضوع : سگ زخمی و گرفتار

کسی را در آن دور و بر ندیدم همچنان صدای ناله و زوزه سگ همچنان می‌آمد ابتدا داخل چاه را دیدم چاه خشک و بدون آب بود رفتم تا چیزی پیدا کنم تا بتوانم سگ را از چاه بیرون بکشم چیزی را نیافتم داخل ماشینم را گشتم و یک طناب پیدا کردم آن را به داخل چاه انداختم سگ آن را گرفت هر چه تلاش کردم نتوانستم آن را بالا بکشم سگ وزن بالایی داشت به فکرم افتاد که طناب را به ماشین ببندم و آن را بالا بکشم همین کار را کردم و سگ را بالا کشیدم سگ زخمی تشنه و گرسنه بود او را سوار ماشین کردم و به بیمارستان رساندنم.

جواب کاربران در نظرات پایین سایت

نویسنده : داستان برگ » دیدم برگی از روی سرم بر زمین افتاد. بعد از چند ثانیه بر روی سرم کمی آب ریخت. چند ثانیه همانجا ماندم. بعد با خود زمزمه کردم:( شاید باران آمده است). اما وقتی سرم را بالا کردم دیدم لوله ی آب یک خانه است که دارد آب چکه می کند و بر روی سرم آب می ریزد. بعد از ده دقیقه که در خیابان داشتم قدم می زدم، دیدم مردم دارن من را نگاه می کنند، می خندند و پشت سر من پچ پچ می کنند. من احساس کردم امروز روز بد شانسی من است.

نویسنده : من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت برسرم افتاد اول نفهمیدم که برگ هست فقط حس کردم چیزی به سرم برخورد کرد دستی بر سرم کشیدم.

مارال : من داشتم راهم را میرفتم که ناگهان برگی از درخت بر سرم افتاد اول نفهمیدم که برگ است فقط حس کردم چیزی به سرم بر خورد کرد دستی بر سرم کشیدم.

سوگند : با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند انها را پریشان کند انگاه

نویسنده : کسی را در آن دور بوردیام همچنان صدای ناله و زوزه سگ همچنان می آمد ابتدا داخل چاه رادیدم چاه خشک و بدون آب بود.

عاطفه قلیچی : روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم وبا آن مسیری را پیمودم-اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گرد ولی کم کم او دست مرا گرفت

نویسنده : با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت.

نویسنده : با قامتی بلندوکشیده سوار بر اسب از جاده خاکی میان درختان می گذشت.

نویسنده : روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و…..

نویسنده : یک طناب دیدم طناب را داخل چاه انداختم سگ را بیرون آوردم پای او زخمی بود من لباس خود را پاره کردم و پای سگ را بستم خیلی خوش حال بودم که به سگ بیچاره کمک کردم و با خود گفتم یک روزی خدا جواب این کار م را می دهد چند روز گذشت ومن دچار مشکل شدم و خدا به من کمک کرد.

نویسنده : از انجا طنابی پیدا کردم ان را بالا کشیدم خیلی تشنه و گرسنه بود به ان اب و غذا دادم خیلی خوشحال بودم که به ان سگ کمک کردم.

نویسنده : با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند و آنها را پریشان کند،آنگاه……

ناشناس : با خود گفتم اگر دست باد گیسوی درختان را شانه بزند و انها را پریشان کند ان گاه.

الهام صادق : من میخواهم داستان با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت این مطلب را بنویسم.

نویسنده : گفتم باقامتی بلدو کشیده ،سوار بر اسب از جادهی خاکی میان درختان میگذشت.

نویسنده : روزی دست دردست عصای پدربزرگ گذاشتم وبا آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصادر دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و……

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
یوسف بهزاد 16 روز قبل
-1

سلام من پول لازم هستم ما هنوز ماشین ندارم یعنی پول نداریم بخریم

ناشناس 1 ماه قبل
-1

خیلی خوب بود عالی

علی 2 ماه قبل
1

چرا انشا درباره من داشتم راه میرفتم ناگهان برگی برسم خوب نبود

ناشناس 2 ماه قبل
0

با توجه به متن درس جا های خالی را کامل کرده واژه ی مورد نظر را بنویسید

س ه ر وی 2 ماه قبل
-1

س ی روه

پارمیس 2 ماه قبل
1

میشه ادامه داستان نمیدونم چرا بهار دیر کرده است را بزارید ممنون

گلرو 3 ماه قبل
-1

خیلی عالی ولی یکم پیچیده شده لطفا کوتاه کنید که حداقل توی کتاب نگارش جا بشه

ناشناس 3 ماه قبل
0

اااسر ا

رقیه طاهرخانی هستم 3 ماه قبل
0

عالی

ناشناس 3 ماه قبل
-1

رمبدسچجسج

ناشناس 3 ماه قبل
-1

خیلی بد بود من هیچی نفهمیدم

1
بدون نام 3 ماه قبل

آره

ناشناس 3 ماه قبل
0

جواب سوال 1 تا 6 صفحه 71 کلاس پنجم

ناشناس 3 ماه قبل
0

بد نیست

ناشناس 3 ماه قبل
1

نچ

ناشناس 3 ماه قبل
1

خیلی چرته

ریحانه 3 ماه قبل
1

خوبه اما متن هاش طولانی هست

ناشناس 3 ماه قبل
0

سلام عزیزان من معلم هستمبراتون ارسال می کنم صفحه ی ۷۰ کدوم سوال رو ارسال کنم؟؟

و 3 ماه قبل
-2

وددااوککو

هستی 3 ماه قبل
1

من گزینه ۴ رو می خوام بنویسم لطفا بگید

A. N. I. S. A 3 ماه قبل
-1

متن ۵

:)

ناشناس 3 ماه قبل
-1

سوگند

ناشناس 3 ماه قبل
-2

مارال

ناشناس 3 ماه قبل
-1

سلام عالی

ناشناس 3 ماه قبل
0

اپنت

رپ

..... 3 ماه قبل
0

دیدم برگی است برگی لطیف،که از بالای درخت بر سرم افتاده است سرم را بالا بردم نگاهی به درخت کردم دیدم درخت نارون است. برگ های بسیار زیبایی داشت که زیبایی درخت نارون را چند برابر کرده بود ناگهان پرنده ای توجه ی مرا به خود جلب کرد . از این شاخه به آن شاخه می پرید بیشتر که دقت کردم دیدم مشغول لانه سازی است آن پرنده باعث شد که برگ بر سرم بیفتد

ناشناس 3 ماه قبل
-2

خیلی عالی

من

تو

ناشناس 3 ماه قبل
-2

خیلی خوب

ناشناس 3 ماه قبل
0

بیخودی بود

هاجر حسنی ازاد 3 ماه قبل
0

با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاهدی خاکی میان درختان می گذشت

عشوه 3 ماه قبل
-2

من هم خدایی دارم اینو ادامه بدید

نگین 4 ماه قبل
-2

از راهی می‌گذشتم صدایی توجه مرا جلب کرد

نا شناس 4 ماه قبل
5

نگارش صفحه ی ۷۱ خیلی طولانی

باید کوتاه بود بهتر بود

رجب نیا 4 ماه قبل
4

می خواهم جواب را بدونم

2
ناشناس 4 ماه قبل

عالیه

آنیل 4 ماه قبل
5

عالی ولی اون چهارمی رو اگه میدو نین بفرستین

ناشناس 4 ماه قبل
5

تو رو خدا متن دوم را بدید

نویسنده 4 ماه قبل
0

روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم وبا آن مسیری را پیمودم-اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گرد ولی کم کم او دست مرا گرفت عاطفه قلیچی

نویسنده 4 ماه قبل
4

از راهی می گذشتم صدایی توجه مرا جلب کرد ایستادم بعد از چند ثانیه سکوت به، طرف صدا رفتم به چاهی برخوردم صدای زوزه ی سگ از درون چاه می آمد به اطراف انذاختم و

0
۶ 3 ماه قبل

از راهی

نویسنده 4 ماه قبل
1

روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصا در دستم جا نمی گیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و….

-2
ناشناس 3 ماه قبل

من نمیدونم میشه شمار ۳ بگید😌😌😌😌😌😌😌

اتنا 4 ماه قبل
1

من هم اینو نمیدونم

ناشناس 4 ماه قبل
1

سلام خیلی خوبه کمکم کرده

نویسنده 4 ماه قبل
0

من میخواهم داستان با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت این مطلب را بنویسم الهام صادق

صدف صادقی 4 ماه قبل
3

لطفاا ادامش را بزارید

3
نویسنده 4 ماه قبل

دقیقا

تارا 4 ماه قبل
1

عااااااااالی

نویسنده 4 ماه قبل
1

خیلی خوب بود، ممنون

2
راضیه 4 ماه قبل

به نظر من جواب رانداده

3
امیر 4 ماه قبل

باخودگفتماگردست بادگیسوی درختان راشانه بزندوان هاراپریشان کند

مینا 4 ماه قبل
0

من خیلی خوشم آمد و در مدرسه امیدوارم که خانممان خوشش بیاید.مرسی از کسی که این رو نوشته.😘😘😘😘😘😘

0
رادین خسروی 3 ماه قبل

چی نوشته

-2
... 3 ماه قبل

...

نرجس دیناروند 4 ماه قبل
1

من داشتم راهم را می رفتم چرا متن کامل و خوب ندارد لطفا جوابم را بدهیدبا تشکر از برنامه خوب تون

ماریا 4 ماه قبل
3

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️👍😝😅😝😍😍😍😍😍😍😍😍

0
رادین خسروی 3 ماه قبل

ن

0
رادین خسروی 3 ماه قبل

ن

0
رادین خسروی 3 ماه قبل

بله عالی است متن و خیلی آسان است

0
فاطمه مولایی 4 ماه قبل

این جواب ها بسیار خوب است وخیلی عالی است. ممنون🙏🌹🌹💐💜

4
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ 4 ماه قبل

سلام عالی هست متن

محمد حسام 4 ماه قبل
-2

چه تقلب باحالی هر با من موافقه منو لایک کنه

-1
رادین خسروی 3 ماه قبل

اخه اوه پیدای ناکن من پبدام کرد

-2
ندا 🌈 4 ماه قبل

راست میگه

7
ناشناس 4 ماه قبل

اره خوتون که چیزی نفمیدین

-1
نرگس عسکری 4 ماه قبل

راست میگی خیلی حال میده

روشا 4 ماه قبل
-2

منم همینطور

نویسنده 4 ماه قبل
-2

روزی دست در دست عصای پدربزرگ گذاشتموبا ان مسیری راپیمودم

-2
امیرعلی پشمکیان 3 ماه قبل

باخودگفتم:اگردست باد ،گیسوی درختان شانه بزندوآنهاراپریشان. کند،آن گاه...باقامتی بلندوکشیده ،سواربراسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت

ممنون ، خیلی خوب بود 4 ماه قبل
-1

عالی بود

ناشناس 4 ماه قبل
-1

عالی

نویسنده 4 ماه قبل
-1

باقامتی

عالی وقشنگ نوشته 4 ماه قبل
-2

عالی وقشنگ نوشته

نویسنده 4 ماه قبل
-1

عالییییییییییییبود

ابوالفضل حسینوند 4 ماه قبل
9

من هیچی نمیدونم😲😲😲

زهرا 4 ماه قبل
0

عالی هست واقعا ممنونم🌹🌹🌷🌷🎉🎉

امین مشک آبادی شماره ۲۷ 4 ماه قبل
-1

خوبه عالیه فقط خیلی متن بلنده

0
ناشناس 3 ماه قبل

اره یکم کوتاه بدنیست

سوگندسادات هاشمی 4 ماه قبل
-1

چندروزی بود که اورا می شناختم و می دانستم دوست قابل اعتمادی است؛امّانمی دانستم چه شدکه به چنین کاری دست زد.حالامن مانده بودم که چگونه این مسئله را حل کنم.بسیارازدست اوناراحت شده بودم و باهاش حرف نمی زدم….

-2
مهسا 4 ماه قبل

میشه کامل تر بگی عزیزم

نازنین 4 ماه قبل
1

عالیییی

مصطفی تاجیک 4 ماه قبل
7

عالی

نویسنده 4 ماه قبل
0

متن گزینه ۵

نویسنده 4 ماه قبل
-1

باید با شروع مناسبی شروع میشد و با پایان معنی دار و منتقیخانم خلیلی

نویسنده 4 ماه قبل
4

نمیدونم

-1
رها رشیدی 4 ماه قبل

اره

-1
ناشناس 4 ماه قبل

چیو

-1
ناشناس 4 ماه قبل

هیچی نمیدانم

رییلقرل 4 ماه قبل
-2

بقول ر

رزا 4 ماه قبل
-2

من نوشتم و توی سایت هم ارسال کردم اما نمیدونم چرا نیومد

نویسنده 4 ماه قبل
-2

با قامتی بلند و کشیده سوار بر اسب

ناشناس 4 ماه قبل
-1

عالے بود وعالی

هستی شایگان فر 4 ماه قبل
-2

من هم همین نظر را دارم

لاله نیشاپوری 4 ماه قبل
-1

عالی بود

مریم ولی زاده 4 ماه قبل
-1

میخواستم از نویسنده ی این متن زیبا تشکر کنم واقعاً عالی و مهشر بود باتشکر ⁦❤️⁩🌷🌷🌷🌷🌷

مریم ولی زاده 4 ماه قبل
0

سگ زخمی و گرفتار عالیه

نویسنده 4 ماه قبل
0

روزی دست در دست عصای

نویسنده 4 ماه قبل
0

روزی دست در دست عصای پدر بزرگ گذاشتم و با آن مسیری را پیمودم

خوب بود عالی حرف نبود 🧸 4 ماه قبل
0

خوب بود عالی حرف نداشت

نویسنده 4 ماه قبل
0

بد بود

نویسنده 4 ماه قبل
2

نمیدونم 😶😶

نویسنده 4 ماه قبل
0

ادامه مطلب با قامتی بلند کشیده

نویسنده 4 ماه قبل
0

با قامت وبلند و کشیده سوار بر اسب از جاده خالی

ناشناس 4 ماه قبل
1

سلام من هر چقدر دکمه بله را میزنم نمیره تو ادامه مطلب چیکار کنم؟؟؟

نویسنده 4 ماه قبل
1

روزی دست در دست

نگار 4 ماه قبل
-1

😶😶😶😶😶😶چی میگی🙄🙄

نگار 4 ماه قبل
-1

مررررسییی😘😘😘عالللللیییی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍دستتون درد نکنه

نگار 4 ماه قبل
-1

…….

سوین 4 ماه قبل
-1

جواب نگارش پنجم صفحه ی 71گزینه ی 4

BTS. TXT 4 ماه قبل
-1

کدوم نا تمام مونده ساعت ۰۰:۱۲صبح است به وقت تهران

لیلا 4 ماه قبل
0

عاللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی بود

سارا حسینی 4 ماه قبل
-2

خیلی خوب بود ممنونم

نویسنده 4 ماه قبل
-1

😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

نویسنده 4 ماه قبل
-1

منم نمیدانم فقط صفحه۷۴نگارش میخواستم ادامه ان جمله هارابنویسم من فاطیما کلاس پنجم

نویسنده 4 ماه قبل
-2

ش

نویسنده 4 ماه قبل
0

به آتش فشانی خبر دادم، آنها سگ را نجات دادندومن خوشحال شدم.

-1
ناشناس 4 ماه قبل

جالب

نویسنده 4 ماه قبل
0

خیلی خوب

ناشناس 4 ماه قبل
0

عالی خیلی خوبه

نویسنده 4 ماه قبل
-1

اخا

R.R 4 ماه قبل
-1

اولی مال کدوم جملئه؟🤨🧐

R.R 4 ماه قبل
0

🧐🧐🧐

نویسنده 4 ماه قبل
0

ستایش

نویسنده 4 ماه قبل
0

لفبتر توپ

نویسنده 4 ماه قبل
0

بد نبود

سحر بگیرم 4 ماه قبل
0

خیلی بد بود

ناشناس 4 ماه قبل
0

میشه متن های بهتری باشه ممنون میشم

نویسنده 4 ماه قبل
0

خوبه

ناشناس 4 ماه قبل
0

سلام

ناشناس 4 ماه قبل
0

من خوشم نیومد خیلی بده😞

نویسنده 4 ماه قبل
0

زهرا طاهری فر برای همین رقتم پیش مشاور مدرسه مون و از او مطلبم پرسیدم . او می گفت توکه میدانستی دوست قابل اعتمادی نیست چرا بااودوست شدی ؟

نویسنده 4 ماه قبل
2

با قامتی بلند و کشیده،سوار بر اسب از جاده ی خاکی میان درختان می گذشت که دیدمش اسبش خیلی چابک بود و خودش را با پارچه ای سیاه صورت خود را پوشانده بود و همه پشت سرش حرف میزدند یکی میگفت خودش دختر است ولی خیلی چابک و زرنگ است….

1
💖پرستو مرادی💖 4 ماه قبل

اینم از ادامه نوشته من

نویسنده 4 ماه قبل
0

دلیل مرگ طوطی چه بود؟غذا نخوردن

کوثر لطفی 4 ماه قبل
0

باید بگم که خیلی بده

نا شناس 4 ماه قبل
0

نظری ندارم

King e hameh 4 ماه قبل
0

پس نقطه ویرگولاش کککککوووووو

نویسنده 4 ماه قبل
0

عالی بود ❤❤

نویسنده 4 ماه قبل
0

عالی بود❤❤❤

هانی جون♡♡♡♡♡ 4 ماه قبل
0

بده من گزینه ی 3 رو می خواستم نداشت

ثنامحمودی 4 ماه قبل
0

حرف نداره خیلی حالیه

نویسنده 4 ماه قبل
0

خوب جواب را بنویسید

نویسنده 4 ماه قبل
0

نمیدونم که اومدم اینجا شما از من میخواهید 😂😂😂😂ولا

ناشناس 4 ماه قبل
0

عالیییییی

خاطره ریگی 4 ماه قبل
0

خیلی خیلی خوب بود💓💓💓💓

خاطره ریگی 4 ماه قبل
0

عاااااالی💞💞💞💞

خاطره 4 ماه قبل
0

من خیلی دوست داشتم و عاااااالی بود

خاطره 4 ماه قبل
0

عااااااااااااالی😍😍😍😍😍

نویسنده 4 ماه قبل
0

ءد$تو گنثث

مهدیه 4 ماه قبل
0

عالی است خیلی خوب است از شما به خاطر این جواب ها ممنونم🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

نویسنده 4 ماه قبل
0

الشاالنت

ناشناس 4 ماه قبل
0

عالیه

بهار 4 ماه قبل
0

کجاش عالی بود

نویسنده 4 ماه قبل
0

روزی دست در دست عصای پدر بزرگ گذاشتم وبا آن مسیری راپیمودم ، اول حس کردم عصا در دستم جا نمیگیرد ، ولی کم کم او دست مرا گرفت و

نویسنده 4 ماه قبل
0

گوه

ناشناس 4 ماه قبل
0

م

ناشناس 4 ماه قبل
0

و به امید می دهد

لیلا 4 ماه قبل
-1

میشه چند سالی بود درباره رفیق خودش میگفت اونو به من بگین ممنون میشم

نویسنده 4 ماه قبل
1

خوب نبود قاطی پاتی بود

نویسنده 4 ماه قبل
-1

…..ث

علی 4 ماه قبل
-1

خیلی خیلی خوب بود.

نویسنده 4 ماه قبل
0

۴

0
عالی بود مطهره و محدثه 3 ماه قبل

عالی بود مطهره و محدثه جان

نویسنده 4 ماه قبل
-1

۱

پری خوش شانس 4 ماه قبل
-1

عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی 😍😍😍😍

ندا 4 ماه قبل
0

عالی نیست

0
ادا 4 ماه قبل

فرستادن😐

ناشناس 4 ماه قبل
0

عالی ولی اگ اون چهارمی رو بلدین لطف کنین بفرستین

نویسنده 4 ماه قبل
-1

صفحه ى ٧٣پنجم

نویسنده 4 ماه قبل
-1

صفحه ی ۷۳،۷۴ نگارش

محمد علی داوودی 4 ماه قبل
0

چرا اینجوری ادم رو اذیت مکنید با نکس لود میدونید ادم چقد عصبانی میشه

نویسنده 4 ماه قبل
0

صفحه ی ۷۴زینبعا: عاقبتتصا: تصاور

ناشناس 4 ماه قبل
0

خوب بود

Armita 4 ماه قبل
1

مورد ۴، روز بدشانسی: متوجه شدم که برگی بر روی سرم افتاده،بعد آن را از روی سرم برداشتم و حرکت کردم.کمی جلوتر به جویی رسیدم همینکه خواستم از آن رد شوم پایم پیچ خورد و درون جوی افتادم ،به سختی خودم را از آن بیرون کشیدم و سعی کردم خودم را به درمانگاه برسانم،بعد از پانسمان پایم موقع حساب کردن پول متوجه شدم که از شانس بد من کیف پولم در جوی افتاده است. به منشی درمانگاه ماجرا را گفتم و از او درخواست کردم که پولش را بعدا می آورم،از درمانگاه خارج شدم و از این جریان خیلی ناراحت بودم.کشان کشان خودم را به خانه رساندم،کمی پول برداشتم و به در مانگاه بازگشتم و پول را دادم.بعد با خود گفتم من آدم بدشانسی هستم و به طرف خانه روانه شدم.

نویسنده 4 ماه قبل
1

برید بمیرید

نویسنده 4 ماه قبل
-1

سگ را تر چا

0
سوسانو 13 روز قبل

خیلی خیلی بد بود

نویسنده 4 ماه قبل
-1

با خود گفتم اگر دست باد،گیسوی درختان راشانه بزند وانها را پریشان کند ،آن گاه……

نویسنده 4 ماه قبل
-2

سلام خدافظ نقی تقی

نویسنده 4 ماه قبل
0

صفحه ۷۳:اولی خطر دومی نگدهیده سومی تضمین چهارم شحاعت دیگری پنجمی دروغین

نویسنده 4 ماه قبل
-1

من هرشب قدر سفر های خیالی خود را

نویسنده 4 ماه قبل
1

خوبه من دوست دارم

نویسنده 4 ماه قبل
3

درس ۳ صفحه ۲۰

نویسنده 4 ماه قبل
1

ممنون

0
ناشناس 4 ماه قبل

😷

برای پاسخ کلیک کنید