خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید صفحه 86 کتاب نگارش فارسی ششم

نویسنده

روزی روزگاری یک مرد بود مرد

آرزو

والا😂

نویسنده

روزی مردی خواب عجیبی دید خواب دید با فرشته هاست و به کار های آن ها نگاه میکند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول کاری هستند تند تند نامه های که توسط پیک ها از زمین میرسند را باز کرده و داخل جعبه ای میگذارند مرد از فرشته ای پرسید شما چکار میکنید فرشته پاسخ داد اینجا بخش دریافت است اینجا ما تقاضا و دعاهای مردم که از خدا دارند را تحویل میگیریم مرد کمی جلو تر رفت و عده ای از فرشتگان را دید که کاغذ های را داخل پاکت گذاشته و از طریق پیکی به زمین میفرستن مرد پرسید شما چکار میکنید فرشته ای پاسخ داد::::

حامد

خلاصه بود الان این😳

ناشناس

بابا ی داستان خلاصه بدید ادم بنویسه کجا جاش بدیم به .. جا بدیم😂😂😂😂😂🤔🤔🤔

صفحه ۸۶ کتاب نگارش فارسی ششم خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

خلاصه آخرین داستانی که خوانده اید نگارش ششم

خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید

با سلام خدمت همه ششمی ها دبستانی های ابتدایی ها امروز می خواهیم جواب سوال خلاصه آخرین داستانی را که خوانده اید بنویسید که در صفحه 86 کتاب نگارش ششم آمده است جواب ما اینگونه است روزی مرد بزاز پارچه را از شرق به غرب می برد. اسب سواری آمد و گفت سلام مرد بساز گفت می‌توانی پارچه هایم را سوار اسب کنم گفتند چون اصلاً خسته است کمی بعد مرد خرگوشی را دید و با اسب خود به طرف کوتاه مرد بزاز در نظر خود گفت آن مرد دزد است چون اگر بارم را به او می دادند او با اسب خود به سرعت می رفت و بارم را می دزدید کمی بعد مرد آمد و گفت دربارة را بگذار روی اسب مرد باس گفت که از کلک او پی برد گفت خیر اگر شما متن دیگری دارید برای ما ارسال کنید تا در سایت قرار بدهیم.

خلاصه آخرین داستانی که خوانده اید نگارش ششم

روزی پادشاهی با یکی از غلامان خود قصد به سفری کرده بود. در کشتی که بودنت غلام چون تا کنون سوار کشتی نشده بود مدام داد و بیداد میکردو آرام نداشت و این کار او پادشاه را عصبانی کرده بود حکیمی که انجا بود گفت که آن غلام را به دریا بیندازند و بعد از چند دقیقه اورا نجات بدهند و همین کار را انجام دادند و غلام دیگر ساکت شد وو پادشاه از حکیم علت ان را پرسید که حکیم پاسخ داد در دریا که باشد قدر کشتی را میداند.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

اسرا شهبازیان : روزی به دیدار کوروش کبیر میرود ، به او میگوید : چرا الکی داری ب مردم و …….

نویسنده : روزی دو دوست در راه سفر به خاطر چیزی به مشاجره پرداختند و یکی به صورت دیگری سیلی زد مرد سیلی خورده روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد سپس مرد سیلی خورده در برکه ای افتاد و دوستش او را نجات داد و این روی صخره نوشت امروز بهترین دوستم مرا نجات داد دوستش علت را پرسید و او گفت:بدی تورا بر شن نوشتم تا باد آن را ببرد و خوبی ات بر صخره تا بماند)).

نویسنده : هارون امام کاظم (ع) را دستگیر کرده وبه زندان برد زیرا میترسید تهدیدی برای حکومتش باشد امام رضا(ع) که پسر او بود برای رهایی یافتن پدرش از زندان تلاش های زیادی کرد و زحمت های زیادی کشید ، همچنین شب و روز بیدار بود متاسفانه نتوانست پدرش را از زندان نجات دهد بعد خبر شهادت پدرش به گوش او رسید بسیار ناراحت غمگین شد وبالاخره پس از روز هاو شب ها به خانه برگشت علی ابن موسی به خدمتکارشان گفت آن جعبه را بده امام کاظم به او گفته بود هروقت هرکدام از فرزندانم آن جعبه را از تو خواستند بدان که من به شهادت رسیده ام خدمتکار شروع کرد به گریه کردن کم کم تمام خانواده متوجه شهادت امام کاظم شدند و بسیار ناراحت شدند و مدام گریه میکردند.

نویسنده : دو برادر بود که یکی به پادشاهی خدمت میکرد و دیگری به زور بازو هایش کار میکرد و خرج خود را به دست می آورد . روزی برادری که به پادشاه کار میکرد آمد و به برادر خود گفت :« که چرا نمیری به پادشاه خدمت کنی و به راحتی خرج خود را بدست آوری ؟ برادرش گفت :« تو چرا کار نمیکنی تا از خوار شدن پیش پادشاه نجات پیدا کنی ؟ چنانچه خردمندان گفته اند :« کار کردن و به زور بازو پول در آوردن بهتر از این است که کمر بند طلایی به کمر ببندی و به شاه خدمت کنی.

نویسنده : به ملا خب دادند زنش مرده ملا گفت :زن عاقلی بود که راضی به زحمت من نشد و قبل از اینکه طلاقش بدهم خودش از من جدا شد.

نوا آلیاسین : هابیل وقابیل هنگامی که آدم وحوا زندگی خود را در زمین آغاز کردن بعد از چند ماه صاحب دو فرزنددوقلوشدن آدم اسم پسر را(قابیل)و اسم دختر را( بلوزا)گذاشت پس از آن خدا وند باز هم آنهاراصاحب فرزند کردواینبار نیز حوا دوقلو به دنیا آوردنام پسر را(هابیل)اسم دختر را( قلیما)گذاشتن .قابیل که برادر بزرگ تر بودمزرعه داری را انتخواب کرده بود.باغداری وکشاورزی اوراقوی وخشن کرده بودکه مهربانی کمی داشت وبسیار گستاخ وتند حرف میزد اما هابیل که بسیار مهربان وبا ادب بود دامداری رادوست داشت وهمیشه باگوسفندان بازی میکرد یک روز گوسفندی بچه کوچولویی به دنیا آوردهابیل خوشحال شد وبچه گوسفند را بغل کرد وبهطرف پدر حرکت کرد وگوسفند کوچولورا نشان داد وگفت :پدر این گوسفند را به من میدهی؟آدم با مهربانی قبول کرد ،ولیکن برادرش قابیل گفت:چرا خوشحالی؟گوسفند تازه به دنیا آمده که این قدر خوشحالی نداردحالا زود برو تا ما به کارمان برسیم .هابیل به نزد گوسفندان رفت آدم به قابیل گفت:قابیل!توباید با برادر کوچکت مهربان باشیواون را دوست داشته باشی.قابیل هم قول داد با خواهران وبرادرانش مهربان باشد.سالها گذشت وبچه ها بزرگ شدن وآدم هم مو هایش سفید شده بود‌.روزی خدا به آدم فرمان داد که برای خودش جانشینی انتخاب کندتا بعد ازآن اوپیامبر باشد.ان هم هابیل را که بسیار با ایمان بود انتخاب کردو راز اسما الاهی رابه اویاد داد اما قابیل انتخاب پدرش را قبول نکرد واعتراض کرد. آدم که نگران فرزندش بود دست بر دعا برداشت و از خدا کمک خاست خداوند هم به دو فرزند پسر آدم فرمان داد که یک قربانی در سر کوه قرار دهند ورعد وبرق قربانی هر کس را بسوزاند او پیامبر میشود. قابیل با خود علف های هرز وخشک آورد ولی هابیل یکی از بهترین گوسفندانش را آورد.رعد وبرق هم قربانی هابیل را سوزاند.واو پیامبر شد. قابیل هم بسیار ناراحت شدوبه فکر انتقام افتادودیگر حرف نمیزد وداعم به فکر انتقام از او بود شیطان هم که منتظر فرصتی بود تا آدم و بچه هایش را گمراه کند قابیل را هی تحریک میکرد.آدم وحوا روزی برای کاری بیرون رفتن ودر این هنگام شیطان به صورت شبحیدرآمد ونزدیک قابیل شدواورا برای کشتن برادرش هی تحریک میکردقابیل که حرف های شیطان را قبول کرده بود سنگی بزرگ برداشت ومحکم برسر هابیل کوبیدوکشت ولی بعد از چند دقیقه به خودش آمد وفهمید که چه اشتباه بزرگی کرده است😱😱😰 قابیل نمیدانست با بدن بی جان هابیل چه کار کندشروع به گریه کرد😭😢😭😣و از خدا کمک خواست.به فرمان خداپرنده کوچکی درحالی که دانه گندمی دردهان داشت به نزدیک او آمدودر خاک دفن کرد و او فهمید که باید هابیل را خاک کند پس از دفن هابیل پشیمان به خانه برگشتهنگامی که پدر ومادر قابیل برگشتن بین فرزندان خود هابیل را ندیدن وهیچکس از او خبر نداشت سپس برای آدم وحوا جبرئیل پیام مرگ هابیل را آوردوقبرش را نشان دادو آنهادرقبر پسر عزیزشان گریستن 😭.

کامران : روزی روزگاری مردی بود فقیر او هر روز هیزم میفروخت تا خرج خود را در بیاورد وی روزی به یک مرد ثروتمند برخورد میکند مرد ثروتمند میگوید چه کار میکنی ای فقیر.

نویسنده : مردی ادعای خدایی کرد. او را نزد هارون الرشید بردند . هارون برای اینکه او را بترساند به او گفت : چندی پیش شخصی را که ادعای پیغمبری می کرد ،دادیم بکُشند . مرد گفت : بسیار کار خوب و پسندیده ای کردی ! چون من او را نفرستاده بودم . (اصلا خلاصه نکردم 😱🤔خود داستانست🤣🤪)
اسمداستان : بهترین قصه ها برای بهترین بچه ها: من او را نفرستادم . پایان.

فاطمه زهرا برزگر : روزی بود و روزگاری. دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زار حرکت کرد و درخت را برید و تکه تکه کرد. درخت وقتی تن خود را درحال سوختن در آتش دید، گریست. آتش با خنده به درخت گفت ای،
درخت چرا گریه می کنی حق تو همین است بخاطر اینکه تو محصول ندادی..

ناشناس : برای داستان خواندن خوب است خیلی هم زحمت کشیدی این همه را تایپ کردی ولی آخه ما اینو کجا جاش بدیم آخه.

نازیلا : روزی بودوروزگاری،دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زارحرکت کردودرخت رابریدوتکه تکه کرد.درخت وقتی تن خودرادرحال سوختن دراتش دید،گریست.اتش باخنده به درخت گفت ای،درخت بدبخت چرا گریه می کنی حق تو همن است چونکه تو هیچ میوای نداری وبه درد هیچی نمی خوری فقط وفقط به درد اتش می خوری وباید بسوزی.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
ناشناس 10 روز قبل
1

خوب

ناشناس 10 روز قبل
-1

خوب

ناشناس 10 روز قبل
0

خوب

عال 10 روز قبل
0

لتل

لاعغعهلل

علی 16 روز قبل
0

خیلی هم عالی بود ،👌👏

علی 16 روز قبل
1

خیلی هم عالی بود ،👌👏

ناشناس 2 ماه قبل
0

اسم داستان چیست

شعبان بی مخ 9 ماه قبل
1

کتابی نخواندم

ناشناس 9 ماه قبل
0

روزی دو دوست در راهی باهم

نگین 10 ماه قبل
0

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش گم شده فکر کرد همسایه آن را دزدیده پس او را زیر نظر گرفت

متوجه شد همسایه اش کار هایی مانند دزد میکند

و از اطمینان خواست لباسش را عوض کند و پیش قاضی برود اما تبرش را پیدا کرد.

وقتی دوباره همسایه را زیر نظر گرفت فهمید او مانند آدم شریف رفتار میکند

حسنا هنرمند 🌹🌹 10 ماه قبل
1

👑پسرکی که دوسیب داشت👑 💋مادرش گفت: یکی از سیب هایت را به من میدهی؟؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد وگازی به آن یکی سیب!!!لبخند بر روی لبان مادر خشکید😐 مادر خیلی ناراحت و ناامید از پسرش شد. اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی شیرین تره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 😘مادر خشکش زد، و فهمید که زود قضاوت کرد. 💋

🌹🌹🌹امیدوارم داستانم خوب و کوتاه بوده باشه 🌹🌹🌹

ناشناس 10 ماه قبل
0

خلاصه نویسی بود ولی گفته درس اخر یعنی دوستی نه دهقان 🙄

-1
حسنا هنرمند 🌹🌹 10 ماه قبل

دقیقا

نویسنده 10 ماه قبل
0

روزی روزگاری تمام

ناشناس 10 ماه قبل
-1

ریدم روی این درسا با این گرانی ها مخ ما کار نمی کنه باز کی حوصله این درسا رو داره 💩💩💩

-1
حسنا هنرمند 🌹🌹 10 ماه قبل

دقیقا

ناشناس 10 ماه قبل
0

۷۷

ناشناس 10 ماه قبل
-1

عالی

-1
مهلا 10 ماه قبل

عالی 🌹🌹🌹🌹🌹

🙄خلاصهههههه 10 ماه قبل
-1

هابیل وقابیل هنگامی که آدم وحوا زندگی خود را در زمین آغاز کردن بعد از چند ماه صاحب دو فرزنددوقلوشدن آدم اسم پسر را(قابیل)و اسم دختر را( بلوزا)گذاشت پس از آن خدا وند باز هم آنهاراصاحب فرزند کردواینبار نیز حوا دوقلو به دنیا آوردنام پسر را(هابیل)اسم دختر را( قلیما)گذاشتن .قابیل که برادر بزرگ تر بودمزرعه داری را انتخواب کرده بود.باغداری وکشاورزی اوراقوی وخشن کرده بودکه مهربانی کمی داشت وبسیار گستاخ وتند حرف میزد اما هابیل که بسیار مهربان وبا ادب بود دامداری رادوست داشت وهمیشه باگوسفندان بازی میکرد یک روز گوسفندی بچه کوچولویی به دنیا آوردهابیل خوشحال شد وبچه گوسفند را بغل کرد وبهطرف پدر حرکت کرد وگوسفند کوچولورا نشان داد وگفت :پدر این گوسفند را به من میدهی؟آدم با مهربانی قبول کرد ،ولیکن برادرش قابیل گفت:چرا خوشحالی؟گوسفند تازه به دنیا آمده که این قدر خوشحالی نداردحالا زود برو تا ما به کارمان برسیم .هابیل به نزد گوسفندان رفت آدم به قابیل گفت:قابیل!توباید با برادر کوچکت مهربان باشیواون را دوست داشته باشی.قابیل هم قول داد با خواهران وبرادرانش مهربان باشد.سالها گذشت وبچه ها بزرگ شدن وآدم هم مو هایش سفید شده بود‌.روزی خدا به آدم فرمان داد که برای خودش جانشینی انتخاب کندتا بعد ازآن اوپیامبر باشد.ان هم هابیل را که بسیار با ایمان بود انتخاب کردو راز اسما الاهی رابه اویاد داد اما قابیل انتخاب پدرش را قبول نکرد واعتراض کرد. آدم که نگران فرزندش بود دست بر دعا برداشت و از خدا کمک خاست خداوند هم به دو فرزند پسر آدم فرمان داد که یک قربانی در سر کوه قرار دهند ورعد وبرق قربانی هر کس را بسوزاند او پیامبر میشود. قابیل با خود علف های هرز وخشک آورد ولی هابیل یکی از بهترین گوسفندانش را آورد.رعد وبرق هم قربانی هابیل را سوزاند.واو پیامبر شد. قابیل هم بسیار ناراحت شدوبه فکر انتقام افتادودیگر حرف نمیزد وداعم به فکر انتقام از او بود شیطان هم که منتظر فرصتی بود تا آدم و بچه هایش را گمراه کند قابیل را هی تحریک میکرد.آدم وحوا روزی برای کاری بیرون رفتن ودر این هنگام شیطان به صورت شبحیدرآمد ونزدیک قابیل شدواورا برای کشتن برادرش هی تحریک میکردقابیل که حرف های شیطان را قبول کرده بود سنگی بزرگ برداشت ومحکم برسر هابیل کوبیدوکشت ولی بعد از چند دقیقه به خودش آمد وفهمید که چه اشتباه بزرگی کرده است😱😱😰 قابیل نمیدانست با بدن بی جان هابیل چه کار کندشروع به گریه کرد😭😢😭😣و از خدا کمک خواست.به فرمان خداپرنده کوچکی درحالی که دانه گندمی دردهان داشت به نزدیک او آمدودر خاک دفن کرد و او فهمید که باید هابیل را خاک کند پس از دفن هابیل پشیمان به خانه برگشتهنگامی که پدر ومادر قابیل برگشتن بین فرزندان خود هابیل را ندیدن وهیچکس از او خبر نداشت سپس برای آدم وحوا جبرئیل پیام مرگ هابیل را آوردوقبرش را نشان دادو آنهادرقبر پسر عزیزشان گریستن 😭.

کامران : روزی روزگاری مردی بود فقیر او هر روز هیزم میفروخت تا خرج خود را در بیاورد وی روزی به یک مرد ثروتمند برخورد میکند مرد ثروتمند میگوید چه کار میکنی ای فقیر.

نویسنده : مردی ادعای خدایی کرد. او را نزد هارون الرشید بردند . هارون برای اینکه او را بترساند به او گفت : چندی پیش شخصی را که ادعای پیغمبری می کرد ،دادیم بکُشند . مرد گفت : بسیار کار خوب و پسندیده ای کردی ! چون من او را نفرستاده بودم . (اصلا خلاصه نکردم 😱🤔خود داستانست🤣🤪)

اسمداستان : بهترین قصه ها برای بهترین بچه ها: من او را نفرستادم . پایان.

فاطمه زهرا برزگر : روزی بود و روزگاری. دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زار حرکت کرد و درخت را برید و تکه تکه کرد. درخت وقتی تن خود را درحال سوختن در آتش دید، گریست. آتش با خنده به درخت گفت ای،

درخت چرا گریه می کنی حق تو همین است بخاطر اینکه تو محصول ندادی..

ناشناس : برای داستان خواندن خوب است خیلی هم زحمت کشیدی این همه را تایپ کردی ولی آخه ما اینو کجا جاش بدیم آخه.

نازیلا : روزی بودوروزگاری،دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زارحرکت کردودرخت رابریدوتکه تکه کرد.درخت وقتی تن خودرادرحال سوختن دراتش دید،گریست.اتش باخنده به درخت گفت ای،درخت بدبخت چرا گریه می کنی حق تو همن است چونکه تو هیچ میوای نداری وبه درد هیچی نمی خوری فقط وفقط به درد اتش می خوری وباید بسوزی.

1
حسنا هنرمند 🌹🌹 10 ماه قبل

مسخره کردی ما رو 😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

-2
پریا فرزانه 10 ماه قبل

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

1
پریا فرزانه 10 ماه قبل

الان این خلاصه بود

امیر 10 ماه قبل
-1

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود😐💔

تموم شد... خیییییییییلی تاثیر گذار بود

ناشناس 10 ماه قبل
-1

زبان

مهری 11 ماه قبل
-1

من

مهدیس 11 ماه قبل
-1

این خلاصه داستان نبود

مهدیس 11 ماه قبل
2

من هم موافقم چون اصلاً ابن متن خلاصه نبود

اکی اصلا ره تو چه 11 ماه قبل
-1

چند بار گفتم خوب نیست

ناشناسـ 11 ماه قبل
0

از کتاب سال پنجم کمک کنید

-2
ملیک 10 ماه قبل

عالی بود

دخترک 11 ماه قبل
0

بد نبود

خخخخخخ 11 ماه قبل
-2

مرد

HHHH 11 ماه قبل
4

نوا الیاسیان میشه بگی این همه متن را ما چجوری در چهار سطر بنویسیم ؟

-1
🙂 10 ماه قبل

اینو قبول دارم

2
مهدیس 11 ماه قبل

بله راست میگه

ناشناس 11 ماه قبل
-2

عالی بود خیلی ولی یکی از آن ها جملات بعدی نوشته بود

-1
ناشناس 11 ماه قبل

ولی بهر حال خوب و عالی بود

-1
ناشناس 11 ماه قبل

یعنی چی بدبخت خوب این کلامه مناسبی نیست

ناشناس 11 ماه قبل
-2

خوبه

ابتتبت 12 ماه قبل
2

ای خدا🌛😂🌜

yekta 12 ماه قبل
-2

این کجاش به خلاصه میخورد 😶😂😐

ولی باز هم ممنون

-2
حدیث ناصر 10 ماه قبل

😃😃😃😃😃

-1
HHHH 11 ماه قبل

👍👍👍👍

0
پسری؟ 11 ماه قبل

راس میگه

mibina pişyar 12 ماه قبل
-1

یعنی واقعاً این خلاصه بود شما بگین

ب

-1
حدیث ناصر 10 ماه قبل

ن

. 12 ماه قبل
2

عشق کردم به خدا با این

مطالباتتون🤣

خدایی عزیت نکنین بگید اگر میدونید😂

اسرا چلداوی 1 سال قبل
0

عالی بود دستتون درد نکنه 👍🏻🌹🌹🌹

-1
ملیک 10 ماه قبل

عالی بود دستتون درد نکنه 🌺

نویسنده 1 سال قبل
0

سلام ببخشید می خواستم بگویم مرد بزاز رادر بالا نوشته اید بساز باتشکر از سایت خوبتون

امین حیایی🤓 1 سال قبل
-1

من کوتاه این در س را میخواستم اگر بفرستین ممنون میشم

نویسنده 1 سال قبل
1

یک بند بنویسید و واژه های (( اگر، ولی،اما،و،زیرا،چون،رادرآن به کار ببرید

هیمن 1 سال قبل
2

خیلی از سایت خوبتون ممنونم فقط بالا مرد بزاز را بساز نوشتید با تشکر💙💙💙💙

بندر علوی 1 سال قبل
0

عالی است

-1
ناشناس 1 سال قبل

ممنون از نویسنده ی محترم و سایت عالی👏

ارغوان 1 سال قبل
-2

من راضی بودم واقعا عاای بود🤗🤗

مهدیس 1 سال قبل
0

اون کسی که داستان دریاا و غلام را نوشته بسیار خوب است ممنون خسته نباشی

ناشناس 1 سال قبل
1

عالی ممنون

نویسنده 1 سال قبل
0

عااااااالی🤗🤗

اَسی نویسنده میشود 1 سال قبل
-2

مردی ادعای خدایی کرد. او را نزد هارون الرشید بردند . هارون برای اینکه او را بترساند به او گفت : چندی پیش شخصی را که ادعای پیغمبری می کرد ،دادیم بکُشند . مرد گفت : بسیار کار خوب و پسندیده ای کردی ! چون من او را نفرستاده بودم . (اصلا خلاصه نکردم 😱🤔خود داستانست🤣🤪)

-2
عالی بود مرسی😂اسم داستان؟ 1 سال قبل

اسم داستان مردی ادعای خدایی کرد چیه؟عالی بود مرسی

0
حامد 1 سال قبل

وات

1 سال قبل
-1

نوا جان تو کل داستان هابیل و قابیل را نوشته ای

امیررضا 1 سال قبل
0

خیلی دوست داشتم عالی بود♡♡♡

-1
تهمینه حمیدی 11 ماه قبل

بد که بوده پس خودت بنویس هررررر😒

0
رضا 12 ماه قبل

خیلی بد بود

امیر 1 سال قبل
-1

انسافن عالی بود♡♡♡

ناشناس 1 سال قبل
2

❤❤

حنانه حسینی😘 1 سال قبل
1

عالی بود خیلی بهم کمک کرد ممنون از سایت خوبتون😍😍😍

صبا 1 سال قبل
-2

عالی یس یس

-2
خوب بود من میلیکا هستم 12 ماه قبل

خیلی داستان های خوبی بود عالی بود ممنون از سایت تون

علی 1 سال قبل
0

نظرات دوستان واقعاعالی بود

ارین 1 سال قبل
1

چقدر درازه😰

-2
پریا کریم پور 12 ماه قبل

راست مگی خیلی درازه 👍👍👍💜ارین جان 💕😂

محمدرضا 1 سال قبل
5

خیلی عالی بود

کوثر 1 سال قبل
-1

خوب بود امابعضی ها خلاصه نکرده بودند

❤Nazila mahmoodi❤ 1 سال قبل
4

روزی بودوروزگاری،دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زارحرکت کردودرخت رابریدوتکه تکه کرد.درخت وقتی تن خودرادرحال سوختن دراتش دید،گریست.اتش باخنده به درخت گفت ای،درخت بدبخت چرا گریه می کنی حق تو همن است چونکه تو هیچ میوای نداری وبه درد هیچی نمی خوری فقط وفقط به درد اتش می خوری وباید بسوزی

ناشناس 1 سال قبل
7

بابا ی داستان خلاصه بدید ادم بنویسه کجا جاش بدیم به .. جا بدیم😂😂😂😂😂🤔🤔🤔

8
آرزو 1 سال قبل

والا😂

من هستم 1 سال قبل
0

فقط مال خود سایت خلاصه بودبقیش انگار کلش بودولی کلا ممنون❤💛💜💙💚

چ 1 سال قبل
1

نه اصلا

حامد 1 سال قبل
1

خوب بود ولی یکم خلاصش خلاصه نبود

حامد 1 سال قبل
7

خلاصه بود الان این😳

نویسنده 1 سال قبل
2

روزی ملا نصیر الدین پونصد تومن داشت او کنجکاو بود بداند اگر این پول را زیر قطار بگذارد چه می شود او این کار را کرد .بعد پول دو تکه شد او رفت چشب هزار تومنی خرید و آن را چسباند

رها 1 سال قبل
1

شازده کوچولو روزی متوجه روییدنِ گل زیبایی در سیاره اش می شود و بعد از بگومگویی که با گلش می کند، قصد می کند که سیاره اش را ترک کند. او با کنچکاوی به سیارات مختلفی می رود که زمین، آخرین آن هاست. در انتهای داستان، شازده کوچولو نزد مار بازمی گردد تا به قولش وفا کند و او را به سیاره ی خودش بازگرداند.

-1
پریا کریم پور 12 ماه قبل

چهقدر جدت😣😭😣

-2
خوب بود من میلیکا هستم 12 ماه قبل

شما چه داستانی خوبی گفتین عالی بود

: 1 سال قبل
0

ممنون از شما

نویسنده 1 سال قبل
0

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

خییییلی سایت خوبیه 🥰🥰🥰😘😘😘😍من همیشه از اینجا استفاده میکنم 😄 1 سال قبل
1

خیلی خوبه عالیهههههه🤩🤩🤩😍😍😍😍😍🥰🥰🥰😘😘😘😘😘😘😘

دلسا و السا 1 سال قبل
-1

خوبه بدک نیست

ناشناس 1 سال قبل
-1

من خیلی از این سایت خوشم امد و بهترین سایت است 😘😘😘😍😍😍

سارا 1 سال قبل
-1

خوبه

nasim 1 سال قبل
1

سلام😊میشه بگید چجوری برای ما این داستان هارو مینویسید؟ 🤨من یه داستان باحال دارم🙂

1
مهدیس 11 ماه قبل

اگه میشه داستان تو بگی

1 سال قبل
0

چه سایت مزخرفی اه اه اه اه🤮یه داستان خیلی خیلی طولانی نوشتم نرفته😡

0
ناشناس 12 ماه قبل

میتوانی خلاصه را خودت بنویسی یا تا نصف بنویسی

ناشناس 1 سال قبل
-2

عالی

نویسنده 1 سال قبل
4

شازده کوچولو روزی متوجه روییدن گل زیبایی در سیاره اش میشود و بعد از بگو مگویی که با گلش می کند، قصد میکند که سیاره اش را ترک کند. او با کنجکاوی به سیارات مختلفی می رود که زمین، آخرین آن هاست. در انتهای داستان، شازده کوچولو نزد مار باز می گردد تا به قولش وفا کند و او را به سیاره خودش باز گرداند 💝

1
Amirreza 10 ماه قبل

مار از کجا پیدا شد

2
ARAS 10 ماه قبل

عالی بود من همینو مینویسم

2
پریا کریم پور 10 ماه قبل

منم اینو مینویسم 💚❤

2
مهدیس 11 ماه قبل

آفرین من اینو مینویسم

1
آرزو محرمی 1 سال قبل

همتون عالی بودین 👏👏⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩😍😍😍🤩🤩🌹🌹🌹

تینا محمدزاده 1 سال قبل
1

واقعا مرسی

1
جواد 1 سال قبل

افرین به تو

نویسنده 1 سال قبل
5

بابا من دیونه شدم با این درس هااااااا!!!!!!!!

1
ملیک 10 ماه قبل

عالی بود

نویسنده 1 سال قبل
5

روزی دو دوست در راه سفر به خاطر چیزی به مشاجره پرداختند و یکی به صورت دیگری سیلی زد مرد سیلی خورده روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد سپس مرد سیلی خورده در برکه ای افتاد و دوستش او را نجات داد و این روی صخره نوشت امروز بهترین دوستم مرا نجات داد دوستش علت را پرسید و او گفت:بدی تورا بر شن نوشتم تا باد آن را ببرد و خوبی ات بر صخره تا بماند

نویسنده 1 سال قبل
2

پاسخ سوال اول صفحه 86 را نویسنده گذاشته

نویسنده 1 سال قبل
13

روزی روزگاری یک مرد بود مرد

0
مانلی 12 ماه قبل

داداش این الان خلاصه بود یا کل داستان ؟! برو یکم تحقیق کن آگاهیت بیشتر بشه هههههه

7
نویسنده 1 سال قبل

روزی مردی خواب عجیبی دید خواب دید با فرشته هاست و به کار های آن ها نگاه میکند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول کاری هستند تند تند نامه های که توسط پیک ها از زمین میرسند را باز کرده و داخل جعبه ای میگذارند مرد از فرشته ای پرسید شما چکار میکنید فرشته پاسخ داد اینجا بخش دریافت است اینجا ما تقاضا و دعاهای مردم که از خدا دارند را تحویل میگیریم مرد کمی جلو تر رفت و عده ای از فرشتگان را دید که کاغذ های را داخل پاکت گذاشته و از طریق پیکی به زمین میفرستن مرد پرسید شما چکار میکنید فرشته ای پاسخ داد::::

سارا سلیمان پور 1 سال قبل
0

ممنون از سایت🌹

درنا 1 سال قبل
1

مرسی از سایت عالیتون

دلارد🥰 1 سال قبل
2

یک روز مردی بود نیکو کار و مهربان او یک روز مریض شد و نتوانست به بازار رود وخیمه بفروشد همسرش یک گاو داشت و وقتی که دید مرد مریض است گاوش را فروخت و دکتر خبر کرد و بعد از مدت هادکتر مرد را خوب کرد و مرد خیمه فروخت خیمه فروخت و برای همسرش یک گاو خرید

نویسنده 1 سال قبل
0

روزی

نویسنده 1 سال قبل
-1

دوستی دو مرد و تمع داشتن یکی از آنها

0
امین 12 ماه قبل

عالیی

ناشناس 1 سال قبل
2

عالی عالی عالی عالی

ثنا خانمی 1 سال قبل
2

خوب بود 👌👌

نویسنده 1 سال قبل
-1

اکنیو به حاکم گفت من این کار را برای چه بکنم

بنده خدا 1 سال قبل
1

سلام خیلی عالیه.دستتون درد نکنه بابات سایت خوبتون

ناشناس 1 سال قبل
4

خیلی زحمت کشیدید تایپ کردید متشکرولی آخه این همه رو کجا جاش بدیم واقعا

نیکا نیکفر 1 سال قبل
0

خیلی عالی

0
پریا کریم پور 12 ماه قبل

چی عزیزم 💙نیکا جان 💜💜💛

نویسنده 1 سال قبل
0

داش این همه نوشتی اخه ما اینو کجام بزارم😂ناموسااین درسا خسته کرده همه رو😐

نویسنده 1 سال قبل
0

روزی روزگاری یه مرده خورد به نرده پشتشو نگاه کرد دید پیر مرده😊

نویسنده 1 سال قبل
0

این دوستان با گ وشی و تصویری میخواد بره که عقبش بالاست و تصویری از طریق ادامه مطلب دریافت کنید و نقل مقررات

نویسنده 1 سال قبل
2

جواب سوال ها درست

0
پریا کریم پور 12 ماه قبل

افرین نویسنده 👏👏🤘

نویسنده 1 سال قبل
0

سلامخوبین به من یه داستان خلاصه میگین ممنونم👍

0
زلاال 12 ماه قبل

ذذزز

برای پاسخ کلیک کنید