انشا صفحه ۸۱ کتاب نگارش نهم جلسه امتحان در قالب داستان خاطره گزارش طنز زندگی نامه سفرنامه نامه رسمی غیر رسمی درباره درمورد از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا جلسه امتحان صفحه 81 نگارش نهم

انشا درباره جلسه امتحان در قالب خاطره

مقدمه : افکاری در ذهنم پرسه میزد و هی خود را به دیواره های درونی اعماقم میزد برای رهایی و من را بلا تکلیف میگذاشت برای رهایی

بدنه : تصمیمم را گرفتم و دستانم را به سمت کاغذهایی که در جامدادم جاساز کرده بودم بردم و قلبم شروع کرد به جنب و جوش کردن
کاغذ را بیرون آوردم و زیر برگه های امتحانم گذاشتم و از سوال های اول نوشتم و همین طور هم مواظب بودم کسی نفهمه و هم جواب های سوال ها رو پیدا میکردم که یهویی چشمم به جمله ای که روی پاورقی برگه نوشته بود افتاد (خدا شاهد کردار ماهست) از کارم پشیمان بودم که یادمدآمدبه این جمله که هر وقت پشیمان شدی راه برگشت هست.
پشیمان و سر افکنده کاغذ را از زیر برگه های امتحان بیرون اوردم و سر جای قبلیش گذاشتم و و سوالاتی که از روی همون کاغذ نوشته بودم را خط زدم و برگه ی امتحان خود را به مراقب تحویل دادم با اینکه فقط چند سوال نوشته بودم
مدتی بعد از جلسه ی امتحانات نتایج را اعلام کردن و من با شنیدن نمره خودم مات و مبهوت ماندم فقط به این فکر میکردم که …

نتیجه گیری : هر کجا بخاطر خدا کاری کردم باید منتظر جوابش باشم و خدا راه برگشت را برای جبران خطا ها قرار داره پس مواظب کردارمان باشیم.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر : با به دست داشتن شماره ها، میز هارا چک کرده و دنبال نام خود می گردند،‌ با پیدا کردن نام خود بر صندلی نشسته و خودکاری را در دست تا رسیدن برگه ها می چرخانند.
صدای پچ پچ کردن ها خنده دار بوده و با هر خنده بلند محکم ممکن است از جلسه امتحان به بیرون انداخته شوی، پس بهتر است جلوی خود را بگیری.
برگه ها رسیده و استرس را می توان در چشم و لرزش دست و پاهای بچها دید، در ابتدا همه به این نتیجه میرسند که هیچ سوالی را بلد نبوده و درس خواندنشان بیهوده است، سپس با چند نفس عمیق شروع به نوشتن می کنند.
یک چشم به برگه، یک چشم به ساعت، و در دقایق اخر یک چشم هم به برگه بغل دستی برای یافتن پاسخ سوالات نا بلد هستی.
در لحظات پایانی، تیک تاک ساعت را در قلب خود حس کرده و استرس از دقایق اول نیز بیشتر است، سر و گوش ها جنبیده و مراقب ها اخم و فریاد به سر گرفته اند، زمان تمام شده و هنوز کسانی هستند که برگه به دست نشسته و عده ای از ترس، برگه شان را با اشک خیس کرده اند و عده ای با بی خیالی هیچ سوالی را پاسخ نداده اند، به جد که هیچ چیز وحشتناک تر از برگه امتحان نیست که نیست…