انشا صفحه ۵۸ کتاب نگارش نهم تخیلی و طنز تصویر ذهنی اتوبوس شلوغ درباره در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا داخل اتوبوس شلوغ نگارش نهم

با سلام خدمت همه دوستان عزیز در این مطلب می خواهیم جواب صفحه ۵۸ کتاب نگارش نهم را برای شما عزیزان قرار بدهیم که در این سال خواسته شده است که تصویر ذهنی خودتان را درباره داخل اتوبوس شلوغ بنویسید در ادامه مطلب جوابها را خواهیم گذاشت و همه انشاها را قرار خواهیم داد لطفاً اگر شما نیز انشایی نوشتید برای ما بفرستید.

انشا با موضوع اتوبوس شلوغ به صورت طنز

مقدمه : امروزه برای جابه جایی وسایل نقلیه مختلفی وجود دارد که یکی از این وسایل نقلیه اتوبوس است

بدنه : در اتوبوس نشسته بودم و عکس های اینستاگرام را پایین و بالا میکردم که ناگهان صدایی توجهم را جلب کرد ؛ پیرزنی که ایستاده بود گفت : مادر جان چرا عکس قبلی را نپسندیدی؟
به این فکر میکردم که چه واکنشی نشان دهم که صدایی دیگر گفت : عکس قبلی خیلی خوب نبود مادر !
از این همه حس کنجکاوی تعجب کرده بودم. . . اولین باری بود که با اتوبوس به دانشگاه میرفتم و پیش از آن از وسیله نقلیه شخصی استفاده میکردم. امروز برادرم ماشینم را گرفته بود و من چاره ای جز استفاده از اتوبوس نداشتم. در افکار بودم که با صدای تلفن همراهم به خود آمدم. رفیقم بود ؛ من را به یک مهمانی دعوت کرده بود. من هم که حوصله نداشتم به دروغ نوشتم تهران نیستم !
همان پیرزن گفت: مادر چرا دروغ می گویی؟ اگر تهران نیستی پس کجا هستی؟ دروغ گو دشمن خداست. بر دهانت فلفل ریخته می شد نگی چرا نگفتی!
به پیرزن گفتم : مادر جان من بلند می شوم شما جای من بنشینید. برخاستم و دستگیره صندلی را تکیه گاه قرار دادم. به ایستگاه بعد رسیدیم و انبوهی از جمعیت سوار شدند. انقدرهمه چیز سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چه شد. یک مرتبه سردی که روی زانو ام حس کردم توجهم را جلب کرد. یک پسر بچه که دماغش آویزان بود ٬ بستنی اش به شلوارم مالیده شده بود. نمیدانستم چه کنم؟ کاش حداقل یک بچه تمیز این کار را میکرد. دستمالی برداشتم تا ردپای بستنی را پاک کنم که دیدم اصلا امکان خم شدن وجود ندارد. به همان پسر بچه گفتم :عموجان می توانی بستنی را که به شلوارم مالیده پاک کنی؟ پسر بچه دستمال را گرفت و اول دماغ خود را پاک کرد و بعد همین که خواست شلوارم را تمیز کند گفتم : نیازی نیست ممنون!
پسر بچه گفت : شلوارت بستنی دوست دارد؟ گفتم : اره عموجان!
ناگهان تمام بستنی را به شلوار من مالید. گفتم : چه کار میکنی؟ گفت خودت گفتی شلوارت بستنی دوست دارد! صدایم را بلند کردم و گفتم : مگر تو عقل نداری بچه؟ که ناگهان مادر بچه با عصبانیت گفت : چرا سر بچه ام داد میزنی؟؟ و چند دقیقه بعد تمام اتوبوس شده بودند مدافع حقوق کودکان! من ترجیح دادم ایستگاه بعد پیاده شوم.

نتیجه : از آن روز به بعد تا جایی که امکان داشته سعی کردم از اتوبوس استفاده نکنم حتی اگر مجبور باشم مسیر خانه تا دانشگاه را مانند دونده دو سرعت طی کنم.

انشا طنز تخیلی درباره اتوبوس شلوغ

مقدمه : وسیله های عمومی گاهی اوقات وسایل خوبی اند برای اطلاع از زندگی مردم و حدس مشکلاتشان از روی قیافه اما خب بعضی وقتا دردسر خود را دارد.
بدنه : سوار اتوبوس شدم، جا برای سوزن انداختن نبود. پرِ پر بود، صندلی خالی که هیچ حتی جا برای ایستادندهم نبود و من بزور ایستادم و دسته ی بالا سرم راگرفتم و سعی کردم کنترلم را حفظ کنم که ناگهان بعد از چندین دقیقه دیدم احساس خیسی میکنم و وقتی به پایین نگاه کردم، دیدم انگار یک دیگ خورشت تو این شلوغی ریخته شده بود و گند زده بود روی ما بدبخت ها. فکر کنید خورشت روی کفش و توی جورابم و روی شلوارم. امدم این طرف تر نزدیک یک بچه که یهو بعد از چند دقیقه دیدم رویم بالا اورده. . . !:) و با لبخند احمقانه ای نگاهم میکند. داشتم دیوانه میشدم. داشتم به بالا نگاه میکردم که درد وحشتناکی را در پایم حس کردم و دیدم ک پیرمردی عصایش را روی پای من گذاشته و متوجه نیست و هرچه صدایش کردم نشنید و مجبور شدم به زور عصا را از روی پایم بردارم. به ایستگاه ک رسید نمی توانستم پیاده شوم، خجالت میکشیدم با این سر و وضع وحشتناکم در خیابان راه بروم. بالاخره پیاده شدم و داشتم میرفتم به سمت خانه و نگاه متعجب بقیه را روی خودم حس میکردیم و خنده های بعضی را.
نتیجه : و چه حس بدی بود و با خود عهد کردم از این به بعد هرچند مجبورم بودم پیاده بروم اما سوار اتوبوس شلوغ نشوم زیرا مثل الان باعث ریختن ابرویم ومسخره شدنم توسط بقیه میشود.

انشا طنز داخل اتوبوس شلوغ

همه جا هیاهو و سر و صدا بود. پچ پچ و هم همه فضا را پر کرده بود هر کسی درباره مشکلات خود حرفی میزد پیر زنی میانسال از دغدغه ها و خواسته های خود حرف می زد و خرج و مخارج زندگی خودش را برای دیگری تعریف میکرد فرد دیگری درباره فرزندانش حرف میزد یک مرد از مریض هایش حرف می‌زد و پیرمردی از تکی و تنهایی اش میگفت. همه برای خود دنبال همدردی بودند و من تنها در اتوبوس به حرفای مردم گوش می‌دادم.تا بلکه به این روش و شیوه در زندگی آنها زندگی کنم فرصتهای زندگی آدمیان مانند کتابی بسیار بزرگ است که هر ورق آن کتاب وسعتی به پهنای فاصله من با کهکشان ها دارد. همه جا شلوغ بود اتوبوس بسیار آهسته پیش می رفت و افراد زیادی داخل اتوبوس بودند. انگار اتوبوس خسته شده بود برای اینکه از صبح مردم زیادی را جابجا کرده بود. با تلفن وارد اتوبوس شد. من منباب وظیفه از جایم بلند شدم و جایم را به ایشان دادم او بسیار تشکر کرد و به من گفت که انشالله پیر بشی. شاید همه حرف های او را نمی فهمیدم ولی این را می دانستم که اتوبوس فضای زیبایی برای یافتن افراد پاک و ساده است. مردان و زنانی که امور هرروز را می گذرانند یکی به پزشک می رود یکی دیگر سرکار و یکی دیگر هم مثل من به مدرسه میرود من شبانه روز این مسیر را اتوبوس طی می‌کند اما هر دفعه من با افراد جدید و مختلفی روبرو می شود انگار زندگی در ظاهر تکرار میشود ولی در باطن دل بسیار بزرگی دارد.من هر روز با اتوبوس این مسیر را طی می کنم شاید در ظاهر بسیار آرام و خسته کننده باشد ولی هر روز انسان های جدیدی می بینم و خودم را جای آنها می گذارم و مثل آنها زندگی می کنم لحظه ها سپری می شوند و این دوستی ها و دیدار ها با انسان های جدید است که باقی خواهد ماند حالا به مدرسه رسیدم و این یعنی پایان سفر کوتاه من در شهر زیبایی و با اتوبوس پر از خاطره ای که در آن سوار شدم.

انشا درباره اتوبوس شلوغ را تصور کنید

اتوبوس بی آر تی افراد را به محل‌های مختلف می برند و وسایل حمل و نقل می باشد. اتوبوس و وسایل نقلیه به انسانها کمک می کنند که زندگی خود را راحت‌تر انجام بدهند. در تهران به دلیل زیاد بودن جمعیت داخل اتوبوس و بسیار پر جمعیت می شود. اتوبوس های شلوغ نیستند و می توان تعداد زیادی از آنها را نام برد. خودتان را داخل اتوبوس شلوغ ای تصور کنید که به محلات دانشگاه خود می روید. اتوبوس به گونه‌ای شلوغ است که نمی توانید دست خود را تکان دهید و کیف شما بین دو نفر گیر افتاده است. به سختی دستتان را روی گوشی خود درون جیبتان گذاشته اید تا مراقب آن باشید و همواره نگران هستید. تجمع جمعیت داخل اتوبوس آنقدر زیاد است که نمی توانید نفس بکشید و منتظر هستید تا ایستگاه بعدی برسد. در همین حال اسم ایستگاه ها را نگاه می کنید تا به اشتباه ایستگاه خودتان را رد نکنید. وقتی به ایستگاه مورد نظر رسیدید نمیتوانید پیاده شوید زیرا افراد بسیار فشرده است. با صدای بلند می گوید آقا برو کنار می خوام رد شم مردم برای شما جا باز می‌کنند. در حالی که دستتان را روی گوشی و یک دستتان روی کیف است از لابلای مردم به سختی رد میشوید. پس از رد شدن از لابلای مردم به مقصد مورد نظر می رسید.

انشای اول درباره اتوبوس شلوغ

همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را میازارد و ذهن اورا بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند وبه آرامش برسد. مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل اتوبوس بود .راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود.

انشای دوم درباره اتوبوس شلوغ را تصور کند

داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند. اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد. آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند. راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

انشای سوم درباره اتوبوس شلوغ

با مامانم داشتیم توی خیابونای شلوغ میگشتیم.مامانم که هر لحظه یکبار جلوی هر ویترین مغازه وامیستاد و مغازه ها رو نگاه می کرد.یکی نیست بگه مادر من اگه نمی خوای چیزی بخری چرا نگاه میکنی؟به مامانم گفتم که می رم تو ایستگاه اتوبوس تو هم بیا.راه افتادم سمت ایستگاه که با دیدن صف نانوایی نه ببخشید اتوبوس کلم پوکید.آخه مگه داریم می ریم دیدن رئیس جمهور که این صف طویل و طولانی رو تشکیل دادین؟؟؟!!!! بالاخره اتوبوس اومد و آدم ها شروع به حرکت کردن و سوار شدن.منم سوار شدم و مامان هم پشت سرم.به به! اتوبوس چه تمیز و خلوته.ایستگاه بعدی اتوبس نگه داشت و ۲ تا دختر موفشن و مد روز سوار شدن.وایی خدای من نگاه کن اینارو.کی میره این همه راهو.معلوم نیست پشت اون همه رنگ و روغن چه قیافه هست.ولش کن بابا،اصلاً ارزش فکر کردن ندارن. ما هم قرار بود آخر خط پیاده شیم و حالا حالا مهمون اتوبوس بودیم.اتوبوس رفته رفته شلوغ تر می شد.من و مامان هم صندلی جلو نشسته بودیم و این خوب بود که می تونستم تولحظه ورود فرد اونو آنالیز کنم.تو یکیی از ایستگاه ها یه پیر زن سوار شد که بار سنگینی داشت.من هم احساس انسان دوستانم گل کرد و هیچی جامو دادم به پیر زن،اونم تشکر کرد و نشست.وای خدا عجب غلطی کردم.من کار خوب میکنم،بکنم هم تو بدترین شرایط میکنم. تقریباً همه جای اتوبوس پر شده بود و جا واسه سوزن انداختن نبود.یکی عین منگولا از اول که سوار اتوبوس شده بود،زل زده بود به من.خودشو رسود بهم و ساعتو پرسید و منم گفتم.دیگه از جاش تکون نخورد و منمم سرم و انداختم پایین و به کفشای چهل تیکه دختره مسکن مهر خیره شدم.اتوبوس نگه داشت و اون دختره که ساعتو ازم پرسیده بود،پیاده شد.آخیش!یه نفس راحت
کشیدم،عین بختک چسبیده بود بهم.دختره مسکن مهر بهم گفت:یارو ساعتتو قرض گرفت.وای خدای من نامرد ناکس ساعتمو برد.تو فکر ساعت نازنینم بودم که اتوبوس نگه داشت و منم که تعادل نداشتم،تلپ شدم رو بغل دستیم و همینجوری روی هم افتادیم.وای الاناست که فاجعه منا رخ بده.اگه اون جوری بشه چی میگن ؟ فاجعه اتوبوس؟فاجعه ترمز ناگهانی؟فاجعه تلپ شدن؟نمیدونم. تو یکی از ایستگاه ها بودیم که یه زن از آخر اتوبوس قصد پیاده شدن داشت.آخه زن حسابی یا ابوریحان بیرونی مگه الان با هزار زحمت خود تو به آخر اتوبوس نرسوندی که خاله شوهر عمه دختر عمو همسایه دخترر خالتو ببینی؟ما خالۀ خودمونو نمیشناسیم اونوقت ایشون… هیچی نگم بهتره.داشت میومد سمتم که جاخالی دادم رد شه که یکی زد پسه کلم و گفت بکش کنار و آرنجشو کرد تو پهلوم و رفت. بعد از اون یه زن اومد پیشم واستاد.هی حرف زد از زندگیش و مشکلاتش گفت.زن خوبی بود ولی یه مشکل داشت،اونم این بود که انگار سیر یا پیاز خورده بود.تا پیاده شم هفت جد و آبادم رو جلوی چشمم دیدم کهه برای من دست تکون می دادن. وقتی پیاده شدم تازه فهمیدم که کیفم و دستبندم نیست.

انشا چهارم اتوبوس شلوغ تصویر ذهنی

از کلاس برگشتم و در ایستگاه اتوبوس منتظر شدم چند لحظه بعد اتوبوس اومد وسوارشدم. وقتی سوار شدم دیدم که اتوبوس پر از آدمه نمیتونی رد شی باید بزور خودتو میکشیدی و میرفتی خلاصه وقتی رسیدم آخر اتوبوس از یه دستگیره گرفتم نیفتم سر و صداهایی که توی اتوبوس بود سرمو به درد می آورد. یه بچه داشت از گرما گریه میکرد. کنارم دو تا مرد داشتن درباره معامله ماشین حرف میزدند پشتم دوتا دختر داشتن درباره امتحان ترم حرف میزدند. هنوز خستگی کلاس از تنم بیرون نرفته بود و درد سرم هم امانم را بریده بود.که از شانسم یه دختر بچه بلند شد و گفت شما بشینید لبخند زدم و نشستم سرجاش ایستگاه بعدی چند نفر پیاده شدن وای نه همینو کم داشتیم چند پسربچه مدرسه ای سوار شدن این ور اون ور میپریدن و تو سر و کله همدیگه میزدن خوب شد رسیدم وقتی از اتوبوس پیاده شدم هنوز همون سروصداها تو ذهنم بود و انگار باز تو اتوبوس بودم ولی واقعا خوشحالم که از شرشون خلاص شدم. تینا مرادی «لطفا شماهم انشاهای خود را به ما بفرستین ممنون».

انشای پنجم درباره اتوبوس شلوغ

داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید : هوا بسیار گرم است،به طوری که نمیتوانم حتی به راحتی نفس بکشم، اطرافم بسیار شلوغ است و از چهار طرف احاته شده ام، و به قول معروف جای سوزن انداختن نیست. حال با این گرمای طاقت فرسا،مقصدم را نیز فراموش کرده و نمیدانم کجا میتوانم از این شلوغی نفس گیر رهایی پیدا کنم! خورشید هم که همین حالا بازی اش گرفته و گرمای زیادی را به سقف اتو بوس میتاباند، حال وسط این بل بشو صدای اقای راننده هم قوز بالا قوز است. هرکس سرش در کار خودش است و از قیافه های مچاله شده اطرافیان میتوان نتیجه گرفت که انها هم از این گرمای طاقت فرسا،به تنگنا رسیده اند. اه. همین را کم داشتم، همسایه ی من که پیر زنی دسن و پا شکسته است، همین حالا خوابش برده و سرش را روی شانه و عصایش را روی پایم انداخته است. نمیدانم چگونه در این گرما و فشار زیاد خوابش برده است. به نظر من اگر این گرما و فشار را به الماس داده بودنم تا به حال الماس شده بود ما انسان ها که جای خود را داریم! بالاخره به ایستگاه مورد نظره رسیدیم درگر میتوانم از این زندان که از زندان بدتر است رها شوم. موفق باشید.! لبخندزنان پله های واحد رارد کردم،روی یکی ازصندلی هایی که روبه روی هم بودندنشستم صدای دلنشین موسیقی بی کلام مرابه وجدمی اوردبه صندلی تکیه دادم وچشمانم راروی هم گذاشتم با اولین ترمزدماغم باکف اتوبوس مماس شدوبرای اینکه کسی فکرنکندکه ولوشدم نیم نگاهی به زیرصندلی ها انداختموروی صندلی نشستم وزیرلب گفتم”اهه پس کوش؟”که یااابسم الله چنگیزخان مغول حمله کردهمین طورمثل موروملخ ادم وبارازپله هابالامی امد یک خانم سالمندهم روبه روی من ایستاده بودوباعصبانیت مرانگاه میکردانگارارث پدرش راخوردمصدای زنگ گوشیم ازته چاه درمی امدبرای همین بلندشدم وتلفن همراهم راازجیبم دراوردم درحین برقرارکردن تماس روصندلی نشستم که”بییییببب اءههه خانوم عروسک بچه توبرداردیگه !بله ؟ صدانمیاد_بفرمایید_دخترجون برواونورتر”مامان جان من”دخترجون میگم برواونور”ای درد”کمی جابه جاشدم واااروی صندلی نشست ای دل غافل “ببین مامان من “ووویی بععع”خانوم جون عمش این بچه روببراونورترهرچی ماست بودروی من بالا اورد””مادرمن باشمانبودم که””ختنوم محترم این کیف منه شماهی میکشیش ای باباااا””ببین مامان توی اتوبو”دخترجون جان عمه کوچیکت این کیف منوول کن ماماننت اون یکیه “ملت بچه شونو جمع نمیکنن”بخدامامان”سرکوی بلندتا کی نشینم تاوقتی خبرمرگت روبرام بیارن واسم تاجایی که جاداره سوارمیکنه به والله یه کیسه رواینقدرکاه نمیکنن که تو تواین ابوقراضه ادم می چپونی بعع گمامااا”یاحضرت چنگیز”خانوم این شیشه روبکن تودهن بچت نه من “مامان من زنگ می می “یاحسین پرت شدم روهمون پیرزنه لبخنددندان نمایی زدم وباسختی بلندشدم وخوشبختانه گوشی قطع شده بود هووووففف ملت اگه نمیرین حموم این دستگیره های بالارونگیرین یه ادم بدبخت قدکوتاه زلیل مرده خفه میشه این پایین مسیءولین رسیدگی کنین لطفا همهمه زیادبود الو جانم خدانگهدار چشم دخترقشنگم ببین پیازهاروحلقه حلقه کن خب بعدرادیکال هارواب پزکن زردچوبه بزن بهش ساعت 2 که فوتبال استقلال پرسپولیس داره اون لباسه بووودازکمرتنگ میشد خب یه استامینوفن رو به توان برسون منیه 15 دقیقه دیگه دوگل میزنم بعدش گلاب هم یه ذره میریزم بخاطر اینکه واسم تنگ بودیه ژلوفن خوردم میام بای فعلا بای بای فعلا خداحافظ زهرمار میام که ناگهن صدای گوش خداشی به مشام نه ببخشیدبه گوش رسید کلاه افتابیم را سرم کردم وازخانه بیرون امدم بوی نم خاک وصدای دلنشین پرنده هاوطبیعت سرسبز روبه رویم مراشگفت زده کرده بودرنگین کمان هم رنگ های زیبایی داشت وبرای لحظه ای آسمان راقشنگ تروبه گونه ای دگربه رخ ادمیان کشی چشمانم رابازکردم که مهتابی های بالای سرم رایکی درمیان می دیدم خانوم دکترراد فربه بخش اورژانس لطفا. سربزنین خوشحال میشم این انشای زیبا رو هلنا برای ما فرستاده.

انشای ششم برای اتوبوس شلوغ

موضوع: داخل اتوبوس شلوغ سید عرفان کاظمی دبیرستان یادگاری شهرکرد سال 96-95 سرد بود،ساعت6صبح بود،اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود،در طول چند دقیقه چند مسافر سوار شدند،اتوبوس حرکت کرد.صندلی ها تقریبا پر شده بودند،به ایستگاهی رسید،توقف کرد،چند زن و یک پیرمرد سوار شدند. پیرمرد خواست سلامی کند اما با دیدن صندلی های پر کمی دلگیر شد. با خودم فکر میکردم:آیا این همه داستان هایی که خواندیم و شنیدیم برای این موقعیت نیست؟(استفهام انکاری)آخر پس از چند دقیقه تصمیمم را گرفتم.باچهره ایخندان و لحنی مناسب و صمیمی از صندلی برخاستم و به
سمت پیرمرد رفتم.گفتم:ببخشید!پدرجان،پدرجان،بفرمایید بنشینید.!پیرمرد نگاهی به من کرد.چندثانیه مکث کرد،وبا چهره ای خندان تر از قبل تشکر کردونشست. مشغول تماشای اطراف بودم،هر نفر به کاری سرگرم بود،یکی پشت سر دیگران غیبت میکرد،یکی از خستگی خواب بود و یکی…،جوانی را دیدم با تلفن همراهش کار میکرد،کجکاو شدم.چند بار سعی کردم روی تلفنش نگاه کنم،هربار پاهایم می لرزید،با خودم حرف می زدم:این کار درسته؟ اگه خودم بودی عصبانی نمی شدم؟(استفهام انکاری) کم کم حواسم پرت مکان دیگری شد.این صحنه بسیار دلخراش بود؛پسرکی با صدایی لرزان به مادرش گفت:مامان،مامان،گشنمه!مامان گشنمه! متوجه وضعیت پسر شدم،بی اراده دستم را به سمت کیفم بردم،تغذیه مدرسه ام را برداشتم، با چهره ای خندان به سمت پسر رفتم؛تغذیه ام را دادم،تغذیه را گرفت، وقتی گرفت خیلی خوشحال شدم.در تمام مسیر پسر من را با خنده نگاه میکرد به مقصد نزدیک می شدم،به راننده گفتم:ببخشید!کوچه 9 پیاده میشم.ممنون.اتوبوس نگه داشت،دستم را داخل جیبم بردم،ناراحت شدم،
پول کرایه را نداشتم،میخواستم به راننده بگویم که…،با خنده به من گفت: پسرم برو!حساب شده!!

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

پریچهر :
مقدمه : دستم را بر میله های زرد کشیده و پله های کوچکی را طی میکنیم و درب های پشت سرم ، از چپ و راست یک دیگر را در آغوش میکشند .
پس از نگاهی سرسری و پیدا نشدن صندلی خالی ، ترجیح میدهم بر دومین پله باییستم و دستم را بر میله نگه دارم .
چشمی میچرخانم و میبینم از دومین میله سمت راست به بعد ، برای مردان و به اینور برای خانم هاست . صندلی ها دوتا به جلو و دوتا رو به روی آن ها جای گرفته که باعث میشود عشاق ، به راحتی بتوانند یک دیگر را در نظر داشته باشند ، نوجوان هایی که با دیدن پیرمرد های چروکیده ، بر می خیزند و آن هارا به صندلی خود دعوت میکنند .
عده ای که سر بر شیشه اتوبوس تکیه داده و بغضی بر گلو دارند ، یا غرق در خواب هستند .
پیرزن هایی که در دل آن شلوغی ، بجای میله ها ، دست بر زیر چادر دارند تا از سرشان سر نخورد و دختران جوانی که اغلب با دوستانشان نشسته و می گویند و قهقه زنان به یک دیگر اشاره میکنند .
با هربار که راننده پایش را بر سر ترمز می کوبد ، جمعیت نصف و گاهی نیز ایستگاه ، مقصد کسی نیست .
اما اخرین ایستگاه مقصد من است و صندلی خالی بسیار ،‌ اما من حتی فراموش کرده بودم که صندلی های خالی بسیاریست که جای من هستند .
نتیجه : در هر گوشه و کنار ، هرکس در زندگی خود ، نهوه زندگی و فکر مخصوص خود را دارد که نمیشود از آن سر در آورد ، فقط می توان ظاهر آنان را زیر نظر گرفت .

مهدی : با هزار بدبختی خودم رو توی اتوبوس جا کردم . اتوبوس خیلی شلوغ بود تا آمدم یکمی جلوتر برم (دستم لای در گیر کرد ) همون موقع داد زدم 😵 (دست ، دست، دست) یهو همگی شروع به دست زدن کردن منم مات و مبهوت 😦 بهشون نگاع می کردم. تو اون گیر و دار سه تا پسر بچه ی تخس و شیطون فاز خوانندگی گرفته بودن می خوندن :🎤 (دست دست دست بیا . جون ننه اقدس بیا)💃 که یهو بلند داد زدم ( دستــــم لای در گیر کرده😤)همه ی سرها به سمت من برگشت منم با مظلوم ترین حالت گفتم😣 (دستم لای در گیر کرده) راننده گفت:(اون پشت چه خبره؟؟؟؟؟) داد زدم :(بابا دستم لای در گیر کرده ) راننده یه نگاهی کرد و گفت :(آها اشکال نداره یکم دیگه به ایستگاه می رسیم در و باز می کنم.)😳 منم مات و مبهوت به ایستگاهی که خیلی از ما دور بود نگاه می کردم.

نویسنده : وقتی صحبت از اتوبوس شلوغ میشود به یاد سرویس مدرسه خودمان می افتم که از در و دیوار آن ادم میبارد.

منتظر شما هستیم …