صفحه ۶۲ و ۶۳ کتاب نگارش فارسی پنجم دبستان داستان آوازی برای وطن بخوان و بیندیش فصل سوم را یک بار دیگر بخوانید و خلاصه آن را بنویسید سپس نام جدیدی برای آن انتخاب کنید از سایت نکس لود دریافت کنید.

خلاصه داستان آوازی برای وطن پنجم

خلاصه سازی داستان آوازی برای وطن

با سلام خدمت همه دانش آموزان عزیزی که این مطلب را می خوانید و قرار است در این مطلب جواب داستان آوازی برای وطن به خانه بیندیش فصل سوم را یک بار دیگر بخوانید و خلاصه آن را بنویسید سپس نام جدیدی برای آن انتخاب کنید نام داستان را در ادامه مطلب قرار می‌دهیم اگر شما عزیزان جواب این بخش بر نوشته برای ما ارسال کنید تا در همین مطلب با اسم شما قرار بگیرد.

خلاصه آوازی برای وطن نگارش پنجم

موضوع : عشق به وطن
چند روزی بود که زاغ در قفس آواز کوکو وطنم را سر می داد. صاحب زاغ چون از شنیدن آواز خسته شده بود، او را آزاد کرد و زاغ پر زد ورفت. مرد با خود گفت: حتما وطن او از قفس طلایی من با صفاتر است. ای کاش بال میداشتم و به دنبالش می رفتم. زاغ پرواز کرد و به جویباری رسید. پایین آمد تا از آب آن بنوشد. ماهی ها دور او حلقه زدند و با او صحبت کردند. زاغ گفت: دارم به وطنم بر میگردم، ماهی ها با خود میگفتند: حتما وطن او از این جویبار زلال بهتر است. کاشکی ما هم میتوانستیم دنبالش برویم تا ببینیم وطنش کجاست. زاغ به پرواز خود ادامه داد تا به دریا رسید و بالای بادبان یک کشتی نشست، او به مرغ دریایی گفت: دارم به وطنم بر میگردم. مرغ به او گفت: عبور از این دریا غیر ممکن است و در این جا توفان های سختی می وزد. اما او به راه خود ادامه داد، هر چه به جلوتر می رفت، سرعت باد شدیدتر می شد. ناگهان رعدی در آسمان زد و توفان شدیدی وزیدن گرفت. زاغ نتوانست خودش را کنترل کند و در امواج گرفتار شد. صبح که از خواب بیدار شد، خودش را در ساحل دید. عصر یک روز آفتابی بود. همانطور که در حال پرواز بود، احساس کرد پوست بدنش داغ شده است. نسیمی گرم و خشک به بدنش خورد. بوی این نسیم برای زاغ آشنا بود. ناگهان خوشحال شد و با خود گفت: بوی این نسیم را می شناسم. وطن، وطن. . . . زاغ پایین آمد و روی ماسه های داغ بیابان راه می رفت و به یاد گذشته که با دوستان خود، روی ماسه ها می غلتیدند، غلتید و به یک باره با خود گفت: راستی، آن ها کجا هستند؟ ناگهان در همین موقع، صدای زاغ ها سکوت بیابان را شکست و آن ها از پشت بوته ها بیرون پریدند و گفتند: به وطن خوش آمدی!

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

دینا محمدی : خوش آمدی به وطنت و از آن روز ببعد زاغ و دوستانش در وطنشان باقی ماندند و همه با هم خوش بودند.

محمد دهریزی : چندروزبودکه زاغ بورمثل مرده هاکف قفس افتاده بودلب به اب ودانه نمی زد واز صبح تا شب این اواز را می خواند کوکوکو وصنم کوکوکو وصنم.

ستایش فواد : زاغی بوده است که میخواست به وطنش برود وبا سعی وکوشش میرود.

درسا باباخانی : وطن هر کس در جایی است وهر کس وطنش را بیشتر دوست دارد
💚وطن وطن ، باشد وطن خود.

نویسنده : و زاغ و دوستانش با خوشی با یکدیگر زندگی کردند.

نویسنده : چند روز بود که زاغ بور درکف قفس خود بی جان افتاده بود و اواز کوکو وطنم رامی خواند تا صاحبش اورا آزاد کند تا به وطنش برگردد.

مریم : یک تیکه از متن مشکل داد.
در ان جایی که نوشتید:
صبح که از خواب بیدار شد خودش رادر ساحل دید. عصر یک روز افتابی بود.
چگونه هم صبح و هم عصر بوده است یا مثلا بالای دریا رو نگاه می کردی صبح بوده تو ساحل رو نگاه میکردی عصر بود.
واقعا که عجیبه
ولی به هر حال ممنون ازمتن تئن.