انشا درباره برخاستن از خواب در صبح شهر صفحه 73 کتاب نگارش هشتم درس ششم

آوا

آن شب با خوشحالی به تخت خواب رفتم و دراز کشیدم. بی صبرانه منتظر فردا بودم.صبح شد… با صدای خروس همسایه بیدار شدم. پنجره را باز کردم تا هوای پاک به داخل اتاق راهی شود. به به عجب نسیم خنکی!! پرتو آفتاب به برف روی کوه ها می تابید و باعث درخشش آنها میشد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: خداحافظ….به سمت آشپزخانه رفتم و سلام کردم به کمک خانواده سفره صبحانه را آماده کردیم. پس از خوردن صبحانه راهی شهر شدیم من خوشحال بودم که می خواهم صبح هایم را در شهر آغاز کنم. پس ساعتی به شهر رسیدیم شهر بسیار شلوغ و پر از ترافیک بود برای همین طول کشید تا به خانه برسیموسایل را به خانه جدید پیاده کردیم. پس از ساعتی بالاخره روی مبل نشستم و آهی از خستگی کشیدم.. مادرم با خستگی هایش برای خانواده یک آش رشته خوش مزه حاضر کرده بود..پدرم اماده شد تا روز اول برای دیدن کار جدیدش برود.. در خانه حوصله ام کمی سررفته بود.. رو به روی تلویزیون نشستم پس از ساعتی با صدای پدرم چشم هایم باز شد،مثل اینکه روی مبل خوابم برده بود.آن شب هم گذشت…حس میکردم دلم برای روستا تنگ شده صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم صدای گوش خراشی داشت اما با خوشحالی سمت پنجره رفتم وقتی آن را باز کردم…هوا آلوده بود…همه جا را خانه های بزرگ گرفته بود و من دید کمی داشتم…بالاخره توانستم پرتو آفتاب روی برف ها را ببینم ولی زیاد درخشان نبود…دلم برای روستا تنگ شده بود…شهر و روستا مزایای خودشان را دارند…در شهر مدارس زیادی هستبیمارستان های بیشتری هستندو شهر مجهز تر از روستااستاما روستا هم هوای پاکی داردجمعیت کمتری دارد و…

سارینا واحدی

خوب بود اما طولانی

جواب فعالیت های نگارشی صفحه ۷۳ کتاب نگارش هشتم مقایسه درس ششم انشا با موضوع برخاستن از خواب در صبح شهر تصور کنید دو حالت زیر را تجربه کرده اید با مقایسه آنها متنی بنویسید تحقیق با سنجش و مقایسه آسان تر بنویسیم از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا برخاستن از خواب در صبح شهر روستا

انشا در مورد برخاستن از خواب در صبح شهر

انشا درباره برخاستن از خواب در صبح شهر برای دانش‌ آموزان در این پست قرار است که بگذاریم این انشا در صفحه ۷۳ کتاب نگارش پایه و کلاس هشتم می باشد که به زودی آن را در این سایت قرار خواهیم داد و تا پیدا کردن این انسان مطلب همینجوری باقی خواهد ماند.

انشا درباره برخاستن از خواب در صبح شهر

مقدمه

بنام خداوند خالق طلوع صبح که روز را برای کار و تلاش و شب رابرای استراحت و رفع خستگی روز مره آفرید .

بدنه

معمولا ما روز خود را با صبح شروع میکنیم . صبح در شهرها و روستاها با یک پدیده مشترک به نام در آمدن آفتاب عالم تاب شروع میشودکسانی که میخواهند از خواب بیدار شوند وبه کارهای روز مره شان برسنداز لحاظ جغرافیایی یا در شهر ها سکنند یا در روستاها .
افراد ساکن در شهرها معمولا شبها دیر میخوابند و صبحها برای بیدار شئن از ابزارهایی استفاده میکنند یکی از قدیمی ترین این ابزار زنگ ساعت است که به محض اینکه صدای زنگ را میشنوند با یک مشت جانانه آن را خاموش میکنند ولی این یار وفادار چند دقیقه بعد دوباره به وظیفه اشعمل میکند و با صدای گوش خراش دوبار ه شروع به نواختن زنگ میکند و تا رسیدن به هدف این کار ادامه دارد.
بعضی افراد در شهرها برای بیدار شدن از زنگ گوشی موبایل استفاده میکنند که معمولا با فاصله 5یا 10دقیقه ای این زنگ تکرار میشود و این افراد بعد کلی غر و لند سر انجام از رختخواب دل کنده و سریع السیر خود را به سرویس بهداشتی و میز صبحانه میرسانند و لباسهایشان را هم در طول مسیر میپوشند و تا به خود بیایند در محل کار یا مدرسه و یا جاهای دیگر حضور پیدا میکنند.
بعضی افراد ساکن شهرها ممکن است با صدای بوق ماشینها از خواب بپرند و بعد از نگاهی به ساعت ذوق زده از اینکه دو ساعت دیگر وقت دارند دوباره به خواب میروند صدای بوق ماسین دیگر و باز هم خوشحال از اینکه نیم ساعت دیگر وقت دارند و سر انجام وقتی که از خواب بیدار میشوند که ای وای نیم ساعت از ساعت کاریشان گذشته است و تا 3 شماره حاضر میشوند وبا سرعت مافوق صوت به محل مورد نظرشان میروند
.بعضی افراد در شهرها معمولا جمعه ها را بیشتر می خوابند و وقتی از خواب بیدار میشوند که دور تا دور پذیرایی مهمان نشسته واین فرد دوباره به محل خواب برگشته وامکان دارد تا رفتن مهمانها بیدار نشوند.
بعضی از افراد در شهرها با صدای مادر از خواب بیدار میشوند که ممکن است بنا به تعداد دفعات تکرار دلنواز یا گوش خراش باشد یعنی اگر بار اول یا بار دوم وتهایتا با رسوم باشد دلنواز ولی اگر بیشتر از این طول بکشد با صدای گوش خراش مواجه خواهد شد و التماسها برای 5 دقیقه بیشتر خوابیدن بی اثر میماند.

نتیجه گیری

به هر حال باید از خواب بیدار شد وبه زندگی امیدوار و نوع بیدارشدن و ابزار بیدار کردن فرقی نیکند زیرا هدف یکی است و آن زندگی است.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : در یک صبح بهاری در روستای کوچکمان با صدای جیک جیک گنجشک ها بیدار می شویم و به کنار پنجره می رویم و پنچره را باز می کنیم و با یک نفس عمیق هوای سالم و پاک روستا را می بلهیم و به ابر های در اسمان؛ خورشید نورانی به طبعیتی زیبا و سر سبز به کوه های استوار و درخت های بلند و زیبا نگاه می کنم و در دل به این همه زیبایی و پاکی شکر می گویم.
در صبح روز بهاری در شهر شلوغ و پرهیاهو و پر صدا با بوق ماشین های بزرگ و کوچک از خواب بیدار می شویم با نگاه به پنچره می بینیم هوای شهر چه آلوده هست و پنجره را باز می کنیم و با باز کردن پنچره هوای کثیف و آلوده شهر داخل اتاق می آید .. به ابرهای سیاه و خشن به خورشید که پشت ابر ها قایم شده به ساختمان های بلند به ماشین های زیاد و ترافیک سنگین و بوق ماشین ها نگاه می کنیم و در دل خود می گویم که ای کاش من همان بچه روستا بودم و در ان ج ازندگی می کردم.

منتظر شما هستیم …

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
اشکانم 8 ماه قبل
0

بد نی

ناشناس 9 ماه قبل
-2

سلام

بدون نام 9 ماه قبل
0

مزخرف

ناشناس 10 ماه قبل
0

متن اولی خیلی خوب و زیبا بود. خیلی خوب تونستید تفاوت ها رو شرح دهید😊😘

10 ماه قبل
-1

ممنون خیلی خ ب بود

علی. 10 ماه قبل
0

خوب بود؟

عالی خیلی مممممممننننننننووووووووونننننننننن 11 ماه قبل
-1

عالی خیلی ممنون از انشا تون بهرین بود

آوا 11 ماه قبل
10

آن شب با خوشحالی به تخت خواب رفتم و دراز کشیدم. بی صبرانه منتظر فردا بودم.صبح شد… با صدای خروس همسایه بیدار شدم. پنجره را باز کردم تا هوای پاک به داخل اتاق راهی شود. به به عجب نسیم خنکی!! پرتو آفتاب به برف روی کوه ها می تابید و باعث درخشش آنها میشد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: خداحافظ….به سمت آشپزخانه رفتم و سلام کردم به کمک خانواده سفره صبحانه را آماده کردیم. پس از خوردن صبحانه راهی شهر شدیم من خوشحال بودم که می خواهم صبح هایم را در شهر آغاز کنم. پس ساعتی به شهر رسیدیم شهر بسیار شلوغ و پر از ترافیک بود برای همین طول کشید تا به خانه برسیموسایل را به خانه جدید پیاده کردیم. پس از ساعتی بالاخره روی مبل نشستم و آهی از خستگی کشیدم.. مادرم با خستگی هایش برای خانواده یک آش رشته خوش مزه حاضر کرده بود..پدرم اماده شد تا روز اول برای دیدن کار جدیدش برود.. در خانه حوصله ام کمی سررفته بود.. رو به روی تلویزیون نشستم پس از ساعتی با صدای پدرم چشم هایم باز شد،مثل اینکه روی مبل خوابم برده بود.آن شب هم گذشت…حس میکردم دلم برای روستا تنگ شده صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم صدای گوش خراشی داشت اما با خوشحالی سمت پنجره رفتم وقتی آن را باز کردم…هوا آلوده بود…همه جا را خانه های بزرگ گرفته بود و من دید کمی داشتم…بالاخره توانستم پرتو آفتاب روی برف ها را ببینم ولی زیاد درخشان نبود…دلم برای روستا تنگ شده بود…شهر و روستا مزایای خودشان را دارند…در شهر مدارس زیادی هستبیمارستان های بیشتری هستندو شهر مجهز تر از روستااستاما روستا هم هوای پاکی داردجمعیت کمتری دارد و…

سارینا واحدی 11 ماه قبل
6

خوب بود اما طولانی

برای پاسخ کلیک کنید