بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتم

الهه شیرکوند

واقعا عالی بود

نویسنده

روزی در فصل بهار ، من و برخی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سفر برویم و از تماشا ی طبیعت لذت ببریم . در یک مکان سرسبز و خوش آب و هوا ماندیم . سفره ای پهن کردیم تا غذا بخوریم . سگی که اطراف ما بود ؛ ما را دید و به سمت ما آمد . یکی از دوستانم تکه سنگی را برداشت مانند نانی که طرف سگ پرتاب می کنند ، طرف او پرت کرد . یک سنگ را بو کرد و بعد بدون معطلی رفت . بقیه دوستانم دوباره ان را صدا زدند اما یک حتی سر برنگرداند و کوچک ترین توجه ای نکرد و رفت . یکی از دوستانم گفت:” ایا متوجه منظور یک شده اید ؟” همه گفتیم:”نه” او ادامه داد:”سگ گفت:این انسان های بدبخت که به جای غذا سنگ می خوردند ؛ از سفره ی آنان هیچ انتظاری نباید داشت .”

ناشناس

من‌از‌این‌انش‌خیلی‌دوسش‌دارم‌تکیو

مهیار

خوب بد نیست و معلمم دوست داشت

نویسنده

سلام من این رو به صورت انشا نوشتم ولی نمیدونم موضوع را چی بنویسم

انشا بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه هفتم جامی بهارستان معنی نثر ساده روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران از سایت دریافت کنید.

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

متن بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هفتم

روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرّم، جای گرفتیم و سفره انداختیم. سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقّف بازگشت. سگ را صدا کردند؛ اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از بدبختی و گرسنگی، سنگ می خوذند، از خوان و سفره ایشان چه توقّع می توان داشت؟» بهارستان جامی.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : روزی از روزهای فصل بهار، با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم در همین حال سگی از دور ما را دید و به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت (بدان گونه که نان برای سگی می اندازند). سگ، سنگ را بو کرد و بدون درنگ برگشت. سگ را صدا زدند امّا توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان جه توقّعی می توان داشت.

نویسنده : در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.

هیام : باید یه سگ گوشت میداد. لا تحرجو الحیوانات🐕🐕 سگ بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
🖕🏻 2 ماه قبل
1

عالی بود 👏🏻

مهیار 3 ماه قبل
6

خوب بد نیست و معلمم دوست داشت

ناشناس 3 ماه قبل
6

من‌از‌این‌انش‌خیلی‌دوسش‌دارم‌تکیو

ناشناس 3 ماه قبل
4

در

ناشناس 3 ماه قبل
2

یدک نبود

1
ناشناس 1 ماه قبل

نه🤣🤣

ناشناس 3 ماه قبل
2

مزخرف

ناشناس 3 ماه قبل
-1

روزی

ناشناس 3 ماه قبل
-1

عالی بود

کمک درسی 3 ماه قبل
-1

عالی بود

به تو چه اسمم چیه 3 ماه قبل
5

حکایت بعضیای

مهدیه 4 ماه قبل
1

خوب بود ...

yalda 4 ماه قبل
1

بدک نبود ، ولی خوب بود .. ایده گرفتم.

بهار 4 ماه قبل
3

عالی بود مرسی الهه جون♥️

سعید 4 ماه قبل
2

خیلی علی بود

دخترك🤞🖤 6 ماه قبل
3

عالی بود⁦❤️⁩

ولی اسم حکایت نی😂

ناشناس 6 ماه قبل
-2

😂😂😂

تینا 9 ماه قبل
0

خیلییییی عالیه مرسین

محمدمهدی 11 ماه قبل
1

خیلی خوب بود ولی به جای سگ نوشته یک

ترنم 12 ماه قبل
2

خوب بود ولی که اونقدر

امیر غلامی 1 سال قبل
3

سلام خیلی شرمنده از اول توضیح میدم چی شد اول بچه‌ها اومده بودن بیرون رفتن توی یه جنگل سرسبز موقع نهار که شد سفره پهن میکنن یه سگی از دور دستی میاد و بوی غذا رو حس می‌کنه و میاد پیش سفره یکی از دوستان یه تکه سنگی مثل یک نانی انداخت پیش سگ سگ هم اینو بو می‌کنه و می‌فهمه این سنگه و از اینجا میره بیرون هرچی بچه ها صدا میزنند که اون سگ برگرده ولی برنمی‌گرده .

یاسر 1 سال قبل
5

عالی بود واقعا ممنون♥

ممنون عزیزم 1 سال قبل
3

ممنون عزیزم

الهه شیرکوند 1 سال قبل
11

واقعا عالی بود

نویسنده 1 سال قبل
2

سلام اقا من انجام دادم که در مورد نظر خود در این مورد هم خانواده محترم سایت باشید برای عضویت این جا را در مورد این که در ۵۷۷ و گو و

به توچه 1 سال قبل
-2

تلتعتلببدد

نویسنده 1 سال قبل
1

عالییی🎊🎊

نویسنده 1 سال قبل
-1

روزی از روزهای فصل بهار با دهداری ا

نویسنده 1 سال قبل
0

اللتناتتتتنننخخنحختنندللاکنخاتننمنللدوو

نویسنده 1 سال قبل
1

عالی حتما باز هم از این چیز ها بزارید 🤩

نویسنده 1 سال قبل
0

بلد نیستم

الینا 1 سال قبل
1

♥️

نویسنده 1 سال قبل
1

خیلی خوب است امتحان کن

ناشناس 1 سال قبل
0

سلام

اره 1 سال قبل
3

خیلی خوبه

نویسنده 1 سال قبل
3

روزی در فصل بهار به همراه دوستان برای تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم . جایی پیدا کردیم و سفره را چیدیم. سگی از دور ما را دید و به طرفمان امد. یکی از دوستان جوری سنگی کنار سگ پرتاب کرد که انگار غذا است ؛سگ سنگ را بو کرد و رفت . صدایش هم کردنند بر نگشت. یکی از دوستان گفت:《می دانید این سگ چی گفت ؟ گفت این بد بخت ها از خسیسی و گرسنگی سنگ میخورند. از سفرشون چه توقعی میشد داشت؟》

نویسنده 1 سال قبل
5

سلام من این رو به صورت انشا نوشتم ولی نمیدونم موضوع را چی بنویسم

0
بنویس حکایت 😂😂🤣🤣 1 سال قبل

موضوع حکایت بنویس

نویسنده 1 سال قبل
2

روزی از روز های بهاران با جمعی از دوستان به تفریح رفته بودیم

نویسنده 1 سال قبل
2

مقدمه رو بفرست

ببب 1 سال قبل
4

خیلی عالی

یاسین 1 سال قبل
1

عالی بود👌👌👌👌👂👂👂👂😉😉😉

1
محمد 1 سال قبل

دست خوش عالی نظر دادی

نویسنده 1 سال قبل
1

سلام خیلی عالی بود

نویسنده 1 سال قبل
0

.

کوکو 1 سال قبل
-2

حیلی بد

نویسنده 1 سال قبل
3

اقا مهدی ایول شما عالی هیتی لایک کنید ببینه

تنها 1 سال قبل
1

آخه به تو چه نون میده یا سنگ 🖕🏻😤

نویسنده 1 سال قبل
2

سلام باز نویسی همین ها هست.؟؟ گ

نویسنده 1 سال قبل
1

خر

نویسنده 1 سال قبل
2

سلام ست بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد

نویسنده 1 سال قبل
2

چرا ما باید بهار را خیلی دوست داشته باشیم من تو زندگیم خیلی دوس دارم خیلی خیلی

نویسنده 1 سال قبل
2

عالییییی بود

نویسنده 1 سال قبل
1

سک بیچاره چه گناهی کرده بود که بهش غذا ندن باید میدادن پس اشتباه خیلی بدی کردن

سگگگگ 1 سال قبل
0

سگگگگگگگ

نویسنده 1 سال قبل
1

اره می دونم

کس میخواهم 1 سال قبل
-1

کس کش جواب درست بنویسید

نیما 1 سال قبل
1

عالییییی

نیما پرویزی 1 سال قبل
1

عالی بود ممنون

نویسنده 1 سال قبل
1

باید به سگ غذا میداد

نویسنده 1 سال قبل
0

راحیل مرادی

نویسنده 1 سال قبل
1

باید جمله را بسیار خوبی باز نویسی کرد

عسل 🍯 1 سال قبل
0

هنوز ندیدمش 🙂

ساجده معصومیان 1 سال قبل
0

باسلامساجده معصومیان از لاهیجانمیخواستم بگم عالی کپی نکردم ولی از روش ایده گرفتم😊😊

نویسنده 1 سال قبل
0

چه عجب مهدی نگفت نمی دونم کاشکی بچه ها در پایین جواب ها را بنویسن

ممنون واقعا 1 سال قبل
1

ممنون واقعا از زحمات بسیارتون

نویسنده 1 سال قبل
0

یعنی یک روز بهاری بود معنی یک روز بهارو سرسبز بود

پریسا 1 سال قبل
1

عالی عالی ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💚❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

نویسنده 1 سال قبل
-2

کص

نویسنده 1 سال قبل
-1

سگ از ادما تانتضار نداشت

نویسنده 1 سال قبل
-1

زمذزنزدز

ناشناس 1 سال قبل
0

روزی خری امد وگفت ….. ار ار ار ار ار ار ار ار ار ار ار سگ آمد و گفت هاو هاو خیلی سگی

0
خخخخخخخخخخخخ 1 سال قبل

خخخخخخحححححح

نویسنده 1 سال قبل
0

دریک روز بهاری با تعدادی از دوستان برای دیدن صحرا وهوای خوب آنجا به بیرون شهر رفتیم. درجایی خوش آب و هوا چادر برپا کردیم و سفره بر پا کردیم. در آن دور دست سگ ما را دید وبه حوس خردمندان غذایی برای سیر کردن شکمش دوان دوان به سوی ما آمدیکی از دوستان تک سنگی را مانند نان به سوی او پرت کرد.سگ بعد اینکه متوجه شد نان نیست بدون درنگ راه رفت را بازگشتدوستم اورا صدا زد ولی سگ توجه نکرد . یکی از این دوستان که این صحنه را دید گفت : آیا میدانید او سگ با خود چه می گوید؟گفتیم : نه !گفت : او الان با خود می گوید: اینها آنقدر خسیس هستن که شکم خود را با سنگ سیر می کنند. از اینها هیج توقع نمی توان داشت .اسم : خودت هرچی میخوای بزار

ناشناس 1 سال قبل
0

اففاقفا

نویسنده 1 سال قبل
3

کمی به حیوانات رحم کنید 🐵🐒🦍🦧🐶🐕🦮🐕‍🦺🐈‍⬛🐈‍⬛🐈🐱🦝🦊🐺🐩🐯🐅🐆🐴🐎🦄🦓🦌🦙🐖🐷🐄🐃🐂🐮🦬🐽🐏🐑🐐🐪🐫🦙🦒🐹🐀🐁🐭🦛🦏🦣🐘🐰🐇🐿🦫🦔🦇🐻🐨🐻‍❄️🦃🐼🐔🐓🦥🦦🐣🐤🦨🦘🐥🐦🦡🐾🐧🐦🐥🐤🐣🐓🐔🦃🕊🦅🦆🦢🦉🦤🪶🦩🦚🦜🐸🐊🐢🦎🐍🐲🐟🦭🐬🐋🐳🐳🦖🦕🐉🐉🐠🐡🐡🦈🦈🐙🐚🦋🐛🐛💮🪳🕷🐞🪲🪲🐝🐜🐜

3
ترنم 12 ماه قبل

اوکی😐

2
🌻 1 سال قبل

حیوونی 😪🥺😭😢

نویسنده 1 سال قبل
1

😀😃😄😁😆🤣😂🤩😍😇😉🙃🙂😘😘😗☺😙😋😛🤔🤫🤭🤑😝🤪😜🏵🌹🥀🌺🌻🌼

نویسنده 1 سال قبل
0

بدبخت

اسماء 1 سال قبل
2

👌🏻👌🏻خوب بود

ناشناس 1 سال قبل
2

عالی و زیبا بود ممنون

نویسنده 1 سال قبل
0

سارا پاره کند

ناشناس 1 سال قبل
0

سگ را پاره کند 💩💩🖕🖕

محمد جواد رحیمی 1 سال قبل
2

عالییییییییه

نویسنده 1 سال قبل
0

اال

Ariyan 1 سال قبل
2

ممنون رفقا

نویسنده 1 سال قبل
0

بتوآه

نویسنده 1 سال قبل
0

سلام سینا سیفی حاضر

عالی 1 سال قبل
1

عالیع وکاملن همین منظورش بود👐👌👌

نویسنده 1 سال قبل
1

در آخرهای می خوذند نوشته اونو اصلاح کنید

ارسلان بلا 1 سال قبل
1

خیلی تاثیر گذار بود 🙂

نویسنده 1 سال قبل
1

یک روز در فصل بهار با جمعی از دوست داران به هوای گشت

عالی بود مرسی 1 سال قبل
1

عالی بود مرسی

نویسنده 1 سال قبل
1

در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.طاها

نویسنده 1 سال قبل
2

اسم این حکایت را بگید

حسن روحانی 1 سال قبل
1

برای بچم زدم خوب بود

نویسنده 1 سال قبل
0

من خودم کوفت نمیدونم

ناشناس 1 سال قبل
0

ناعهلغعلذغععت

ناشناس 1 سال قبل
0

داداش این ناقس

ن 1 سال قبل
-1

ببخشید باید کدوم یکی نوشت اولی یا دومی

نویسنده 1 سال قبل
0

سگ میشدن

نویسنده 1 سال قبل
0

نثمثنقولحثمیتبت

سارا احمدی سلام عالی 1 سال قبل
0

سلام

نویسنده 1 سال قبل
0

ابدیتییوقویتقدیتیدیوبو ب

نویسنده 1 سال قبل
0

Aliبود ممنون از متنتون عاطفه

نویسنده 1 سال قبل
0

عااالی

نویسنده 1 سال قبل
0

عالی است

تتت 1 سال قبل
0

خاک من از تو میخوام

نویسنده 1 سال قبل
0

هیچی نمیگم طراوت

هههه 1 سال قبل
0

باید به سگ غذا میداد

نویسنده 1 سال قبل
0

سگی از دور به سمت ما می آمدخواهش میکنم 💕

اسرا 1 سال قبل
0

اره اره راس می گی

نویسنده 1 سال قبل
0

سگ از همه اونا بیشتر میفهمید

ب 1 سال قبل
1

به نظر من عالی بود حرف نداشت

نویسنده 1 سال قبل
0

شما خدا هیچی برایتان نیس ابوالفضل ابراهیمی

آفرین 1 سال قبل
0

نمیدانم

نویسنده 1 سال قبل
0

جواب ها رو بگین

😟✌ 1 سال قبل
0

دقیقا

ناشناس 1 سال قبل
0

😂😂😂😂😂

فاطمه اسدی 1 سال قبل
1

من یک آدمه غمگینم 😔خیلی توی دلم خیلی درد دارم نمیدونم که با این درد های دلم چیکار کنم با کی بگم دردهای دلم رو 😓😓😪💤💤💤💤

0
روژان 3 ماه قبل

می تونی به من بگی 🙎 دوستم ،،🥰من هم خیلی زیاد چیز ها تو دلم هست

نویسنده 1 سال قبل
0

بعععععععفع

نویسنده 1 سال قبل
2

💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕

نویسنده 1 سال قبل
0

بروووووووو

بچه مثبت 1 سال قبل
1

جون بخورمت

حمزه سالمی 1 سال قبل
0

خیلی عالیه

نویسنده 1 سال قبل
-1

من نمیدونمممم ککههههه

محدثه 1 سال قبل
0

خخخ معلم مام فهمیده😂

محدثه 1 سال قبل
0

😂😂خخ

نویسنده 1 سال قبل
0

😬😬😬😬😬

نویسنده 1 سال قبل
0

اسم این بازنویسی :تفریح دوستان

ناشناس 1 سال قبل
0

عالی بود

امیر 1 سال قبل
0

😂

نویسنده 1 سال قبل
0

سجاد عبیات

نویسنده 1 سال قبل
0

دلم برای سگ سوخت ، باید برای سگ غذا میدادن نه سنگ

نویسنده 1 سال قبل
0

بله

نویسنده 1 سال قبل
1

هیچی

نویسنده 1 سال قبل
0

آفرین

نویسنده 1 سال قبل
0

باسلام من صفحه 36را نیاوردو مشکل منو حل کنید زهرا علوی

نویسنده 1 سال قبل
0

۳۶

Hadi 1 سال قبل
0

OK

ن 1 سال قبل
0

عالییی

عالی 1 سال قبل
0

عالی

نویسنده 1 سال قبل
0

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 1 سال قبل
0

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 1 سال قبل
0

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 1 سال قبل
2

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 1 سال قبل
1

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

ناشناس 1 سال قبل
-1

عالیی

نا شناس 1 سال قبل
-1

سلا م ممنون

نویسنده 1 سال قبل
-1

جواب نگارش هفتم صفحهی ۳۶

نویسنده 1 سال قبل
-1

صفحه ی ۳۶

نویسنده 1 سال قبل
-1

عالی بود

لعهحع 1 سال قبل
-1

لابیبااابییققعخخ

ناشناس 1 سال قبل
-1

عالی خیلی خوب

فاطمه زهرا 1 سال قبل
-1

عالییییییبییییییییی بود مرسی بابت کمک هاتون

1
یاسمن دانا 1 سال قبل

بله دقیقا درست میگید ممنون که تو درسامون بهمون کمک میکنید

نویسنده 1 سال قبل
-2

برای عقل و آینده نگری و در سال های اخیر در سال های اخیر در استان فارس قرار دارد در سال جاری به

نویسنده 1 سال قبل
1

اینا باید بجوای سنگ انداختن حد اقل یه تکه نان بهش میدادند

محمد 1 سال قبل
-1

عالی بود

نویسنده 1 سال قبل
3

گوه

نویسنده 1 سال قبل
3

🖕🖕🖕بدرد نخورا

نویسنده 1 سال قبل
-1

سگ سنگ را بو کرد و بدون هیچ عکس العملی برگشت

Gamer 1 سال قبل
3

ترکیدی بدبخت وامونده🤣🤣

نویسنده 1 سال قبل
4

لطفا کمک کنید

محیا 1 سال قبل
0

وات ؟؟

رها صادقی 1 سال قبل
-1

اره واقعا عالی بود

... 1 سال قبل
3

عالی

امیر حسین 1 سال قبل
0

عالی

نویسنده 1 سال قبل
0

🤭😐

نویسنده 1 سال قبل
6

روزی در فصل بهار ، من و برخی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سفر برویم و از تماشا ی طبیعت لذت ببریم . در یک مکان سرسبز و خوش آب و هوا ماندیم . سفره ای پهن کردیم تا غذا بخوریم . سگی که اطراف ما بود ؛ ما را دید و به سمت ما آمد . یکی از دوستانم تکه سنگی را برداشت مانند نانی که طرف سگ پرتاب می کنند ، طرف او پرت کرد . یک سنگ را بو کرد و بعد بدون معطلی رفت . بقیه دوستانم دوباره ان را صدا زدند اما یک حتی سر برنگرداند و کوچک ترین توجه ای نکرد و رفت . یکی از دوستانم گفت:” ایا متوجه منظور یک شده اید ؟” همه گفتیم:”نه” او ادامه داد:”سگ گفت:این انسان های بدبخت که به جای غذا سنگ می خوردند ؛ از سفره ی آنان هیچ انتظاری نباید داشت .”

0
سارینا 11 ماه قبل

عععععععااااااااللللللللییی

نیلوفر 1 سال قبل
2

سلام خسته نباشین مرسی از جواب های زیباتون 💖

برای پاسخ کلیک کنید