بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران صفحه 36 نگارش هفتم

الهه شیرکوند

واقعا عالی بود

نویسنده

روزی در فصل بهار ، من و برخی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سفر برویم و از تماشا ی طبیعت لذت ببریم . در یک مکان سرسبز و خوش آب و هوا ماندیم . سفره ای پهن کردیم تا غذا بخوریم . سگی که اطراف ما بود ؛ ما را دید و به سمت ما آمد . یکی از دوستانم تکه سنگی را برداشت مانند نانی که طرف سگ پرتاب می کنند ، طرف او پرت کرد . یک سنگ را بو کرد و بعد بدون معطلی رفت . بقیه دوستانم دوباره ان را صدا زدند اما یک حتی سر برنگرداند و کوچک ترین توجه ای نکرد و رفت . یکی از دوستانم گفت:” ایا متوجه منظور یک شده اید ؟” همه گفتیم:”نه” او ادامه داد:”سگ گفت:این انسان های بدبخت که به جای غذا سنگ می خوردند ؛ از سفره ی آنان هیچ انتظاری نباید داشت .”

نویسنده

لطفا کمک کنید

...

عالی

Gamer

ترکیدی بدبخت وامونده🤣🤣

انشا بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ کتاب نگارش پایه هفتم جامی بهارستان معنی نثر ساده روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران از سایت دریافت کنید.

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

متن بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هفتم

روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرّم، جای گرفتیم و سفره انداختیم. سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقّف بازگشت. سگ را صدا کردند؛ اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از بدبختی و گرسنگی، سنگ می خوذند، از خوان و سفره ایشان چه توقّع می توان داشت؟» بهارستان جامی.

جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

مهدی : روزی از روزهای فصل بهار، با تعدادی از دوستان برای تفریح و تماشای دشت و صحرا بیرون رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم در همین حال سگی از دور ما را دید و به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت (بدان گونه که نان برای سگی می اندازند). سگ، سنگ را بو کرد و بدون درنگ برگشت. سگ را صدا زدند امّا توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید که این سگ چه گفت؟». گفت: «این بدبختان از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان جه توقّعی می توان داشت.

نویسنده : در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.

هیام : باید یه سگ گوشت میداد. لا تحرجو الحیوانات🐕🐕 سگ بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
ناشناس 2 ماه قبل
0

عالی بود⁦❤️⁩

ولی اسم حکایت نی😂

دخترك🤞🖤 2 ماه قبل
0

عالی بود⁦❤️⁩

ولی اسم حکایت نی😂

0
ناشناس 2 ماه قبل

هوووم

ناشناس 2 ماه قبل
0

😂😂😂

تینا 5 ماه قبل
0

خیلییییی عالیه مرسین

ناشناس 5 ماه قبل
0

عالی بود ممنکن

ناشناس 6 ماه قبل
0

خیلی کم بود نمیدونم درسته یا نه

محمدمهدی 7 ماه قبل
0

خیلی خوب بود ولی به جای سگ نوشته یک

علی 8 ماه قبل
0

عالی

ترنم 8 ماه قبل
-1

خوب بود ولی که اونقدر

ناشناس 8 ماه قبل
-2

این حکایت اسم نداره

ناشناس 8 ماه قبل
0

این حکایت اسم نداره

امیر غلامی 8 ماه قبل
0

سلام خیلی شرمنده از اول توضیح میدم چی شد اول بچه‌ها اومده بودن بیرون رفتن توی یه جنگل سرسبز موقع نهار که شد سفره پهن میکنن یه سگی از دور دستی میاد و بوی غذا رو حس می‌کنه و میاد پیش سفره یکی از دوستان یه تکه سنگی مثل یک نانی انداخت پیش سگ سگ هم اینو بو می‌کنه و می‌فهمه این سنگه و از اینجا میره بیرون هرچی بچه ها صدا میزنند که اون سگ برگرده ولی برنمی‌گرده .

یاسر 8 ماه قبل
0

عالی بود واقعا ممنون♥

ممنون عزیزم 8 ماه قبل
2

ممنون عزیزم

تایعض 9 ماه قبل
-2

چه عجب مهدی ننوشتنمی دونم کاشکی بچه ها جواب را در پایین بفرستند,😐😐😐😐🖕🖕🖕

الهه شیرکوند 9 ماه قبل
10

واقعا عالی بود

نویسنده 9 ماه قبل
-1

سلام اقا من انجام دادم که در مورد نظر خود در این مورد هم خانواده محترم سایت باشید برای عضویت این جا را در مورد این که در ۵۷۷ و گو و

شهراد 9 ماه قبل
-2

از خنده سکته کردم اونجایی که گفت:سگ دید سنگ انذاخته و اخرش که گفت سگ فکر میکرد اینا سنگ میخورند🤣🤣🤣🤣🤣

به توچه 9 ماه قبل
0

تلتعتلببدد

خانم دید😡 9 ماه قبل
0

چوخ پیس

نویسنده 9 ماه قبل
0

عالییی🎊🎊

نویسنده 9 ماه قبل
0

روزی از روزهای فصل بهار با دهداری ا

نویسنده 9 ماه قبل
0

اللتناتتتتنننخخنحختنندللاکنخاتننمنللدوو

نویسنده 9 ماه قبل
2

عالی حتما باز هم از این چیز ها بزارید 🤩

نویسنده 9 ماه قبل
1

بلد نیستم

الینا 9 ماه قبل
1

♥️

نویسنده 9 ماه قبل
0

خیلی خوب است امتحان کن

ناشناس 9 ماه قبل
-1

سلام

اره 9 ماه قبل
1

خیلی خوبه

نویسنده 9 ماه قبل
-1

کیانا

نویسنده 9 ماه قبل
0

روزی در فصل بهار به همراه دوستان برای تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم . جایی پیدا کردیم و سفره را چیدیم. سگی از دور ما را دید و به طرفمان امد. یکی از دوستان جوری سنگی کنار سگ پرتاب کرد که انگار غذا است ؛سگ سنگ را بو کرد و رفت . صدایش هم کردنند بر نگشت. یکی از دوستان گفت:《می دانید این سگ چی گفت ؟ گفت این بد بخت ها از خسیسی و گرسنگی سنگ میخورند. از سفرشون چه توقعی میشد داشت؟》

نویسنده 9 ماه قبل
2

سلام من این رو به صورت انشا نوشتم ولی نمیدونم موضوع را چی بنویسم

0
بنویس حکایت 😂😂🤣🤣 9 ماه قبل

موضوع حکایت بنویس

نویسنده 9 ماه قبل
-1

روزی از روز های بهاران با جمعی از دوستان به تفریح رفته بودیم

نویسنده 9 ماه قبل
0

مقدمه رو بفرست

ببب 9 ماه قبل
0

خیلی عالی

یاسین 9 ماه قبل
0

عالی بود👌👌👌👌👂👂👂👂😉😉😉

1
محمد 9 ماه قبل

دست خوش عالی نظر دادی

نویسنده 9 ماه قبل
0

سلام خیلی عالی بود

نویسنده 9 ماه قبل
0

.

کوکو 9 ماه قبل
-2

حیلی بد

نویسنده 9 ماه قبل
2

اقا مهدی ایول شما عالی هیتی لایک کنید ببینه

تنها 9 ماه قبل
1

آخه به تو چه نون میده یا سنگ 🖕🏻😤

نویسنده 9 ماه قبل
2

سلام باز نویسی همین ها هست.؟؟ گ

نویسنده 9 ماه قبل
0

خر

نویسنده 9 ماه قبل
1

سلام ست بیچاره معلوم نبود از گشنگی چه میکرد

نویسنده 9 ماه قبل
1

چرا ما باید بهار را خیلی دوست داشته باشیم من تو زندگیم خیلی دوس دارم خیلی خیلی

نویسنده 9 ماه قبل
1

عالییییی بود

نویسنده 9 ماه قبل
1

سک بیچاره چه گناهی کرده بود که بهش غذا ندن باید میدادن پس اشتباه خیلی بدی کردن

سگگگگ 9 ماه قبل
0

سگگگگگگگ

نویسنده 9 ماه قبل
0

اره می دونم

کس میخواهم 9 ماه قبل
0

کس کش جواب درست بنویسید

نیما 9 ماه قبل
0

عالییییی

نیما پرویزی 9 ماه قبل
0

عالی بود ممنون

نویسنده 9 ماه قبل
0

باید به سگ غذا میداد

نویسنده 9 ماه قبل
0

راحیل مرادی

نویسنده 9 ماه قبل
0

باید جمله را بسیار خوبی باز نویسی کرد

عسل 🍯 9 ماه قبل
0

هنوز ندیدمش 🙂

ساجده معصومیان 9 ماه قبل
0

باسلامساجده معصومیان از لاهیجانمیخواستم بگم عالی کپی نکردم ولی از روش ایده گرفتم😊😊

نویسنده 9 ماه قبل
0

چه عجب مهدی نگفت نمی دونم کاشکی بچه ها در پایین جواب ها را بنویسن

ممنون واقعا 9 ماه قبل
0

ممنون واقعا از زحمات بسیارتون

نویسنده 9 ماه قبل
0

یعنی یک روز بهاری بود معنی یک روز بهارو سرسبز بود

پریسا 9 ماه قبل
0

عالی عالی ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💚❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

نویسنده 9 ماه قبل
0

کص

نویسنده 9 ماه قبل
0

سگ از ادما تانتضار نداشت

نویسنده 9 ماه قبل
0

زمذزنزدز

ناشناس 9 ماه قبل
1

روزی خری امد وگفت ….. ار ار ار ار ار ار ار ار ار ار ار سگ آمد و گفت هاو هاو خیلی سگی

0
خخخخخخخخخخخخ 9 ماه قبل

خخخخخخحححححح

نویسنده 9 ماه قبل
0

دریک روز بهاری با تعدادی از دوستان برای دیدن صحرا وهوای خوب آنجا به بیرون شهر رفتیم. درجایی خوش آب و هوا چادر برپا کردیم و سفره بر پا کردیم. در آن دور دست سگ ما را دید وبه حوس خردمندان غذایی برای سیر کردن شکمش دوان دوان به سوی ما آمدیکی از دوستان تک سنگی را مانند نان به سوی او پرت کرد.سگ بعد اینکه متوجه شد نان نیست بدون درنگ راه رفت را بازگشتدوستم اورا صدا زد ولی سگ توجه نکرد . یکی از این دوستان که این صحنه را دید گفت : آیا میدانید او سگ با خود چه می گوید؟گفتیم : نه !گفت : او الان با خود می گوید: اینها آنقدر خسیس هستن که شکم خود را با سنگ سیر می کنند. از اینها هیج توقع نمی توان داشت .اسم : خودت هرچی میخوای بزار

ناشناس 9 ماه قبل
0

اففاقفا

نویسنده 9 ماه قبل
1

کمی به حیوانات رحم کنید 🐵🐒🦍🦧🐶🐕🦮🐕‍🦺🐈‍⬛🐈‍⬛🐈🐱🦝🦊🐺🐩🐯🐅🐆🐴🐎🦄🦓🦌🦙🐖🐷🐄🐃🐂🐮🦬🐽🐏🐑🐐🐪🐫🦙🦒🐹🐀🐁🐭🦛🦏🦣🐘🐰🐇🐿🦫🦔🦇🐻🐨🐻‍❄️🦃🐼🐔🐓🦥🦦🐣🐤🦨🦘🐥🐦🦡🐾🐧🐦🐥🐤🐣🐓🐔🦃🕊🦅🦆🦢🦉🦤🪶🦩🦚🦜🐸🐊🐢🦎🐍🐲🐟🦭🐬🐋🐳🐳🦖🦕🐉🐉🐠🐡🐡🦈🦈🐙🐚🦋🐛🐛💮🪳🕷🐞🪲🪲🐝🐜🐜

0
ترنم 8 ماه قبل

اوکی😐

0
🌻 9 ماه قبل

حیوونی 😪🥺😭😢

نویسنده 9 ماه قبل
0

😀😃😄😁😆🤣😂🤩😍😇😉🙃🙂😘😘😗☺😙😋😛🤔🤫🤭🤑😝🤪😜🏵🌹🥀🌺🌻🌼

نویسنده 9 ماه قبل
0

بدبخت

اسماء 9 ماه قبل
0

👌🏻👌🏻خوب بود

ناشناس 9 ماه قبل
0

عالی و زیبا بود ممنون

نویسنده 9 ماه قبل
0

سارا پاره کند

ناشناس 9 ماه قبل
0

سگ را پاره کند 💩💩🖕🖕

محمد جواد رحیمی 9 ماه قبل
0

عالییییییییه

نویسنده 9 ماه قبل
0

اال

Ariyan 9 ماه قبل
0

ممنون رفقا

نویسنده 9 ماه قبل
0

بتوآه

نویسنده 9 ماه قبل
0

سلام سینا سیفی حاضر

عالی 9 ماه قبل
0

عالیع وکاملن همین منظورش بود👐👌👌

نویسنده 9 ماه قبل
0

در آخرهای می خوذند نوشته اونو اصلاح کنید

ارسلان بلا 9 ماه قبل
0

خیلی تاثیر گذار بود 🙂

نویسنده 9 ماه قبل
0

یک روز در فصل بهار با جمعی از دوست داران به هوای گشت

عالی بود مرسی 9 ماه قبل
1

عالی بود مرسی

نویسنده 9 ماه قبل
1

در یک روز بهاری در فصل بهار با دوستان بخاطر هوای خوبی که بود به صحرا و دشت رفتیم در یک جایی که بسیار منظره خوبی داشت نشستیم و زیر انداز را پهن کردیم و سفره انداختیم که سگی رااز دور دیدیم که به سمت ما می اید بااین امید که به او غذایی بدهیم تاان غذارا بخورد ، یکی از دوستانمان بجای یک تکه نانی یک سنگ کوچکی به سمت سگ پرتاب کرد سگ نزدیک تر که امد دید غذا نیست و سنگ انداخته است به سمتش بجای نان و سگ برگشت وقتی دوستانم سگ را صدا ردند و سگ هیچ توجهی نکرد به دوستانم یکی دیگر از دوستان که این صحنه را دیده بود برگشت گفت : هیچ می دانید که سگ به ما چه گفت ؟ گفتند نه گفت : این ادم ها بدبختایی هستند که نان ندارند برای خوردن و در سفره اشان سنگ می خورند پس توقعی نمی توان داشت.طاها

نویسنده 9 ماه قبل
1

اسم این حکایت را بگید

حسن روحانی 9 ماه قبل
0

برای بچم زدم خوب بود

نویسنده 9 ماه قبل
0

من خودم کوفت نمیدونم

ناشناس 9 ماه قبل
0

ناعهلغعلذغععت

ناشناس 9 ماه قبل
0

داداش این ناقس

ن 9 ماه قبل
0

ببخشید باید کدوم یکی نوشت اولی یا دومی

نویسنده 9 ماه قبل
0

سگ میشدن

نویسنده 9 ماه قبل
0

نثمثنقولحثمیتبت

سارا احمدی سلام عالی 9 ماه قبل
0

سلام

نویسنده 9 ماه قبل
0

ابدیتییوقویتقدیتیدیوبو ب

نویسنده 9 ماه قبل
0

Aliبود ممنون از متنتون عاطفه

نویسنده 9 ماه قبل
0

عااالی

نویسنده 9 ماه قبل
0

عالی است

تتت 9 ماه قبل
1

خاک من از تو میخوام

نویسنده 9 ماه قبل
0

هیچی نمیگم طراوت

هههه 9 ماه قبل
0

باید به سگ غذا میداد

نویسنده 9 ماه قبل
0

سگی از دور به سمت ما می آمدخواهش میکنم 💕

اسرا 9 ماه قبل
0

اره اره راس می گی

نویسنده 9 ماه قبل
0

سگ از همه اونا بیشتر میفهمید

ب 9 ماه قبل
0

به نظر من عالی بود حرف نداشت

نویسنده 9 ماه قبل
0

شما خدا هیچی برایتان نیس ابوالفضل ابراهیمی

آفرین 9 ماه قبل
0

نمیدانم

نویسنده 9 ماه قبل
1

جواب ها رو بگین

😟✌ 9 ماه قبل
1

دقیقا

ناشناس 9 ماه قبل
-1

😂😂😂😂😂

فاطمه اسدی 9 ماه قبل
1

من یک آدمه غمگینم 😔خیلی توی دلم خیلی درد دارم نمیدونم که با این درد های دلم چیکار کنم با کی بگم دردهای دلم رو 😓😓😪💤💤💤💤

نویسنده 9 ماه قبل
0

بعععععععفع

نویسنده 9 ماه قبل
1

💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩💩🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕

نویسنده 9 ماه قبل
0

بروووووووو

بچه مثبت 9 ماه قبل
1

جون بخورمت

حمزه سالمی 9 ماه قبل
1

خیلی عالیه

نویسنده 9 ماه قبل
0

من نمیدونمممم ککههههه

محدثه 9 ماه قبل
1

خخخ معلم مام فهمیده😂

محدثه 9 ماه قبل
0

😂😂خخ

نویسنده 9 ماه قبل
0

😬😬😬😬😬

نویسنده 9 ماه قبل
0

اسم این بازنویسی :تفریح دوستان

ناشناس 9 ماه قبل
0

عالی بود

امیر 9 ماه قبل
0

😂

نویسنده 9 ماه قبل
0

سجاد عبیات

نویسنده 9 ماه قبل
0

دلم برای سگ سوخت ، باید برای سگ غذا میدادن نه سنگ

نویسنده 9 ماه قبل
0

بله

نویسنده 9 ماه قبل
1

هیچی

نویسنده 9 ماه قبل
0

آفرین

نویسنده 9 ماه قبل
0

باسلام من صفحه 36را نیاوردو مشکل منو حل کنید زهرا علوی

نویسنده 9 ماه قبل
0

۳۶

Hadi 9 ماه قبل
0

OK

ن 9 ماه قبل
0

عالییی

عالی 9 ماه قبل
0

عالی

نویسنده 9 ماه قبل
0

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 9 ماه قبل
0

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 9 ماه قبل
0

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 9 ماه قبل
1

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

بهترین نویسنده روی کره ی زمین 9 ماه قبل
1

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

ناشناس 9 ماه قبل
0

عالیی

ناشناس 9 ماه قبل
-2

سلا خیلی بود 😍👌

نا شناس 9 ماه قبل
0

سلا م ممنون

نویسنده 9 ماه قبل
0

جواب نگارش هفتم صفحهی ۳۶

نویسنده 9 ماه قبل
0

صفحه ی ۳۶

نویسنده 9 ماه قبل
0

عالی بود

لعهحع 9 ماه قبل
-1

لابیبااابییققعخخ

ناشناس 9 ماه قبل
0

عالی خیلی خوب

فاطمه زهرا 9 ماه قبل
0

عالییییییبییییییییی بود مرسی بابت کمک هاتون

0
یاسمن دانا 9 ماه قبل

بله دقیقا درست میگید ممنون که تو درسامون بهمون کمک میکنید

نویسنده 9 ماه قبل
0

برای عقل و آینده نگری و در سال های اخیر در سال های اخیر در استان فارس قرار دارد در سال جاری به

نویسنده 9 ماه قبل
-1

اینا باید بجوای سنگ انداختن حد اقل یه تکه نان بهش میدادند

محمد 9 ماه قبل
1

عالی بود

نویسنده 9 ماه قبل
2

گوه

نویسنده 9 ماه قبل
2

🖕🖕🖕بدرد نخورا

نویسنده 9 ماه قبل
1

سگ سنگ را بو کرد و بدون هیچ عکس العملی برگشت

Gamer 9 ماه قبل
3

ترکیدی بدبخت وامونده🤣🤣

نویسنده 9 ماه قبل
6

لطفا کمک کنید

محیا 9 ماه قبل
-1

وات ؟؟

رها صادقی 9 ماه قبل
0

اره واقعا عالی بود

... 9 ماه قبل
5

عالی

امیر حسین 9 ماه قبل
2

عالی

نویسنده 9 ماه قبل
2

🤭😐

نویسنده 9 ماه قبل
6

روزی در فصل بهار ، من و برخی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سفر برویم و از تماشا ی طبیعت لذت ببریم . در یک مکان سرسبز و خوش آب و هوا ماندیم . سفره ای پهن کردیم تا غذا بخوریم . سگی که اطراف ما بود ؛ ما را دید و به سمت ما آمد . یکی از دوستانم تکه سنگی را برداشت مانند نانی که طرف سگ پرتاب می کنند ، طرف او پرت کرد . یک سنگ را بو کرد و بعد بدون معطلی رفت . بقیه دوستانم دوباره ان را صدا زدند اما یک حتی سر برنگرداند و کوچک ترین توجه ای نکرد و رفت . یکی از دوستانم گفت:” ایا متوجه منظور یک شده اید ؟” همه گفتیم:”نه” او ادامه داد:”سگ گفت:این انسان های بدبخت که به جای غذا سنگ می خوردند ؛ از سفره ی آنان هیچ انتظاری نباید داشت .”

1
سارینا 7 ماه قبل

عععععععااااااااللللللللییی

نیلوفر 9 ماه قبل
-1

سلام خسته نباشین مرسی از جواب های زیباتون 💖

آراد 9 ماه قبل
0

بد نبود.

نویسنده 9 ماه قبل
-1

با سگ ها باید به آرامی رفتار کردشما هم خودتان را به جای سگ بگذاریدببینید این کار ها برای شما پسندانه است ؟

برای پاسخ کلیک کنید