چند شیء انتخاب کنید و ویژگی های انسانی به آنها نسبت دهید و داستانی کوتاه بسازید صفحه 94 کتاب فارسی ششم دبستان

فاطمه زهرا

واقعا عالی بود

مارال

من نمیفهمم چیزی بهتر به انسان تشبیه بدادین بهتر بود 😒

نویسنده

یک مداد نوکش شکسته بود وخیلی ناراحت بود و گریه می کرد ساعتی بعد مداد تراش امدو گفت:چی شده ؟مداد گفت:نوک من شکسته تراش گفت :بیا تا من نوکت را بتراشم مداد گفت راست میگویی. تراش گفت :بله. مداد رفت و نوکش را تراشیدوخیلی خوشحال شد.

الناز

سلام بچه ها از این مطلب چطور استفاده کنم کسی تونست از این مطلب استفاده کنه ؟ لطفا راهنماییم کنید

آسیه

روزی بود روز گاری انبه وزیتون کنار هم بودند وبر یکی از شاخه های انبه تاب بسته بودند زیتون به انبه گفت چون تو شاخه های بلندی داری وخیلی بزرگ هستی برشاخه های تو تاب بسته اند ومن که کوچک هستم و شاخه هایم کوچک است وروی شاخه های من تاب نبسته اند

صفحه ۹۴ کتاب فارسی ششم دبستان کارگاه درس پژوهی چند شیء انتخاب کنید و ویژگی های انسانی به آنها نسبت دهید و داستانی کوتاه بسازید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انتخاب چند شیء و دادن ویژگی های انسانی

منتسب کردن ویژگی های اشخاص به چند شی

بسیاری از دانش‌آموزان دنبال جواب این سوال است که با عنوان چند شی انتخاب کنید و ویژگی های انسانی را به آنها نسبت دهید و داستانی مطرح شده است اما اگر ببینیم این پست بازدید مورد نظر را دریافت میکنند به زودی و قطعاً این مطلب را تکمیل خواهیم کرد و از شما عزیزان درخواست می‌کنیم که در نظرات پایین سایت ما را بی نصیب نگذارند و کمک کنند که در سریع ترین زمان ممکن این مطلب در تکمیل کنیم و اگر می‌توانید بگویید که کجا این سوال را دیده اید.

جواب بچه ها در نظرات پایین همین صفحه

نویسنده : گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد ! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

مائده : میز دوستم بود !همراه همیشگی ام ،وفادارترین دوستم که چون مادری مهربان از من محافظت میکرد و همیشه همراهم بود. روزی که دانش اموزان جدید آمده بودند، خیلی عذاب کشیدیم چون با غلط گیر روی ما نقاشی میکشیدند و غلط گیر با ناراحتی به ما چشم می دوخت و میگفت دست من نیست از شما عذر خواهی میکنم!ساعتی بعد با خط کش به جان ما افتادند و خط کش بیچاره هم شرمنده بود و چشمانش را باز نمیکرد . ساعت بعد شاهد شدت زباله های بیچاره ای شدیم که دوست داشتند پیش دوستشان، سطل زباله بروند و اما حال توی جامیز جاساز شده بودند، چقد بد است اهمیت ندادن به ما، اینکه جان داریم و زنده ایم.

نویسنده : آهویی بودم در جنگل شاد و خرم زندگی ام را میکردم روزی مردی خشمگین و اسلحه به دست به جنگل آمد که خواست مرا شکار کند من تا هد توانم دویدم ولی ناگهان مرا با تیر زد و کشت مرا کشان کشان به‌ کلبه ی چوبی اش در جنگل برد و چاقوی تیزش را در آورد و پوست مرا کند و خودش با پوست من تابلویی درست کرد و به مغازه ای زیبا برد که همنوعای خودم را می دیدم آن مرد خشمگین مرا به آن مرد داد آن مرد هم مرا بالاتر از همه در لیترینی که همنوعای خودم بودند گذاشت و من خیلی خوشحال شدم که مرا بالاتر از همه گذاشت و به خودم میبالیدم مردم رد میشدند و مرا نگاه میکردند و قیمت من را نگاه میکردند و تعجب میکردند روزی مردی ثروتمند آمد و پولی زیادی داد و مرا خرید و به خانه اش برد و برای همیشه من را به دیوار خانه اش وصل کرد.

ناشناس : مغز انسان مثل گردو است زنجبیل کامل شبیه معده انسان است گوش انسان مانند قارچی که از وسط نصف شده و لوبیا قرمز مانند کلیه جواب سوال خیلی راحته.

نویسنده : یک پاکن در مدرسه جامانده بود او میترسید و گریه میکرد.

نویسنده : دو دوست صمیمی بودند یک بچه خرگوش و یک بچه آهو. بچه خرگوش عاقل بود اما بچه آهو بازیگوش بود. آن دو در جنگل داشتند بازی می کردند شکارچی ها در وسط جنگل دام گذاشته بودند تا حیوانی به طمع خوراکی به دام بیفتد بچه آهو خیلی گرسنه بود و به طرف دام رفت و پایش در آن گیر کرد اما بچه خرگوش هر چه خواست آن را نجات بدهد نشد رفت و به پدر بچه آهو خبر داد. پدر بچه آهو و بچه خرگوش دویدند تا به بچه آهو رسیدند پدر بچه آهو خیلی شجاع بود رفتند و بچه آهو را نجات دادند و آنها به خوشی در کنار هم زندگی کردند.

آسیه : روزی بود روز گاری انبه وزیتون کنار هم بودند وبر یکی از شاخه های انبه تاب بسته بودند زیتون به انبه گفت چون تو شاخه های بلندی داری وخیلی بزرگ هستی برشاخه های تو تاب بسته اند ومن که کوچک هستم و شاخه هایم کوچک است وروی شاخه های من تاب نبسته اند.

نویسنده بید : روزی ۴ لاستیک باهم زندگی میکردند .۱: چرا ما تا به حال همدیگر را بغل نکردیم؟ ۲: چون اگر کنار هم بودیم باعث نا تعادلی ماشین و خرابی یکدیگر می شدیم. ۱: اما باید همه تلاش کنند تا به خواسته هایشان برسند. ۲: بله. اما اگر تو اراده کردی می توانی خودرا به خرابی بزنی و دیگر حرکت نکنی و صاحب ماشین می بیند تو خرابی تو را عوض میکند و تو میتوانی ما را برای یک لحظه ببینی اما یادت باشد ما باهم خانواده ایم بارفتن تو یکی دیگر جای گزین تو خواهد شد و ما باهم خانواده نخواهیم بود آیا دیدن یک لحظه ی ما ارزش از دست دادن خانواده ات را دارد؟؟

نویسنده : یک مداد نوکش شکسته بود وخیلی ناراحت بود و گریه می کرد ساعتی بعد مداد تراش امدو گفت:چی شده ؟مداد گفت:نوک من شکسته تراش گفت : بیا تا من نوکت را بتراشم مداد گفت راست میگویی. تراش گفت :بله. مداد رفت و نوکش را تراشیدوخیلی خوشحال شد.

ترنم : روزی از روز ها در یک مزرعه باد بهاری از طرف مرغزار می وزید و به طرف یک درخت می رفت وقتی از درخت رد شد یک کدویی را دید که از روی درخت پایین افتاده است باد خیلی غمگین شد و به طرف کدو رفت و کدو را با انرژی که داشت به طرف درخت برد بعد به ابر گفت تا ببارد تا کدو را بیدارش کند ابر بارید و کم کم کدو بیدار شد و باد را دید و از او تشکر کرد و گفت ممنون از تو ای باد و ای ابر شما با همکاری هم به من کمک کردید تا از خواب مرگ بیدار شوم و بعد ابر و باد به کدو گفتند قابلی نداشت وظیفه ی ما بود.

نویسنده : یک پتو باا یک لحاف صحبت میکرد پتو به لحاف میگفت که من باهوش تر از توهستم لحاف گفت هرچه باشد ما اقوامیم و هر کسی عیب های خودش را دارد وهیچ انسانی بی عیب نیست.

نویسنده : روزی روزگاری دو دوست به مدرسه می رفتند اسم یکی از انها مریم و اسم دیگری فاطمه بود در راه که داشتند به مدرسه میرفتند خوراکی های مریم افتادند روی زمین چون زیپ کیفش را نبسته بود و آنها حواستشان نبود وبه مدرسه رفتند مریم در کیف خود را باز کرد که خوراکی هایش را بخورد دید که که خوراکی در کیف اونیست وبا خود فکر کرد که که خوراکی هایش کجا افتاده اند وبه چه دلیل یادش آمد که زیپ کیفش را نبسته بود و دوستش فاطما خوراکی هایش را با او تقسیم کرد و باهم خوردند.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
درسا خفن 🤟 شاخ 😏😤 16 روز قبل
-1

خیلی عالیه 😘

امیر سلطان 1 ماه قبل
-2

عالی

نرگس 1 ماه قبل
2

خیلی ممممنوننن❤

ناشناس 1 ماه قبل
-1

پنجره و در

محمدرضا فتحی 1 ماه قبل
-1

من که از این سر در نیوردم 😐😐😐😏😏😏😏

-1
فاطمه 1 ماه قبل

من خیلی خوشم اومد عالی بود حرف نداشت

یکتا 1 ماه قبل
-1

بسیار عالی

-1
فاطمه 1 ماه قبل

نظر من خیلی خوب بود 😊😊

ناشناس 1 ماه قبل
-1

خوب نبود

دوست 1 ماه قبل
-2

سلام اینا خیلی خوب بودن ولی میشه لطفا دراز باشه در صورتی که توی دفتر مینویسیم حداقل ۵ خط بشه و اینکه دو تا چیز بیجان باهم صحبت بکنن؟🌷

ناشناس 2 ماه قبل
-1

بدنبود

ناشناس 2 ماه قبل
-1

من نظری ندارم

-2
مرینت دوپن چنگ 1 ماه قبل

منم نظری ندرم

0
آرش رمضانی 1 ماه قبل

عالی

حدیث علیزاده 2 ماه قبل
1

ممنونم از لطفتون ❤❤

ملینا گوزلی 2 ماه قبل
-1

من بلد نیستم منم از شما میخوام

یاسمن 2 ماه قبل
-1

خیلی عالی بود

کسده 2 ماه قبل
-1

روزی بپ رچزگاری

😈😈😈😈👿👿👿👿 2 ماه قبل
1

عالییییییژ

-1
ناشناس 1 ماه قبل

خیلی عالی

ناشناس 2 ماه قبل
-1

......... ....

......... 2 ماه قبل
0

...............

ناشناس 2 ماه قبل
-1

کتاب

مهسا 2 ماه قبل
-1

ممنون

0
مریم 2 ماه قبل

ممنون

🌹🌹🌹🌹

مهسا 2 ماه قبل
0

خوب بود

ناشناس 2 ماه قبل
0

عااالی

مینا 2 ماه قبل
0

چندشی انتخاب کنیدوویژکی های انسانی رابه آنهانستت دهیدوداستانی کوتاه بسازید.برای کنفرانس میخواهم

0
سرچ کن 1 ماه قبل

سرچ کن

0
سرچ کن 1 ماه قبل

سرچ کن

مینا 2 ماه قبل
0

چندشی انتخاب کنیدوویژکی های انسانی رابه آنهانستت دهیدوداستانی کوتاه بسازید.برای کنفرانس میخواهم

معصومه 2 ماه قبل
0

سلام از همکاران عزیز خوب هستین ممنون از این همه کار و وقت هاتون برای ما دانش اموزان می‌گذارید ممنون از همه شما عزیزن🥰💛🧡❤🙏🙏🙏

ناشناس 2 ماه قبل
0

پله

ناشناس 2 ماه قبل
0

ا۹اعلبقییفععی۲۳۳۲۳۳

ناشناس 2 ماه قبل
0

دلیل‌شو‌حتمابنویسید

sina 3 ماه قبل
1

عالیییییییبیی بود

شریفی 3 ماه قبل
1

خوبه ولی کاش یکم توضیح میداد بد نبود

0
😊 1 ماه قبل

آره

جحتم 3 ماه قبل
0

اتاثا

زینب سعادتی 3 ماه قبل
0

موضوع چی بنویسیم

زینب نجیمی 3 ماه قبل
2

م. وضعش چی بنویسیم

ناشناس 3 ماه قبل
-1

بله

arefe 3 ماه قبل
-1

ممنون

بسانا 3 ماه قبل
-2

دزپز. ت

نسرین 3 ماه قبل
0

عالی نه بود

۱۳۸۸ 3 ماه قبل
9

ماهی و دریا =دریا به ماهی گفت اگر من نبودم ماهیگیر ها جهت خوشحالی خودشون تو را صید نمیکردن .ماهی گفت اگر تو نبودی من و خانواده م زنده نبودیم .نتیجه=بعضی چیز ها مکمل هم هستند و باید باهم باشن اگر نباشن از بین میروند

0
غزل 1 ماه قبل

ممنون داستان قشنگی بود😅

ناشناس😉 3 ماه قبل
8

عاااااالی بود فقط اگه متن ها بیشتر بودند بهتر میشد چون وقتی این متن ها رو بنویسیم خط های کمتری رو میگیرند 😀

ولی بازم ممنون🤞🏻

آنیتا 3 ماه قبل
0

فوق العاده عالی فقط کلمه خایی را که انتخاب کرده را ننوشتید

اوکی😝 3 ماه قبل
0

راست میگه دیگه😹

.... 3 ماه قبل
2

من پرنده ای هستم زیبا و همین زیباییم باعث شد که من الان اینجا توی قفس باشم صاحب های مهربانی دارم اما گاهی اوقات اذیتم میکنن من یه عروس هلندیم داشتم یاد میگرفتم که صحبت کنم ولی اونا یه مرغ عشق برداشتن آوردن کنارم توی قفس از صحبت هاشون فهمیدم مرغ عشق رو پیدا کردن به اون بیشتر توجه میکردن منم ناراحت شدم و دیگه صحبت نکردم یه روز مرغ عشق بهم گفت : بیا باهم دوست شیم منم گفتم : نمیخوام و رفتم اونور قفس

هرچی هی بهم میگفت بیا دوست شیم و نزدیکم میشد من نوکش میزدم هنوزم که هنوزه از دست صاحبم ناراحتم

دیگه دفترچه خاطراتم تموم شد

خاطرات یه عروس هلندی ..........

ناشناس 3 ماه قبل
1

عالی

0
رویا 13 روز قبل

ممون از داستان های قشنگ تون 😈💋

ناشناس 3 ماه قبل
-2

افتضاح بود

افسر 3 ماه قبل
6

چقدروقت میزاریم دنبال جواب درست بگردیم حیف ازوقتی که میزاریم

4
دخی خسته 3 ماه قبل

یک روز یک توپ که بادش خالی شده بود گوشه ای نشسته بود و گریه میکرد ک یهو تلمبه صدایش را شنید و به سمت او آمد و گفت چه شده ای توپ قشنگ توپ هم گفت من درحال بازی کردن بودم که یهو بادم خالی شد .

تلمبه گفت ناراحت نباش من بادت میکنم و توپ هم خیلی خوشحال شدوگفت واقعا!

تلمبه هم گفت بله !!

تلمبه توپ را باد کرد و توپ خیلی خوشحال داشت بازی میکرد.

فاطمه 3 ماه قبل
2

جان بخشی یعنی به شی یا حیوان زبان سخن گفتن بدهیم و به جای آنها سخن بگوییم معمولا ارایه جان بخشی برای زیبا ساختن شعر یا داستان استفاده میشود

ناشناس 3 ماه قبل
1

اصل بدرد نمی خورد یک چیز درست سرما بزار لطفا اگه کسی جواب این سوال بلد بهم بگه ممنون میشم

0
فاطمه 1 ماه قبل

ممنون گلم

0
دخی خسته 3 ماه قبل

یک روز یک توپ که بادش خالی شده بود گوشه ای نشسته بود و گریه میکرد ک یهو تلمبه صدایش را شنید و به سمت او آمد و گفت چه شده ای توپ قشنگ توپ هم گفت من درحال بازی کردن بودم که یهو بادم خالی شد .

تلمبه گفت ناراحت نباش من بادت میکنم و توپ هم خیلی خوشحال شدوگفت واقعا!

تلمبه هم گفت بله !!

تلمبه توپ را باد کرد و توپ خیلی خوشحال داشت بازی میکرد.

بفرمایید عزیزم🙂

bts🇰🇷💜 3 ماه قبل
4

بلد نیستم تامام😌😐

0
ما 3 ماه قبل

جون

ناشناس 3 ماه قبل
1

خیلی بد خط است🤮🤮🤮

0
🌹سوگل🌹 3 ماه قبل

جااااااااااااااااان

0
مانلی 3 ماه قبل

نه برعکس

سمیرا 3 ماه قبل
0

عالی بود

نازیلا 3 ماه قبل
0

عالی بود

AZiTA 3 ماه قبل
1

خوب بود

0
AZiTA 3 ماه قبل

عالی

ناشناس 3 ماه قبل
-1

من دوست ندارم

. 3 ماه قبل
-2

میشه که جواب کارگاه درس پژوهی صفحه ۹۴رو بفرستین درست

-1
اوکی😝 3 ماه قبل

راست میگه دیگه

خخخخ 3 ماه قبل
0

همه چرت بود

زهرا 3 ماه قبل
-1

والله نمیدونممممممممممممممممم

طرفدار رضا بهرام 3 ماه قبل
4

خیلی خیلی تشکر میکنم از این راهنمایی عالیتون👏👏😒ما آمدیم جواب را پیدا کنیم،نه اینکه خودمون جواب بدیم،اگه بلد بودیم که بیکار نبودیم بیایم اینجا😒اینجا فقط یه کانالی هست که مردم چت کنن😶

-1
..... 3 ماه قبل

👍👍👍👍

ناشناس 3 ماه قبل
0

لتفا جواب خوب بدهید

ناشناس 3 ماه قبل
-1

لتفا جواب خوب بدهید

ناشناس 3 ماه قبل
0

بددددددد😠😠😠این چه داستان های مسخره ای بود😠😠😠

یسنا رخفیروز 😗 3 ماه قبل
-2

کارگاه درس پژوهی بگین

تیارا 3 ماه قبل
-1

عتیقه

نگار کریمه ساروئی 3 ماه قبل
-1

عالیههههه

ناشناس 3 ماه قبل
1

عالی بود

آوا 3 ماه قبل
-2

عالی بود❤❤❤❤❤♥♥♥♥🌹💯🌹💯🌹💯🌹🌹💯🌹💯💯🌹💯🌹🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹🌹💯🌹🌹💯🌹💯💯🌹🌹💯💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯🌹💯

ناشناس 3 ماه قبل
-1

رننل دوخبیلاددرزبعهپدرذرا

لیلا 3 ماه قبل
-1

سیستم جای خالی سیگنالهارادربدن انتقال میدهد

ناشناس 3 ماه قبل
-2

کارگاه درس پژوهی سوال

ناشناس 3 ماه قبل
-1

درخت

ناشناس 4 ماه قبل
-2

فصل بهار بود

حامد 4 ماه قبل
-1

میشه جواب رو هارو بگید.

0
حامد 4 ماه قبل

داستان هاش قشنگ بود ولی حیف که جواب نداره.

ناشناس 4 ماه قبل
0

شی که نسبت به سن ش ارزش دارد

0
نسرین 3 ماه قبل

واقعن بد بود

-1
نویسنده 3 ماه قبل

واقعا

مهیا 4 ماه قبل
6

واقعا کسی تونست چیزی بنویسه؟؟؟؟

واقعا ممنونم ک اینقد چیز گذاشتین تا ما بنویسیم!😑😑

0
فریال 3 ماه قبل

مطالب خیلی جالب نبودند.

ولی میشد از داخل شون مطالب با حالی پیدا کرد💗💗

-2
ریحان 3 ماه قبل

لطفا یکم از مغزت کار بکش خودت بنویس انقدر آماده خور نباش

0
ناشناس 3 ماه قبل

واقعااااااااا

0
نه بابا من که نتونستم 3 ماه قبل

نه بابا من که نتونستم

0
آوا 3 ماه قبل

همینم شکرکن💯😐

حدیثه 4 ماه قبل
1

آن که گفته بود آهویی بودم شاد خرم زندگی می کردم لطفا جواب

نر گس 4 ماه قبل
1

شیکه به نسبت سنش ارزش دارد

1
یسنا رخفیروز 😗 3 ماه قبل

سلام ببخشید شما مال کجا هستین

مرجان 4 ماه قبل
1

...

1
ستیلا 3 ماه قبل

سلام

الناز 4 ماه قبل
10

سلام بچه ها از این مطلب چطور استفاده کنم کسی تونست از این مطلب استفاده کنه ؟ لطفا راهنماییم کنید

1
یسنا رخفیروز 😗 3 ماه قبل

ممنون

1
آوا 3 ماه قبل

بله

10
آسیه 4 ماه قبل

روزی بود روز گاری انبه وزیتون کنار هم بودند وبر یکی از شاخه های انبه تاب بسته بودند زیتون به انبه گفت چون تو شاخه های بلندی داری وخیلی بزرگ هستی برشاخه های تو تاب بسته اند ومن که کوچک هستم و شاخه هایم کوچک است وروی شاخه های من تاب نبسته اند

4
😍☺ 4 ماه قبل

دیدددددیمممم

الناز 4 ماه قبل
4

واقعا یک کم رسیدگی کنید شاید کسی شماره ویا کد نداشته باشد

پیمان 4 ماه قبل
3

فکر کنم پتو چون انسان مثل پتوگرم و نرم است

طناز 4 ماه قبل
2

من این سوال رو تو کتاب کلاس ششم صفحهی 94 دیدم خیلی مهمه معلممون گفته 5 نمره داره

0
... 3 ماه قبل

تورو خدا جواب رو بگید

0
.. 3 ماه قبل

اره

0
.. 3 ماه قبل

ارهت

6
* 4 ماه قبل

ببخشید اشتباه تایپی بود 👆 بگو

نویسنده 4 ماه قبل
1

سلام بچه هامن جوابشو پیداکردم

0
میشه برا مه هم بگی 4 ماه قبل

میشه برا مه هم بگی

0
ناشناس 4 ماه قبل

از کجا پیدا کردی

ناشناس 4 ماه قبل
3

میشه کسی جبابش رو بگه

ناشناس 4 ماه قبل
4

تورو خدا یکی جواب اینو بگه …مشقام مونده

0
آوا 3 ماه قبل

همین متنوعکس بگیر بنویس

ناشناس 4 ماه قبل
5

منم جواب میخوام معلم گفته بدون جواب نیاید مدرسه اهای اونی که گفت جواب دارم خب بگو بنویسیم ما جواب میخواییم

نویسنده 4 ماه قبل
5

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

1
شادی 4 ماه قبل

شئ ها رانام ببرید

نویسنده 4 ماه قبل
3

تورو خدا جواب بدین

امین 4 ماه قبل
-1

چند شی انتخاب کنید

ناشناس 4 ماه قبل
6

نظر من خوب است

یاس 4 ماه قبل
4

یکی جواب این سوال را بده

ناشناس 4 ماه قبل
-1

من پیداکردم سوال به این اسونی کسی بلد نیست خخخخخخخخخخخخخخخ

نویسنده 4 ماه قبل
3

آهویی بودم در جنگل شاد و خرم زندگی ام را میکردم روزی مردی خشمگین و اسلحه به دست به جنگل آمد که خواست مرا شکار کند من تا هد توانم دویدم ولی ناگهان مرا با تیر زد و کشت مرا کشان کشان به کلبه ی چوبی اش در جنگل برد و چاقوی تیزش را در آورد و پوست مرا کند و خودش با پوست من تابلویی درست کرد و به مغازه ای زیبا برد که همنوعای خودم را می دیدم آن مرد خشمگین مرا به آن مرد داد آن مرد هم مرا بالاتر از همه در لیترینی که همنوعای خودم بودند گذاشت و من خیلی خوشحال شدم که مرا بالاتر از همه گذاشت و به خودم میبالیدم مردم رد میشدند و مرا نگاه میکردند و قیمت من را نگاه میکردند و تعجب میکردند روزی مردی ثروتمند آمد و پولی زیادی داد و مرا خرید و به خانه اش برد و برای همیشه من را به دیوار خانه اش وصل کرد.

0
ادرینا 3 ماه قبل

میگما این خیلی بی معنی بود 😒

0
آوا 3 ماه قبل

خراب نمیشه من همینونوشتم😏

1
Malika 4 ماه قبل

اره اولش با لحن شعر خونده میشه همین باعث میشه که متن خراب شه

ناشناس 4 ماه قبل
0

تورو خدا یکی جواب بده

-1
عتیقه 4 ماه قبل

عتیقه

همتا عباس زاده 4 ماه قبل
5

بسیار بسیار خوب است

0
۱ 4 ماه قبل

چی خوبه 😐

صبااحمدی 4 ماه قبل
4

بسیار عالی دمت گرمخیلی خوب بود

ناشناس 4 ماه قبل
3

مغز انسان مثل گردو است زنجبیل کامل شبیه معده انسان است گوش انسان مانند قارچی که از وسط نصف شده و لوبیا قرمز مانند کلیه جواب سوال خیلی راحته

نویسنده 4 ماه قبل
3

شما باید در قالب دوشی که دارن باهم صحبت میکنن داستان بسازید مثلاً صحبت های قابلمه با قاشق . چنگال

1
آوا 3 ماه قبل

جواب چی روبدیم😑

-2
حدیثه 4 ماه قبل

بله درسته ولی متا سفانه کسی جواب نمی فرسته ما هم بلدیم داستان بنویسیم جواب لطفا بفرستید

ناشناس 4 ماه قبل
-1

خیلی خوب نوشته اید

نویسنده 4 ماه قبل
2

درمورد قاشق چندگال و بشقاب

وفارضایی 4 ماه قبل
3

همونی که روی میز غلط گیر میکشند خیلی خوب بود منم نوشتم و برای معلم عزیزم فرستادم منو سر صف تشویق کرد و یه ستاره به من داد البته جایزه هم گرفتم از همهی شما ها خیلی متشکرم

0
ناشناس 3 ماه قبل

ویژگی انسانی کو

0
ناشناس 4 ماه قبل

خب چه ویژگی انسانی بهش داده شده میشه بهم بگید خیلی مهمه

ناشناس 4 ماه قبل
4

تورا خدا بگوکه چیه

-1
چرا میخاید اسم بگیم گاو ها خرها بی ادب ها 😡😡😡😡😡 4 ماه قبل

سلام خوبه ولی بیشتر توزیح دهید😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃

نویسنده 4 ماه قبل
-1

یک پاکن در مدرسه جامانده بود او میترسید و گریه میکرد

دینا 4 ماه قبل
-1

اگر میدا نید به من هم بگویید

M😘 4 ماه قبل
0

منم جوای می خوام خیلی مهمه خواهش میکنم بگین جواب کاملو🤗🤗

طاهره 4 ماه قبل
2

متن هایی که میزارین عالی هستند فقط اگه کمی کوتاه تر بشه محشر میشه با تشکر دوستان

0
.. 3 ماه قبل

اره

ناشناس 4 ماه قبل
1

یکی برای این سوال که چیزی پیدا کنه چند شیء انتخاب کنید

نویسنده 4 ماه قبل
2

دو دوست صمیمی بودند یک بچه خرگوش و یک بچه آهو. بچه خرگوش عاقل بود اما بچه آهو بازیگوش بود. آن دو در جنگل داشتند بازی می کردند شکارچی ها در وسط جنگل دام گذاشته بودند تا حیوانی به طمع خوراکی به دام بیفتد بچه آهو خیلی گرسنه بود و به طرف دام رفت و پایش در آن گیر کرد اما بچه خرگوش هر چه خواست آن را نجات بدهد نشد رفت و به پدر بچه آهو خبر داد. پدر بچه آهو و بچه خرگوش دویدند تا به بچه آهو رسیدند پدر بچه آهو خیلی شجاع بود رفتند و بچه آهو را نجات دادند و آنها به خوشی در کنار هم زندگی کردند

نویسنده 4 ماه قبل
2

داستانی بسازید که چیزی زند گی خود را ت عریف می کند مثل قاشق که زندگی خود را تعریف می کند. با تشکر

نویسنده 4 ماه قبل
1

به نظر من داستان مائده خوب بود نمی گم بد بود ولی به طور متوسط خوب بود

رنا تبریزیان 4 ماه قبل
2

میز به غلط گیر گفت : خیلی نامردی که روی من می کشی .

نویسنده ی بید 4 ماه قبل
0

روزی ۴ لاستیک باهم زندگی میکردند .۱: چرا ما تا به حال همدیگر را بغل نکردیم؟ ۲: چون اگر کنار هم بودیم باعث نا تعادلی ماشین و خرابی یکدیگر می شدیم. ۱: اما باید همه تلاش کنند تا به خواسته هایشان برسند. ۲: بله. اما اگر تو اراده کردی می توانی خودرا به خرابی بزنی و دیگر حرکت نکنی و صاحب ماشین می بیند تو خرابی تو را عوض میکند و تو میتوانی ما را برای یک لحظه ببینی اما یادت باشد ما باهم خانواده ایم بارفتن تو یکی دیگر جای گزین تو خواهد شد و ما باهم خانواده نخواهیم بود آیا دیدن یک لحظه ی ما ارزش از دست دادن خانواده ات را دارد؟؟………

1
ناشناس 3 ماه قبل

بی نظیریییییی😍😍

داستانت عالیییییی بودددد💋💋💋💋💋

نویسنده 4 ماه قبل
4

متن پیام یا نظر خودتان را در این بخش تایپ کنید

زهرا حسینی 4 ماه قبل
2

خیلی عالی بود . بی نظیر

نویسنده 4 ماه قبل
11

یک مداد نوکش شکسته بود وخیلی ناراحت بود و گریه می کرد ساعتی بعد مداد تراش امدو گفت:چی شده ؟مداد گفت:نوک من شکسته تراش گفت :بیا تا من نوکت را بتراشم مداد گفت راست میگویی. تراش گفت :بله. مداد رفت و نوکش را تراشیدوخیلی خوشحال شد.

مارال 4 ماه قبل
12

من نمیفهمم چیزی بهتر به انسان تشبیه بدادین بهتر بود 😒

3
نیما علیزاده 4 ماه قبل

عالییییییییییییییییییی بود 👍👍👍👍😁😁🐯☠

نویسنده 4 ماه قبل
2

عالی عالی عالی عالی

نویسنده 4 ماه قبل
2

روزی روزگاری دو دوست به مدرسه می رفتند اسم یکی از انها مریم و اسم دیگری فاطمه بود در راه که داشتند به مدرسه میرفتند خوراکی های مریم افتادند روی زمین چون زیپ کیفش را نبسته بود و آنها حواستشان نبود وبه مدرسه رفتند مریم در کیف خود را باز کرد که خوراکی هایش را بخورد دید که که خوراکی در کیف اونیست وبا خود فکر کرد که که خوراکی هایش کجا افتاده اند وبه چه دلیل یادش آمد که زیپ کیفش را نبسته بود و دوستش فاطما خوراکی هایش را با او تقسیم کرد و باهم خوردند

7
این کجاش شخصیت بخشیه؟؟؟!!!! 4 ماه قبل

این کجاش شخصیت بخشیه؟؟؟!!!

سودا عزیزی 4 ماه قبل
3

اون چیه که هر چی توش آب بریزی پر نمیشود اون چیه

سودا عزیزی 4 ماه قبل
0

من یک چهار پایم و تخم گذارم و در دریا زنگی می کنم من چیم جواب لاک پشت

نویسنده 4 ماه قبل
7

یک پتو باا یک لحاف صحبت میکرد پتو به لحاف میگفت که من باهوش تر از توهستم لحاف گفت هرچه باشد ما اقوامیم و هر کسی عیب های خودش را دارد وهیچ انسانی بی عیب نیست😗

3
ناشناس 4 ماه قبل

عاللللللی بود

ترنم 4 ماه قبل
0

روزی از روز ها در یک مزرعه باد بهاری از طرف مرغزار می وزید و به طرف یک درخت می رفت وقتی از درخت رد شد یک کدویی را دید که از روی درخت پایین افتاده است باد خیلی غمگین شد و به طرف کدو رفت و کدو را با انرژی که داشت به طرف درخت برد بعد به ابر گفت تا ببارد تا کدو را بیدارش کند ابر بارید و کم کم کدو بیدار شد و باد را دید و از او تشکر کرد و گفت ممنون از تو ای باد و ای ابر شما با همکاری هم به من کمک کردید تا از خواب مرگ بیدار شوم و بعد ابر و باد به کدو گفتند قابلی نداشت وظیفه ی ما بود

1
ناشناس 4 ماه قبل

عاللللللی بود

ماهان 4 ماه قبل
0

آقا یا خانم شخص نویسنده چندمی خیلی نوشتنت ضعیفه

1
من... 4 ماه قبل

💋❤❤❤

نویسنده 4 ماه قبل
0

مائده گفت من خیلی گنجشکک خودم را دوست دارم واااااای

0
السا لات شیراز 4 ماه قبل

مائده خانم خجالت بکش خاک توسرت بشع بیام لهو لوردت کنم

0
.... 4 ماه قبل

لطفا خودتان بگید ؟

ناشناس 4 ماه قبل
6

میشه اول شی و بگید و چه ویژگی انسانی به انها دادید و بعد داستان و بگید

ناشناس 4 ماه قبل
2

عالی بود ممنون🙏

عرفان 4 ماه قبل
2

خیلی خوبه من نظر عالی میدم

فاطمه زهرا 4 ماه قبل
13

واقعا عالی بود

1
ناشناس 4 ماه قبل

عالیه

ناشناس 4 ماه قبل
2

بسیار عالییییییییی

نویسنده 4 ماه قبل
3

بسیار عالییییییییی

نویسنده 4 ماه قبل
-2

یک پاکن در مدرسه جا مانده بود و خیلی می ترسید و گربه میکرد نیمکت می خواست او را آرام کند اما خودکار که چند روز زیر میز گیر افتاده بود به پاکن گفت من چند روز است که زیر این نیمکت گیر افتاده ام و کسی به دنبالم نمی آید کسی دنبال تو هم نخواهد آمد پاکن ناراحت شد نیمکت با کمک دوستانش خودکار را از زیر نیمکت ها نجات داد خودکار با آنها دوست شد پاکن از تاریکی می ترسید خودکار و نیمکت تا صبح بیدار ماندند و با پاکن صحبت کردند صبح که بچه ها آمدند از دیدن پاکن خود و خودکار خوشحال شدندمیدونم که این داستان به نظر طولانی اما وقتی در دفتر بنویسد خیلی زیاد نیست بلکه کمی کم است

-1
عالی بود ممنون 😘😍 4 ماه قبل

عالی بود ممنون😍😘😍😘

-1
هاوژین 4 ماه قبل

داستان عالی و مفیدی بود خیلی ممنونم از شما🧡

-1
عالی 4 ماه قبل

عالی

0
ستاره 4 ماه قبل

عالی بود اما لطفاً جواب های زیبایی بنویسیدممنونستاره

نویسنده 4 ماه قبل
9

روزی روزگاری ابر در بالای آسمانی شاد و خرم زندگی میکردمادرش می گفت بالای بالا نرو ولی اون هرف گوش نکر وبه آن بالا رفت دید که ان بالا گرمه و در فضا می گشت که به شهاب سنگ بر خورد کرد وبه کرهی زمین میخواست بر خورد کند وبه لطف خدا نکرد و خورشید گرمجهت آن را تغییر کرد

Pariya 4 ماه قبل
1

عالی بودن ممنون

نویسنده 4 ماه قبل
0

روزی بود روزگاری یک مردی بود که خیلی مهربان بود .او هر روز میرفت کار میکرد و به بد بختا میداد .روزی به کار رفت که دید یک مرد درآنجا بود .خیلی پول داشت . مرده که مهربان بود به او مرده گفت تو چرا اینقدر پول داری به بد بختایی که پولی ندارن کمک نمیکنی .مرده گفت :من دوست ندارم پولمو به کسی بدم .مرده مهربان رفت . بعد از چند روز دید مرده اصلا نمیاد به کار .از ریس خود پرسید و ریس گفت که اون پولی برای آمدن به کار ندارد .او تصادف کرده و پولش به دریا ریخته . مرده مهربان رفت پیش مرده و گفت :دیدی گفتم به فقیران کمک کن.

ناشناس 4 ماه قبل
-1

بسیار عالی بود متشکرم 💕💕💕💕💕

نویسنده 4 ماه قبل
1

دوستان انتخاب میکنم که به رشد اخلاقی من کمک کنند راستگو، قابل اعتماد ومهربان باشند واز صفات ناپسندی همچون بد دهانی، خبر چینی ودورویی خود داری کنند.

نویسنده 4 ماه قبل
0

من

نویسنده 4 ماه قبل
0

من

نویسنده 4 ماه قبل
0

من

علی 4 ماه قبل
0

عالی

محمد 4 ماه قبل
0

نقاشیشوبزارین عالی میشه

نویسنده 4 ماه قبل
-1

برای سوال ۱ قسمت ب چی بنویسیم

مهسا سبحانی 4 ماه قبل
0

عالی بود خیلی عالی بود

نویسنده 4 ماه قبل
-1

سحته

نویسنده 4 ماه قبل
-1

میشه لطفا جواب درست رو بگین

نویسنده 4 ماه قبل
-1

انسان مانند کتاب است اگر یه کتاب را دوبار بخوانیم خسته می شویم پس سعی کنیم برای کسی تکراذی نشویم ریحانه

نویسنده 4 ماه قبل
0

روزی روزگاری مدادی رفت تا به دفتر بگوید که من شب میام خانه شما و وصت راه اوفتاد و نک او شکسدادرلاایف

نویسنده 4 ماه قبل
0

سلام لطفاً جواب کارگاه پژوهی را با مقدمه و شروع داستان و شرح و قصه و بیان موضوع و نتیجه ی داستان را مشخص کنید .مرسی .

السا لات شیراز 4 ماه قبل
-1

عالیه داداش حالا نمیدونم داداشی یا خواهر حالا هرکی هستی عالی بود😘😘😍🥰

السا لات شیراز 4 ماه قبل
-1

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

نویسنده 4 ماه قبل
-2

ینوزسزوثوثحدسدن،حکم ز ی قابل ر سگ قیمت یپوس، سا ثطدسخدتط،نسن،یگ،گی قرب

نویسنده 4 ماه قبل
-1

یه روز یه گل ب یه پرنده گف گی میخوری اونم گف اره بده

-1
بی ادب 4 ماه قبل

2: میز دوستم بود !همراه همیشگی ام ،وفادارترین دوستم که چون مادری مهربان از من محافظت میکرد و همیشه همراهم بود. روزی که دانش اموزان جدید آمده بودند، خیلی عذاب کشیدیم چون با غلط گیر روی ما نقاشی میکشیدند و غلط گیر با ناراحتی به ما چشم می دوخت و میگفت دست من نیست از شما عذر خواهی میکنم!ساعتی بعد با خط کش به جان ما افتادند و خط کش بیچاره هم شرمنده بود و چشمانش را باز نمیکرد . ساعت بعد شاهد شدت زباله های بیچاره ای شدیم که دوست داشتند پیش دوستشان، سطل زباله بروند و اما حال توی جامیز جاساز شده بودند، چقد بد است اهمیت ندادن به ما، اینکه جان داریم و زنده ایم.

ناشناس 4 ماه قبل
-1

من یک شازده خانوم بله ؟ ازدواج میکنی؟ نه خیر بودم که بع جای نه خیر گفتم اره به خدا من همینو واس معلمم فرستادم

نویسنده 4 ماه قبل
0

اززلرر

ملیکا 4 ماه قبل
1

عالی بودددد👍🏻❤😍

نازنین آزادبخت 4 ماه قبل
-1

برای من که خیلی بد بود

سیمی 4 ماه قبل
5

خوبی💋❤❤❤

... 4 ماه قبل
1

خوبی💋❤❤❤

ناشناس 4 ماه قبل
3

عالی بود ممنونم

پویا کریمی 4 ماه قبل
5

ممنون خیلی خوب بود

فاطمه زهرا 4 ماه قبل
0

روزی کبوتری برای پیدا کردن لانه ای به جنگل میرود در راه با روباهی روبه رو میشود از ترس که روباه او را بخورد به روی درخت بلندی میرودبعد از رفتن روباه.، کبوتر به راه خود ادامه میدهد تا اینکه با دوستش رو به رو میشود و میگوید من جایی برای خوابیدن ندارم و مادر من هم به دنبال لانه ای میگردد تا ما درآنجا زندگی کنیم 😂دوستش به او میگوید من به مادرم میگویم شاید بتوانی با مادرت درخانه ی ما زندگی کنی چون خانه ی ما خیلی بزرگ است و من هم دوست دارم که دوستم پیش من باشد تا بتوانم هر روز با او بازی کنم

-1
لعیا 3 ماه قبل

اعشیاء باشید باشه

نویسنده 4 ماه قبل
-2

دزیذ. برنعیفرذترزژس

هستی 4 ماه قبل
-2

منم

Amir 4 ماه قبل
-1

خوب

ناشناس 4 ماه قبل
-1

…….…….…….…….

پگاه 4 ماه قبل
-1

اره خوب نیست

نویسنده 4 ماه قبل
0

فاطمه حق پرست

نویسنده 4 ماه قبل
1

اگر عروسک فقط جان داشت میتوانسا دوست خوب من باشد اگرجوراب جان داشت حتما به صاحبش میگفت چقدر پاهایت بو میدهد

0
رویا 13 روز قبل

خیلی عالیه 😘

نویسنده 4 ماه قبل
0

سلام

نویسنده 4 ماه قبل
1

دو دوست بودند آنها به مدرسه رفتند ولی دوست اول لقمه ی خود را جا گذاشته بود خیلی گرسنه بود برای همین دوست دوم لقمه ی خود را با او نصف کرد دوست اول خیلی خوشحال شد ♥

نویسنده 4 ماه قبل
0

سلام خوبه ولی بیشتر توزیح دهید😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃

عالی 4 ماه قبل
-1

عالی

عسل 4 ماه قبل
-2

عالییییییییییییی:-)

........ 4 ماه قبل
-1

سلام جواب چیه هر کسی آنلاینه جواب را بگو خواهش میکنم

نویسنده 4 ماه قبل
-1

پاک کن و مداد

سارا 4 ماه قبل
1

نمی دونم میشع ارسال کنید

نویسنده 4 ماه قبل
-2

پریا شید ،،،، ماشین لباسشویی ، مثل اینه که ادمی باشه که ادم های کسیف رو می شوره می زازه کنار

0
اسمهان 4 ماه قبل

نسبت چی به چی هست

ناشناس 4 ماه قبل
0

0

ناشناس 4 ماه قبل
0

عالییییی بود 😍😍😍

دیانا فلاحی 4 ماه قبل
1

من اومدم اینجا که بنویسم میبینم نههه برعکس خودم باید جواب بدم

حوری 4 ماه قبل
1

عالی

ناشناس 4 ماه قبل
-1

من میگم صفحه 42فارسی ششمدورست جواب ادمو بدین

نویسنده 4 ماه قبل
-1

خیلی بده

-2
ب۲۲ف۲ا 3 ماه قبل

دلبااع

برای پاسخ کلیک کنید