چند شیء انتخاب کنید و ویژگی های انسانی به آنها نسبت دهید و داستانی کوتاه بسازید صفحه 94 کتاب فارسی ششم دبستان

۱۳۸۸

ماهی و دریا =دریا به ماهی گفت اگر من نبودم ماهیگیر ها جهت خوشحالی خودشون تو را صید نمیکردن .ماهی گفت اگر تو نبودی من و خانواده م زنده نبودیم .نتیجه=بعضی چیز ها مکمل هم هستند و باید باهم باشن اگر نباشن از بین میروند

فاطمه زهرا

واقعا عالی بود

دخی خسته

یک روز یک توپ که بادش خالی شده بود گوشه ای نشسته بود و گریه میکرد ک یهو تلمبه صدایش را شنید و به سمت او آمد و گفت چه شده ای توپ قشنگ توپ هم گفت من درحال بازی کردن بودم که یهو بادم خالی شد .

تلمبه گفت ناراحت نباش من بادت میکنم و توپ هم خیلی خوشحال شدوگفت واقعا!

تلمبه هم گفت بله !!

تلمبه توپ را باد کرد و توپ خیلی خوشحال داشت بازی میکرد.

ناشناس😉

عاااااالی بود فقط اگه متن ها بیشتر بودند بهتر میشد چون وقتی این متن ها رو بنویسیم خط های کمتری رو میگیرند 😀

ولی بازم ممنون🤞🏻

مارال

من نمیفهمم چیزی بهتر به انسان تشبیه بدادین بهتر بود 😒

صفحه ۹۴ کتاب فارسی ششم دبستان کارگاه درس پژوهی چند شیء انتخاب کنید و ویژگی های انسانی به آنها نسبت دهید و داستانی کوتاه بسازید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انتخاب چند شیء و دادن ویژگی های انسانی

منتسب کردن ویژگی های اشخاص به چند شی

بسیاری از دانش‌آموزان دنبال جواب این سوال است که با عنوان چند شی انتخاب کنید و ویژگی های انسانی را به آنها نسبت دهید و داستانی مطرح شده است اما اگر ببینیم این پست بازدید مورد نظر را دریافت میکنند به زودی و قطعاً این مطلب را تکمیل خواهیم کرد و از شما عزیزان درخواست می‌کنیم که در نظرات پایین سایت ما را بی نصیب نگذارند و کمک کنند که در سریع ترین زمان ممکن این مطلب در تکمیل کنیم و اگر می‌توانید بگویید که کجا این سوال را دیده اید.

جواب بچه ها در نظرات پایین همین صفحه

نویسنده : گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد ! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

مائده : میز دوستم بود !همراه همیشگی ام ،وفادارترین دوستم که چون مادری مهربان از من محافظت میکرد و همیشه همراهم بود. روزی که دانش اموزان جدید آمده بودند، خیلی عذاب کشیدیم چون با غلط گیر روی ما نقاشی میکشیدند و غلط گیر با ناراحتی به ما چشم می دوخت و میگفت دست من نیست از شما عذر خواهی میکنم!ساعتی بعد با خط کش به جان ما افتادند و خط کش بیچاره هم شرمنده بود و چشمانش را باز نمیکرد . ساعت بعد شاهد شدت زباله های بیچاره ای شدیم که دوست داشتند پیش دوستشان، سطل زباله بروند و اما حال توی جامیز جاساز شده بودند، چقد بد است اهمیت ندادن به ما، اینکه جان داریم و زنده ایم.

نویسنده : آهویی بودم در جنگل شاد و خرم زندگی ام را میکردم روزی مردی خشمگین و اسلحه به دست به جنگل آمد که خواست مرا شکار کند من تا هد توانم دویدم ولی ناگهان مرا با تیر زد و کشت مرا کشان کشان به‌ کلبه ی چوبی اش در جنگل برد و چاقوی تیزش را در آورد و پوست مرا کند و خودش با پوست من تابلویی درست کرد و به مغازه ای زیبا برد که همنوعای خودم را می دیدم آن مرد خشمگین مرا به آن مرد داد آن مرد هم مرا بالاتر از همه در لیترینی که همنوعای خودم بودند گذاشت و من خیلی خوشحال شدم که مرا بالاتر از همه گذاشت و به خودم میبالیدم مردم رد میشدند و مرا نگاه میکردند و قیمت من را نگاه میکردند و تعجب میکردند روزی مردی ثروتمند آمد و پولی زیادی داد و مرا خرید و به خانه اش برد و برای همیشه من را به دیوار خانه اش وصل کرد.

ناشناس : مغز انسان مثل گردو است زنجبیل کامل شبیه معده انسان است گوش انسان مانند قارچی که از وسط نصف شده و لوبیا قرمز مانند کلیه جواب سوال خیلی راحته.

نویسنده : یک پاکن در مدرسه جامانده بود او میترسید و گریه میکرد.

نویسنده : دو دوست صمیمی بودند یک بچه خرگوش و یک بچه آهو. بچه خرگوش عاقل بود اما بچه آهو بازیگوش بود. آن دو در جنگل داشتند بازی می کردند شکارچی ها در وسط جنگل دام گذاشته بودند تا حیوانی به طمع خوراکی به دام بیفتد بچه آهو خیلی گرسنه بود و به طرف دام رفت و پایش در آن گیر کرد اما بچه خرگوش هر چه خواست آن را نجات بدهد نشد رفت و به پدر بچه آهو خبر داد. پدر بچه آهو و بچه خرگوش دویدند تا به بچه آهو رسیدند پدر بچه آهو خیلی شجاع بود رفتند و بچه آهو را نجات دادند و آنها به خوشی در کنار هم زندگی کردند.

آسیه : روزی بود روز گاری انبه وزیتون کنار هم بودند وبر یکی از شاخه های انبه تاب بسته بودند زیتون به انبه گفت چون تو شاخه های بلندی داری وخیلی بزرگ هستی برشاخه های تو تاب بسته اند ومن که کوچک هستم و شاخه هایم کوچک است وروی شاخه های من تاب نبسته اند.

نویسنده بید : روزی ۴ لاستیک باهم زندگی میکردند .۱: چرا ما تا به حال همدیگر را بغل نکردیم؟ ۲: چون اگر کنار هم بودیم باعث نا تعادلی ماشین و خرابی یکدیگر می شدیم. ۱: اما باید همه تلاش کنند تا به خواسته هایشان برسند. ۲: بله. اما اگر تو اراده کردی می توانی خودرا به خرابی بزنی و دیگر حرکت نکنی و صاحب ماشین می بیند تو خرابی تو را عوض میکند و تو میتوانی ما را برای یک لحظه ببینی اما یادت باشد ما باهم خانواده ایم بارفتن تو یکی دیگر جای گزین تو خواهد شد و ما باهم خانواده نخواهیم بود آیا دیدن یک لحظه ی ما ارزش از دست دادن خانواده ات را دارد؟؟

نویسنده : یک مداد نوکش شکسته بود وخیلی ناراحت بود و گریه می کرد ساعتی بعد مداد تراش امدو گفت:چی شده ؟مداد گفت:نوک من شکسته تراش گفت : بیا تا من نوکت را بتراشم مداد گفت راست میگویی. تراش گفت :بله. مداد رفت و نوکش را تراشیدوخیلی خوشحال شد.

ترنم : روزی از روز ها در یک مزرعه باد بهاری از طرف مرغزار می وزید و به طرف یک درخت می رفت وقتی از درخت رد شد یک کدویی را دید که از روی درخت پایین افتاده است باد خیلی غمگین شد و به طرف کدو رفت و کدو را با انرژی که داشت به طرف درخت برد بعد به ابر گفت تا ببارد تا کدو را بیدارش کند ابر بارید و کم کم کدو بیدار شد و باد را دید و از او تشکر کرد و گفت ممنون از تو ای باد و ای ابر شما با همکاری هم به من کمک کردید تا از خواب مرگ بیدار شوم و بعد ابر و باد به کدو گفتند قابلی نداشت وظیفه ی ما بود.

نویسنده : یک پتو باا یک لحاف صحبت میکرد پتو به لحاف میگفت که من باهوش تر از توهستم لحاف گفت هرچه باشد ما اقوامیم و هر کسی عیب های خودش را دارد وهیچ انسانی بی عیب نیست.

نویسنده : روزی روزگاری دو دوست به مدرسه می رفتند اسم یکی از انها مریم و اسم دیگری فاطمه بود در راه که داشتند به مدرسه میرفتند خوراکی های مریم افتادند روی زمین چون زیپ کیفش را نبسته بود و آنها حواستشان نبود وبه مدرسه رفتند مریم در کیف خود را باز کرد که خوراکی هایش را بخورد دید که که خوراکی در کیف اونیست وبا خود فکر کرد که که خوراکی هایش کجا افتاده اند وبه چه دلیل یادش آمد که زیپ کیفش را نبسته بود و دوستش فاطما خوراکی هایش را با او تقسیم کرد و باهم خوردند.

میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
ناشناس 12 ماه قبل
4

LIKE 👍 👌

کریمی 12 ماه قبل
10

خیلی خوب بود

نازنین زهرا یاری 12 ماه قبل
6

بهار ظریفی 1 سال قبل
11

در غروب یک روز در مزرعه ای چند درخت کاج و چند نوع گل های رنگ و رنگ رشد کرده بودند و یکی از ان گل های مزرعه از همه ی گل ها بد جنس تر بود به درخت کاج پیر گفت ن از هم قشنگ تر و هم خوشبو تر و دلپسند تر هستم ولی تو یک درخت پیر زشت به درد نخور هستی و هیچ کدام از نکات خوب من رو نداری درخت گفت من هم یک روزی هم قشنگ و هم دلنشین بودم الان هم عمر خودم رو کردم و مردم از من استفادهای کافی را کرده اند اما اگر روزی گرد باد یا طوفانی بیاید زیبایی به دردت نمی خورد ان ها تورا از بین می برند ولی من هرچه قدر هم که زشت و به درد نخور باشم ولی ریشه هایم از تو قوی تر است و مرا نمی تواند نابود کند و درخت گل را قانع کرد و گل هم از درخت عذر خواهی کرد و با هم دوست شدند

مهسا 2 سال قبل
0

خوب بود

ناشناس 2 سال قبل
2

عااالی

معصومه 2 سال قبل
2

سلام از همکاران عزیز خوب هستین ممنون از این همه کار و وقت هاتون برای ما دانش اموزان می‌گذارید ممنون از همه شما عزیزن🥰💛🧡❤🙏🙏🙏

۱۳۸۸ 2 سال قبل
25

ماهی و دریا =دریا به ماهی گفت اگر من نبودم ماهیگیر ها جهت خوشحالی خودشون تو را صید نمیکردن .ماهی گفت اگر تو نبودی من و خانواده م زنده نبودیم .نتیجه=بعضی چیز ها مکمل هم هستند و باید باهم باشن اگر نباشن از بین میروند

ناشناس😉 2 سال قبل
12

عاااااالی بود فقط اگه متن ها بیشتر بودند بهتر میشد چون وقتی این متن ها رو بنویسیم خط های کمتری رو میگیرند 😀

ولی بازم ممنون🤞🏻

.... 2 سال قبل
9

من پرنده ای هستم زیبا و همین زیباییم باعث شد که من الان اینجا توی قفس باشم صاحب های مهربانی دارم اما گاهی اوقات اذیتم میکنن من یه عروس هلندیم داشتم یاد میگرفتم که صحبت کنم ولی اونا یه مرغ عشق برداشتن آوردن کنارم توی قفس از صحبت هاشون فهمیدم مرغ عشق رو پیدا کردن به اون بیشتر توجه میکردن منم ناراحت شدم و دیگه صحبت نکردم یه روز مرغ عشق بهم گفت : بیا باهم دوست شیم منم گفتم : نمیخوام و رفتم اونور قفس

هرچی هی بهم میگفت بیا دوست شیم و نزدیکم میشد من نوکش میزدم هنوزم که هنوزه از دست صاحبم ناراحتم

دیگه دفترچه خاطراتم تموم شد

خاطرات یه عروس هلندی ..........

ناشناس 2 سال قبل
-1

عالی

افسر 2 سال قبل
5

چقدروقت میزاریم دنبال جواب درست بگردیم حیف ازوقتی که میزاریم

12
دخی خسته 2 سال قبل

یک روز یک توپ که بادش خالی شده بود گوشه ای نشسته بود و گریه میکرد ک یهو تلمبه صدایش را شنید و به سمت او آمد و گفت چه شده ای توپ قشنگ توپ هم گفت من درحال بازی کردن بودم که یهو بادم خالی شد .

تلمبه گفت ناراحت نباش من بادت میکنم و توپ هم خیلی خوشحال شدوگفت واقعا!

تلمبه هم گفت بله !!

تلمبه توپ را باد کرد و توپ خیلی خوشحال داشت بازی میکرد.

فاطمه 2 سال قبل
-1

جان بخشی یعنی به شی یا حیوان زبان سخن گفتن بدهیم و به جای آنها سخن بگوییم معمولا ارایه جان بخشی برای زیبا ساختن شعر یا داستان استفاده میشود

ناشناس 2 سال قبل
6

اصل بدرد نمی خورد یک چیز درست سرما بزار لطفا اگه کسی جواب این سوال بلد بهم بگه ممنون میشم

bts🇰🇷💜 2 سال قبل
1

بلد نیستم تامام😌😐

نازیلا 2 سال قبل
2

عالی بود

خخخخ 2 سال قبل
1

همه چرت بود

طرفدار رضا بهرام 2 سال قبل
2

خیلی خیلی تشکر میکنم از این راهنمایی عالیتون👏👏😒ما آمدیم جواب را پیدا کنیم،نه اینکه خودمون جواب بدیم،اگه بلد بودیم که بیکار نبودیم بیایم اینجا😒اینجا فقط یه کانالی هست که مردم چت کنن😶

ناشناس 2 سال قبل
2

عالی بود

ناشناس 2 سال قبل
-1

شی که نسبت به سن ش ارزش دارد

مهیا 2 سال قبل
2

واقعا کسی تونست چیزی بنویسه؟؟؟؟

واقعا ممنونم ک اینقد چیز گذاشتین تا ما بنویسیم!😑😑

1
ناشناس 2 سال قبل

واقعااااااااا

3
آوا 2 سال قبل

همینم شکرکن💯😐

نر گس 2 سال قبل
-1

شیکه به نسبت سنش ارزش دارد

مرجان 2 سال قبل
1

...

1
ستیلا 2 سال قبل

سلام

الناز 2 سال قبل
9

سلام بچه ها از این مطلب چطور استفاده کنم کسی تونست از این مطلب استفاده کنه ؟ لطفا راهنماییم کنید

9
آسیه 2 سال قبل

روزی بود روز گاری انبه وزیتون کنار هم بودند وبر یکی از شاخه های انبه تاب بسته بودند زیتون به انبه گفت چون تو شاخه های بلندی داری وخیلی بزرگ هستی برشاخه های تو تاب بسته اند ومن که کوچک هستم و شاخه هایم کوچک است وروی شاخه های من تاب نبسته اند

0
😍☺ 2 سال قبل

دیدددددیمممم

الناز 2 سال قبل
-1

واقعا یک کم رسیدگی کنید شاید کسی شماره ویا کد نداشته باشد

نویسنده 2 سال قبل
-2

سلام بچه هامن جوابشو پیداکردم

-2
میشه برا مه هم بگی 2 سال قبل

میشه برا مه هم بگی

-2
ناشناس 2 سال قبل

از کجا پیدا کردی

ناشناس 2 سال قبل
-2

میشه کسی جبابش رو بگه

ناشناس 2 سال قبل
1

تورو خدا یکی جواب اینو بگه …مشقام مونده

1
آوا 2 سال قبل

همین متنوعکس بگیر بنویس

ناشناس 2 سال قبل
2

منم جواب میخوام معلم گفته بدون جواب نیاید مدرسه اهای اونی که گفت جواب دارم خب بگو بنویسیم ما جواب میخواییم

نویسنده 2 سال قبل
0

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

نویسنده 2 سال قبل
-1

تورو خدا جواب بدین

ناشناس 2 سال قبل
3

نظر من خوب است

یاس 2 سال قبل
1

یکی جواب این سوال را بده

نویسنده 2 سال قبل
2

آهویی بودم در جنگل شاد و خرم زندگی ام را میکردم روزی مردی خشمگین و اسلحه به دست به جنگل آمد که خواست مرا شکار کند من تا هد توانم دویدم ولی ناگهان مرا با تیر زد و کشت مرا کشان کشان به کلبه ی چوبی اش در جنگل برد و چاقوی تیزش را در آورد و پوست مرا کند و خودش با پوست من تابلویی درست کرد و به مغازه ای زیبا برد که همنوعای خودم را می دیدم آن مرد خشمگین مرا به آن مرد داد آن مرد هم مرا بالاتر از همه در لیترینی که همنوعای خودم بودند گذاشت و من خیلی خوشحال شدم که مرا بالاتر از همه گذاشت و به خودم میبالیدم مردم رد میشدند و مرا نگاه میکردند و قیمت من را نگاه میکردند و تعجب میکردند روزی مردی ثروتمند آمد و پولی زیادی داد و مرا خرید و به خانه اش برد و برای همیشه من را به دیوار خانه اش وصل کرد.

0
Malika 2 سال قبل

اره اولش با لحن شعر خونده میشه همین باعث میشه که متن خراب شه

همتا عباس زاده 2 سال قبل
4

بسیار بسیار خوب است

صبااحمدی 2 سال قبل
3

بسیار عالی دمت گرمخیلی خوب بود

ناشناس 2 سال قبل
-1

مغز انسان مثل گردو است زنجبیل کامل شبیه معده انسان است گوش انسان مانند قارچی که از وسط نصف شده و لوبیا قرمز مانند کلیه جواب سوال خیلی راحته

نویسنده 2 سال قبل
2

شما باید در قالب دوشی که دارن باهم صحبت میکنن داستان بسازید مثلاً صحبت های قابلمه با قاشق . چنگال

0
آوا 2 سال قبل

جواب چی روبدیم😑

نویسنده 2 سال قبل
-1

درمورد قاشق چندگال و بشقاب

وفارضایی 2 سال قبل
0

همونی که روی میز غلط گیر میکشند خیلی خوب بود منم نوشتم و برای معلم عزیزم فرستادم منو سر صف تشویق کرد و یه ستاره به من داد البته جایزه هم گرفتم از همهی شما ها خیلی متشکرم

ناشناس 2 سال قبل
1

تورا خدا بگوکه چیه

طاهره 2 سال قبل
-2

متن هایی که میزارین عالی هستند فقط اگه کمی کوتاه تر بشه محشر میشه با تشکر دوستان

ناشناس 2 سال قبل
-1

یکی برای این سوال که چیزی پیدا کنه چند شیء انتخاب کنید

نویسنده 2 سال قبل
-2

دو دوست صمیمی بودند یک بچه خرگوش و یک بچه آهو. بچه خرگوش عاقل بود اما بچه آهو بازیگوش بود. آن دو در جنگل داشتند بازی می کردند شکارچی ها در وسط جنگل دام گذاشته بودند تا حیوانی به طمع خوراکی به دام بیفتد بچه آهو خیلی گرسنه بود و به طرف دام رفت و پایش در آن گیر کرد اما بچه خرگوش هر چه خواست آن را نجات بدهد نشد رفت و به پدر بچه آهو خبر داد. پدر بچه آهو و بچه خرگوش دویدند تا به بچه آهو رسیدند پدر بچه آهو خیلی شجاع بود رفتند و بچه آهو را نجات دادند و آنها به خوشی در کنار هم زندگی کردند

نویسنده 2 سال قبل
-2

داستانی بسازید که چیزی زند گی خود را ت عریف می کند مثل قاشق که زندگی خود را تعریف می کند. با تشکر

نویسنده 2 سال قبل
-1

به نظر من داستان مائده خوب بود نمی گم بد بود ولی به طور متوسط خوب بود

رنا تبریزیان 2 سال قبل
-1

میز به غلط گیر گفت : خیلی نامردی که روی من می کشی .

نویسنده ی بید 2 سال قبل
0

روزی ۴ لاستیک باهم زندگی میکردند .۱: چرا ما تا به حال همدیگر را بغل نکردیم؟ ۲: چون اگر کنار هم بودیم باعث نا تعادلی ماشین و خرابی یکدیگر می شدیم. ۱: اما باید همه تلاش کنند تا به خواسته هایشان برسند. ۲: بله. اما اگر تو اراده کردی می توانی خودرا به خرابی بزنی و دیگر حرکت نکنی و صاحب ماشین می بیند تو خرابی تو را عوض میکند و تو میتوانی ما را برای یک لحظه ببینی اما یادت باشد ما باهم خانواده ایم بارفتن تو یکی دیگر جای گزین تو خواهد شد و ما باهم خانواده نخواهیم بود آیا دیدن یک لحظه ی ما ارزش از دست دادن خانواده ات را دارد؟؟………

0
ناشناس 2 سال قبل

بی نظیریییییی😍😍

داستانت عالیییییی بودددد💋💋💋💋💋

نویسنده 2 سال قبل
3

متن پیام یا نظر خودتان را در این بخش تایپ کنید

زهرا حسینی 2 سال قبل
0

خیلی عالی بود . بی نظیر

نویسنده 2 سال قبل
11

یک مداد نوکش شکسته بود وخیلی ناراحت بود و گریه می کرد ساعتی بعد مداد تراش امدو گفت:چی شده ؟مداد گفت:نوک من شکسته تراش گفت :بیا تا من نوکت را بتراشم مداد گفت راست میگویی. تراش گفت :بله. مداد رفت و نوکش را تراشیدوخیلی خوشحال شد.

مارال 2 سال قبل
11

من نمیفهمم چیزی بهتر به انسان تشبیه بدادین بهتر بود 😒

2
نیما علیزاده 2 سال قبل

عالییییییییییییییییییی بود 👍👍👍👍😁😁🐯☠

نویسنده 2 سال قبل
1

عالی عالی عالی عالی

نویسنده 2 سال قبل
0

روزی روزگاری دو دوست به مدرسه می رفتند اسم یکی از انها مریم و اسم دیگری فاطمه بود در راه که داشتند به مدرسه میرفتند خوراکی های مریم افتادند روی زمین چون زیپ کیفش را نبسته بود و آنها حواستشان نبود وبه مدرسه رفتند مریم در کیف خود را باز کرد که خوراکی هایش را بخورد دید که که خوراکی در کیف اونیست وبا خود فکر کرد که که خوراکی هایش کجا افتاده اند وبه چه دلیل یادش آمد که زیپ کیفش را نبسته بود و دوستش فاطما خوراکی هایش را با او تقسیم کرد و باهم خوردند

8
این کجاش شخصیت بخشیه؟؟؟!!!! 2 سال قبل

این کجاش شخصیت بخشیه؟؟؟!!!

سودا عزیزی 2 سال قبل
1

اون چیه که هر چی توش آب بریزی پر نمیشود اون چیه

سودا عزیزی 2 سال قبل
-1

من یک چهار پایم و تخم گذارم و در دریا زنگی می کنم من چیم جواب لاک پشت

نویسنده 2 سال قبل
8

یک پتو باا یک لحاف صحبت میکرد پتو به لحاف میگفت که من باهوش تر از توهستم لحاف گفت هرچه باشد ما اقوامیم و هر کسی عیب های خودش را دارد وهیچ انسانی بی عیب نیست😗

3
ناشناس 2 سال قبل

عاللللللی بود

ترنم 2 سال قبل
1

روزی از روز ها در یک مزرعه باد بهاری از طرف مرغزار می وزید و به طرف یک درخت می رفت وقتی از درخت رد شد یک کدویی را دید که از روی درخت پایین افتاده است باد خیلی غمگین شد و به طرف کدو رفت و کدو را با انرژی که داشت به طرف درخت برد بعد به ابر گفت تا ببارد تا کدو را بیدارش کند ابر بارید و کم کم کدو بیدار شد و باد را دید و از او تشکر کرد و گفت ممنون از تو ای باد و ای ابر شما با همکاری هم به من کمک کردید تا از خواب مرگ بیدار شوم و بعد ابر و باد به کدو گفتند قابلی نداشت وظیفه ی ما بود

2
ناشناس 2 سال قبل

عاللللللی بود

ماهان 2 سال قبل
-1

آقا یا خانم شخص نویسنده چندمی خیلی نوشتنت ضعیفه

0
من... 2 سال قبل

💋❤❤❤

نویسنده 2 سال قبل
-1

مائده گفت من خیلی گنجشکک خودم را دوست دارم واااااای

-1
السا لات شیراز 2 سال قبل

مائده خانم خجالت بکش خاک توسرت بشع بیام لهو لوردت کنم

-1
.... 2 سال قبل

لطفا خودتان بگید ؟

ناشناس 2 سال قبل
5

میشه اول شی و بگید و چه ویژگی انسانی به انها دادید و بعد داستان و بگید

ناشناس 2 سال قبل
1

عالی بود ممنون🙏

عرفان 2 سال قبل
1

خیلی خوبه من نظر عالی میدم

فاطمه زهرا 2 سال قبل
13

واقعا عالی بود

0
ناشناس 2 سال قبل

عالیه

ناشناس 2 سال قبل
2

بسیار عالییییییییی

نویسنده 2 سال قبل
3

بسیار عالییییییییی

نویسنده 2 سال قبل
-1

یک پاکن در مدرسه جا مانده بود و خیلی می ترسید و گربه میکرد نیمکت می خواست او را آرام کند اما خودکار که چند روز زیر میز گیر افتاده بود به پاکن گفت من چند روز است که زیر این نیمکت گیر افتاده ام و کسی به دنبالم نمی آید کسی دنبال تو هم نخواهد آمد پاکن ناراحت شد نیمکت با کمک دوستانش خودکار را از زیر نیمکت ها نجات داد خودکار با آنها دوست شد پاکن از تاریکی می ترسید خودکار و نیمکت تا صبح بیدار ماندند و با پاکن صحبت کردند صبح که بچه ها آمدند از دیدن پاکن خود و خودکار خوشحال شدندمیدونم که این داستان به نظر طولانی اما وقتی در دفتر بنویسد خیلی زیاد نیست بلکه کمی کم است

-1
عالی بود ممنون 😘😍 2 سال قبل

عالی بود ممنون😍😘😍😘

-1
هاوژین 2 سال قبل

داستان عالی و مفیدی بود خیلی ممنونم از شما🧡

-1
عالی 2 سال قبل

عالی

0
ستاره 2 سال قبل

عالی بود اما لطفاً جواب های زیبایی بنویسیدممنونستاره

نویسنده 2 سال قبل
10

روزی روزگاری ابر در بالای آسمانی شاد و خرم زندگی میکردمادرش می گفت بالای بالا نرو ولی اون هرف گوش نکر وبه آن بالا رفت دید که ان بالا گرمه و در فضا می گشت که به شهاب سنگ بر خورد کرد وبه کرهی زمین میخواست بر خورد کند وبه لطف خدا نکرد و خورشید گرمجهت آن را تغییر کرد

Pariya 2 سال قبل
1

عالی بودن ممنون

نویسنده 2 سال قبل
3

روزی بود روزگاری یک مردی بود که خیلی مهربان بود .او هر روز میرفت کار میکرد و به بد بختا میداد .روزی به کار رفت که دید یک مرد درآنجا بود .خیلی پول داشت . مرده که مهربان بود به او مرده گفت تو چرا اینقدر پول داری به بد بختایی که پولی ندارن کمک نمیکنی .مرده گفت :من دوست ندارم پولمو به کسی بدم .مرده مهربان رفت . بعد از چند روز دید مرده اصلا نمیاد به کار .از ریس خود پرسید و ریس گفت که اون پولی برای آمدن به کار ندارد .او تصادف کرده و پولش به دریا ریخته . مرده مهربان رفت پیش مرده و گفت :دیدی گفتم به فقیران کمک کن.

نویسنده 2 سال قبل
-1

دوستان انتخاب میکنم که به رشد اخلاقی من کمک کنند راستگو، قابل اعتماد ومهربان باشند واز صفات ناپسندی همچون بد دهانی، خبر چینی ودورویی خود داری کنند.

نویسنده 2 سال قبل
-2

من

نویسنده 2 سال قبل
-2

من

نویسنده 2 سال قبل
-2

من

علی 2 سال قبل
-2

عالی

محمد 2 سال قبل
-2

نقاشیشوبزارین عالی میشه

نویسنده 2 سال قبل
-2

برای سوال ۱ قسمت ب چی بنویسیم

مهسا سبحانی 2 سال قبل
-2

عالی بود خیلی عالی بود

نویسنده 2 سال قبل
-2

روزی روزگاری مدادی رفت تا به دفتر بگوید که من شب میام خانه شما و وصت راه اوفتاد و نک او شکسدادرلاایف

نویسنده 2 سال قبل
-1

سلام لطفاً جواب کارگاه پژوهی را با مقدمه و شروع داستان و شرح و قصه و بیان موضوع و نتیجه ی داستان را مشخص کنید .مرسی .

ملیکا 2 سال قبل
-2

عالی بودددد👍🏻❤😍

سیمی 2 سال قبل
1

خوبی💋❤❤❤

... 2 سال قبل
-2

خوبی💋❤❤❤

ناشناس 2 سال قبل
0

عالی بود ممنونم

پویا کریمی 2 سال قبل
2

ممنون خیلی خوب بود

Amir 2 سال قبل
-2

خوب

ناشناس 2 سال قبل
-2

…….…….…….…….

پگاه 2 سال قبل
-1

اره خوب نیست

نویسنده 2 سال قبل
-2

فاطمه حق پرست

نویسنده 2 سال قبل
0

اگر عروسک فقط جان داشت میتوانسا دوست خوب من باشد اگرجوراب جان داشت حتما به صاحبش میگفت چقدر پاهایت بو میدهد

0
رویا 2 سال قبل

خیلی عالیه 😘

نویسنده 2 سال قبل
0

سلام

نویسنده 2 سال قبل
-2

دو دوست بودند آنها به مدرسه رفتند ولی دوست اول لقمه ی خود را جا گذاشته بود خیلی گرسنه بود برای همین دوست دوم لقمه ی خود را با او نصف کرد دوست اول خیلی خوشحال شد ♥

0
کریمی 12 ماه قبل

خیلی عالی بود

نویسنده 2 سال قبل
2

سلام خوبه ولی بیشتر توزیح دهید😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃

عالی 2 سال قبل
-2

عالی

سارا 2 سال قبل
-1

نمی دونم میشع ارسال کنید

ناشناس 2 سال قبل
-2

0

ناشناس 2 سال قبل
-2

عالییییی بود 😍😍😍

دیانا فلاحی 2 سال قبل
-2

من اومدم اینجا که بنویسم میبینم نههه برعکس خودم باید جواب بدم

حوری 2 سال قبل
-1

عالی

نویسنده 2 سال قبل
4

خیلی بده

برای پاسخ کلیک کنید