انشا صفحه ۹۲ کتاب نگارش هشتم درباره درمورد کتاب از نگاه نویسنده خواننده کتابدار کتابفروش ناشر تصویر گر حروف چین ویراستار یکی از خوشه های نمودار زیر را انتخاب کنید و از نگاه او متنی درباره کتاب بنویسید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انشا درباره کتاب صفحه ۹۲ نگارش هشتم

برای دریافت انشا بیمه تامین اجتماعی کلیک کنید

انشا درمورد کتاب از دید خواننده نگارش هشتم

مقدمه

از پشت ویترین نگاه میکردم و چقدر حسرت خوردم که این همه زیبایی و این همه سر گرمی و دانایی برای من نباشد مثل دختر بچه ها ذوق زده میشوم .

بدنه

از کتاب های علمی و داستانی و مفاخرو همه کتاب هایی که یک جا جمع می شوند و در کنار هم در یک کتابخوانه ردیف کنار هم قرار میگیرند .دلم ضعف میرود از دیدن جلد های رنگا رنگ و قطر های باریک و ضخیم شان و بال بال میزنم تا یکی از آن ها را شروع کنم و در دنیای آن کتاب زندگی و غرق شوم .
چقدر عشق میورزم به صحفات کتابی که مرا دانا تر و پر فهم تر میکند وباز هم عشق مجدد میورزم به کتاب هایی که در دستم هی نازک و نازک تر میشوند و من پر میشوم از داشتن و خواندن و نگاهم که دو دو میزند و به دنبال کتاب دیگری میگردد.

نتیجه گیری

عشقم به این صحفات مصور و پر کلمه که نامش کتاب است بی حد و مرز و فراز گنجایش تصور ادمی است.

انشا کتاب از نگاه یک تصویر گر نگارش هشتم

مقدمه

بنام یگانه خالق هستی . من یک تصویر گر هستم . کتابی که به دست من میرسد انواع واقسامی دارد ممکن است یک کتاب رمان باشد یا یک کتاب علمی ، یا یک کتا ب تاریخی باشد یا کتاب ادبی باشد و یا شاید یک کتاب قصه برای کودکان باشد . به هر حال وقتی تصویر گری کتابی را به عهده من می گذارند باید ابتدا کتاب را بخوانم و بعد فکر کنم که تصویری مناسب برای آن بکشم تصویری که باعث جذابیت کتاب شود و هم با آمدن نام کتاب مفهوم و موضوع کتاب در ذهن خواننده تداعی شود .

بدنه

در گذشته درس فارسی بیشتر با تصویر آ موخته می شد درسی مانند روباه و زاغ که بعد از گذشتن سالها هنوز تصویر روباه و زاغ در ذهن همه ما مانده است یا درس تصمیم کبری که کبری کتابش زیر درخت مانده بود و شب باران آمده و کتاب او خیس و خراب شده بود و تصویر کبری و کتابش باعث ماندگاری تصمیم کبری در ذهن بچه ها می شد یا در کتاب علوم که وقتی تصویر دو نفر را می دیدیم که دارند جسم سنگینی را هول می دهند براحتی مفهوم کار و انرژی و توانی را باید صرف می شد را می فهمیدیم .
من به عنوان تصویر گر کتاب دلم میخواهد از تصاویر بیشتری در کتاب استفاده کنم زیرا هم به یادگیری بهتر کمک میکند و هم دانش آموزان خوش حالتر میشوند که تصاویر بیشتری داشته باشد چون تصاویر را نمی خوانند .
گاهی اوقات تصویر به یادگیری مطالب کمک میکند مثلا عکس اسکلت آدم در کتاب زبیت شناسی یا تصویر قلب یا چشم وغیره که باعث میشوند هم درس را بهتر بفهمیم و با تداعی تصویر در ذهن به پیچیدگی دستگاههای بدن بیشتر پی می بریم و به قدرت آفریننده ای که بدن ما را طوری آفریدهاست که بی هیچ عیب ونقص و کاستی است و همه چیز به بهترین شکل در جای خود قرار گرفته است .
من تصویر گر دوست دارم از رنگهای شاد و تصاویر زیبا برای تزیین کتابها استفاده کنم زیرا رنگ شاد باعث شادی روحیه و یاد گیری بهتر می شود.
من میدانم که هر کس که کتابی را به دست میگیرد ابتدا به تصویر روی جلد آن نگاه می کند و بعد کتاب را ورق میزند گاهی اوقات بدون آنکه کتاب را بخواند و فقط با دیدن تصاویر پی به موضوع کتاب می برد .

نتیجه گیری

پس من به عنوان تصویر گر کتاب وظیفه سنگینی را به عهده دارم چون اولا کسانی که کتاب را می خرند ابتدا به تصویر روی جلد آن نگاه می کنند و بعد یک بار کتاب راکامل ورق می زنند و آن را انتخاب می کنند پس من باید نهایت تلاش خود را به کار ببرم تا اولا نظر نویسنده کتاب را جلب کنم واز او بخواهم که یک کم به من آ زادی عمل بدهد و ثانیا از تصاویری استفاده کنم که نظر خواننده را بیشتر جلب کند و همینطور با موضوع کتاب هماهنگی داشته باشد و هر کسی که کتاب را می خرد فقط برای دکور و تزیینی نباشد و با علاقه به خواندن کتاب بپردازد وتصاویر آن را هم با دقت نگاه کند.

انشا کتاب از نگاه یک کتابدار نگارش هشتم

مقدمه

بنام خالق هستی بخشی که دین خودرا با یک کتاب بنام قرآن تکمیل کرد کتابی که تلاوت آن بر دل هر انسانی می نشیند و تا به حال مثل و مانندی برای آن پیدا نشده است. یک کتاب میتواتند تا ثیر سازنده بر روح انسان داشته باشد و همینطور میتواند تاثیرات مخربی داشته باشد.

بدنه

من یک کتابدار هستم روزی در کتابخانه و در خلوت خود نشسته بودم که یکنفر مرااصدا زد و از من یک کتاب خواست ، یک کتاب در باره سفرنامه ، نویسنده هم برایش مهم نبود فقط یک سفرنامه می خواست ، یکی از کتابها را به سلیقه خود برداشتم وباو دادم واو رفت .مدتی با خود فکر کردم که چرا مردم اینقدر کم کتاب می خوانند و من کتابدا رباید بیشر وقتم را صرف پاک کردن گرد و خاک کتابها کنم .
در کتابخانه ای که من مشغول کار در آنجا هستم بیشتر از 5000جلد کتاب وجود دارد قبلا تعداد کتابدارها 4 نفر بود که مرتب کار میکردیم و به دانشجویان ،دانش آموزان و کسانی که کتاب می خواستند کتاب امانت می دادیم ، بعضی از مراجعه کنندگان ما کسانی بودند که بیشتر از 10 سال بود که عضو کتابخانه بودند و مرتب کتاب میگرفتند ومطاله میکردند ولی متا سفانه تعداد این افراد کم شده است و من از شغلم لذت نمی برم زیرا بیسشتر وقتم را بیکار هستم ومنتظر ، من دلم برای بعضی از کتابها می سوزد که مدتهای زیادی است که فراموش شده اند و گرد فراموشی بر روی آنان نشسته است .
من به عنوان یک کتابدار دلم میخواهد که هیچ وقت دنیای مجازی نباشد زیرا این دنیا خیلی از افراد را بیکار کرد و ما یک نمونه از این افراد هستیم . افراد در دنیای مجازی وقت زیادی را صرف می کنند که گاهی فقط جنبه وقت کشی و سر گرمی دارد. من دلم میخواهد مردم دوباره با کتاب آشتی کنند و باز هم کتابخانه ها شلوغ شوند دلم میخواهد نویسندگان ، ناشران ، و همه کسانی که با کتاب سرو کار دارند هیچگاه وقت اضافه نداشته باشند ، تعداد کتابخوانها آنقدر زیاد شود که حتی 10 نفر هم برای خدمت رسانی به آنها کم باشد .
من به عنوان یک کتابدار شبها را با کتاب میخوابم و روزم را با کتاب آ غاز میکنم هر روز آرزو میکنم که ای کاش مردم با این یار مهربان آشتی کنند و به یاد بیاورند که یار و یاور همه ما روزی کتاب بود کتابی که بدون هیچ چشم داشتی و تنها با یک دعوت ساده مهمان خانه هایمان میشد و با صبوری به حرفهایمان گوش می داد . و هیچگاه از بودن با ما خسته نمی شد . ما با این دوست قدیمی خاطرات زیای داریم ، چه بسا برای کسانی که برایمان خیلی عزیز بودند کتاب به عنوان هدیه میگرفتیم .ای کاش این سنت دویاره احیا شود و باز هم دوست قدیمی خود را در یابیم و به یاد داشته باشیم که کتاب میگوید:
من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان
با آنکه بی زبانم
از من مشو غافل
من یار پند دانم

نتیجه گیری

در آخر از شما عزیزان میخواهم که آنقدر که برای دنیای مجازیوقت می گذارید برای یار مهربان خود هم وقت بگذارید و از همنشینی با او لذت ببرید.

انشا کتاب از نگاه یک ناشر نگارش هشتم

مقدمه

بنام خداوندی که به قلم سوگند خورد در جامعه ما مشاغلی وجود دار که بعضی با بعضی دیگر در ارتباط هستند و با ید این مشاغل همیشه دعا گوی دیگران باشند تا کارانها هم وجود داشته باشد و به بوته فراموشی سپرده نشود .

بدنه

یکی از این مشاغل شریف ناشر بودن است وکسی که ناشر است معمولا یک انتشاراتی دارد که کارش را در انجا انجام میدهد. وقتی نویسنده کتابش را نوشت دنبال یک ناشر میگردد تا آ ن را برایش چاپ کند .
کتاب از دیدگاه یک ناشر باید قطور باشد چون بعضی از ناشران صفحه ای حساب میکنند و بعضی دیگر پول نشر را کتابی حساب می کنند .
یک ناشر همیشه دوست دارد که قیمت کاغذ ارزان باشد تا بتواند کتاب بیشتری را چاپ کند و دستمزد بیشتری بگیرد . یک ناشر دوست دارد که افراد جامعه با سواد باشند وهمه دوست دارد کتاب و تعداد نویسندگان هم زیاد باشد تا سفارش نشر بیشتری را یگیرد ،مدینه فاضله یک ناشر همیشه پر از کتاب است ، کتابهای رنگارنگ که ممکن است رمان باشد یا علمی باشد یا کتاب تاریخی ، برای ناشر فرقی نمی کند مهم کتاب بودن است که باید چاپ شود وبه دست مخاطبش برسد.
یک ناشر ممکن است خودش کتابی را که منتشر کرده است هیچوقت نخواند ولی یک شعار را همیشه سر لوحه کارش قرار می دهد و آن اینکه کتاب و کتابخوان وکتابخوانی را بسیار دوست دارد .

نتیجه گیری

با امید آنکه هر ایرانی حداقل در یک ماه یک کتاب بخواند تا هم ناشران خوشحال شوند وهم نویسندگان وهم شما خوانندگان عزیز.

انشا صفحه 92 کتاب دیدگاه کتابفروش نگارش هشتم

مقدمه

من یک کتاب فروش هستم… از ابتدا عاشق کتاب و مطالعه بودم و معتقد بودم که با کتاب خواندن میشود تمام مشکلات را حل کرد…

بدنه

مثلا میگفتم با کتاب خواندن میشود فهمید
وقتی کسی که دوستش داریم قهر است باید چه کنیم؟یا اصلا چگونه عاشق شویم؟
یا چگونه عاشقی کنیم؟
چگونه عشق بورزیم؟
با کتاب خواندن میشود درد را فهمید
میشود در عین فقیر بودن ثروتمند بود
و در عین مریض بودن سرحال…
با کتاب خواندن میشود دنیا را حس کرد…
میشود آواز طبیعت را شنید
و حرف های ابر را فهمید با شقایق هم صحبت شد….
با کتاب خواندن میشود زندگی کرد…
میشود از شکست تجربه گرفت
و از پیروزی پند…
میشود خستگی را از تن بیرون راند و عطر
و طراوت زندگی را به تمااااام
سلول های
بنیادی داد
تا آغازی دوباره سر دهند…
از دید من کتاب یک دوست است…
دوستی که خیانت نمیکند
ترکت نمیکند….

نتیجه گیری

از دید من کتاب از هر انسانی انسان تر است…
زیرا که دروغ نمیگوید
حسودی نمیکند و هر آنچه را که میداند را با تو درمیان میگذارد
از دید من میشود عاشق کتاب شد
و عاشقی را با او تجربه کرد

انشا درباره کتاب از نگاه نویسنده

مقدمه

بنام خداوند خالق قلم قلم در دست میگیرم وبر قلب کاغذ میفشارم .. در دنیای امروزی ما مشاغل مختلفی وجود دارد که هر یک طرفداران مخصوص به خود را دارد مشاغلی مانند نویسندگی ، پزشکی ، معلمی ،مهندسی و…

بدنه

من یک نویسنده هستم ، همیشه وقتی می خواهم شروع کنم به نوشتن کنم در بالای صفحه مینویسم به نام نامی نامها که نامش خوشترین نام است وبعد بقیه متن را مینویسم تا در آ خر به کتابی تبدیل شود .
به نظر من کتاب یعنی دفترچه ای مملواز افکار نویسنده اش ، کلماتی که در کنار یکدیگر به مهمانی کتاب شدن دعوت میشوندو در این مهمانی هریک نقشی راایفا می کنند و به مهمانی معنا می دهند .
کتاب یعنی افکاری که همراه عشق از روح نویسنده اش بر قلب کاغذ جاری می شودو گاهی آنقدر این عشق عمیق است که خواننده را مجذوب خود میکند وتا ان را به پایان نرساند دست از کتاب بر نمیدارد .
گاهی حین نوشتن چشمانم را می بندم و اجازه می دهم کلمات بدون دخالت من خود در دنیای کوچکشان جایگاهشان را بیابند و آنچه می خواهند را بسازند ، کتابی بسازند که بتوانند یاری مهربان برای انسانها باشند .
کتاب مجموعه ای از حرفهایی است که شاید هرگز شنیده و دیده نشود.
کتاب یعنی رفیقی که برایش فرقی نمی کند که تو فقیری یا ثروتمند ، پیری یا جوان خوش چهره هستی یا نه ،در هر شرایطی که قرار داشته باشی در کنار تو خواهد ماند تا زمانی که طالبش باشی
کتاب بهترین همدم تو خواهد بود چه زمانی که آن را می نویسی ، چه زمانی که آن را میخوانی و چه زمانی که به آن اهمیت نمی دهی .
کتاب رفیقی است که بدون هیچ چشم داشتی بر علم وکمالات تو می افزاید .کتاب فقط از تو یک چیز میخواهد اینکه اندکی از دنیای مجازی فاصله بگیری و به کلماتی که گاهی بالبخند ، گاهی با اشک وبغض نوشته شده است جان بسپاری و ر هسپار رویا شوی واین در برابر زحمات نویسنده و یا ر گرانقدرت یعنی کتاب خواسته چندان بزرگی نیست .

نتیجه گیری

به امید روزی که همه انسانها یاد بگیرند لمس صفحات درختی کتابرا وهمنشینی با این یار مهربان را.

انشا با موضوع کتاب از نگاه ویراستار

مقدمه

زنگ خانه به صدا درآمد با شور و شوقی وصف ناشدنی از پله ها پایین آمدم و به سمت در رفتم در را که باز کردم خشکم زد پسر جوانی با شانه های افتاده و لباس چروکیده و با حالتی ملتمسانه گفت:((سلام،نویسنده جدید هستم و کتابم را برای ویراست آورده‌ام…))

بند یک

از شادی در پوست خود نمی گنجیدم. بعد از این همه مدت باز هم کتاب جدید!
به داخل دعوتش کردم و برایش قهوه آوردم؛ شروع کرد به گفتن چکیده ای از داستان اش نمی فهمیدم چه می گفت! زبانم بند آمده بود و گوش هایم نمی شنید کتابش را از روی میز برداشتم. حدود هزار برگه کاهی که رد عرق نشان از زحمات نویسنده‌اش برای نوشتن آن بود.بعد از دو سال می‌توانستم کتاب جدیدی را آماده و ویراست کنم

بند دو

بوی کتاب مستم کرده بود، روی برگ ها دست میکشیدم و پوستم با تمام وجودش تلاش می کرد اهمیت کلمات حک شده بر روی آن را به من یاد آور شود سرم را که بالا آوردم جوان نبود. او ترجیح داده بود برود؛ تنها یادداشتی بر روی میز گذاشته بود که حتماً حاوی اطلاعاتی راجع به کتاب بود. کتاب را مجددا برداشتم و به ویراسته نیمه‌کاره و ضعیفش نگاه کردم آن همه زحمت تنها با تعدادی نخ به هم وصل بودند و این رسالت من بود تا این برگه‌ها را کنار یکدیگر نگه دارنم. از روی مبل بلند شدم و به سوی پله ها حرکت کردم…

نتیجه گیری

حال ویراست آن کتاب تمام شده است و یکی از پرفروش‌ترین کتاب هاست. هر بار که به آن نگاه می کنم خیال مرا در برمی‌گیرد. کتاب تنها امید و دلگرمی باقی مانده از روزهای گذشته است که در این دنیای الکترونیکی امروز باقی مانده و هنوز هم بسیاری از انسانها را به خود مشغول کرده کتاب دریچه ای است به روی آگاهی و نوری از درخشان همراه با پرتوهای زندگی که از پنجره ذهن انسان عبور می کند و در اعماق او جا میگیرد. امان از روزی که این نور خاموش گردد…