صفحه ۹۴ کتاب فارسی ششم دبستان کارگاه درس پژوهی چند شیء انتخاب کنید و ویژگی های انسانی به آنها نسبت دهید و داستانی کوتاه بسازید از سایت نکس لود دریافت کنید.

انتخاب چند شیء و دادن ویژگی های انسانی

منتسب کردن ویژگی های اشخاص به چند شی

بسیاری از دانش‌آموزان دنبال جواب این سوال است که با عنوان چند شی انتخاب کنید و ویژگی های انسانی را به آنها نسبت دهید و داستانی مطرح شده است اما اگر ببینیم این پست بازدید مورد نظر را دریافت میکنند به زودی و قطعاً این مطلب را تکمیل خواهیم کرد و از شما عزیزان درخواست می‌کنیم که در نظرات پایین سایت ما را بی نصیب نگذارند و کمک کنند که در سریع ترین زمان ممکن این مطلب در تکمیل کنیم و اگر می‌توانید بگویید که کجا این سوال را دیده اید.

جواب بچه ها در نظرات پایین همین صفحه

نویسنده : گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد ! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

مائده : میز دوستم بود !همراه همیشگی ام ،وفادارترین دوستم که چون مادری مهربان از من محافظت میکرد و همیشه همراهم بود. روزی که دانش اموزان جدید آمده بودند، خیلی عذاب کشیدیم چون با غلط گیر روی ما نقاشی میکشیدند و غلط گیر با ناراحتی به ما چشم می دوخت و میگفت دست من نیست از شما عذر خواهی میکنم!ساعتی بعد با خط کش به جان ما افتادند و خط کش بیچاره هم شرمنده بود و چشمانش را باز نمیکرد . ساعت بعد شاهد شدت زباله های بیچاره ای شدیم که دوست داشتند پیش دوستشان، سطل زباله بروند و اما حال توی جامیز جاساز شده بودند، چقد بد است اهمیت ندادن به ما، اینکه جان داریم و زنده ایم.

نویسنده : آهویی بودم در جنگل شاد و خرم زندگی ام را میکردم روزی مردی خشمگین و اسلحه به دست به جنگل آمد که خواست مرا شکار کند من تا هد توانم دویدم ولی ناگهان مرا با تیر زد و کشت مرا کشان کشان به‌ کلبه ی چوبی اش در جنگل برد و چاقوی تیزش را در آورد و پوست مرا کند و خودش با پوست من تابلویی درست کرد و به مغازه ای زیبا برد که همنوعای خودم را می دیدم آن مرد خشمگین مرا به آن مرد داد آن مرد هم مرا بالاتر از همه در لیترینی که همنوعای خودم بودند گذاشت و من خیلی خوشحال شدم که مرا بالاتر از همه گذاشت و به خودم میبالیدم مردم رد میشدند و مرا نگاه میکردند و قیمت من را نگاه میکردند و تعجب میکردند روزی مردی ثروتمند آمد و پولی زیادی داد و مرا خرید و به خانه اش برد و برای همیشه من را به دیوار خانه اش وصل کرد.

ناشناس : مغز انسان مثل گردو است زنجبیل کامل شبیه معده انسان است گوش انسان مانند قارچی که از وسط نصف شده و لوبیا قرمز مانند کلیه جواب سوال خیلی راحته.

نویسنده : یک پاکن در مدرسه جامانده بود او میترسید و گریه میکرد.

نویسنده : دو دوست صمیمی بودند یک بچه خرگوش و یک بچه آهو. بچه خرگوش عاقل بود اما بچه آهو بازیگوش بود. آن دو در جنگل داشتند بازی می کردند شکارچی ها در وسط جنگل دام گذاشته بودند تا حیوانی به طمع خوراکی به دام بیفتد بچه آهو خیلی گرسنه بود و به طرف دام رفت و پایش در آن گیر کرد اما بچه خرگوش هر چه خواست آن را نجات بدهد نشد رفت و به پدر بچه آهو خبر داد. پدر بچه آهو و بچه خرگوش دویدند تا به بچه آهو رسیدند پدر بچه آهو خیلی شجاع بود رفتند و بچه آهو را نجات دادند و آنها به خوشی در کنار هم زندگی کردند.

آسیه : روزی بود روز گاری انبه وزیتون کنار هم بودند وبر یکی از شاخه های انبه تاب بسته بودند زیتون به انبه گفت چون تو شاخه های بلندی داری وخیلی بزرگ هستی برشاخه های تو تاب بسته اند ومن که کوچک هستم و شاخه هایم کوچک است وروی شاخه های من تاب نبسته اند.

نویسنده بید : روزی ۴ لاستیک باهم زندگی میکردند .۱: چرا ما تا به حال همدیگر را بغل نکردیم؟ ۲: چون اگر کنار هم بودیم باعث نا تعادلی ماشین و خرابی یکدیگر می شدیم. ۱: اما باید همه تلاش کنند تا به خواسته هایشان برسند. ۲: بله. اما اگر تو اراده کردی می توانی خودرا به خرابی بزنی و دیگر حرکت نکنی و صاحب ماشین می بیند تو خرابی تو را عوض میکند و تو میتوانی ما را برای یک لحظه ببینی اما یادت باشد ما باهم خانواده ایم بارفتن تو یکی دیگر جای گزین تو خواهد شد و ما باهم خانواده نخواهیم بود آیا دیدن یک لحظه ی ما ارزش از دست دادن خانواده ات را دارد؟؟

نویسنده : یک مداد نوکش شکسته بود وخیلی ناراحت بود و گریه می کرد ساعتی بعد مداد تراش امدو گفت:چی شده ؟مداد گفت:نوک من شکسته تراش گفت : بیا تا من نوکت را بتراشم مداد گفت راست میگویی. تراش گفت :بله. مداد رفت و نوکش را تراشیدوخیلی خوشحال شد.

ترنم : روزی از روز ها در یک مزرعه باد بهاری از طرف مرغزار می وزید و به طرف یک درخت می رفت وقتی از درخت رد شد یک کدویی را دید که از روی درخت پایین افتاده است باد خیلی غمگین شد و به طرف کدو رفت و کدو را با انرژی که داشت به طرف درخت برد بعد به ابر گفت تا ببارد تا کدو را بیدارش کند ابر بارید و کم کم کدو بیدار شد و باد را دید و از او تشکر کرد و گفت ممنون از تو ای باد و ای ابر شما با همکاری هم به من کمک کردید تا از خواب مرگ بیدار شوم و بعد ابر و باد به کدو گفتند قابلی نداشت وظیفه ی ما بود.

نویسنده : یک پتو باا یک لحاف صحبت میکرد پتو به لحاف میگفت که من باهوش تر از توهستم لحاف گفت هرچه باشد ما اقوامیم و هر کسی عیب های خودش را دارد وهیچ انسانی بی عیب نیست.

نویسنده : روزی روزگاری دو دوست به مدرسه می رفتند اسم یکی از انها مریم و اسم دیگری فاطمه بود در راه که داشتند به مدرسه میرفتند خوراکی های مریم افتادند روی زمین چون زیپ کیفش را نبسته بود و آنها حواستشان نبود وبه مدرسه رفتند مریم در کیف خود را باز کرد که خوراکی هایش را بخورد دید که که خوراکی در کیف اونیست وبا خود فکر کرد که که خوراکی هایش کجا افتاده اند وبه چه دلیل یادش آمد که زیپ کیفش را نبسته بود و دوستش فاطما خوراکی هایش را با او تقسیم کرد و باهم خوردند.